شماره ۲۰۴۵ - سال هشتم - دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۰
Mon, Feb 4, 2002
Nava black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
نو بانگ
نقش و نوا
كلك و كليك
روي كليد فا
روي كليد سُل
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت و گو با قباد شيوا
نگاهي به آثار اسرافيل شيرچي به بهانه مجموعه تازه انتشاريافته «باران عشق»
درباره نمايشگاه آثار «پل كلي» در لندن
درباره سرگئي تاني يف ، آهنگساز و موسيقيدان روس

گفت و گو با قباد شيوا
وازارلي در بقچه مادربزرگ من است
048132.jpg
امسال در هفتمين دوسالانه گرافيك ايران، مراسم بزرگداشتي براي قباد شيوا در نظر گرفته شده است.
قباد شيوا يكي از پيشگامان هنر نوين در ايران است، چه از آن سالهاي دهه ۵۰ كه با گروهي ديگر از نقاشان و گرافيست هاي جوان به فعاليت مشغول بود و چه در سالهاي بعد كه خلاقيت خود را متمركز بر گرافيك كرد؛ به بهانه بزرگداشت شيوا با او به گفت و گو نشستيم:
* برخي اعتقاد دارند در انواع هنرها، ما به دوران گذار رسيده ايم و گروهي ديگر معتقدند كه اين دوره ركود است كه مي گذرانيم، به نظر شما روند مقوله اي به اسم هنرهاي تجسمي در ايران چگونه است و تأثير عوامل محيطي را بر اين قضيه، چگونه ارزيابي مي كنيد؟
** جامعه ما در ۵۰ سال اخير آرامش روحي، اجتماعي و اقتصادي نداشته است و در هر جامعه اي بحرانها (از هر نوع) باعث فورانهاي مقطعي هنري مي شوند، اما فرهنگ هنري جوامع و تمدنها در شرايط سالهاي متمادي آرامش، قوام مي گيرند.
جامعه سنتي ما در سالهاي ۴۰ و ۵۰ و حتي قبل از آن جبراً مصرف كننده فرهنگ وارداتي شد و دليل آن شكوفايي اقتصادي بود. رفت و آمدها به وفور انجام مي شد و سبكها و دگرگونيهاي آن از طريق كتابها، مقاله ها و ديدار از نمايشگاهها و انتقال اطلاعات به وسيله رسانه هاي گوناگون منتقل مي شد كه باعث شد «كوبيسم ايرانيزه شده» به وجود آيد و در پي آن مكاتب ديگر هنرهاي تجسمي با سليقه و ديدگاههاي حاكم غرب به وسيله هنرمندان ايراني و آكادميها، مصرف و آموزش داده شد. هضم هر لقمه اي زمان مي خواهد. جامعه فرهنگي ايران در آن سالها زمان لازم را در اختيار نداشت تا تمامي مكاتب و انديشه هاي دروني آن را هضم و عصاره آن را با خون و بدن خود جذب كنند. به يكباره دگرگوني اجتماعي ديگري به وقوع پيوست؛ با «انقلاب» همه چيز زير و رو شد، راههاي نيم رفته نفي شدند، انقلاب فرهنگي با ديدگاههايي كاملاً متفاوت پديد آمد، جامعه هنري كه تا چندي پيش غرق در انتزاع غربي بود، به يكباره در هنر مردمي فيگوراتيو پناه گرفت؛ اطلاعات غربي و مجراهاي انتقال آن مسدود شدند، نمايشگاههاي آبرنگ و گل و گلدان رونق گرفتند و به ناگاه جنگ شد. هنرهاي تجسمي ما در خدمت جنگ و عواقب آن قرار گرفت. داده ها به مردم و جوانان بخصوص آنان كه غم هنر و شيفتگي آن را داشتند، در شكل «هنر جنگ» تشريح شد تا اينكه جنگ هم تمام شد.
خلأيي كلي بر هنر و هنرمندان مستولي شد و ظرف اين چند دهه جامعه هنري ما ملغمه اي شد از مينياتور، نقاشي انتزاعي غربي، هنر مذهبي و متافيزيك، هنر جنگ و هنر گل و آبرنگهايي با مضمون ديوارهاي كاهگلي و خاطره هاي پيرمرد خروس فروش و كوزه هاي شكسته، جامعه احتياج به زمان دارد تا تمام ضد و نقيض ها را حذف كند و در فضايي آرام و خارج از هر نوع بحران و تشنج انديشه هاي خود را آرام آرام در قالب هنر به صورت مستقل بيان كند.
* آيا آرامش براي بيان هنر كافي است؟
** اين آرامش يعني هنرمند اقتصاد سالم خود را داشته باشد و تازه در اين شرايط هنرمند فكرش مي تواند كار كند و هنرمندي كه كار كند، جبراً پيشرفت مي كند و من همه اين پيشرفتها را قائل به آن آرامش مي دانم و اين يك واژه كلي است درباره همه وجوهي كه به هنرمند ربط دارد.
هنرمند در واقع نوار تازه اي است كه وقتي شما آن را مي خريد، كوچكترين خش و صدا آن را متأثر مي كند و چقدر خوب است كه متأثر از چيزهاي مثبت بشود.
