شماره ۲۰۴۷ - سال هشتم - چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۰
Wed, Feb 6, 2002
Gozar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گزارشي از بازتاب گذشت خانواده يك تاجر ايراني از اعدام مرد عرب
حقه هاي ازدواج
بازجويي
سايه هاي واقعي

گزارشي از بازتاب گذشت خانواده يك تاجر ايراني از اعدام مرد عرب
نجات قاتل تاجر ايراني در پاي چوبه دار
048450.jpg
سرخي آفتاب، سايه وهم انگيزي در غروب پايتخت شيخ نشين كويت انداخته بود، در هياهوي شهر تاجر ايراني براي استراحت شبانه، شاسي الكترونيكي قفل در جواهر فروشي اش را فشرد.
سرايدار مجتمع «تجاري القادسيه» در حال جارو كردن راهرو بود كه مرد سياهپوستي تنه اي به او زد، به زبان عربي معذرت خواهي كرد و به سمت جواهرفروشي رفت.
مرد ايراني در حال جمع كردن طلاهاي ويترين مغازه بود كه جوان سياهپوست با عقيق انگشترش چند ضربه به شيشه در ورودي زد. جواهرفروش با ديدن آن مرد، خنده اي كرد و «اهلاً و سهلاً» گويان در را به روي وي باز كرد.
دقايقي بعد، تاجر ايراني كركره حجره اش را پايين كشيد و در حاليكه دستش را به شانه هاي مرد عرب گذاشته بود خنده كنان از پاساژ خارج شد.
ساعت ۴بامداد ۶جولاي ۱۹۹۷ ميلادي، خودروي سواري اي با سرعت خيابانهاي خلوت كويت را پشت سر گذاشت و در برابر آپارتمان قديمي واقع در جنوب پايتخت توقف كرد. مرد سياهپوست با چهره اي وحشتزده و لباسهاي خونين در حالي كه سعي داشت ساكنان آپارتمان او را نبينند از خودرو بيرون پريد و خود را به طبقه سوم ساختمان رساند.
مرد عرب وقتي زن برادرش در خانه را به رويش باز كرد و با ديدن خونهاي لباس او خواست جيغ بكشد دستان سياهش را روي دهان زن گذاشت و با التماس خواست چيزي نگويد، بعد با صدايي لرزان گفت كه ناخواسته يك تاجر ايراني را كشته است.
دقايقي طول نكشيد. جوان سياهپوست با عجله در برابر چشمان خواب آلود و حيرت زده برادر و زن برادرش مدارك و مقداري پول برداشت، لباسهايش را عوض كرد و بدون اينكه بخواهد حرفي بزند، آپارتمان را ترك كرد.
ساعت ۷ صبح، برادر مرد سياهپوست كه كلافه روي تختخواب نشسته بود و باور نمي كرد با چنين دردسربزرگي روبرو شده است با به صدا درآمدن زنگ تلفن سريع آن را برداشت، از آن سوي گوشي برادر فراري اش مي خواست او خود را به مرز عربستان برساند تا خودرواش را كه در گوشه اي رها شده است، بردارد.
***
عامل قتل تاجر ايراني در كويت كه در آن يك مرد تبعه عربستان چهار ماه قبل به اعدام محكوم شده است در اقدام انسان دوستانه خانواده قرباني از مجازات مرگ نجات يافت. اين مرد عرب كه «محمدرضا الشمري» نام دارد و ۲۱ساله است شامگاه ۱۵تيرماه سال۷۶ ـ ۶جولاي ۱۹۹۷ ـ يك تاجر ايراني اهل يزد به نام «رجبعلي پورصادقي» رابا وارد آوردن ضربات چاقو از پاي درآورد.
* جسدي در ميان زباله ها
كارگران شهرداري كويت، پس از حمل زباله هاي شهري به منطقه متروكه اي در حومه شهر با جسد مردي روبرو شدند كه غرق در خون بود.
آنها وقتي پي بردند جسد هنوز گرم است بلافاصله آن را به بيمارستان انتقال دادند و تيم پزشكي جراحي ثانيه هايي پس از معاينه جسد با پليس جنايي كويت تماس گرفتند.
پزشكان بيمارستان در گزارشي زمان مرگ را ساعتي قبل از كشف جسد دانستند و علت آن را اصابت ۱۶ضربه چاقو شناختند.
* پليس عرب و تجسسهاي جنايي
پليس كويت كه بعد از ماهها با وقوع جنايتي مواجه شده بود، شناسايي هويت قرباني را نخستين مرحله اقدامات خود قرار داد و با به دست آوردن كارت شناسايي، يك دستگاه كليد و مقداري پول نزد جسد، دريافت وي «رجبعلي» نام دارد.
در مراحل ديگر تحقيقاتي، كارآگاهان عرب با شناسايي مجتمع «تجاري القادسيه» و پي بردن به اينكه قرباني تاجر طلا است، تجسسهاي خود را روي رديابي آخرين ملاقات كننده «رجبعلي» متمركز كردند.
بدين ترتيب، سرايدار پاساژ تحت بازجويي قرار گرفت و ادعاكرد مرد عربي به نام «محمدرضا» غروب روز قبل از جنايت به همراه تاجر ايراني از مغازه خارج شده است.
اين سرايدار به پليس گفت: «آخر شب وقتي رجبعلي طلاهاي مغازه اش را جمع كرد و داخل گاوصندوق گذاشت به همراه يك مرد سياهپوست كه قبلاً نيز او را ديده بودم و قرباني او را «محمدرضا» صدا مي كرد از مغازه خارج شده و با هم رفتند.»
با اين ادعاها، يكي از دوستان تاجر ايراني كه همراه پليس بود، توانست مرد سياهپوست را شناسايي كند و كارآگاهان با پي بردن به اينكه «محمدرضا» يك مرد تبعه عربستان است توانستند محل زندگي او را در جنوب كويت به دست آورند.
وقتي بازپرس ويژه قتل، در برابر آپارتمان قديمي حضور يافت، ابتدا با زن برادر مرد سياهپوست مواجه شد، اين زن در تحقيقات پليسي دست به ادعاهاي گمراه كننده زد و گفت: «محمدرضا» شب قبل در خانه بود و صبح از خانه خارج شده است و نمي دانم به كجا رفته است.
زن برادر محمدرضا، وقتي پليس سراغ همسر وي را گرفت، اظهار بي اطلاعي كرد و گفت: «او بعد از برادرش خانه را ترك كرد و مي خواست به يكي از دوستانش سر بزند.»
