|
پزشك خانواده
|
|
|
|
پاورقي هفته
|
|
|
|
|
|
|
|
قبل از خواب بچه ها
|
|
|
|
|
|
|
پزشك خانواده
شادي و درد
|
|
|
دو دختر دوقلو صبح زود كه مدرسه مي رفتند يكي از آنها براي اينكه توي ماشين صندلي جلو بنشيند با عجله از پله ها پايين رفت و با افتادن از پله ها استخوان مچ پايش شكست، الآن دخترك پايش توي گچ است و چقدر خوشحال است كه هم گچ دارد و هم عصا و خواهر دوقلويش حسرت اين شكستگي و گچ و عصا را مي خورد. اين روزها تعداد زيادي از محصلين گاهي اوقات نصف كلاس از بچه ها خالي است و به بيماري روز مبتلا شده اند اكثراً خوشحال و شاد از اينكه مدرسه نمي روند و بعضي ها ناراحت كه از درس و امتحان عقب مي افتند ولي روي هم رفته بچه ها خوشحال هستند حتي با آنفلوآنزا كه اين روزها بيماري شايع و همه گير شده است.
علت آنفلوآنزا ويروس نسبتاً بزرگ از دسته R.N.A ويروس مي باشد كه سه نوع (C,B,A) مي باشد. از همه مهمتر ويروس نوع A مي باشد كه گروههاي فرعي دارد و هردم دريك كشور اپيدمي و گسترش مي يابد. مثل ايپدمي ها كه از نوع ويروس A در كشورهاي برزيل ، انگلستان، شيلي، تايوان، هنگ كنگ و ساير كشورها اتفاق مي افتد و با تغيير شكل در ويروس و فرم آن شكل آن عوض شده و سبب بيماري جديد مي شود.
اين ويروس همه جا راعرصه تاخت وتاز خود قرار مي دهد و هيچ محدوديت جغرافيايي ندارد و معمولاً در فصول سرما همه گير مي شود.
نوع B علائم آن معمولاً خفيف تر و C نيز از دو نوع ديگر كمتر شيوع دارد و مخصوصاً نوع C در بچه ها شايع نيست.
* علائم بيماري: در سنين مختلف كمي متفاوت لذا مختصراً علائم اين سنين به شرح زير است: در دوره نوزادي كه يكي دوماه اول زندگي مي باشد به صورت وقوع ناگهاني وسريع تب خواب آلودگي ـ شير نخوردن ـ قطع تنفس وگاهي بي قراري زياد بروز مي كند. علائم آبريزش و سرفه نيز دارد، اين علائم اكثراً شبيه عفونت خوني نوزادان مي باشد و بايستي از هم افتراق داد.
* علائم در شيرخواران: شروع تب و لرز و بي حالي همراه با آبريزش شفاف بيني و سرفه از علائم اوليه مي باشد كه همراه اين علائم استفراغ ـ اسهال خفيف و تشنج گاهي بروز مي كند.
در شيرخواران و كودكان سنين تا ۵ الي ۶ سالگي ممكن است التهاب تارهاي صوتي ـ شاخه هاي هوايي به صورت سرفه زياد ـ صداي خشن ـ ترشحات غليظ در راه هاي هوايي و تنگي نفس و اشكال در تنفس، كودك را راهي بيمارستان و حتي «تراكئوستومي» يعني بازكردن راه تنفس به وسيله جراحي نمايد.
* علائم در بچه هاي بزرگتر و سنين بلوغ: خطر سنين شيرخوارگي و قبل از مدرسه را ندارد و ترس ما كمتر مي شود. اين علائم شامل لرز، سرفه، سردرد زكام، سرگيجه، دردهاي عضلاني، اسهال، استفراغ، سوزش چشم و ترس از نور كه معمولاً سفيدي چشم مختصري قرمز مي باشد كه اكثر موارد تب و گلودرد غيرچركي همراه علائم بالا مي باشد. مي توان گفت: تب ولرز، سردرد، سرفه، آبريزش و گلو قرمز علامت هاي اصلي بيماري هستند و با اين شواهد بيماري مشخص مي شود.
