گروه حوادث: يك پسر جوان وقتي از خواستگاري دختر مورد علاقه اش دست خالي بازگشت، او را در راه مدرسه ربود و شش ماه در زيرزمين خانه پدرش زنداني كرد.
راز اسارت هولناك اين دختر ۱۷ ساله زماني فاش شد كه وي در حالي كه كفش به پا نداشت و لباس خانه به تنش بود، هراسان وارد ساختمان كلانتري ۱۲۸ تهران شد.
بنابه اين گزارش، اواخر مردادماه سال جاري «ياسمن» كه مانتوي مدرسه به تن داشت و با تعطيلي دبيرستان دخترانه در خيابان پنجم در راه خانه بود ،كه پيكاني با چهارسرنشين پسر جلوي پاي او ايستاد. وقتي «ياسمن» خواستگار سمج خود را درميان جوانان ديد خواست راه خود را كج كند كه سرنشينان خودرو پياده شدند و او را به زور داخل پيكان كردند. بعد از گذشت شش ماه از ناپديد شدن ياسمن و جست وجوي خانواده اش براي به دست آوردن ردپايي از وي، اين دختر چهارشنبه ۲۶ ديماه سال جاري در برابر مأموران پليس پرده از راز اسارت خود در خانه خواستگارش برداشت. اين دختر، به كارآگاهان گفت: ساعت ۲ ظهر بود كه من از مدرسه خارج شدم تا به خانه بروم، وقتي دوستان مدرسه اي از من جدا شدند پسر جواني به نام «احسان» كه يكبار به خواستگاري ام آمده بود با سه تن از دوستانش مرا به زور سوار پيكاني كردند و ربودند.
آنها، وقتي من با داد و فرياد از مردم كمك خواستم با تظاهر به اينكه من و «احسان» نامزد هستيم مردم را متفرق كردند و خواستگارم بسرعت راه خانه اشان در تهران نو را در پيش گرفت. وي، ادامه داد: «دربرابر خانه پدر «احسان» دوستانش من و او را تنها گذاشتند، خيلي ترسيده بودم. «احسان» مرا به زور داخل خانه كشاند و به زير زمين ساختمان برد، در آنجا ابتدا سعي كرد با مهرباني مرا قانع كند كه دوستم دارد اما وقتي ديد من علاقه مند به زندگي با او نيستم با شيلنگ به جانم افتاد.
يك ماهي در زير زمين بدون اينكه جز «احسان» كسي را ديده باشم زنداني بودم. در اين مدت از خواستگارم شنيدم كه اعضاي خانواده اش در مسافرت هستند. «ياسمن» افزود: «نمي دانيد چه عذابي كشيدم، شب و روز نداشتم، از «احسان» مي ترسيدم و مي دانستم خانواده ام نگران هستند، او مي دانست من خودروي پرايدي دارم وقتي پدر و مادرش به همراه دو برادر و خواهرش از مسافرت بازگشتند، «احسان» به همراه دوستانش مرا با پيكان به پاركينگي برد كه خودروي پرايدم در آنجا متوقف بود.
با تهديد «احسان» قبض را در اختيارشان قرار دادم وآنها با تحويل گرفتن خودروي پرايدم، مرا سوار آن كردند و باز به زيرزمين خانه احسان برگرداندند. چهار ماه در زيرزمين نور آفتاب را نديدم، «احسان» گاهي ديوانه وار با چاقو و شيلنگ به جان من مي افتاد و گاهي به اندازه اي مهربان مي شد كه باور نمي كردم او شكنجه گر من است. «ياسمن» در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «حتي براي دستشويي رفتن، چشمانم را مي بست. تا اينكه بعد از چهار ماه من را به طبقه بالا نزد مادرش برد و به او گفت كه اين دختر عروس تو است و قرار است نوه اي براي تو بياورد.
ابتدا تصور مي كردم خانواده احسان با اين كار او مخالفت مي كنند اما آنها نه تنها اين كار را نكردند بلكه از پسرشان حمايت كردند. دو ماه نزد پدر و مادر «احسان» بودم، آنها مانند زندانبانان از من مراقبت مي كردند. در اين مدت چندين بار پابه فرار گذاشتم و هربار در كوچه يا خانه همسايگان مادر «احسان» يا خود او مرا گرفتند. مادر خواستگارم با چنگ زدن موهايم وخود «احسان» در حالي كه با شيلنگ مرا مي زد نمي گذاشتند فرار كنم. همسايه ها همه تصور مي كردند من زن عقدي «احسان» هستم و بخاطر همين هيچكس به دادم نمي رسيد.
«ياسمن» با نشان دادن آثار جراحت چاقو روي دستانش، ادامه داد: «من چاره اي جز تسليم در برابر خواسته هاي «احسان» نداشتم، او حتي يكبار بدون توجه به من در حالي كه در زيرزمين گرسنه مانده بودم با خودروي پرايدم و دوستانش به شمال رفته بود و تصادف كرده بود.
براي اينكه بتوانم از زندان خانواده «احسان» فرار كنم، طوري نقش بازي كردم كه آنها تصور كنند ازدواج با «احسان» را پذيرفته ام، به او محبت مي كردم تا اينكه اعتمادش به من جلب شد.
روز فرار، من و «احسان» در خانه تنها بوديم، او داشت غذا درست مي كرد كه من باتوجه به آزادي هايي كه پيدا كرده بودم از غفلت او استفاده كردم وخودم را به پشت بام رساندم ،سپس از آنجا به خانه همسايه رفتم، وقتي زن همسايه مرا ديد خواست فرياد بزند كه با مشت به دهانش كوبيدم و با پاي برهنه خودم را به پليس رساندم.
كارآگاهان كه با يك آدم ربايي بي رحمانه روبرو شده بودند درنخستين اقدام «احسان» را دستگير كردند و خانواده وي را نيز تحت تحقيق قرار دادند. «احسان» واعضاي خانواده اش در اين بازجويي ها، هرگونه اطلاع از ادعاهاي «ياسمن» را منكر شدند و «احسان» گفت كه اين دختر از خودروي وي سرقت كرده است و آشنايي آنها از اين ماجرا بوده است. از سوي ديگر، پليس در تجسس هاي خود دريافت خواستگار سمج براي گمراه كردن خانواده دختر مورد علاقه اش وقتي او در اسارت بود به خانه دايي ياسمن رفته و با داد و فرياد خواسته است اين دختر را اگر پنهان كرده اند تا زن او نشود، بگذارند به مدرسه برود.
پرونده اسارت «ياسمن» در خانه پسر جوان پس از تحقيقات قضايي در مجتمع قضايي ارشاد بخاطر وقوع آدم ربايي به مجتمع امور جنايي تهران ارجاع شد و با نظر آنان پرونده براي تحقيقات تخصصي در دستور كار مأموران دايره ۱۱ اداره آگاهي تهران قرار گرفت.