* شما به تركيب تكنيكهاي مختلف نقاشي بعد از انقلاب اشاره كرديد. مبحثي كه بعد از انقلاب بيش از همه مطرح شد، هنر اسلامي بود. به نظر شما هنر اسلامي چيست؟
** هنري كاملاً نزديك به رياضيات. چيزي كه براي من مقام والايي دارد. هنر اسلامي در واقع هنري هندسي است، اما مسأله اين است كه چرا هنر اسلامي به اين سو گرايش پيدا كرده و از اطراف هم مي شنويم كه كاربرد تصوير صرف در اين ورطه مجاز نيست، حال بايد پرسيد چرا؟
جوابي كه من يافتم، اين است كه تصوير شما، خود شما نيست، تصوير شما دروغي از شما است. هرچقدر تصوير ماهرانه تر باشد، دروغ ماهرانه تري است. يك گل همان گل است، اما تصويرش نه؛ اما يك مربع هميشه مربع است و ديگر اشكال هندسي هم همين گونه است. به همين دليل هنرمندان اسلامي رفتند سراغ المانهاي بصري كه حقيقت دارد و اين باعث شد هنر اسلامي، هندسي شود و حالا در غرب مي بينيم كه پس از هجوم فيگور طي قرنهاي متمادي، در هنرهاي تجسمي بالاخره به انتزاع رسيده اند، يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم آنها به انتزاع رسيدند، در صورتي كه هنر اسلامي از ابتدا چنين بود. مثلاً ميكل آنژ در خلق اثر «روز محشر» بر سقف كليساي سيسيتن خدا را يك پيرمرد ريشدار نشان مي دهد، اما در هنر اسلامي خدا يك نقطه است كه اين به ذهنيت امروزه ما نزديكتر است و بنابراين هنر خالص تري است، اما چون فرهنگ اين هنر به مردم منتقل نشده و غربيها هم آن را هنر تزئيني ناميده اند، با بي مهري مواجه شده. غربيها چون اين هنر را درك نمي كنند، آن را تزئين ناميدند، درحالي كه اينها بيان است نه تزئين، بياني در قالب ابزار خالص كه همان هندسه است. آنها چه هنري را هنر تزئيني مي گويند؟ از لحاظ علمي هنري كه معماري را تغيير نمي دهد، تزئيني است. اما اگر شما كاشيكاريهاي گنبد مسجد شيخ لطف الله را برداريد، ديگر آن جلوه قبل را ندارد. بنابراين هنر اسلامي هنري بيانگر است، اما ما مفاهيم را نمي دانيم. در اين هنر همه اشكال داراي معني است و صرفاً يك چيز تزئيني نيست. هنر اسلامي يكي از خالص ترين هنرهايي است كه بشر به آن دست يافته.
من خيلي دوست دارم نهادهاي فرهنگي در مورد سمبل هاي هنر اسلامي كتاب و مقاله چاپ كنند تا دانشجويي كه مي خواهد شهيد را تصوير كند، ديگر آنتيگونه نكشد، هنر اسلامي يك هنر سهل الوصولي نيست، چون قرنها انديشه و راز پشت آن است و بايد نوشته بشود تا آن را بفهميم. در حال حاضر ما سواد درك هنر اسلامي را نداريم.
كانستركتيويستها كه يكي از مكاتب هنري تأثيرگذار دنيا را به راه انداختند، در كتابي اشاره كرده اند كه ريشه اين سبك در هنر اسلامي است.
بعضي وقتها من به دانشجوها مي گويم ما پست مدرن را خودمان داريم. اما پذيرش آن برايشان سخت است. مثلاً در معماري آمدند به سمت ساده سازي رفتند و اتاقها را از حالت سقف گنبدي به شكل مكعب ارائه دادند و بعد گفتند اين معماري حس ندارد و سرستونهاي يوناني را به آن اضافه كردند. درحالي كه همان شكل معماري كهن ما داراي هويتهاي لازم بود. من زماني در موزه گفتم وازارلي در بقچه حمام مادربزرگ من است، اين حرف خيلي ها را به خنده انداخت؛ كوبيسم در مينياتورهاي ما وجود دارد، چرا ما بايد از پيكاسو تقليد كنيم.
* وقتي شما به اين شكل از هنر اسلامي صحبت مي كنيد، ممكن است بگويند شما پير شده ايد و نظراتتان هم قديمي ا ست.
** درست است كه هنر اسلامي طي قرنها شكل گرفته، اما بسيار مدرن است. من محقق يا مورخ نيستم و اگر به اين هنر علاقه مند شدم، به اين دليل است كه حرف آنها پس از ۲۰۰ سال، هنوز حرف امروز است و اين امر مدرنيته است، ما مدرنيته را از قديم داشته ايم. به نظر من شاهكار هنري، امضايي است كه من در مسجد جامع يزد ديدم و آن هم شكل و نحوه قرارگيري امضاي يك استاد كاشيكار بود كه در يكي از طاقيها نصب شده بود و وقتي كه من آن را با سواد امروز مي بينم، فكر مي كنم شديداً مدرن است. اگر خود من اين كار را انجام بدهم، سريعاً به من مي گويند تو يك كانسپچواليست مدرن هستي. صحبت اصلي من در اين است كه ما تجلي هنرمندانه را از هزار سال پيش داشته ايم، اما چرا ديده نمي شود؟ حتماً بايد نيكلاس شيفري باشد كه با حس كنجكاوي آنها را ببيند و دوباره آن را عرضه كند تا ما آن را بفهميم؟
بطور مثال، موسيقي هوي متال ريشه در همين موسيقي كردي ما دارد، با همان ريتم ها، ميزان ها و كوبش ها. من چندي پيش در جايي خواندم اعضاي گروههاي معتبر اين سبك چندين سال پيش به ايران آمده اند و تمام موسيقي هاي كردي ما را ضبط كرده اند و جالب آنكه آنها موزيك و ريتم ما را تغيير داده و با جلوه جديدي به خودمان تحويل دادند. اما خودمان اينها را فراموش كرده ايم و بحث من بر سر اين است كه چرا هنرمندهاي ما اين طوري نيستند و ديالوگهاي امروزي را در ريشه هاي خودمان پيدا نمي كنند تا با بياني ديگر بشود آن را حتي به جهان عرضه كرد؟
* به نظر شما حوزه فعاليتهاي نقاشي و تصويري ايران به حمايت احتياج دارند؟ اگر اينطور فكر مي كنيد، اين حمايتها چه سمت و سويي بايد داشته باشد؟
** به نظر من، ما در نقاشي شديداً به حمايت نياز داريم، البته نه حمايت مالي، بلكه حمايت فرهنگي از طريق كتاب، مقالات و سخنرانيها. اين مسأله بايد شكافته شود؛ بايد بدانيم فرق استادكار و هنرمند در چيست؟ بايد بدانيم هنرمند مؤلف كيست و نقش مهارت و استادكاري در ظهور هنرمند مؤلف تا چه حد و حدودي است؟ بايد مشخص شود جنبه هنري نقاشي، نوآوري مطلق است يا قوام دهي بصري انديشه ها؟ بايد بفهميم آيا به دنبال ريشه ها رفتن، عقب ماندگي ذهني است يا پيشرفت؟ با وجود سؤالات و گره هاي كور شكافته نشده بسيار، اما در حال حاضر هنرمند كسي است كه صرفاً بتواند تست هاي كليشه اي چهار جوابي كنكور هنر را جواب بدهد، پس از آن مي تواند وارد عرصه هنر شود. در يك مصاحبه تلويزيوني هنرمندي ديدم كه مي گفت همه نوع كار دارد، سوررئاليست، كوبيست، رئال، امپرسيونيست و گرافيك، بنازم به اين همه مهارت.