* گزارش پليس مرزي
پليس جنايي كويت كه با وجود شناسايي عامل جنايت نتوانسته بود ردي از او به دست آورد در سايت رايانه اي پليس مرزي به گزارش مرموزي برخورد.
دراين گزارش آمده بود كه يك خودروي سواري در يك كيلومتري گذرگاه مرزي كويت، عربستان پارك شده است و آنان در بازرسي از اين خودرو متوجه خوني بودن صندلي ها و وجود يك كارد بزرگ خوني شده اند.
كارآگاهان جنايي، بلافاصله با احتمال اينكه خودرو متعلق به عامل قتل تاجر ايراني است، از اكيپي خواستند با اعزام به گذرگاه عربستان ـ كويت در كمين مرد عرب بنشينند.
تيم اعزامي پليس با حضور در محل كشف خودرو و بررسي شماره آن دريافت خودرو متعلق به «محمدرضا»است و توسط وي پشت مخروبه اي پنهان شده است.
كارآگاهان جنايي براي مطمئن شدن از اينكه مرد عرب خاك كويت را ترك كرده است، سايت خروجي هاي مرز زميني كويت ـ عربستان را بررسي كردند و دريافتند «محمدرضا الشمري» ساعت ۸ و ۳۰ دقيقه صبح از مرز خارج شده است.
ساعتي بعد، پليس زماني كه مرد جواني به خودروي رها شده نزديك شد و مي خواست آن را حركت دهد، وي را تحت محاصره قرارداد و با بلندگو خواست متوقف شود.
در بازجويي ازمرد جوان مشخص شد وي برادر قاتل است، بنابراين پليس بازجويي فشرده از او و همسرش را در دستور كار قرارداد و قاضي پرونده حكم بازداشت اين زوج عرب را صادر كرد.
زن برادر قاتل فراري، در بازجويي هاي ويژه پليس گفت: ساعت ۴ صبح «محمدرضا» با لباس خوني به خانه آمد، او گفت: مردي را كشته ام و مي خواهم فرار كنم او بلافاصله لباس هايش را عوض كرد و با برداشتن مدارك از خانه خارج شد.
نزديك ساعت ۷و۳۰ دقيقه صبح بود كه برادرشوهرم با خانه تماس گرفت و از همسرم خواست سريع خود را به گذرگاه عربستان برساند.
* اختلاف بين كويت و اردن
پليس كويت وقتي از فرار «محمدرضا الشمري» به عربستان و از آنجا به كشور اردن اطمينان پيدا كرد در هماهنگي با پليس بين المللي خواستار بازداشت متهم و انتقال او به كويت شد.
پليس اردن با گزارشي كه از سوي پليس كويت دريافت كرد، يك ماه بعد از ورود متهم به خاك اردن از مرز زميني عربستان، او را در يك كافه دستگير كردند.
دادگاه جنايي و وزارت كشور كويت پس از اطلاع از دستگيري قاتل تاجر ايراني از دولت اردن خواستند تا وي را به كويت استرداد كنند اما مقامات اردني به دليل نبودن قانون استرداد مجرمين بين دو كشور از اين كار امتناع كردند.
اين اقدام درحالي صورت گرفت كه مقامات اردني با درخواست قاضي كويتي، مرد سياهپوست را تا روشن شدن جزييات پرونده به زندان اردن انتقال دادند و وي را تحت بازجويي قراردادند.
«محمدرضا الشمري» در اين بازجويي ها با به گردن گرفتن قتل تاجر ايراني، به پليس اردن گفت: «من به رجبعلي بدهكار بودم و از طرفي ديگر مي خواستم با قتل وي، كليد مغازه و گاوصندوق مغازه اش را برداشته و دست به سرقت بزنم.
وقتي تاجرايراني را به محله خلوتي كشاندم با او گلاويز شدم. «رجبعلي» خيلي قوي بود. با چاقو به او حمله بردم، دست و پايم را گم كرده بودم. نمي دانم چند ضربه به او زدم وقتي تاجر ايراني بي جان روي زمين افتاد، جسدش را داخل خودرو ام گذاشته ام و به متروكه اي در اطراف كويت بردم.»
وي ادامه داد: «خيلي ترسيده بودم بدون اينكه كليدها وپول ها را از جيب هاي قرباني به سرقت ببرم نقشه فرار را كشيدم، مي دانستم اگر دستگير شوم، اعدام خواهم شد.
بخاطر همين با خودروام به مرز عربستان رفتم، سپس وارد خاك كشورم شدم، چون آنجا نخستين كشوري بود كه ممكن بود تحت تعقيب باشم بدون توقف در خاك عربستان، خود را به گذرگاه مرزي اردن رسانده و به اين كشور پناه آوردم.
* محاكمه غيابي
قاضي دادگاه جنايي كويت پس از دريافت برگه هاي بازجويي از «محمدرضا» كه توسط مقامات قضايي اردن در اختيارش قرارگرفته بود. با توجه به اعترافات مرد سياهپوست، محاكمه غيابي او را در دستور كار خود قرارداد.
در اين جلسه كه با حضور دو متهم ديگر ـ برادر و زن برادر عامل جنايت ـ برگزار شد. «محمدرضا الشمري» با توجه به اينكه قاتل مسلمان و شيعه بود و يك مرد مسلمان و شيعه را كشته بود به قصاص نفس ـ اعدام ـ محكوم شد.
قاضي، برادر و زن برادر قاتل را به اتهام اختفاي ادله جرم و همكاري در فراري دادن عامل قتل تاجر ايراني به دو سال حبس و پرداخت جزاي نقدي محكوم كرد.
* اردن، مسؤول اجراي حكم اعدام
پس از مختومه شدن پرونده اين جنايت در دادگاه جنايي كويت، حكم قصاص ـ اعدام ـ مرد عرب در اختيار دستگاه قضايي اردن قرارگرفت.
اين بار، مسؤولان اردني كه تاكنون در برابر درخواست پليس هاي بين الملل ايران، عربستان و كويت براي استرداد متهم به قتل به خاك كويت مقاومت كرده بود، متعهد شدند بخاطر مطابقت قوانين مجازات قتل در دو كشور كويت و اردن، حكم صادره را به مرحله اجرا درآورند.
اين همكاري بي سابقه بين دو دستگاه قضايي اردن و كويت بازتاب زيادي در مطبوعات كشورهاي شيخ نشين و عرب برجاي گذاشت و همه توجهات روي چگونگي اجراي حكم اعدام عامل قتل تاجر ايراني متمركز شد.
بدين ترتيب، روز اعدام «محمدرضا الشمري» مشخص شد و خانواده قرباني ايراني براي اجراي اين حكم به اردن مسافرت كردند و در آنجا ملاقاتي كوتاه با عامل جنايت داشتند.