* تشخيص: با ظهور علائم بالا و معمولاً با تماس دوالي سه روز قبل شخص سالم با بيمار از نظر كلينيكي بيماري تشخيص داده مي شود، آزمايشات كمك كننده نيز مي باشد.
* عوارض بيماري يكي مربوط به خود ويروس كه شامل عفونت هاي ويروس ريه همراه خونريزي، تورم بافت مغزي، التهاب عضله قلب و مرگ هاي ناگهاني مي باشد. دسته دوم ميكروب هايي كه اضافه مي شود و باعث التهاب گوش مياني، سينوزيت، التهاب تراشه و عفونت ريوي مي شوند مي باشد.
* درمان: نكته اساسي در درمان پايين آوردن تب و تسكين علائم بيماري و استراحت مي باشد. تب را مي توان با استامينوفن و ايبوپروفن كنترل كرد. آنفلوآنزا نياز به آنتي بيوتيك ندارد و معمولاً دوره اي سه روزه دارد كه علائم فروكش مي نمايند. در اپيدمي و همه گير شدن بيماري داروهاي ضد ويروس به نام «آمانتادين» و «ريمانتادين» استفاده مي شود كه داروي اول براي درمان و پيشگيري و داروي دوم براي پيشگيري استفاده مي شود.
داروي «ريباويرين» براي آنفلوآنزا نوع A و B استفاده مي شود.
* پيشگيري بيماري: واكسن كشته شده ويروس آنفلوآنزا موجود كه هر سال در تابستان تغييراتي در فرمول آن داده مي شود تا براي فصل زمستان آماده شود و واكسن آنفلوآنزا براي افراد پرخطر و كودكان و بزرگسالان با بيماريهاي تنفسي، آسم، بيماريهاي قلبي، بيماريهاي متابوليك (مثلاً افراد ديابتي)، بيماراني كه ازداروهاي تضعيف كننده سيستم دفاع بدن استفاده مي نمايند و افرادي كه تحت درمان آسپيرين هستند و همچنين بيماران كليوي و اشخاصي كه با اين بيماران در تماس هستند تلقيح مي شود. خوشبختانه بزودي واكسن آنفلوآنزا كه از نوع ضعيف شده ويروس تهيه مي شود به بازار عرضه مي شود كه ترزيقي نيست و از راه بيني استفاده مي شود ومثل نوع تزريقي آن مؤثر است.
در صورت شيوع آنفلوآنزا نوع A، به عنوان پيشگيري مي توان از داروهاي ذيل استفاده نماييم. آمانتادين ـ و ريمانتادين كه داروي اول در بازار ايران موجود مي باشد.
* نكات عملي در اين بيماري: سعي شود تماس تنفسي قطع واز وسايل شخصي بيماران استفاده نشود.
در صورت استفاده از ماسك صورت و بيني احتمال سرايت كم است.
دقت شود به هيچوجه در اين بيماري از تركيبات آسپيرين استفاده ننماييد كه ممكن است آنفلوآنزا بخصوص نوع B را تبديل به يك ورم مغزي و كبد را نارسا نمايد كه اصطلاحاً سندرم «ري» ايجاد نمايد.
بيماري اكثراً در عرض چند روز خوب مي شود و آنتي بيوتيك احتياج ندارد.
در موارد نياز استفاده از داروهاي ضد ويروس خود درماني صورت نگيرد.
عوارض ثانوي بيماري كه اكثراً به علت اضافه شدن ميكروب بر روي زمينه مساعد بيماري قبلي است بسته به نوع آن احتياج به آنتي بيوتيك دارد.
واكسن به افراد نيازمند در دونوبت تلقيح شود.