* به اعتقاد شما نقد در هنرهاي تجسمي و يا كلاً انواع هنرها چه جايگاه و منزلتي دارد؟ هرچند خيلي از دوستان هنرمند قصد دارند اصل وجودي آن را نقض كنند.
** به عقيده من نقد از نوع درستش براي قوام گيري هنر در هر جامعه اي لازم است. در جوامع ديگر، منتقدها هستند كه هنر ملي را جهت دهي و متبلور مي كنند و از دخول ضايعات و پارازيتها به فرهنگ ملي جامعه جلوگيري مي كنند. در ايران اگر هنرمنداني هستند كه نقد را رد مي كنند در واقع به ظرفيت فكري و توانايي هاي نقاد مشكوك هستند و گرنه پديده نقد و هنر باهم عجين هستند و ثمره اين همكاري و همنشيني براي نفس هنر بسيار سازنده است.
به فرض مثال منتقدي مثل آراگان، مطمئناً حرف بيهوده نمي زند. بلكه به دنبال خلوص در هنر است و اگر كاري را هم رد كند دليل و منطق دارد، هر كشوري كه نقاشها و يا هنرمندان بزرگي دارد مطمئناً منتقدان بزرگي هم در پشت دارد. مثلاً شما تاريخ هنر قرن بيستم را كه بررسي مي كنيد با ۵۰ آدم هنرمند روبرو مي شويد، سؤال اين است كه آيا فقط همين تعداد نقاش بوده اند؟ از آن بابت كه هنرفرهنگ دهي مي كند اين جنبه نقدمهم است. اما متأسفانه ما در ايران منتقد و يا نقد جدي نداريم وهمه چيز ابراز سليقه هاي شخصي و سطح نگري است. هميشه نقدها در روزنامه ها به وجود مي آيد در همه جاي دنيا، حال بياييم اين را با جو فعلي خودمان مقايسه كنيم، آيا واقعاً دبيران سرويس فرهنگي مطبوعات شناخت كافي از هنر دارند؟ ما هيچ جاي دنيا منتقد جوان نداريم همه منتقدهاي معتبر در دنيا آدمهاي مسني هستند، با مطالعاتي در فلسفه، جامعه شناسي و تاريخ هنردنيا در حالي كه ما يك چنين چيزي نداريم. خبرنگار هنري كه تفاوت طراحي آرم و پيكتوگرام را نمي داند چطور مي تواند جهت دهي صحيحي در اين زمينه انجام دهد.
* تاثير پذيري ما از هنرهاي تجسمي آن سوي مرزها را چگونه مي بينيد و اگر قرار باشد روند صحيحي براي آن ترسيم شود، چگونه آن را بيان خواهيد كرد؟ مخصوصاً با اين حركت اخير موزه در برگزاري نمايشگاه هنر مفهومي؟
** تأثيرپذيري امر بدي نيست، گاهي اوقات تأثير حاكي از ضعف است و اگر ضعيف باشيم و براي پوشش آن تقليد كنيم، به جايي نخواهيم رسيد. اما گاهي اوقات هنرمند خود انديشه و تفكر خود را دارد ولي تحت تأثير اثرگذارنده قوي تري قرار مي گيرد و اين تأثير هنرمند را مقتدرتر مي كند اين حالت بسيار سازنده هم هست. يك هنرمند اصيل هميشه ميل دارد خودش و هنرش تأثيرگذار باشند و همين تأثير گرفتن و تأثيرگذاشتن تمدن هنري را توسعه مي دهد.
اما در مجموع اين سؤال شما سؤال عجيبي است تا آنجايي كه من مي دانم كانسپچواليست هادر غرب متعلق به دهه هاي ۶۰ هستند و در غرب آنها را ديگر مدرن نمي دانند اما آنچه در موزه هاي ما اتفاق افتاد بيشتر به خلأ يي باز مي گردد كه در جواب سؤال اول مطرح كردم. در هر صورت شايد خالي شدن اين تفكرات از مغزها براي تسويه شدن تجربه بدي نباشد اين راهم بگويم كه اگر شما راه خود را گم كرده باشيد مجبوريد راهها را برويد تا راه اصلي را پيدا كنيد.
و اين جوموجود، به دليل آن است كه ما متأسفانه كم و بيش تابع فرهنگ و سليقه حاكم هستيم. اصلاً بياييد ببينيم كه كانسپت از آنجا آمد؟
از طريق رسانه ها و همچنين اينكه جوانها مي خواستند كار، جديد بكنند باعث پديد آمدن اين جو شد و اين امر براساس نياز نيست در حالي كه غربي ها در روند خودشان و در هنر انتزاعي اشباع شدند و چون معتقد هستند هنرمند كسي است كه حرف تازه بزند يك دفعه به سمت هنرهاي ذهني و كانسپت رفتند اما در ايران اينگونه نبود.
اغلب كارهاي اين جا كپي برداري از هنرمندان دهه هاي ۶۰ غربي بود. به اضافه اينكه ما يك مملكت و فرهنگ اكسپرسيو نداريم. اصولاً ما شرقي ها در هر صورت مي خواهيم هنر را در نوع خوشايندش ملاحظه كنيم و اين خصوصيت هر شرقي است.