۲۴ ساعت قبل از اجراي مراسم اعدام، پدر ومادر «رجبعلي» به دستگاه قضايي اردن مراجعه كردند و در حالي كه هر دو گريه مي كردند در اقدامي انسان دوستانه اعلام كردند كه از خون پسر خود گذشته اند و مرد عرب را مورد عفو قرارداده اند.
بنا به گزارش خبرنگار ما؛ اين اقدام خانواده ايراني در حالي كه مسؤولان اردني و روزنامه نگاران عرب را غافلگير كرده بود، بازتاب گسترده اي برجاي گذاشت و مطبوعات عربي كويت، اردن و عربستان با مورد تقدير قراردادن آن، انساندوستي نزد ايرانيان را به رشته تحرير درآوردند.سرخي آفتاب، سايه وهم انگيزي در غروب پايتخت شيخ نشين كويت انداخته بود، در هياهوي شهر تاجر ايراني براي استراحت شبانه، شاسي الكترونيكي قفل در جواهر فروشي اش را فشرد.
سرايدار مجتمع «تجاري القادسيه» در حال جارو كردن راهرو بود كه مرد سياهپوستي تنه اي به او زد، به زبان عربي معذرت خواهي كرد و به سمت جواهرفروشي رفت.
مرد ايراني در حال جمع كردن طلاهاي ويترين مغازه بود كه جوان سياهپوست با عقيق انگشترش چند ضربه به شيشه در ورودي زد. جواهرفروش با ديدن آن مرد، خنده اي كرد و «اهلاً و سهلاً» گويان در را به روي وي باز كرد.
دقايقي بعد، تاجر ايراني كركره حجره اش را پايين كشيد و در حاليكه دستش را به شانه هاي مرد عرب گذاشته بود خنده كنان از پاساژ خارج شد.
ساعت ۴بامداد ۶جولاي ۱۹۹۷ ميلادي، خودروي سواري اي با سرعت خيابانهاي خلوت كويت را پشت سر گذاشت و در برابر آپارتمان قديمي واقع در جنوب پايتخت توقف كرد. مرد سياهپوست با چهره اي وحشتزده و لباسهاي خونين در حالي كه سعي داشت ساكنان آپارتمان او را نبينند از خودرو بيرون پريد و خود را به طبقه سوم ساختمان رساند.
مرد عرب وقتي زن برادرش در خانه را به رويش باز كرد و با ديدن خونهاي لباس او خواست جيغ بكشد دستان سياهش را روي دهان زن گذاشت و با التماس خواست چيزي نگويد، بعد با صدايي لرزان گفت كه ناخواسته يك تاجر ايراني را كشته است.
دقايقي طول نكشيد. جوان سياهپوست با عجله در برابر چشمان خواب آلود و حيرت زده برادر و زن برادرش مدارك و مقداري پول برداشت، لباسهايش را عوض كرد و بدون اينكه بخواهد حرفي بزند، آپارتمان را ترك كرد.
ساعت ۷ صبح، برادر مرد سياهپوست كه كلافه روي تختخواب نشسته بود و باور نمي كرد با چنين دردسربزرگي روبرو شده است با به صدا درآمدن زنگ تلفن سريع آن را برداشت، از آن سوي گوشي برادر فراري اش مي خواست او خود را به مرز عربستان برساند تا خودرواش را كه در گوشه اي رها شده است، بردارد.
***
048411.jpg
عامل قتل تاجر ايراني در كويت كه در آن يك مرد تبعه عربستان چهار ماه قبل به اعدام محكوم شده است در اقدام انسان دوستانه خانواده قرباني از مجازات مرگ نجات يافت. اين مرد عرب كه «محمدرضا الشمري» نام دارد و ۲۱ساله است شامگاه ۱۵تيرماه سال۷۶ ـ ۶جولاي ۱۹۹۷ ـ يك تاجر ايراني اهل يزد به نام «رجبعلي پورصادقي» رابا وارد آوردن ضربات چاقو از پاي درآورد.
* جسدي در ميان زباله ها
كارگران شهرداري كويت، پس از حمل زباله هاي شهري به منطقه متروكه اي در حومه شهر با جسد مردي روبرو شدند كه غرق در خون بود.
آنها وقتي پي بردند جسد هنوز گرم است بلافاصله آن را به بيمارستان انتقال دادند و تيم پزشكي جراحي ثانيه هايي پس از معاينه جسد با پليس جنايي كويت تماس گرفتند.
پزشكان بيمارستان در گزارشي زمان مرگ را ساعتي قبل از كشف جسد دانستند و علت آن را اصابت ۱۶ضربه چاقو شناختند.
* پليس عرب و تجسسهاي جنايي
پليس كويت كه بعد از ماهها با وقوع جنايتي مواجه شده بود، شناسايي هويت قرباني را نخستين مرحله اقدامات خود قرار داد و با به دست آوردن كارت شناسايي، يك دستگاه كليد و مقداري پول نزد جسد، دريافت وي «رجبعلي» نام دارد.
در مراحل ديگر تحقيقاتي، كارآگاهان عرب با شناسايي مجتمع «تجاري القادسيه» و پي بردن به اينكه قرباني تاجر طلا است، تجسسهاي خود را روي رديابي آخرين ملاقات كننده «رجبعلي» متمركز كردند.
بدين ترتيب، سرايدار پاساژ تحت بازجويي قرار گرفت و ادعاكرد مرد عربي به نام «محمدرضا» غروب روز قبل از جنايت به همراه تاجر ايراني از مغازه خارج شده است.
اين سرايدار به پليس گفت: «آخر شب وقتي رجبعلي طلاهاي مغازه اش را جمع كرد و داخل گاوصندوق گذاشت به همراه يك مرد سياهپوست كه قبلاً نيز او را ديده بودم و قرباني او را «محمدرضا» صدا مي كرد از مغازه خارج شده و با هم رفتند.»
با اين ادعاها، يكي از دوستان تاجر ايراني كه همراه پليس بود، توانست مرد سياهپوست را شناسايي كند و كارآگاهان با پي بردن به اينكه «محمدرضا» يك مرد تبعه عربستان است توانستند محل زندگي او را در جنوب كويت به دست آورند.
وقتي بازپرس ويژه قتل، در برابر آپارتمان قديمي حضور يافت، ابتدا با زن برادر مرد سياهپوست مواجه شد، اين زن در تحقيقات پليسي دست به ادعاهاي گمراه كننده زد و گفت: «محمدرضا» شب قبل در خانه بود و صبح از خانه خارج شده است و نمي دانم به كجا رفته است.