بيماران بدحال و يا ناراحتيهاي تنفسي به مراكز درماني معرفي شوند.
اميد است شادي كودكان و بزرگسالان هميشه با سلامتي قرين باشد.
|
|
|
|
|
پاورقي هفته
غصه هاي پنهان
در شماره هاي پيشين خوانديد كه زني بيمار مي شود و پس از اينكه حال او بهتر شد و به هوش آمد از چهار فرزندش مي خواهد كه دور او جمع شوند و او راز مهمي را با آنان در ميان بگذارد.
در جريان سير داستان بچه ها به خاطرات زندگي خود بازمي گردند و وقتي مادر چشم باز مي كند بچه ها را دور خود مي بيند و از دوران ۱۵ سالگي اش كه عاشق پسر راننده اي شده بود، براي آنان تعريف مي كند. بانو ـ مادر ـ براي بچه هايش تعريف مي كند: وقتي دل به پسر تريلي سوار مي بندد و پسر هم عاشق او مي شود مادر پسر او را نمي پسندد و «بانو» به بستر بيماري مي افتد. تا اينكه يك روز در حالي كه ا و بي حوصله و غمگين روي پله ها نشسته بوده است، صداي زنگ در حياط را مي شنود و با اين فكر كه پدر پشت در است در را باز مي كند، ولي پسر تريلي سوار را پشت در مي بيند. پسر جوان او را خواستگاري مي كند و سرانجام پس از تلاشهاي بسيار پسر جوان كه جواد نام دارد مادرش را به اين وصلت راضي مي كند. بانو به ياد آزارهايي مي افتد كه در ابتداي زندگي مادر جواد به او وارد مي كند. اين آزارها باعث افسردگي بانو مي شود. او احساس مي كند كه همه مي خواهند از ديربچه دار شدن او سوء استفاده كرده و مادرشوهرش قصد دارد جواد را راضي به ازدواج با حميرا ـ دخترخاله اش ـ كند. اينك ادامه ماجرا.
حميرا به بانو نگاه عجيبي كرد. بانو غمگين بود ولي سعي مي كرد حركتي كند كه همه چي را به هم بريزد.
ـ بانوجون! بچه دار نمي شي؟
مادر جواد با بي رحمي اين حرف را به بانو زد. بانو نگاهي از روي خشم به مادرشوهر كرد. خاله جواد لبخندي به لب زد:
ـ بانوجون هنوزخيلي دير نشده كه…
شب تا صبح بانو فكر كرد. خوب مي دانست اگر دير بشود، حتماً حميرا او را از اين خانه بيرون خواهد انداخت. نزديك صبح فكري به ذهن بانو رسيد. لبخندي زد و به خواب رفت. ساعت ۱۰ صبح بود كه از خواب بيدار شد، دير شده بود، بايد هر چه زودتر تا قبل از آمدن جواد از مسافرت كاري مي كرد چادر به سر كرد و از در بيرون زد.
در راه به سرنوشتي كه داشت فكر مي كرد. اگر بچه دار مي شد، حتماً خوشبخت ترين زن بود، اگر بچه اي در زندگي اش بود، حتماً مادرشوهرش با آن دختره بدتركيب نمي توانستند به اين راحتي شكنجه اش دهند.
با خودش فكر كرد:
ـ من كه هيچ وقت به مادر جواد بي ادبي نكرده ام. من كه هيچ وقت به او توهين نكرده ام، من كه هيچ وقت در مقابل رفتارهاي او…
اشك از چشم هاي پيرزن شروع به ريختن كرد. لب هاي خشك شده پيرزن روي هم قرارگرفت. چين و چروك هاي صورتش تمام سختي هايي را كه كشيده بود، براي چهار فرزندش كه حالا همه شان سرد و گرم روزگار را چشيده بودند، بيشتر معني مي كرد.