شرقي اصلاً كاري به پيام ندارد و مي خواهد چيزي كه مي بيند زيبا باشد. اين كارهاي كانسپت ايراني بيان اكسپرسيوي از محيط است كه هنوز ما به آنجا نرسيده ايم كه آنها را درك و يا بيان كنيم. ضد تكنولوژي بودن و يا ضد رسانه بودن يا صنعت و فرهنگ كه در اين كارها موج مي زند براي مردم ما قابل درك نيست.
مثلا ً غربي ها هنر جديد دارند به اسم ارت آرت كه هنر تغيير در طبيعت است. مثلاً ساختن جزيره اي طراحي شده در وسط دريا و يا بريدن كوهها به شكلهاي صاف و هندسي و احتمالاً ما در آينده شكل ايراني چنين چيزي را خواهيم ديد اما آنها فرهنگش را دارند كه به اين برسند و ما هنوز ضعف فرهنگي داريم تا به اين نقطه برسيم .
* هنر نقاشي براي شما به چه معنايي است؟
** نقاش براي من انسان لالي است كه ارتباط و حرفش راتوسط فرم، رنگ و خط بيان و برقرار مي كند و هنرمند نقاش انسان والايي است كه حرفش بديع و فرهنگ ساز است. هركسي كه بتواند به وسيله اثري كه خلق مي كند در مخاطب ايجاد بهت و شگفتزدگي كند هنرمند است من فكر مي كنم براي انسان امروز كه درگير روزمرگي هاي خويش است، اين جلوه ها هنر است و اين اتفاق ممكن است توسط هركسي رخ دهد.
اثر هنري در واقع مخاطب را از استانداردهاي بد و دردناك زندگي جدا مي كند و جلوه زيبايي پيش رويش قرار مي دهد.
* آيا به واژه «هنر ايراني» اعتقاد داريد؟ و اصلاً فكر مي كنيد اين معنا وجود دارد؟
** مگر الآن ما هنر آفريقايي، فيليپيني يا آمريكايي نداريم، مگر مي شود هنرمندي خارج از محيط جغرافيايي خود باشد؟
منتها اكنون فكر مي كنند ايراني بودن استفاده از المانهايي مثل گل و بته است در حالي كه اين تأثير در خلق اثر بايد خيلي متني تر و دروني تر باشد من يك پوستر دارم از يك گرافيست ژاپني كه با كتيبه اي به خط ايراني كار شده است اما هنوز هم اين اثر بسيار ژاپني است. فرهنگ ما فرهنگ مستقيم نيست، فرهنگ ما فرهنگ استعماري و راز آلوده اي است و اگر در آثار هنرمند رمز و راز وجود داشته باشد بدون هيچ گونه موتيف ايراني، اثر هم شرقي است و هم طبيعتاً ايراني، اما در بحث هويتي بايد بگويم اگر من خالص باشم مگر مي شود تحت تأثير اين همه فرهنگ نباشم؟ اگر هم امكان داشته باشد بيشتر به يك تئاتر نزديك است كه مي شود با گريم كسي را تبديل به شخصيتي ديگر كرد. كجاي دنيا هنرمند بومي ندارد كه ما بايد با مدرن بودنمان بجنگيم كسي مثل جكسون پولاك كه آمريكاييها خيلي قبولش دارند آثاري خلق كرده كه داراي فرهنگ آمريكايي است و اين دركار او موج مي زند چون شيوه بيانش ريشه در فرهنگ آمريكايي دارد اما هر انتزاعي كاري كه هنرمندانه نيست.
* به عنوان آخرين سؤال، هنرمند در ديدگاه شما كيست؟ البته باتوجه به اينكه بعضي از هنرمندان در جامعه هنري امروز ايران احساس مي كنند از مردم جدا هستند؟
** هنرمند يك آدم خلاق است كه وقتي كسي به اثرش نگاه مي كند فرهنگ دروني اثر به وي منتقل شود. البته هنرمنداني هم در حال حاضر هستند كه تحت تأثير و هجوم مكاتب غربي رنگ عوض مي كنند وكارهايي ديگر گونه ارائه مي دهند.
اما تفكر حاكمي كه به آن اشاره كرديد، واقعاً اشتباه است اما در اين مقوله نظريه هايي داريم كه يكي از آنها همان بحث معروف «هنر براي هنر» است.
و ديدگاه ديگر «هنر براي مردم» كه هر دو اينها وقتي به مرحله افراط مي رسند عفونت فرهنگي ايجاد مي كنند. يك هنرمند اگر صادق باشد نمي تواند از جامعه و فرهنگش جدا شود.
براي يك هنرمند در هر جامعه اي ، نفي آن جامعه اصلاً قابل قبول نيست، براي اينكه او درهمان جامعه ريشه دارد و نمي تواند آن را به دست فراموشي بسپارد و ادعا كند مثل ديگران زندگي نكرده و در يك محيط ايزوله اي به سر مي برد. ببينيد كسي كه خلاق و صادق است مي تواند هنرمند باشد و خود آگاه و ناخودآگاه نمي شود اين ريشه ها را از ياد برد.
اصلاً چطور ممكن است اين فوراني كه اسمش هنر است، متأثر از اين مواد نباشد مگر آنكه هنرمند را همچون «ئي .تي» از كره ديگري واردكنند.
آخر آنكه اگر جامعه يك صف باشد، هنرمند داخل اين صف ـ ونه خارج از صف ـ اما نفر اول است، كسي كه مي تواند اين صف را هدايت كند.