زن برادر محمدرضا، وقتي پليس سراغ همسر وي را گرفت، اظهار بي اطلاعي كرد و گفت: «او بعد از برادرش خانه را ترك كرد و مي خواست به يكي از دوستانش سر بزند.»
* گزارش پليس مرزي
پليس جنايي كويت كه با وجود شناسايي عامل جنايت نتوانسته بود ردي از او به دست آورد در سايت رايانه اي پليس مرزي به گزارش مرموزي برخورد.
دراين گزارش آمده بود كه يك خودروي سواري در يك كيلومتري گذرگاه مرزي كويت، عربستان پارك شده است و آنان در بازرسي از اين خودرو متوجه خوني بودن صندلي ها و وجود يك كارد بزرگ خوني شده اند.
كارآگاهان جنايي، بلافاصله با احتمال اينكه خودرو متعلق به عامل قتل تاجر ايراني است، از اكيپي خواستند با اعزام به گذرگاه عربستان ـ كويت در كمين مرد عرب بنشينند.
تيم اعزامي پليس با حضور در محل كشف خودرو و بررسي شماره آن دريافت خودرو متعلق به «محمدرضا»است و توسط وي پشت مخروبه اي پنهان شده است.
كارآگاهان جنايي براي مطمئن شدن از اينكه مرد عرب خاك كويت را ترك كرده است، سايت خروجي هاي مرز زميني كويت ـ عربستان را بررسي كردند و دريافتند «محمدرضا الشمري» ساعت ۸ و ۳۰ دقيقه صبح از مرز خارج شده است.
ساعتي بعد، پليس زماني كه مرد جواني به خودروي رها شده نزديك شد و مي خواست آن را حركت دهد، وي را تحت محاصره قرارداد و با بلندگو خواست متوقف شود.
در بازجويي ازمرد جوان مشخص شد وي برادر قاتل است، بنابراين پليس بازجويي فشرده از او و همسرش را در دستور كار قرارداد و قاضي پرونده حكم بازداشت اين زوج عرب را صادر كرد.
زن برادر قاتل فراري، در بازجويي هاي ويژه پليس گفت: ساعت ۴ صبح «محمدرضا» با لباس خوني به خانه آمد، او گفت: مردي را كشته ام و مي خواهم فرار كنم او بلافاصله لباس هايش را عوض كرد و با برداشتن مدارك از خانه خارج شد.
نزديك ساعت ۷و۳۰ دقيقه صبح بود كه برادرشوهرم با خانه تماس گرفت و از همسرم خواست سريع خود را به گذرگاه عربستان برساند.
* اختلاف بين كويت و اردن
پليس كويت وقتي از فرار «محمدرضا الشمري» به عربستان و از آنجا به كشور اردن اطمينان پيدا كرد در هماهنگي با پليس بين المللي خواستار بازداشت متهم و انتقال او به كويت شد.
پليس اردن با گزارشي كه از سوي پليس كويت دريافت كرد، يك ماه بعد از ورود متهم به خاك اردن از مرز زميني عربستان، او را در يك كافه دستگير كردند.
دادگاه جنايي و وزارت كشور كويت پس از اطلاع از دستگيري قاتل تاجر ايراني از دولت اردن خواستند تا وي را به كويت استرداد كنند اما مقامات اردني به دليل نبودن قانون استرداد مجرمين بين دو كشور از اين كار امتناع كردند.
اين اقدام درحالي صورت گرفت كه مقامات اردني با درخواست قاضي كويتي، مرد سياهپوست را تا روشن شدن جزييات پرونده به زندان اردن انتقال دادند و وي را تحت بازجويي قراردادند.
«محمدرضا الشمري» در اين بازجويي ها با به گردن گرفتن قتل تاجر ايراني، به پليس اردن گفت: «من به رجبعلي بدهكار بودم و از طرفي ديگر مي خواستم با قتل وي، كليد مغازه و گاوصندوق مغازه اش را برداشته و دست به سرقت بزنم.
وقتي تاجرايراني را به محله خلوتي كشاندم با او گلاويز شدم. «رجبعلي» خيلي قوي بود. با چاقو به او حمله بردم، دست و پايم را گم كرده بودم. نمي دانم چند ضربه به او زدم وقتي تاجر ايراني بي جان روي زمين افتاد، جسدش را داخل خودرو ام گذاشته ام و به متروكه اي در اطراف كويت بردم.»
وي ادامه داد: «خيلي ترسيده بودم بدون اينكه كليدها وپول ها را از جيب هاي قرباني به سرقت ببرم نقشه فرار را كشيدم، مي دانستم اگر دستگير شوم، اعدام خواهم شد.
بخاطر همين با خودروام به مرز عربستان رفتم، سپس وارد خاك كشورم شدم، چون آنجا نخستين كشوري بود كه ممكن بود تحت تعقيب باشم بدون توقف در خاك عربستان، خود را به گذرگاه مرزي اردن رسانده و به اين كشور پناه آوردم.
* محاكمه غيابي
قاضي دادگاه جنايي كويت پس از دريافت برگه هاي بازجويي از «محمدرضا» كه توسط مقامات قضايي اردن در اختيارش قرارگرفته بود. با توجه به اعترافات مرد سياهپوست، محاكمه غيابي او را در دستور كار خود قرارداد.
در اين جلسه كه با حضور دو متهم ديگر ـ برادر و زن برادر عامل جنايت ـ برگزار شد. «محمدرضا الشمري» با توجه به اينكه قاتل مسلمان و شيعه بود و يك مرد مسلمان و شيعه را كشته بود به قصاص نفس ـ اعدام ـ محكوم شد.

حقه هاي ازدواج
آقاي قاضي! زنم فريبم داد
از زبان حسن جمشيدي معاون مجتمع قضايي خانواده بخوانيد كه چگونه برخي افراد از حقه هايي براي ازدواج استفاده مي كنند.
مهرداد خوشحال بود. سه سال بود كه در شركت استخدام شده بود و بعد از سه سال پيشرفت خوبي كرده بود و براي مأموريت به مشهد رفته بود. وقتي براي پابوسي به حرم رفته بود، انگاراسير آن يك جفت چشم، آن نگاه شده بود. مهسا به نظر دختر خوبي مي آمد. هر چند زياد به خودش مي رسيد، اما او هيچ رفتار بدي از دختر جوان نديده بود.
يكي، دوروز بيشتر در مشهد ماند. با مهسا حرف زده بود و آدرس اش را گرفته بود. به تهران كه آمد همه از ديدن او ورفتارهايش تعجب مي كردند. تا اينكه بالاخره لب باز كرد و به مادرش قصه عشق مهسا را تعريف كرد.
