لئوناردكوهن، خواننده، شاعر و رمان نويس كانادايي آلبومي جديد منتشرمي كند با نام: Ten NewSongs يا «ده ترانه جديد». اين ده ترانه برگرفته از منابع مقدسند كه تقريباً بطوركامل در يك استوديوي خانگي با همكاري شارون رابينسن تنظيم شده است. لئونارد كوهن توانست با همكاري شارون رابينسن موسيقي اي عاشقانه از كلامش خلق كند.
صداي بم لئونارد كوهن نه تنها گوش خراش نيست، بلكه هميشه آرامش دهنده و بي نهايت نوستالژيك است. او هنگام صحبت كردن يا ترانه خواندن صدايي جاودانه دارد.لئونارد كوهن مردي مرموز و بسيار درونگر است كه در عين حال هميشه شاد است. بعد از شش سال انزواي ذن در كوههاي جنوب كاليفرنيا، او دوباره به شهر لوس آنجلس، جايي كه فرزندانش لوركا و آدام نيز آنجا زندگي مي كنند، بازگشت.
درسال ۱۹۹۲ آلبوم The Future منتشرشد. آهنگساز و نوازنده كانادايي درآن براي خود جايگاهي در فرهنگ معاصر تثبيت كرد و طي آن، سقوط ارزشهاي تجارتي و بي فايدگي صنعت هنر را پيش بيني كرد.
چهارسال بعد با آلبوم I'm your Man كه پرفروش ترين آلبوم او تا به امروز بوده، دوباره به روي صحنه بازگشت. او در اولين ترانه آلبوم (First We'll Take Manhattan) مي گفت: «من به ۲۰ سال اندوه عميق محكوم شدم.»
لئوناردكوهن كه هميشه دوستدار طبيعتي پرتلاطم، جنس مؤنث و اضطراب بود، درسال ،۱۹۹۳ خسته از گردشها و افراطهاي مختلف، دوباره به مركز Mont Baldy پيوست و خود را در اختيار استادش Roshi گذاشت. ولي در عقايدش آنچنان تغييري ايجادنكرد.
لئونارد كوهن كه شيفته فروتني و پاكي است آنجا ظرفشويي و آشپزي مي كرد و غرق در تأمل مي شد. او به مرحله ژيكان رسيد كه يكي از مراتب عرفان هندي و به معني «سكوت بين دو انديشه» است. اين شاعر و ترانه سرا آلبوم Ten New Songs را با تأثيرپذيري ازمنابع مقدس تهيه كرد كه توسط شارون رابينسن تنظيم شد.
لئونارد كوهن، اين پسريهودي روس تبار، انساني است مذهبي، شيفته سمبوليكها، كتاب مقدس و احاديث تورات كه از علم شناسي هاركريشنا به نفع بودائيسم ژاپني دوري كرد. وي هميشه به طور انفرادي كارمي كرد. يك سال قبل از الويس پريسلي، درسال ۱۹۳۴ به دنيا آمد، از اقليت انگليس زبان منترال است «دردانه فرانسه زبانها» است مانند ديگر هنرمندان فولكلور آمريكاي شمالي نظير خواهران مك كاريكل، آنا و كيت، مادر رفورين رايت، كه كوهن او را از جوانترين و بااستعدادترين مؤلفين زمان مي داند و از رده خواننده هاي مؤلف.
لئوناردكوهن كه به خروش رودخانه اي آرام مي ماند چشمهاي آبيش نظاره گر جهان است و مي كوشد خود را با شوردرونيش وفق دهد. او در ماهنامه بريتانيايي Mojo از رابطه خود با آمفتامين مي گويد: «كاركرد ذهني و جسمي من آنقدر كند است كه سبك "Speeds" مرا به سوي ريتمي عادي مي برد.»
يك روز باب ديلن و لئونارد كوهن همديگر را در كافه اي در پاريس ملاقات مي كنند. لئونارد كوهن مي گويد: يك روز بعدازظهر با هم صحبت مي كرديم. او مي خواست بداند من Hallelujah را ظرف چندوقت نوشتم. گفتم: در يك عمر! او گفت براي تدارك و تنظيم I to I فقط ۱۵ دقيقه كاركرده است! عجيب نيست؟ بيشتر خنده دار است تا عجيب. «البته اين حرف مرا مأيوس نكرد.»
Ten New Songs؛ چطورممكن است چنين اسم بي مزه اي به ذهن يك نفر برسد؟ اسمي كه نه بيانگر دردي است، نه برآمده از هيچ ماجرايي. كوهن مي گويد كه «مي شد اسم ديگري مثلاً In My Secret Life يا Boogie Street براي اين آلبوم انتخاب كرد. اما نمي خواستم مفهوم خاصي در ذهن مخاطب تداعي شود.»
اين هنرمند پررمز و راز از حرافي و اغراق گريزان است. در اين ده ترانه كوهن كه غير از خواننده بودن، رمان نويس و شاعر نيز هست حال و روز بشر، سرگرداني، علاقه به صلح و آرامش، ناكامي و تباهي هوسها را توصيف مي كند. او خواهان تقدس نيست و مي گويد: «آدم مقدس مثل «فراري» است. كسي كه گريخته. من از دنيا فرارنمي كنم ولي مثل هركس ديگر مي خواهم از آن رها شوم. تاوقتي ما دردنيا هستيم بايد بين آنچه مي خواهيم و آنچه داريم تعادل برقراركنيم.»