رضا جلالي

نگاهي به آثار اسرافيل شيرچي به بهانه مجموعه تازه انتشاريافته «باران عشق»
شكسته شكني و معاش وارگي
از اين سموم كه برطرف بوستان بگذشت
عجب كه بوي گلي هست ورنگ نسترني
چندي پيش براي ديدن نمايشگاهي از آثار اسرافيل شيرچي درفرهنگسراي نياوران رفتم. نمايشگاه آنچنانم برانگيخت كه به بهانه اش چندسطري رقم خورد ، برخلاف هميشه مي خواستم به چاپ بسپارمش كه بازهم اشارت دوستان منصرفم كرد. قبل از اين هم بسا يادداشتهايي تمام شده كه به چاپشان نسپرده بودم از شرم، مي پنداشتم از هم قبيله ، عتاب آغازيدن خلاف ادب است؛ اما آيا تركتازي آنان خلاف ادب نبوده و نيست؟
مي گفتم ، جدل نكنم، نگويم كه درلباس حارس و دوست چه جفايي مي كنند وچه گستاخند درهنرنمايي! روزگار مي گذرانند و پرواي دست و دل وجان آنكه براي خلق وحفظ ذره ايش جان داد ندارند، و بر كار ناصواب خود چه توجيهات مضحك و پرتي مي آورند وهراز چند صباحي محض خالي نبودن عريضه ذكري مي كنند از كساني كه در عمل به ايشان اعتقادي ننموده اند. اما با خود عهدي بستم كه اگر ديگر بار از اين دست آثاري ببينم خاموش نمانم.
اين روزها دوبهانه پيش آمد كه مهر سكوت بشكنم، نمايشگاه شيرچي درموزه هنرهاي زيباي سعدآباد و انتشار آلبوم باران عشق از آثار او ولي دريغ كه مشاهده اينهاـ كه متأسفانه ضعيف تر از نمونه هاي قبلي از آب درآمده اند ـ مايه اي براي نوشتن ايجاد نكرد، باعهد خود چه مي كردم؟
نتيجه آنكه به اختصار دستي بر ابروي يادداشت پارسالي بردم و پاره هاي آن را درپي مي آورم، «طي دو دهه گذشته از پس آن فترت هفتادساله كه نه شكسته اي بود ونه شكسته نويسي مجالي فراهم شد تا اين خط دستي بر زمين بگذارد وبرخيزد اما تمام نخاسته وضع ديگر شد و شكسته به راهي رفت كه سالها بعد قبيله قلمرانان را به دريغايي بزرگ نشاند؛ هردم تازه تري رسيد و گوي سبقت برد و بانگ من آمده ام خلقي را متعجب ومبهوت گذاشت، اگر كسي تذكري مي داد يا اشارتي مي كرد مي گفتند: كارهاي بعدي اش خوب مي شود آينده را ببينيد. وچاره تنها انتظار بود تا آينده موهومي كه قرار بود مصلح دستان گستاخ وسهل انگار باشد بيايد، آمد و خبريش نبود، بل دامن زد به آن همه ـ هرسال دريغ از پارـ تا جلوه هاي جديد جناب شيرچي بند زبانم بگشود».
تأسف انگيز، آنكه بزرگان خطه خط گويي الفت و مؤانست را بر اصالت فرهنگ و هنر رجحان مي نهند وشرح ماوقع بر دوش كوچكترها نهاده شده؛ پس باز رجوع مي كنم به يادداشت قبلي : «سياهه اي كه رقم مي خورد براي جنجال نيست از سرحب و بغض ديگرگونه است، حب به هنري آسماني وقدسي و بغض به هركه قدرش نشناسد وحرمتش بشكند وانگ و لكه اي باشد برسپيدي ازليش ».
«مجموعه آثار آقاي اسرافيل شيرچي طي ده، دوازده سالي كه پركار مي كند دنبال كرده م وگزيده اي از آن را پيش رو دارم. گزيده عريض و طويلي كه كميت و كيفيتش نسبتي عكس دارد، واين تناسب معكوس بين سال تحرير و ارزش فني آثار نيز صادق است ، سرنوشت غريبي كه شمولش بسيار فراتر از يك دونفر رفته ، از اين رو دسته اي از خصوصيات آثار شيرچي مشابه آثار ساير اصحاب شكسته شكن است. مميزه هايي كه درشكسته درست مقبول ديده وران نبوده ونيست كه از عمده ترين هايش اشاره اي اجمالي مي آيد: شايد اولين گرفتاري دستان اين خطاط سرعت و شلختگي درتحرير و بي دقتي تمام وكمالي كه حتي موجب رسم نكردن يا كج كشيدن خط كرسي و مسطر شده ، گويا اگر تأملي شود اتلاف وقتي رخ مي دهد ونبض بازار از دست مي رود؛ ديگر كلفت نويسي است كه شاهد عشوه آلود شكسته را به موجودي چاق و خپل بدل كرده است كه ظاهراً به مذاق عده اي ـ كه شكسته دست و پا دراز و ماروار امروزي را نپسنديده اند ـ خوش آمده ، آن تناسبات موزون ، آن مهارت استفاده از تمام امكانات قلم نظير : ۱سوم، ۲سوم، ۱چهارم و ۳چهارم كه در خط شكسته بيش از ساير خطوط جلوه نموده درشكسته بستگي هاي امروزي رنگ باخته؛ برداشت بي تعمق وسطحي از تاريخ، فرهنگ ، هنر و قطعه نگاري وآرايه هاي آن به اوج ممكن رسيده تا جايي كه براي يادآوري دوره اي از تاريخ، سنگ و كاشي ، براي اشاره به معماري از شيشه هاي رنگي و براي چيني نازك تنهايي بشقابي بندخورده را تصوير مي كنند؟! شاخصه ديگر، تركيبهاي بيراه و گم است چه درحوزه تركيب متن ادبي وچه در تركيب صفحه … اين همه را بايد علاوه كرد بر بازبودن و شكستگي اتصالات سروي ، تختي و شكستگي كشيده هاي ساطوري. خوابيدگي وكم زاويه بودن يا شمشيري و تيزبودن و فرشدن انتهاي آن ، پيچش غلط ، شكستگي و كجي كليه دواير ، از فرم افتادن نونهاي معكوس ارسالي ، درازي وعدم انعطاف واجتناب از بروز حركت طبيعي قلم دركشيده ها واستفاده از رنگهاي محرك عصبي وتبليغاتي درآرايه بندي قطعات از بارزترين و دم دست ترين مشكلات آثار اوست».