وقتي مادر ساكت شد بچه ها به خود آمدند. پري گوشه اي مچاله شده بود.
ـ چي شده آبجي؟
پري آرام به چشم هاي پريسا نگاه كرد. انگار درد سراسر وجودش را گرفته بود. پدرام و پژمان از جا بلند شدند.
ـ آبجي زودباش. پژمان تو پيش مامان بمون!
پيرزن لبخند تلخي زد. چقدر لحظه مادرشدن را دوست داشت. پيرزن سعي كرد آرام از رختخواب بلند شود، ولي درد در قفسه سينه اش پيچيد.
ـ برو دخترم. با نوه ام برگرد، منتظرم. اين لحظه زيباترين لحظه…
بغض راه گلوي پيرزن را بست.
پريسا و پدرام، پري را به بيمارستان رساندند. نگاه پري از پدرام به نقطه نامعلومي خيره شد.
ـ كاش الان…
پريسا خوب مي دانست كه در اين لحظه خواهر دلتنگ شوهرش است.
ـ اون هم مي آيد. غصه نخور. تو فعلاً بايد به فكرا ون بچه باشي.
… عقربه هاي ساعت براي پيرزن به كندي مي گذشت، نيم ساعت بعد وقتي صداي تلفن بلند شد، پيرزن بي قراري اش بيشتر شد. پژمان گوشي تلفن را برداشت:
ـ الو.
ـ داداش به مامان بگو چشمش روشن! پري زايمان كرد.
پيرزن لبخندي بر لب زد. به ياد روزي افتاد كه از بيمارستان به خانه آمده بود. درست مثل اين لحظه زندگي پري كه شوهرش در سفر بود، جواد هم درمسافرت بود.
غروب پري با نوزاد كوچك اش به خانه پيرزن برگشت. خستگي وبي حالي در چهره اش پيدا بود. بچه ها همه دور او جمع شده بودند. صداي شادي و خنده در فضاي بي نور خانه پيرزن طنين انداخته بود.
احساس شادي در وجود پيرزن برپا شده بود اما درد دوباره در سينه اش غوغا مي كرد.
پريسا به شوهرش اشاره اي كرد. چند دقيقه بعد بچه ها همه به خانه او رفتند و پيرزن با چهار بچه و نوه اش تنها ماند. انتظار شنيدن راز و ادامه زندگي پرفرازونشيب مادر براي بچه هايش آنقدر با اهميت بود كه بار ديگر بچه ها دور پيرزن حلقه زدند.
پري كنار پيرزن دراز كشيده بود.
ـ مامان بقيه اش را بگو!
پيرزن چشم هاي به اشك نشسته اش را به او انداخت.
… وقتي تاكسي جلوي بيمارستان توقف كرد. بانو از آن پياده شد. دلشوره عجيبي داشت هر چند دكتر گفته بود كه بايد صبر كند، ولي او قدرت صبر كردن نداشت. در اين مدت كه بانو براي دوا و درمان به هزار دكتر و بيمارستان مراجعه كرده بود. با لادن كه پرستار بود آشنا شده بود. لادن به او گفته بود. هر وقت احساس كردي ديگر تحمل درد نازايي و نيش و كنايه ها را نداري پيش من بيا. بانو ديگر طاقت نيش و كنايه نداشت. ديگر تحمل ادامه زندگي را نداشت.
ـ سلام لادن خانم.
زن در لباس سفيد انگار پرنده خوشبختي اش بود.
ـ سلام بانو جون! از اين طرف ها.
بانو به لادن خيره شد. قطرات اشك پشت سر هم از چشمانش مي ريختند.
ـ گفته بودي اگر دردم، درد نازايي و عقيم بودن من به اوج رسيد، اگر ديگر تحمل زندگي را نداشتم پيش تو بيايم. لادن اگر ديرتر از اين بچه دار شوم جواد را از من مي گيرند…
نتوانست ادامه حرف اش را بزند.