در كارهاي كهن، پتانسيلي غني و جذابيتي عظيم به چشم مي خورد. لئونارد كوهن سرگرم آماده كردن مجموعه اي بلند از دويست و پنجاه شعر است «كتاب اشتياق و انتظار پرشور». آلبوم جديدش Ten New Songs به هزار تويي مي ماند، طي طريقي در امتداد رودهايي تار؛ «سرگردان/ كنار رودهاي تار/ منم آن مرد ساكن بابل». به هرحال ظاهراً اين هنرمند زندگي اش را در بابل گذراند. شهري پر از بي نظمي و به قول خودش Boogie Street ( عنوان نهمين ترانه از ده ترانه آلبومش). Boogie Street خياباني است در سنگاپور كه در روز، بازار است. او مي گويد «در آنجا همه چيز مي فروشند ازجمله تمام CDهاي من، حتي آنهايي كه غيرمجازند. هركدام به يك دلار، شب هم زمان تبادل جنسي است. مردان و زنان كه اغلب هم بسيارزيبا هستند، خود را براي ارضاي اشتياق مردم به فحشا مي كشانند. Boogie Street مترادف كار و اشتياق است. دنياي عيني و ملموس من برگرفته از Boogie Street بابل و سپس لوس آنجلس، جايي كه من براي زندگي آمده ام.»
اين دنياي دروني، سياه و تاريك، ناشناس و سرد، محتاج روشنايي است. اولين ترانه از اين آلبوم، In My Secret Life نام دارد. «در زندگي مرموزم/ هميشه تنهايم/ قلبم مثل يخ/ متراكم است و سرد.»
همانطور كه در شعر ايراني و عرفاني، گرما، مستي و عشق در عين مادي بودن، مقدسند، براي لئوناردكوهن نيز رابطه اي عظيم بين شهوت پرستي و اعتقادات مقدسش وجوددارد. لئوناردكوهن مرد سرزمين سرما، به اشتياقش نسبت به خورشيد اعتراف مي كند.
او مي گويد: «من در منترال بزرگ شده ام. جايي كه ۶ ماه از سال پوشيده از برف است و مي توانم هرجادلم مي خواست اسكي يا هاكي كنم ولي بازهم احساس كمبود مي كردم. در كانادا هركس به دنبال راه حلي براي نجات از سرماي زمستان مي گردد.»
لئونارد كوهن قبل از اينكه سرگرم ذن شود، به كشور يونان علاقه داشت. او مي گويد: اين علاقه اتفاقي است. اولين مجموعه شعرش Let Us Campare Mythologies نگاشته به سال ۱۹۵۶ برنده جايزه اي از دولت كانادا شد.
اين جايزه، سفر به دور اروپا بود. در لندن بدون وقفه باران مي باريد و او تعريف مي كند: «يك روز صبح سرد و مرطوب ازمقابل مردي برنزه گذشتم. از او پرسيدم اهل كجاست واو گفت: اهل يونان است. چندروز بعد قايق گرفتم و در ايدرا به ساحل نشستم. خانه اي اجاره كردم ماهي ۱۳دلار، عاشق شدم و همانجا ماندم.»
مادر لئونارد كوهن درسال ۱۹۲۵ به كانادا مهاجرت كرده بود ولي يونان آبي سفيد، روشن و نيم رخ صاف مردمش او را روانه سرزمين مادري اش، اروپا مي كند. كوهن، اين خواننده و جهانگرد آواره دوست داشت همه جا را به تصرف خود درآورد. او مي گويد: «جهانگردي ضدطبيعت من است اين عملي است قهقهرايي، من دوست دارم در جايي مشخص زندگي كنم. غذاي هميشگي را بخورم و دوستان هميشگي ام را ملاقات كنم.» بطورخلاصه اين جوان يهودي اهل منترال شاعري مي شود كه مي خواهد جايي را كه شايسته اش بوده با «نقشه عظيم» خود تصرف كند.
اتفاقات و حادثه هايي همچون سفر به يونان، موسيقي و صداي بم او در نهايت اثر Masterpiece را به وجودآوردند. شاهكاري كه او را به اين مرحله رساند. بدون اينكه بدانيم اين مرد كيست.
او همچنين مي گويد: «ما هيچ چيز را تحت كنترل خود نداريم. با مشاهده زندگي خود، آنچه مي توانم بگويم اين است كه هيچ وقت انتخاب چيزي دست خودم نبوده است. شايد ظاهراً من انتخاب كرده باشم ولي در واقع هميشه همه چيز به من القاشده است. فهم و درك اينكه در پس همه اينها، نيتي به من كمك مي كند كه خود را از حس محروميت و نگراني در مقابل زندگي دوركنم.» وقتي از او در مورد بحران مذهبي، سياسي و ارزشي سؤال مي كنند، مي گويد براي قضاوت درمورد اين حوادث استحقاق كمتري دارد و اينكه احساسات دروني اش قابل اعتماد نيستند. او مي گويد: «معمولاً هدف از بحران ناميدن فلاكتها به نوعي تجليل از آنهاست.» آفريننده Magrafiques Perdanis (نگاشته به سال ۱۹۶۶)، با كرنشي آرام و صدايي رسا، متني از A Thousand Kisses Deep ـ كه دومين ترانه از ده ترانه است ـ از حفظ خواند. دراين ترانه مي گويد:
«هلن، هشيارباش / براي جبران شكست جبران ناپذيرت/ تو طوري زندگي كرده اي كه گويي واقعي بوده است.»