قابل توجه اينكه اگر يك دو نمونه از اين مشكلات در خط نستعليق خطاطي ظاهر مي شد تذكر و تنبيه آن برخلاف خط شكسته اينقدر مسكوت و مكتوم نمي ماند؟!…
دامن يادداشت پارسالي را با جملاتي فراهم چيده بودم كه با وجود ذهنيتي امسالي هم نمي توانم نياورمش:
«نمي توانم ننويسم كه دست خطاط چون قوام لازم را نيافته بي ثباتي وسستي خط را به دنبال داشته است.
نمي توانم ننويسم كه اقلام ريزي كه درآثاري از اين دست مشاهده مي كنيم آنقدر بد است ـ هيچ واژه اي را نتوانستم به جاي بد بياورم ـ كه نه مي شود نگاهشان كرد ونه مي شود نقطه اي صحيح و سالم درآن ازدحام وانبوه سياهي ها ديد.
حيف آثاري را به تماشا نشستم كه دلبستگي معيشت به بيراهشان برده است . دلبستگي اي كه روز امروز پنجه هاي بسياري را مسخر خود كرده است.
حيف كسي به چنين نقطه اي رسيده كه سرشار از كار وتوان بود.
مي خواستم بگويمش هيچ فكر كرده اي كه با امانتي كه به دلخوني ، مشقت و سختي گرد آمده بود، چه كرده اي؟
مي خواستم بگويمش هيچ فكر كرده اي كه آثارت را غيراز چشمهاي خام ونيازموده اي كه تو را مشتري اند پيران صاحب بصري مي بينند وآزرده از عنان گسيختگي هاي دست وقلمت مي شوند.
مي خواستم بگويمش بسا كساني دراقصاي ايران كه نمونه هاي فاخر ودرست شكسته را نديده اند اما تو داري و داشتي وكاش ساعتي مي نشستي ومي نوشتي وخودت منتقد خودت مي بودي تا امروز آفرينت را رقم مي زدم؛ سربلندم كه گفتمت وبا صداي بلند».
با كمال تأسف بايد گفت ونوشت كه خط ناشكسته اي كه در روزگار ما تولد شده مستحق نام و نشاني ديگر است ، شكسته حامل پيامي است كه درآثار امروزي رنگ باخته، شكسته امروزي فاقد شاكله اي است كه در پيشينه خود داشته است.
ـ از اين توضيح ناگزيرم كه تلقي نويسنده از «شاكله اي كه در پيشينه بوده» مترادف با سنت گرايي مفرط و تحجر نيست براي مثال : درخط درويش عبدالمجيد وسيدگلستانه ، اس واساس هرحرف كاملاً شبيه است يا درخطوط ميرعماد و ميرزا غلامرضا ويا آقافتحعلي حجاب و يا هركدام از متأخرين ، اما هرچشمي كه مختصر دقتي داشته باشد به سرعت تشخيص مي دهد كه كدام خط متعلق به كيست، اصولاً درخوشنويسي ايران مرسوم نبوده ونيست كه براي اثبات خلاقيت اصول موضوعه كه قواعد زيباشناختي خود را پيدا كرده اند زيرپا بگذارند ـ گويي نويسندگان اين شيوه ، خطي نو ابداع كرده اند ونامي برآن نگذاشته اند و به عاريه اسمي كه براي مسماي ديگري است برآن مي نهند.
بايد دانست كه بي دانش از تجربه هاي ايام ماضي وبي تكيه برآن سرمايه سترگ وبي پويه وتلاش امروز، آنچه امروزيان نوآوري اش مي دانند و مجدانه پيگير آنند به دست نخواهد آمد…
* مقايسه خط ميرزا غلامرضا اسرافيل شيرچي با مرحوم ميرزا غلامرضا اصفهاني به اين سبب انجام شده است كه اسرافيل شيرچي خود را مريد ميرزا مي داند!

درباره نمايشگاه آثار «پل كلي» در لندن
جهان رنگ و موسيقي
048138.jpg
تازه ترين نمايشگاهي كه از تابلوهاي نقاشي «پل كله» در نگارخانه هي وارد لندن برپا شده وصف شخصي است كه در مكاشفات هنري نقاش، نمود مي يابد.
اين نمايشگاه با تمركز بر وجوه موسيقايي و غنايي اين نقاش در هنر اين بار با ديدي نو به بازنگري آثار هنرمندي مي پردازد كه به عنوان يكي از پايه گذاران مكتب مدرنيسم شناخته شده است. كلي، يكي از مهمترين چهره هاي كليدي هنر نقاشي درگذر از امپرسيونيسم به هنر آبستره بود كه در سوئيس متولد شد اما تا قبل از اشغال نازيها در آلمان به كار مشغول بود. آثار درخشان رنگ روغن اين هنرمند و طيف گسترده رنگ بندي آنها به عنوان الگويي از سوي نقاشان آبستره همچون «جكسون پولاك» و «هگن فرانكن تالر»، در دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ پذيرفته شد اما استقبال از آثار اين هنرمند درآمريكا همواره فراتراز استقبالي بوده كه از او در اروپا شد.
اين نمايشگاه جديد مهر تأييدي است بر تسلط استادانه كلي برخط، رنگ و انعكاس جست وجوي همزمان او در دنياي بعد و موسيقي.
048135.jpg
كلي همواره معتقد بود كه رسالت يك هنرمند واقعي نه بازآفريني واقعيت بلكه كشف واقعيتي ژرف تر است كه به چشم نمي آيد. كلي نظريه هاي هنري خود را در قالب مقالات و يادداشتهاي مختلف هجي مي كرد و همانند هنرمندان هم عصرش واسيلي كاندينسكي، دغدغه و رسالت هنري خود را گسترش گنجينه مفاهيم نقاشي باخطوط، رنگها و تركيب اثر در يك همنشيني استادانه مي دانست.
آثار نقاشي «كلي» كيفتي معجزه آسا دارند و هرنقش به ظاهر معمولي آبستن مفهومي ژرف است.