پرستار پير به او نگاه كرد.
ـ تو هنوز جواني و سرد و گرم زندگي را نچشيده اي. هنوز تجربه كافي نداري.زود است كه اينقدر راحت از پادرآيي. زود است كه احساس يأس كني. من مشكل تو را حل مي كنم. ولي بايد خودت هم همكاري كني. بايد كمك كني. يعني اگر تو كمك نكني، من هيچ كاري نمي تونم برات انجام بدم.
ببين عزيزم! من با تمام تجربياتي كه در طول سالها كار با مردم چه زائو چه نازا داشتم، به خيلي ها كمك كردم و خيلي چيزها ياد گرفتم. ولي در مورد تو و امثال تو، بايد يه چيز را قبل از هر چيز بدوني و اون اينكه هر چي رو اينجا به تو گفتم، همين جا پيش خودت نگه داري و تو خاك كني. با نو سرش را به علامت مثبت تكان داد. او آماده بود كه هرچه پرستار پير مي خواهد، انجام دهد. او تنها مي خواست مادر شود.
پرستار پيرلبخندي زد و گفت:
ـ من بچه دارت مي كنم، اما…
ادامه دارد
|
|
|
|
|
دختر باغ آرزو
روزها گذشت، شبها گذشت
يه روز كه داشت
برف مي باريد، به كوه و دشت
ننه موشه گفت: «دخترم
امشب تو رو به مهموني مي برم
باهم مي ريم يه جايي
چه جاي با صفايي
نه نزديك و نه دوره
لونه موش كوره
آقا موشه نازه خيلي
مهمون نوازه خيلي
اتاق و انبار داره
ثروت بسيار داره
يه پالتو قشنگي از پوست داره
ننه موشي رو دوست داره»
يه لحظه بعد،
از لونه قدري دور شدند
مهمون موش كور شدند
ـ سلام، سلام
ـ عليك سلام بفرمائين. خوش اومدين.
موش كور افتاد به جلو. عصا زنان
اونها رو برد از اين دالان به اون دالان
يه گوشه از لونه موش
پرنده اي افتاده بود، مرده بود
يخ زده بود، چون گل پژمرده بود
يه مرتبه موش كور
رد كه مي شد يه كار خيلي بد كرد،
پرنده رو لگد كرد
پرسيا ديد و آه كرد
پرنده رو نگاه كرد
قسمت چهارم
|
|
|
|
|
توصيه پزشكان براي كنار آمدن بامشكل ناباروري
بيشتر زنان با اين انتظار و آرزو باليده و رشد مي كنند كه روزي مادر خواهند شد. تصويرها و انتظاراتي از عروسكهاي كودكان گرفته تا مراسم جشن تولد كه از سوي والدين ـ دوستان ـ مذهب ـ آگهي هاي تبليغاتي و رسانه ها به سوي ما هجوم مي آورند ما را در محاصره خود گرفته اند. براي بسياري از مردان نيز اميد پدر شدن بخش مهمي از هويت آنهاست. فشار براي تشكيل خانواده مي تواند فشار عظيمي باشد و فكر اينكه يك فرد قادر نيست اين كار را انجام دهد مي تواند باعث شود كه خيلي ها احساس كنند اشكالي در كار آنها وجوددارد. از پنج شماره قبل گفت وگوهايي را خوانديد كه با روانشناسان برجسته درباره زوجهاي نابارور براي دست يابي به بهترين روشهاي كنار آمدن با استراتژيهايي كه واقعاً مؤثر و عملي مي باشند انجام گرفته است و حال آخرين قسمت را مي خوانيد.