مادر و خواهرش هيچ حرفي نداشتند. مهسا چندروز بعد براي مهرداد رسماً خواستگاري شد و يك ماه نگذشته بودكه بساط عقد راه افتاد.
مهسا گفته بود از شلوغي، از تشريفات بدش مي آيد. گفته بود نمي خواهد اول زندگي مهرداد به زحمت بيفتد.
***
چقدر ساده مهسا به زندگي اش پا گذاشته بود. مهرداد آهي كشيد و سيگار را به لبهايش نزديك كرد...
ـ مهرداد جان! خواب ديگه كافيه، بلند شو دير مي رسي سر كار.
مهرداد از جا بلند شد. دلش نمي آمد از خانه بيرون برود. بودن در كنار مهسا و زندگي خوبي كه داشت، برايش از هر چيزي لذت بخش تر بود. با خودش آرزو كرد اي كاش آنقدر پولدار بودم كه مجبور نبودم سر كار بروم.
مهسا آنقدر ساده وخوب بود، آنقدر با او روراست بودكه مهرداد تمام سختي هايي را كه قبلاً هم كشيده بود با آمدن اين زن به فراموشي سپرده بود.
مهرداد عصر با يك دسته گل به خانه آمد. انگار مهسا دل و دماغ نداشت. رنگ پريده بود.
ـ چي شده؟!
ـ چيزي نيست.
ـ حتماً يه چيزي هست كه اينقدر ناراحتي.
ـ مهرداد ناراحت نيستم گاهي هم آدم كلافه اس ديگه. يه دوش بگيرم، سرحال مي شم.
مهرداد در اتاق نشسته بود كه چشمش به سيم تلفن افتاد. دوشاخه تلفن از پريز بيرون آمده بود. تلفن را وصل كرد و ليوان چاي را كه مهسا برايش ريخته بود، در دست گرفت. قندي در دهان گذاشت. صداي زنگ تلفن بلند شد.
ـ بله بفرمائيد.
ـ شما مهرداد هستيد.
ـ بله. كاري داريد، شما؟!
ـ كاري به اسم من نداشته باشيد، فقط مي خوام بگم آقا اين زن فريبكار چه كلاه گشادي سر شما گذاشت، لااقل از اين به بعد كلاه راكمي بالاتر بگذاريد كه جلوي پايتان را ببينيد.
ـ چرا توهين مي كني آقا؟
اين خانم دوسال پيش زن من بود. شش ماه زنم بود كه طلاق اش دادم. مهرداد چشمات رو باز كن.
مهرداد لب باز كرد، حرفي بزند، اما تلفن قطع شده بود. احساس تلخي زيادي در دهانش مي كرد. قند را از دهانش بيرون آورد و در سيني انداخت.
مهسا از حمام بيرون آمده بود. خودش را به دستشويي رساند و آبي به صورت اش زد... مهرداد صبح زود به اداره رسيد. دلش قرار نداشت. مرخصي گرفت و به مشهد رفت. در راه به مهسا تلفن كرد:
ـ عزيزم يه مأموريت فوري به من خورده، تا دوسه روز ديگه برمي گردم، حتماً برو خونه مادرم كه تنها نباشي.
سه روز بعد مهرداد از سفر برگشت. انگار دهها سال پير شده بود. كمرش توان وزن او را نداشت. پاهايش بشدت درد مي كرد.
ـ مهرداد اين چه حال و روزيه كه پيدا كردي؟
ـ چيزي نيست مادر! مهسا كجاست؟
ـ ديشب رفت خونتون. مي گفت مي خواد دستي به سر وروي...
مهرداد از خانه مادرش بيرون آمد. تاكسي سوار شد و نيم ساعت بعد وقتي تاكسي توقف كرد پله ها را بالا رفت. اينجا تنها جايي بود كه پاسخي براي غرور شكسته اش و آبروي رفته اش پيدامي كرد.
ـ سلام!
چندبرگ كاغذ از درون جيب اش بيرون آورد وخودش را روي صندلي انداخت.
ـ آقاي قاضي! فريب خوردم.
بغض گلويش را فشرد.
ـ چندوقت پيش براي يك مأموريت به مشهد رفتم و دل به دختري جوان بستم كه در حرم ديدم. خيلي زود ازدواج مان سرگرفت. او هيچ چيز نمي خواست و من اين را به حساب قناعت اش وفهم و شعورش گذاشتم.
يك ماه از عروسي مان گذشته بود. يك روز به خانه رفتم. پريشان بود. علتش رانمي گفت.
ديدم تلفن را كشيده است. تلفن را به پريز كه وصل كردم. زنگ خورد. مردي بود مي گفت زنت دوسال پيش زن من بوده است.
باورم نشد. بدون اينكه حرفي به زنم بزنم به مشهد رفتم.
مرد چندبرگ كاغذ را روي ميز قاضي گذاشت.
ـ از اداره ثبت احوال جويا شدم. گفتند اولين ازدواجش دوسال پيش بوده است. اما او بعد از طلاق شناسنامه مجدد گرفته است. شش ماه قبل از اينكه زن من بشود با مردي ازدواج كرده و يك ماه با هم دوام آورده اند و دوباره شناسنامه نو گرفته و اسم شوهر قبلي اش را از شناسنامه اش پاك كرده است.
اين زن كه به اسم دختر، زن من شده بود، قبلاً دوبار زن مردم بوده است.
مهرداد انگشتان لرزانش را در ميان موهايش كه انگار گرد سفيد بر آن پاشيده بودند كرد، قاضي كاغذي برداشت:
مهسا به جرم فريب در ازدواج به دادگاه احضار شده بود.

مشاوره حقوقي خانواده
048417.jpg
«فرح» ليوان آب را پاي گلدان كوچك كنار پنجره خالي كر د. امروز درست هفت سال مي شد كه او زن «صمد» شده بود. «صمد» مرد خوبي بود، اما…
به ياد روزي افتاد كه با لباس سفيد عروسي پاي به خانه صمد گذاشته بود. خيلي از دختران همسايه حسرت خورده بودند كه جاي او باشند. صمد پسرحاج عبدالله تاجرفرش بود كه در دين و دينداري و مال و منال رقيبي نداشت. حاجيه معصوم خانم مادرصمد زن مهربان و مؤمني بود كه اگر دست به دعا مي برد، حاجت مي گرفت.