نمايشگاه جديد «كلي» مملو است از شگفتي و بدعت. آثار نقاشي وي به قصد بازتاب نوعي حس موسيقايي با خطوطي كوچك درگستره اي از رنگها به هم مي پيوندد تا تصوير قلعه يا جنگلي را بر بومي سفيد نقش زنند.
048129.jpg
اين نمايشگاه جديد همچنين تأكيد مضاعفي است بر معروف ترين نقاشيهاي او يعني «خطوطي برجسته بر مكعبهاي رنگي» كه حاصل كار دوراني است كه در رويارويي با يك بيماري در اواخر حياتش، ناتواني جسمي خود را به هنري عميق تر مبدل مي كند و اگر بتوان نقطه ضعفي در اين نمايشگاه جست بايد آن را نمايشي نه چندان كامل از ديگر آثار هنري او در اواخر دوران حياتش همچون مجموعه اي از نقاشيهاي معروفي كه اين هنرمند بر تخته هاي چوبي و... دارد نام برد.
مترجم: شيلا ساساني نيا - منبع: BBC

درباره سرگئي تاني يف ، آهنگساز و موسيقيدان روس
ايوانوويچ در خانه نيست!
سرگئي ايوانوويچ تاني يف sergei taneyer آهنگساز و پيانيست روسي در ۲۵ نوامبر ۱۸۵۶ در ولاديمير روسيه به دنيا آمد. در سال ۱۸۷۵ از كنسرواتوار مسكو فارغ التحصيل شد و اولين مدال طلايي كه آن مؤسسه اهدا كرد از آن خود نمود. اولين كنسرتش به عنوان نوازنده پيانو و تكنواز را با مجمع موسيقي مسكو اجرا كرد و در نقاط مختلف روسيه همراه با لئوپول آئر دركنسرتهايي شركت جست. بعدهاكار نوازندگي در كنسرت را رها كرد تا به تدريس و آهنگسازي بپردازد.
در سال ۱۸۷۸ استاد هارموني و سازبندي كنسرواتوار مسكو شد، يعني جايي كه در سال ۱۸۸۵ به رياست آن رسيد و براي مدت چهارسال در اين مقام باقي ماند.
او يكي از وزنه هاي عمده موسيقي روسيه، در زمينه كنترتوان به شمار مي رود.
تانيف استادي الهام بخش بود و تقريباً موسيقيدانهاي تمامي نسلهاي اين كشور از او تأثير پذيرفته اند. در آثار شخصي او بهترين ها، ترانه ها و موسيقي مجلسي هستند. آثار موسيقي مجلسي او شامل شش كوارتت زهي يك كوارتت پيانو، دو كويينتت زهي و يك پيانو تريو است. او همچنين سه سمفوني و يك سومپت براي ويلن هم نوشته است.
اين موسيقيدان برجسته روس كه به اعتراف نگارنده متن زير تقريباً گمنام مانده در ۱۹ ژوئن ۱۹۱۵ در مسكو درگذشت. مطلبي كه مي خوانيد درحاشيه جشنواره اي كه براي بزرگداشت او برگزار شده، نوشته شده است. چند سال پيش دوستي از روسيه براي من يك كتاب كوچك آبي رنگ فرستاد با عنوان «خاطرات اس تانيف، جلد سوم». همراه كتاب فتوكپي قسمتهايي از جلدهاي ديگر هم بود. من نام سرگئي تاني يف را از زماني كه پسر كوچكي بودم، مي شناختم. او استاد پدربزرگ من «جوليوس ايسرليس» (آهنگساز ونوازنده پيانو) بود در حقيقت من هيچ چيز درباره او نمي دانستم و جلد اول و دوم خاطرات نفسگير «اس تاني يف» رانيز از دست داده بودم و از سوي ديگر قدري در تعجب بودم كه چرا چنين كتابي بايد براي من فرستاده شود. به هرحال شروع به ورق زدن فتوكپي ها كردم و ناگهان چيزي نظرم را جلب كرد. با حسي غيرمنتظره از غرور و هيجان در مورخ ۲۷ سپتامبر ۱۹۰۰ چنين خواندم:«بعد از ساعت ۲ با ايسرليس كه آموختن تئوري موسيقي را آغاز كرده به خانه آمدم. پدر بزرگ من در آن هنگام ۱۱ ساله بوده است. بعد از آن اشاره هاي متعددي را درباره كاركردن با ايسرليس ديدم. همچنين درباره اينكه چگونه پدربزرگم و يك هنرآموز ديگر وادار شده اند كوارتت زهي هايدن را با دو پيانو اجرا كنند، درباره اينكه چگونه شاگرد و استاد، پرلود مستعدانه اي را كه پدربزرگم براي پيانو نوشته بوده باهم مرور كرده اند و همچنين درباره ملاقات پدربزرگم همراه مادرش… از خانه تاني يف وچيزهايي از اين دست تا سال .۱۹۰۶ اما كنجكاوي من ارضا نشد و تصميم گرفتم از مردي كه حكم پدر دوم پدر بزرگم را داشته بيشتر بدانم كه نهايت اين فعاليتها منجر به برگزاري يك جشنواره و بزرگداشت او درو يگمورهال لندن شد.
048126.jpg
درروسيه اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن بيستم موسيقيدان بودن قائدتاً شغلي هيجان انگيز و فرسوده كننده بوده است. آن زمان دوران فشارهاي سياسي، خشونت و نفاق بود اما در زمينه هنر علي رغم و ياحتي تاحدي به علت جنگهاي عقيدتي خونيني كه در سراسر كشور بيداد مي كرد ـ يك عصر طلايي به شمار مي رفت. در عرصه موسيقي نبردي تا پاي جان بين علاقه مندان به اروپا و مخالفانشان درگير بود. در يك سو نظريات چايكوفسكي كبير و دوستانش آنتون و نيكلاي روبين اشتاين قرار داشت. اينان احساس مي كردند كه موسيقي بايد از الگوهاي به جا مانده از آهنگسازان مشهور اروپايي مايه بگيرد و رشد كند: در سوي ديگر گروه جالبي از آهنگسازان نيمه حرفه اي مشهور به پنج نفر ـ بالاكريف، بارودين ريمسكي كرساكف، ماسورگسكي و چويي قرار داشتند كه با تمام وجود معتقد بودند موسيقي محلي و يافولك روسيه (كه كاملاً به موسيقي كليساي ارتدوكس نزديك بود) بايد پايه هاي يك موسيقي كاملاً جديد و خالص روسي قرار گيرد. براي اين گروه عجيب از شخصيتها موسيقي از مرگ و زندگي بسيار مهمتر بود. اين دقيقاً نبردي بود براي تجسم مام وطن روسيه.