* درخواست حمايت روحي
از آنجا كه اجتماع معمولاً از تشخيص درد ورنجي كه ناباروري در افراد به وجود مي آورد عاجزاست، بنابر اين كساني كه مادربودن و پدربودن از آنها دريغ شده است تمايل دارند غم و اندوه ناشي از اين مسأله را پنهان كنند كه اين خود تنها به افزايش حس شرم و گوشه گيري آنها منجر مي شود. يك متخصص مشاوره روانشناسي ناباروري مي گويد: «پيدا كردن كساني كه آنها نيز تجربياتي مشابه با شما را از سر مي گذرانند به شما كمك مي كنند اين واقعيت را ببينيد كه ناباروري بسيار شايع است و رنج واندوه ناشي از آن نيز قابل درك.» بنابر اين با ديگران صحبت كنيد. اخيراً يك پژوهش نشان داده است كه نرخ حاملگي در بين زناني كه تحت معالجه اي وي اف قرار دارند و با احساس آزادي كامل درباره ناباروري خود با ديگران صحبت مي كنند بسيار بيشتر از زناني است كه درباره اين مسأله سكوت مي كنند.»
* تعادل
يك روانشناس مي گويد:«براي اينكه درمعالجات ضدنازايي موفق باشيد لازم است كه خوش بين باشيد. اما اگر خوش بيني بيش از حد لازم باشد و شما بيش از حداميدوار باشيد و بعد از اين معالجات نااميد شويد، آنگاه درمعرض يك شكست روحي بسيار بزرگ قرار خواهيد گرفت. با اطلاع حاصل كردن از آخرين دست آوردهاي علمي و تكنولوژي و كسب آگاهي درباره نوع نازايي كه از آن رنج مي بريد مي توانيد انتظارات و آرزوهاي خود را درحد متعادل و واقعگرايانه نگه داريد. دست كشيدن از يك رؤيا آسان نيست وامروزه پيشرفتهاي علمي و تكنولوژيك باعث شده است كه زوجهايي كه دچار اين مشكل هستند ماهها و بلكه سالها به اين نوع معالجات ادامه دهند. اما تقريباً بيش از نصف زوجهاي نابارور حاضر نيستند كه يك فرزند بيولوژيك داشته باشند و مجبورند قبل از اينكه اين تصميم نهايي را بگيرند از نظر روحي خود را آماده كنند. تلاش براي قبول واقعيتها به چنين زوجهايي كمك مي كند كه تعادل روحي خود راحفظ كرده و با سالم گذر كردن از ميدان مين ناباروري به زندگي عادي خود ادامه دهند.
ترجمه : وحيده دينداري
|
|
|
|
|
قبل از خواب بچه ها
سلام يادت نره
|
|
|
يكي بود، يكي نبود. در روزگاران دور پسركوچكي بود كه اسمش تقي كوچولو بود . اين آقاتقي پسرخوب و مهرباني بود ، ولي يك كار خوب را هميشه يادش مي رفت انجام بدهد وآن هم سلام كردن بود.
يك روز ظهر وقتي تقي كوچولو از مدرسه به طرف خانه برمي گشت. به مغازه بقالي مش رضا رفت و گفت:
ـ مش رضا يه لواشك با يه پفك به من بده.
مش رضا اخم هايش را درهم كشيد وگفت:
ـ من به بچه اي كه سلام بلد نيست چيزي نمي فروشم.
تقي كوچولو ناراحت سرش را زير انداخت واز مغازه مش رضا بيرون رفت. آنقدر ناراحت بود كه دلش مي خواست با دوستش درددل كند وبه او بگويد كه مش رضا چطوري با او حرف زده است. به طرف خانه دوستش راه افتاد. دركه زد مادر دوستش در را به روي او باز كرد:
ـ با حسين كاردارم.
مادر حسين نگاهي به تقي كوچولو انداخت وگفت:
ـ من اجازه نمي دهم به حسين كه با تو دوست باشه. چون تو هنوز سلام كردن بلد نيستي. وقتي مادرحسين درخانه را به روي تقي كوچولو بست. تقي ناراحت به طرف خانه برگشت . مادر تقي كه ديده بود پسرش چقدر ناراحت است از او پرسيد:
ـ پسرم چرا ناراحتي؟
تقي كوچولو براي مادرش تعريف كرد كه مغازه دار و مادر دوستش حسين به او چه گفته اند.