«فرح» از اينكه شانس و اقبال تا اين اندازه دارد، خودش تعجب مي كرد. سه سال اول زندگي بخوبي گذشته بود. در خانه حاج عبدالله هيچكس به او از گل بالاتر نگفته بود. گاهي فرح با خودش فكر مي كرد، لايق اين همه رفاه و آرامش نيست، ولي خدابرايش خواسته بود.
زينب كه به دنيا آمد، فرح جاي همه بروبچه هاي معصوم خانم و حاج عبدالله را گرفته بود، اما شش ماه بعد درست وقتي زينب شش ماهه شده بود، يك شب براي هميشه تنهايي به سراغش آمده بود.
حاجيه معصوم خانم يكدفعه از اين روبه آن رو شده بود. درد و خون دماغ دست از سرش برنداشته بود.
سه ماه دوا و درمان و شيمي درماني اثري نداشته بود و بالاخره حاجيه معصوم خانم رفته بود. به ياد سفارش هاي مادرشوهرش هنگام مرگ افتاد. قطرات اشك از چشمان خسته اش شروع به ريختن كرد.
ـ صمدجان! مادر! قدر زن و زندگي و بچه ات را بدان. مبادا كه آزارشان بدهي. مادرجان نكنه يه وقت خدانكرده براشون سخت بگيري. نكنه عروس منو…
معصوم خانم رفته بود. چقدر به آنها سخت گذشته بود. چقدر فرح به عنوان تنها عروس و نزديكترين زن به مادرشوهرش اشك ريخته بود.
بعد از مرگ معصوم خانم بود كه فرح مزه تنهايي را چشيده بود. آنقدر لاغر و ضعيف شده بود كه در بستر بيماري افتاده بود.
سه ماه بعد از مرگ مادر شوهرش بود كه تازه به خودش آمده بود. انگار حاج عبدالله عوض شده بود. انگار ديگر همون آدم سابق نبود. از آن بگوبخندها و محبت كردن ها سرسوزني براي كسي خرج نمي كرد.
فرح هرچه تلاش كرد تا همان موقعيت قبل را نزد پدرشوهر پيداكند، نتوانست. كم كم حاج عبدالله كمتر با كسي حرف مي زد. هر وقت به خانه مي آمد، كنج اتاقي مي نشست و به گوشه اي خيره مي شد.
چندهفته بعد هم در كمال ناباوري يكدفعه گفت:
ـ از اين به بعد شب ها توي حجره مي خوابم.
فرح هرچه اصراركرده بود كه:
ـ آقا جون! اين چه حرفيه! آخه بده! آخه زشته! مردم چي مي گن.
حرف حاجي همان بود.
وقتي حاج عبدالله براي هميشه به حجره رفت. صمد به اين بهانه كه پدرش تنهاست اكثراً تا ساعت ۱۲ و يك نيمه شب به خانه نمي آمد و صبح زود هم پيش پدربرمي گشت.
فرح با اينكه باردار بود. هيچ گله اي نمي كرد. هرچه بود او هم همان اندازه حاج عبدالله را دوست داشت كه صمد براي پدرش احترام قائل بود.
فرح «زهرا» را هم به دنيا آورده بود كه پدرشوهرش در تنهايي سكته كرد و رفت. از آن به بعد تمام اموال و كاروكاسبي حاجي افتاده بود دست صمد. هرچند وضع مالي و سرمايه زندگي شان بيشتر و بهتر شده بود، ولي صمد انگار در لابلاي دلش يكجور ديگر شده بود.
***
فرح چادر به سردر حال گذاشتن آشغال ها در كوچه بود كه صمد از راه رسيد. در دست چندپاكت ميوه داشت. چشم غره اي به او رفت. سطل آشغال را از فرح گرفت و زن را به داخل خانه هل داد.
فرح با تعجب به صمد نگاه كرد.
ـ اين چه وضعيه كه آمدي تو كوچه، خجالت نمي كشي.
فرح نگاهي به خودش كرد.
ـ مگر چه طوريه. لباس آستين بلندپوشيدم و چادر هم سرم است. مگر چه كار بايد مي كردم .
صمد بي توجه به حرف هاي زن گفت:
ـ ديگه نبينم كه اينطوري بزني تو كوچه و به بهانه دادن آشغال ها به اين سپورها خودترا نشان بدهي. من پسرحاج عبدالله ام، از همان خون وغيرتي كه او داشته، دارم. تو گوش ات رفت؟!
فرح براي اولين بار در زندگي با صمد گريه كرده بود. فكر مي كرد مرگ پدر و مادر صمد او را تا اين حد عصبي كرده است. هرچه فرح به شوهرش بيشتر محبت مي كرد، صمد انگار بيشتر از او فاصله مي گرفت.
در خانه ، هر تماس تلفني «فرح» را به وحشت مي انداخت، آخرين بار كه مزاحم تلفني داشتند او حسابي از دست «صمد» كتك خورده بود.
***
صمد براي يك معامله مهم سفركرده بود. او با زهرا و زينت تنها بود. دلش گرفته بود. بچه ها بهانه مي گرفتند. فرح بچه ها را لباس پوشاند و خودش هم آماده مي شد. مي خواست براي چندساعت هم كه شده روحيه خودش و بچه ها را با رفتن به خانه فهيمه خواهرش عوض كند.
نيم ساعتي طول كشيد تا به خانه فهيمه رسيد. فهيمه از ديدن او و بچه هاي خواهرش خيلي خوشحال شد، عباس پسر شش ساله فهيمه و زينب و زهرا شروع به بازي باهم كرده بودند، قراربود صمد تا شب برگردد. فرح هم مي خواست تا شب به خانه اش برگردد.
ـ خواهر چرا تعارف مي كني؟ يه تماس مي گيريم حجره و به شاگرد صمدآقا مي گيم تو اينجايي. بالاخره فرح رضايت داد. شب ساعت ۱۰بود كه زنگ در حياط زده شد. علي آقا شوهر فهيمه از سرسفره بلندشده بود و براي بازكردن در رفته بود. صمد با يك سلام و سرسنگين به خانه باجناق اش واردشده بود. انگارنه انگار كه همه در حال شام خوردن اند. صمد بي مقدمه و بااخم و ناراحت به فرح رو كرد:
ـ بلند شو زن! زود تا چنددقيقه ديگه آماده بشو، بريم.
فهيمه پادرمياني كرده بود:
ـ آقا صمد، دارن شام مي خورن. شما هم بفرمائيد شام بعدش مي ريد. حالا كه سرشب است.
ـ فهيمه خانم اجازه بديد براي زن و بچه ام خودم تصميم بگيرم. منم مي دانم داريد شام مي خوريد كور كه نيستم.