و سپس درميان اين كلاف درهم پيچيده دشمنان قسم خورده و دوستان يكدل «تاني يف» (۱۹۱۵ـ۱۸۵۶) قرار داشتند. به عنوان يك موسيقيدان او به ايده آل هاي روبين اشتاين و چايكوفسكي بسيار نزديك تر بود تا به آرمانهاي ميهن پرستانه گروه «پنج»، البته تعجبي هم نداشت چرا كه او نواختن پيانو را نزد روبين اشتاين و آهنگسازي را نزد چايكوفسكي آموخته بود. در حقيقت او درمطالعه كنترپوان هاي رنسانسي ومتخصص شدن در فوگها از اساتيدش بسيار جلو افتاد ومجموعه وسيعي از اطلاعات در هر شاخه متصور موسيقي براي خود اندوخت. اما گروه پنج اشتياق و آرزوي تاني يف براي خلق فرمهاي جديدملي را مي ستودند: او معتقد بود كه موسيقي روسي هم مي تواند همانند موسيقي غربي پيشرفت كند يعني از آوازهاي محلي و ملودي هاي كليسايي كه با دريافتي پيچيده از تكنيك هاي آهنگسازي تركيب و نه تضعيف شده باشند. اين عقايد براي او در هر دو اردوي موسيقايي دوستاني به همراه آورد و جايگاهي منحصر به فرد براي او در دنياي فرهنگ روسيه تثبيت كرد.
به علاوه از نظر شخصيتي فردي بسيار دوست داشتني بود ـ خوشرفتار، باهوش و به شكل خلل ناپذيري درستكار و در عين حال عميقاً مهربان بود و در حقيقت يك انسان كاملاً خوب به شمار مي رفت. به نظر مي رسد كه همه از اساتيد گرفته تا همكاران و شاگردانش همه تاني يف را دوست داشتند و به او احترام مي گذاشتند. شايد تنها كسي كه تاني يف باعث رنجيدگي اش بوده تولستوي باشد آن هم فقط به اين خاطر كه تاني يف نادانسته مورد مهر و علاقه كنتس تولستوي بوده است. روابط او با چايكوفسكي بي نظير بود و با گذشت سالها رفته رفته چايكوفسكي روي توصيه هاي اين شاگرد سابق حساب مي كرد، يعني تنها كسي كه اجازه داشت آثار جديد استاد را نقد كند. به عنوان استاد، تاني يف بسيار محبوب بود آن هم به علت هوش نافذ و ذكاوت سرشارش ـ تاحدي كه شاگردش رخمانينف او را تجسم حقيقت بر روي زمين توصيف مي كرد ـ و همچنين به خاطر شيوه هاي مبتكرانه اش در تدريس. يكبار كه تاني يف از تنبلي رخمانينف در آموختن اصول آهنگسازي به تنگ آمده بود؛ به ابتكار تازه اي دست زد. او آشپزش را با يك مسأله موسيقي به خانه رخمانينف فرستاد و اكيداً دستور داد تا جواب را نگرفته بازنگردد نمي تواند شام بخورد و از طرف ديگر خدمتكاران خودش هم كه مي خواستند از شر مهمان ناخوانده خلاص شوند، او را وادار كردند كه تكليف خواسته شده را سريع انجام دهد.
تاني يف حتي حاضر بود به خاطر شاگردانش از غذاي خود بگذرد و درواقع اخلاص خستگي ناپذير به كار و شاگردان خود داشت و متأسفانه درمراسم خاكسپاري يكي ديگر از شاگردان سابقش به نام «اسكريابين» بود كه دچار ذات الريه شد و درگذشت.
علاوه بر همه اينهاتوجيح بسيار قانع كننده تري براي برگزاري يك جشنواره درباره تاني يف وجود دارد و آن موسيقي خود اوست. تاني يف به عنوان آهنگساز را نمي توان در هيچ طبقه بندي قرار داد. اين حقيقتي است كه موسيقي او سرشار از هارموني هاي چالش طلبانه فوگهاي مطالعه شده و بافتهاي پيچيده است. نكته جالب و دليل ديگري كه باعث شده اجراي آثار او به نوعي وظيفه براي موسيقيدانان از جمله آنهايي كه در اين جشنواره شركت كردند؛ تبديل شود همان استعداد ذاتي پرشور، طنز ديوانه وار و گرماي قلب موسيقايي اوست. موسيقي او شبيه به هيچ موسيقي ديگري نيست و دليل اينكه چرا موسيقي او شهرت همگاني نيافته، رازي ناگشوده است. شايد مقصر خود تاني يف باشد ـ او مطمئناً اهل تبليغ براي خودش نبود وا كثر اوقات خود را در خانه اش در روستا مي گذراند و دايه سابقش به او رسيدگي مي كرد و دائماً پلاكاردي روي در نصب بود كه اعلام مي كرد «سرگئي ايوانوويچ در خانه نيست». شايد اكنون زمان آن باشد كه او به شهرتي كه سزاوارش بود برسد. دوستداران موسيقيدان او كه اينگونه آرزو مي كنند و با اين اميد است كه جشنواره اي در بزرگذاشت موسيقي و دوستي هاي مردي برپا مي كنيم كه به قول رخمانينف «بافرهنگترين موسيقيدان زمان خويش بود».
استيون ايسريس ـ منبع: گاردين



|   شناسنامه   |   آرشيو   |