مادر تقي به او گفت:
ـ پسرم! بچه خوب بايد به همه سلام كند. هركس كه سلام كند باادب است.
عصر مادر تقي از او خواست كه به بقالي برود ويك ظرف ماست بخرد. تقي وقتي به بقالي اصغرآقا رفت گفت:
ـ سلام اصغرآقا! لطفاً يك ظرف ماست به من بدهيد.
اصغرآقا با اينكه سرش خيلي شلوغ بود به مشتري هايش گفت:
ـ اول بايد اين آقاكوچولوي باادب را راه بيندازم.
وآن روز تقي متوجه شد كه فايده ادب داشتن و سلام كردن چقدر زياد است و همه بچه هاي باادب را دوست دارند.
|
|
|
|
|
خاطره مادر بزرگ و پدربزرگ
خاطره مادربزرگها
اشك شوق در چشمان پيرزن جمع مي شود. خاطرات ۷۰سال زندگي اش را به سرعت مرور مي كند و مي گويد:
ـ «علي » ! از همه مهمتر علي برايم بود.
جنگ بود. پسرم «علي احمدي » خلبان بود . هربار كه به پرواز مي رفت قلبم تا بازگشتش ناآرام بود. با دعاهايي كه مي كردم اطمينان داشتم خدا به من رحم مي كند و او را به من پس مي دهد، اما يك روز خبردار شدم كه هواپيماي پسرم دچار مشكل فني شده و سقوط كرده است.اين خبر را درست لحظه اي شنيديم كه منتظر بازگشت اش بوديم. به شدت منقلب شده بودم. همه مي گفتند حتماً براثر سقوط هواپيما علي هم جان خود را از دست داده است.
مراسم نبودنش را برگزار كرديم ودرحسرت رفتن اش بودم ، اما چيزي در قلبم انگار به من مي گفت: علي زنده است.
دوماه بعد يك روز صبح با صداي زنگ تلفن از جا بيدار شدم. دلشوره عجيبي داشتم. گوشي تلفن را كه برداشتم ، اول فكر كردم اشتباه مي كنم. فكر كردم خيالاتي و يا ديوانه شده ام چند بار پرسيدم:
ـ آقا شمارو به خدا با قلب يك مادر اين كار رانكنيد.
ولي جواني از آن طرف گوشي مي گفت:
ـ مادر چي مي گي؟ من علي ام. يعني تو به اين زودي مرا فراموش كردي؟!
نمي دانيد چه حالي داشتم. پسرم زنده بود. خودش همان موقع به من گفت:
ـ نزديك مرز سقوط كردم. كردهانجاتم دادند. اما حافظه ام را براثر ضربه اي كه به من وارد شده بود از دست داده بودم تا اينكه بعد از دو ماه حافظه ام را به دست آوردم و با شما تماس گرفتم.
***
من با شنيدن صداي پسرم علي وزنده بودنش آنقدر شاد شدم و مهر مادري به من تولدي دوباره داد.
گلچهره استوار
خاطره پدربزرگها
۲۴صفر سال ۴۲ بود. با برادرم به زيارت شاه عبدالعظيم رفته بوديم. برادرم سمت در ورودي و من نزديك در خروجي بودم. وقتي خواستم به طرف برادرم بروم متوجه شدم مأموري در آنجا است كه بايد با او هماهنگ كنم.
به طرف مأمور رفتم. بعد از سلام گرم از او خواستم به من اجازه دهد از نرده ها خودم را به قسمت ورودي برسانم.
مأمور بعد از شنيدن تقاضاي من گفت: وقتي با من حرف زدي مرا با چه اسمي خطاب كردي.
به او گفتم: به شما گفتم سركار اجازه مي دهيد از اين نرده ...
وسط حرفم پريد و گفت: نمي توانم اگر اين كار را بكنم ارشد من مرا مؤاخذه مي كند.
با ناراحتي به او دهن كجي كردم، مأمور هم با ديدن اين حركت من با مشت زير چشمم كوبيد. در حالي كه چشمم را گرفته بودم، مأمور ديگري به طرفم آمد و مرا كشان كشان برد و آرام مي گفت: اين قضيه را رها كن و آن آدم را به صاحب اينجا واگذار كن.
به او گفتم: به حرف تو گوش مي كنم. فقط بگذار برگردم و اسم مأمور را از روي سينه اش ببينم.
به محل برگشتم. معاون كلانتري آنجا ايستاده بود و در حال حرف زدن با آن مأمور بود. مأمور در حال اداي احترام به معاون كلانتري بود كه به او نزديك شدم و با سرم به چانه او زدم. در اين لحظه چند مأمور سرم ريختند و مردم هم به هواخواهي از من به آنجا هجوم آوردند.
بالاخره مأموران مرا گرفتند و به كلانتري بردند. در كلانتري خودم را به بدحالي زدم و در حالي كه روي نيمكت درازكشيده بودم. به فكر نقشه فرار بودم كه مأموري آمد و مرابه اتاق رئيس برد. رئيس كلانتري سرهنگ بود ولي من از درجه نظامي ها سردرنمي آوردم و مرتب او را سروان صدا مي كردم. رئيس كلانتري بعد از اينكه متوجه شد من آدم ساده اي هستم و ريگي در كفشم نيست دستور داد مرا آزاد كنند. در حالي به شدت از شنيدن كلمه آزادي خوشحال شده بودم، بازهم به خاطر كينه اي كه از آن مأمور در دل داشتم، از رئيس كلانتري خواستم تا مسأله مهمي را با او در ميان بگذارم.
رئيس كلانتري اجازه صحبت كردن به من داد و من با آب و تاب تمام آنچه را كه اتفاق افتاده بود، برايش نقل كردم. در اين لحظه در حالي كه منتظر بودم رئيس كلانتري از من دلجويي كند و آن مأمور را شناسايي و بازخواست كند، او در حالي كه اخم هايش را درهم كرده بود، گفت: بگيريدش!
مأموري مرا بازداشت كرد و بيرون از اتاق رئيس كلانتري برد و به من ياد داد كه برگردم و به رئيس كلانتري التماس كنم.
پيش رئيس كلانتري برگشتم و شروع به گريه و زاري كردم، اما او مرا از اتاق بيرون كرد و به بازداشتگاه فرستاد و بالاخره پس از چند ساعت مرا پيش قاضي كشيك بردند. قاضي مرد خوبي بود به من گفت: اگر راست بگويي و چيزي را از من پنهان نكني، كمكت مي كنم.
با ناراحتي آنچه را كه اتفاق افتاده بود، برايش گفتم: قاضي گفت: آن مأمور كه تو را زد و تو هم متقابلاً به او حمله ور شده اي مأمور مخصوص شاه بوده است و هرگونه تعرضي به نماينده شاه مثل تعرض به خود شاه است.
قاضي دستور بازداشت مجدد مرا صادر كرد و من دوباره به بازداشتگاه رفتم. از طرف ديگر روزي كه قاضي گفت: برادرت اكبر سند آورده و تو با اين سند كه گرو مي گذاريد، فعلاً آزاد مي شوي متعجب شدم و وقتي آزاد شدم فهميدم برادرم قباله جعلي آورده است.
هروقت كه به ياد اين خاطره مي افتم براي برادرم اكبر كه سالها بعد در سانحه تصادف جان سپرد، طلب مغفرت مي كنم.
فرناز آهنكوب
|
|
|
|