فرح به سرعت از جا بلندشده بود. سابقه نداشت صمدجايي اينطور آبروريزي كند. تندتند به بچه ها لباس پوشاند. بچه ها نمي خواستند از خانه خاله بروند، ولي چاره اي نبود. فرح به بچه ها قول مي داد كه دوباره آنان را به خانه خاله بياورد.
فرح سوار ماشين صمد كه شد و در را بست شروع به گريه كرد.
ـ چيه زن؟! چي شده؟ انگاري خونه «علي» آقا را بيشتر از خونه من دوست داري؟ خودش هم سرحال تره و بيشتر به خودش مي رسه. مرتيكه بي شرف.
فرح با تعجب به شوهرش نگاه كرد.
ـ اين چه حرفيه؟
ـ واقعيته، توي اين سن خجالت نمي كشي، دنبال پدرسوختگي افتادي؟ اگر مي خواهي خودت دنبال اين و اون بري اجازه نمي دهم دوتا دخترم را خراب كني؟ علي و خواهرت و تو اگر شرف داشتيد كه آن پسره عباس بغل زينب نمي نشست.
فرح سرش گيج مي رفت عباس فقط چندسال داشت. صمد چقدر بدبين شده بود. چقدر راست تهمت مي زد. چقدر…
***
زندگي برفرح سياه شده بود. صمد روز به روز بدتر مي شد. هر روز صبح وقتي سركار مي رفت، در آپارتمان را به روي او و دوتا دخترش قفل مي كرد. پريز تلفن را مي كشيد و گوشي را در كمد مي گذاشت. چقدر وقت و بي وقت يواشكي يكدفعه به خانه وارد شده بود و به او كه تنها و غمگين در كنار دو دخترش بود، نسبت ناروا زده بود.
***
فرح هرطور بود بايد خودش را نجات مي داد. احساس مي كرد صمد ديگر لياقت زندگي ندارد. انگار هرچه خوبي بود در وجود مادر وپدرش بود، خود صمد چيزي جز بدبيني و سوءظن نداشت.
فرح توانسته بود كليدي پيداكند كه به در آپارتمان بخورد. صبح صمد كه رفت. با كليد يدك در خانه را بازكرد و بيرون زد. انگار زينب و زهرا هم مي دانستند بايد تند راه بروند. اگر صمد برمي گشت…
غروب وقتي صمد به خانه برگشت، هيچكس در خانه نبود. سرش را حق به جانب تكان داد و زير لب گفت:
ـ نگفتم، اين زن يه ريگي تو كفششه.
يكدفعه چشمش به يك تكه كاغذافتاد كه كنار تلويزيون بود.
ـ صمد! ديگر همه چيز بين ما تمام شد. لازم نيست فكر بيمارت را به كار بيندازي. سوءظن و بدبيني تو صبر مرا لبريز كرد. براي طلاق و جدايي منتظر احضاريه دادگاه باش.

پاسخ
زينب رنجبر ـ معاون مجتمع قضايي خانواده ـ: سوءظن يك مشكل روحي و رواني است كه امكان ابتلا به آن هم در زنان و هم در مردان وجود دارد. سوءظن با شك زياد شروع مي شود. زن يا مرد نسبت به حركات طرف مقابل اش واكنش نشان مي دهد، اين واكنش ها آنقدر زياد و متنوع مي شود كه زندگي را براي زن يا شوهر غيرقابل تحمل مي كند، تشنج هايي كه در اين زندگي ها پي درپي به وجود مي آيد در نهايت به تزلزل زندگي منجر مي شود. توصيه من به تمام زوج هايي كه همسرانشان دچار سوءظن هستند اين است كه زماني كه نخستين علائم شك و ترديد را در شريك زندگي شان ديدند، فوراً به روانپزشك مراجعه كنند. زيرا تجربيات نشان داده است كه در آغاز با اين پيشگيري، امكان مداوا وجود دارد و مسأله حل مي شود؛ ولي اگر اين مسأله پيشرفت كند، در طول زمان باعث بروز مشكلاتي چون ضرب و شتم بدن، عوارض روحي، افسردگي، صدمات رواني و حوادث ناگوار مي شود.
حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده ـ: وقتي كه زن به دادگاه مراجعه مي كند وي مي گويد شوهرم سوءظن دارد، در نخستين قدم ما زن را ارشاد مي كنيم تا تقاضا كند شوهرش به لحاظ رواني در پزشكي قانوني مورد معاينات تخصصي قرار گيرد. در اين مرحله پس از اينكه كارشناسان نظرات تخصصي خود را دادند، اگر مرد دچار بيماري باشد و متخصصان پزشكي قانوني بر اين مبنا تشخيص دادند، بايد درمان و مداوا روي او انجام شود. اما اگر پس از اينكه دادگاه به مرد اعلام كرد او بايد تحت معاينه روانپزشكي قرار گيرد و او امتناع كند، مقصر شناخته مي شود و حكم به نفع طرف مقابل وي داده خواهد شد. در ضمن بايد اضافه كنم اين مسأله تحت عنوان سوءمعاشرت مطرح مي شود و در آن زن حق دارد كه تحت عنوان عسر و حرج تقاضاي طلاق كند.

بازجويي
يك دستي كارساز
يكي از شعبات مجتمع امورجنايي تهران، صداي عصاهاي طبي با آه و ناله هاي دخترجوان درهم پيچيده بود، قاضي سرش رو از روي پرونده برداشت؛
ـ پات چرا شكسته؟
ـ داشتم با موتور تك چرخ مي زدم كه خوردم زمين و پام شكست.
ـ توي پروندت نوشته شده، كيف قاپي مي كردي؟
ـ آخه، يه دختر مي تونه كيف قاپي كنه!
ـ نه ، فقط مي تونه تك چرخ بزنه؟ راستشو بگو؟
ـ من فقط چون به موتور علاقه دارم موتورسواري مي كنم وگرنه كيف قاپ نيستم.
ـ پس ماجراي قاپيدن كيف اين آقا ـ اشاره به يك پيرمرد ـ چيه؟
ـ من ، خبر ندارم.
ـ يعني تو، ديروز عصر وقتي داشتي كيف اين پيرمرد و مي قاپيدي، زمين نخوردي؟
ـ يادم نمي ياد، فقط مي دونم تك چرخ مي زدم، گير كردم به چيزي و خوردم زمين.
ـ ببين خودت مي دوني كه دروغ مي گي، اگه بگم يكي از همدستات هم دستگيرشده، چي مي گي؟
ـ چي، يعني اون نامرد منو لو داده، والله من هيچكاره ام، علي كيف رو قاپيد، من هاج و واج بودم كه خوردم زمين و هيچي نفهميدم.
ـ يعني «علي» بدون اينكه تو بدوني كيف قاپي كرد؟
ـ آره، من موتورو مي روندم، اون عقب موتور نشسته بود.
ـ پس چطور تو دستگير شدي، اون فراريه؟
ـ علي! فرار كرده، الآن خودتون گفتيد اون دستگير شده.
ـ من گفتم اگه بهت بگم همدستت دستگيرشده، اون وقتي تو از روي موتور روي زمين افتادي، با كيف اين بنده خدا، فراركرد و تو را تنها گذاشت.
ـ يعني نامردي كرد ديگه؟
ـ اونو ديگه تو بايد ثابت كني.
ـ علي منو بيهوش تنها گذاشته، خيلي ادعا مي كرد منو دوست داره، بخاطر اون خيلي كارها كردم، از خونوادم گذشتم بايد اونم به روز من بيفته.
***
۴۸ساعت بعد، علي و ساناز در برابر قاضي نشسته بودند و قرارشد هركدام با خودروهاي جداگانه اي به زندان انتقال يابند.

سايه هاي واقعي
بازگشت به زندگي
وقتي توي خونه مامانم پا مي گذاشتم، غرغرها شروع مي شد، نمي دونستم «سميرا» چه هيزم تري به مامانم فروخته بود كه اون دست بردار نبود.
مامان صدف حتي سركار كه بودم با تلفن هايي كه مي كرد امان رو از من گرفته بود، مدام مي گفت: «حيف تو، آخه «سميرا» چي داره، دل بستي به اين دختره، واقعاً حيف تو و دخترخاله ات، هنوزم دير نشده بيا جوركنم عصمت رو بگير.»
واي از دست اين زن، «سميرا» زن خيلي خوبي بود اما اونم روي مامانم حساس شده بود، خب بيچاره حق داشت مامان صدف چشم ديدن اونو نداشت. وقت و بي وقت منو به خونه اش مي كشيد و هرزمان اونجا مي رفتم دخترخاله عصمت هم اونجابود، يواش يواش داشتم راضي مي شدم كه…
اخلاقم عوض شده بود، به غذا درست كردن، لباس پوشيدن و خونه تميزكردن سميرا گير مي دادم، انگار اون مي دونست چه مرگمه، يك روز وقتي از سركار به خونه برگشتم ديدم هيچكس خونه نيست يك نامه روي تلويزيون بود، اونو برداشتم و خوندم.
چقدر گريه دار بود، «سميرا» براي هميشه رفته بود، دختري كه من خون دل خوردم، چقدر دنبالش رفتم تا راضي شد با من ازدواج كنه، ردپاي حرف هاي مامان صدف توي نامه سميرا كاملاً واضح بود. يك لحظه دلم سوخت اما وقتي ياددخترخاله ام افتادم پيش خودم فكر كردم كه تقدير اين چنين است.
خلاصه، قرار و مدار گذاشتيم تا «سميرا» رو طلاق بدم از اون طرف مامان صدف بساط ازدواج من و عصمت رو مي چيد، نمي دونستم خوشحال بودم يا ناراحت فقط مي دونم كه جرأت نداشتم به چشماي مهربون سميرا نگاه كنم، صداش هميشه توي گوشم بود؛ «رامين، كاشكي خدا به ما يك بچه خوشگل بده، مثل خودت، اونموقع ديگه غمي ندارم و هيچ چيزي از خدا نمي خوام.»
چقدر سنگدل بودم، هنوز چندروزي به روز دادگاه مونده بود، من كت و شلوار شيكي پوشيده بودم و دسته گلي، يك مراسم تكراري اما با يك تفاوت، دفعه اول من خيلي شور و ذوق داشتم و اين بار مادرم ذوق زده شده بود.
توي جلسه خواستگاري، سرمهريه و شيربها، مامان صدف غرغر رو شروع كرد؛ «خواهر چه چيزهايي كه شما مي خواين، والله خونواده «سميرا» اينجوري نبودن، حالا كه ما مي خواهيم رامين و عصمت زن و شوهر بشن اين حرفا رو مي زني، چرا قبلاً از اين حرفها خبري نبود…
خاله ماهرخ، اولش كوتاه اومد اما وقتي دخترخاله عصمت به اون چشم غره رفت، حق مامان صدفو گذاشت توي دستش، «خواهر» چه انتظارهايي كه نداري، اگه رامين اولين بارش بود كه زن مي گرفت حالاچيزي، اما الآن ديگر نمي شه، منم دخترمو نمي تونم دستي دستي بدبخت كنم. ممكنه فردا، پس فردا تو نظرت برگرده و نجواي دخترديگه اي رو بردوش بگيري.
نمي دونيد اون شب چقدر راحت خوابيدم، مامان صدف گلي رو كه براي عصمت خانم برده بوديم كوبيد توي حوض حياط و با غرغر از خونه خاله ماهرخ زد بيرون، حالا ديگه اون مي دونست «سميرا» چه دختر گلي بود.
راستشو بخواهيد از خودم خجالت مي كشيدم، مرد و اين حرف ها، خوار و ذليل بودم، جرأت نمي كردم برم سراغ «سميرا»، واقعاً پشيماني چه دنياي بدي داره، آدم مي خواد زمين دهن بازكنه و اونو قورت بده.
روز دادگاه، «سميرا» يه جوري رو گرفته بود كه بيا و ببين، انگار نه انگار هنوز زن منه، خواهان من بودم و خوانده «سميرا» دل دل مي كردم، وقتي قاضي رو به من كرد و گفت علت طلاق دادن زن زندگيمو بگم، به غلط كردن افتادم، همه چي رو انداختم گردن مامان صدف و از «سميرا» خواستم برگرده خونه.
انگار «سميرا» از خداش بود. اصلاً ديگه نرفت خونه مامانش تا وسايلاشو برداره از اونجا جلوي چشماي بابا و مامان «سميرا» كه سعي مي كردند خودشونو ناراحت نشون بدن يك تاكسي در بست گرفتم و خواستم ما رو به ترمينال برسونه.
يادش بخير، مزه پشيماني چقدر ماندگاره، الآن يه دختر خوشگل دارم كه با شيرين زبونيش منوكشته، «سميرا» وقتي مي خواد منو اذيت كنه اسم عصمت رو پيشم مي ياره و مامان صدف هم كه شده فرفره غزال كوچولم، واقعاً اين زندگي شيرين ترين زندگيه كه مي تونستم داشته باشم.
مهدي ابراهيمي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |