شماره ۲۰۴۷ - سال هشتم - چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۰
Wed, Feb 6, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
تأملاتي درباره انقلاب اسلامي ايران
(بخش دوم)
گفت وگو با دكتر عماد افروغ
انقلابيون چه رؤيايي درسر داشتند؟
* انقلاب اسلامي از دريچه پست مدرنيته اتفاق نيفتاد چرا كه پست مدرنيسم نتيجه ذاتي مدرنيته است. اين انقلاب از زاويه سنت اتفاق افتاد.
* هر انقلابي منحصر به فرد است. اما انقلاب ما منحصر به فرد بودنش بارزتر است، منحصر به فردبودن انقلاب ايران را هم در هدف مي توان نشان داد و هم در ابزار.
* انقلاب اسلامي چالشي بود عليه مدرنيته كه مي خواست معنويت را در روابط اجتماعي و خدا را در ساحت انديشه پردازي و خردورزي بار ديگر زنده كند.
048393.jpg
بخش نخست از گفت وگوي حاضر كه روز گذشته از نظر گذشت عمدتاً بر مفهوم شناسي انقلاب، مؤلفه ها و مختصات ماهوي آن متمركز بود. در آن بخش، گفته شد كه خشونت، ويژگي نامتمايز انقلاب است و اساساً يكي از دلايل تفكيك ميان دو مفهوم «جنبش» و «انقلاب»، وجود عنصر خشونت در آن است. در بخش حاضر، تأكيد عموماً بر مورد ومصداق انقلاب اسلامي سال ۵۷ است و دكتر افروغ مي كوشد مختصات ماهوي اين انقلاب را بازشناسي كند.
گرو ه انديشه
** از ويژگي هاي منحصر به فرد انقلاب اسلامي در مقايسه با ساير انقلاب ها به چه شاخصه هايي مي توان اشاره كرد.
* هر انقلابي منحصر به فرد است. اما انقلاب ما منحصر به فرد بودنش بارزتر است، منحصر به فردبودن انقلاب ايران را هم در هدف مي توان نشان داد و هم در ابزار. اين انقلاب را اگر با انقلابهاي بزرگ ديگر از قبيل انقلاب چين، روسيه و كوبا مقايسه كنيم مي بينيم اصلاً كشته زيادي نداده است. اين نشان مي دهد همانگونه كه هر انقلابي منحصر به فرد است، اين انقلاب از منحصر به فردبودن مضاعفي برخوردار است. بگذاريد حرف دلم را بزنم اين انقلاب يك انقلاب ديني است، يك انقلابي كه در برهه خاصي از تاريخ اتفاق افتاده است. هيچكس تابه حال از اين زاويه به انقلاب نگاه نكرده كه آن را به عنوان يك انقلاب ديني بپندارد، هيچ از اين زاويه نگاه نكرده كه خميني را يك پيامبر زمان ببيند كه در زماني كه دنيا خدا را محكوم مي كرد و هيچ جايگاهي در ساحت انديشه و زندگي بشر برايش متصور نبود او نداي خداخواهي سرداد و انقلاب ديني بپا كرد. هيچكس از اين زاويه نگاه نكرد كه آن را يك انقلاب الهي، انقلاب متافيزيك و از بالا به پايين ببيند كه اراده كرده بشر را به خاستگاه اصلي و اهورايي خودش متصل كند امام درگفته هاي خود انقلاب را يك هديه و تحفه الهي پنداشته و خود بر منحصربه فرد بودن آن تأكيد نموده است.
خوب اگر اين انقلاب منحصر به فرد است يك تئوري منحصر به فرد هم مي خواهد و اگر اين يك هديه وتحفه الهي است با تئوريهاي سكولار قابل تبيين نيست، با جامعه شناسي انقلاب تحصلي و تجربي و سكولار قابل فهم نيست، بايستي براي تبيين اين پديده تئوري ويژه اي را به استخدام درآورد.
** نظر شما درباره انقلاب ايران به كداميك از تئوريهاي موجود و شناخته شده، نزديكتر است؟
* مي شود گفت نگرش من به انقلاب ايران به تئوريهايي كه سعي كرده اند بعد فرهنگي را عمده كنند نزديك تر است. مثل تئوري اسكاچپول.
** اسكاچپول دوره اول يا اسكاچپول دوره دوم؟
* تدا اسكاچپول دوره دوم با عبرتي كه از انقلاب ايران مي گيرد عنصر ايدئولوژي و پارادايم شيعه را مطرح مي كند. البته نگرش من تاحدي هم به ميشل فوكو نزديك است اما خوب ميشل فوكو از يك زاويه خاص به اين پديده نگاه مي كند كه مورد پسند من نيست. او از زاويه پست مدرنيته به قضايا نگاه مي كند، كه به نفي هرگونه فراروايت، اصل و شالوده مي پردازد من هرگز از اين زاويه نگاه نمي كنم، چرا كه انقلاب اسلامي از دريچه پست مدرنيته اتفاق نيفتاد چرا كه خود نتيجه ذاتي مدرنيته است. اين انقلاب از زاويه سنت اتفاق افتاد، نگاه به سنت يعني خداگرايي، يعني خدامحوري، يعني اينكه انسان را در طول خدا ديدن نه اين كه وي را در برابر خدا قراردادن. چون وقتي شما انسان را روبروي خدا قرار داديد مي شود مدرنيته و نتيجه منطقي آن هم پست مدرنيته مي شود. اين انقلاب از زاويه سنت اتفاق افتاد يعني دارد يكبار ديگر انسان را به خليفه الهي رسانده و او را جانشين خدا مي كند. يكبار ديگر انسان كوچك شده خدا مي شود.
درست برعكس جرياني كه در مدرنيته اتفاق افتاد و خداكوچك شده انسان شد و خدا يك ابهام و تصور غلط محسوب گرديد.
به نظر مي رسد انقلاب اسلامي چالشي بود عليه مدرنيته و آمده معنويت را در روابط اجتماعي و خدا را در ساحت انديشه پردازي و خردورزي بار ديگر زنده كند. اين رويداد تئوري خاصي مي خواهد و اين درواقع پيام خارجي آن است. تاكنون به اين پيام خارجي كسي توجهي نكرده است، هركس كه روي ابعاد خارجي انقلاب اسلامي تأكيد كرده در رابطه با ابعاد داخلي آن بوده مثلاً مي گويند چون كارتر آزادي سياسي داد ما توانستيم يك نفسي بكشيم. همه اش از زاويه داخل به بيرون نگريسته مي شود، هيچگاه از زاويه بيرون به انقلاب اسلامي نگاه نشده است و اين جفايي بوده كه در حق انقلاب مرتكب شده ايم و اگر ما اين را مي فهميديم وضع زاري مثل الآن نداشتيم و نسبت به صدور فكري و انديشگي انقلاب اهتمام جدي تري به خرج مي داديم ما اين كار را نكرديم و صرفاً آمديم مسائل داخلي را عمده كرديم.
گفتيم استبداد سياسي، تورم، ركود اقتصادي، فقر و تبعيض اما به نظر من نه اين كه اينها را نبايد ديد بايد ديگر چيزها را هم ديد و سؤالات اساسي را كه در اين زمينه مطرح است بايد شناخت و پاسخ گفت.
** اين سؤالات اساسي از ديد شما چه سؤالاتي هستند؟
* سؤالاتي از قبيل اين كه، نقطه عزيمت انقلاب اسلامي چه بود، اهداف انقلاب شامل چه چيزهايي مي شد. پيام خارجي و داخلي اين انقلاب چه بود. سازوكار و مكانيزم پيروزي آن چه بود، نحوه ارتباطات مردمي آن به چه صورت بود. از همه اينها بالاتر ايدئولوژي آن چه بود. در زمان وقوع انقلاب تمام ايسم هاي ديگري كه مطرح بودند ادعاي تحول و دگرگوني داشتند. تمام آنها مي خواستند به گونه اي يك دگرگوني ايجاد كنند. شايد آنها خواهان تحول انقلابي نبودند اما خواهان تحول اصلاح طلبانه كه بودند، ليبراليسم، سوسياليسم، ناسيوناليسم، هيچكدام موفق نشدند، هيچيك آن توان پويا را نداشتند، هيچكدام درد توده ها را نداشتند، هيچكدام آن ايدئولوژي لازم كه دست به بسيج توده بزند نداشتند. جالب است خود اين ايدئولوژي را بشناسيم. اين ايدئولوژي اسلامي كه در بين مردم مطرح مي شود (امام فقط مي گويد اسلام چيز ديگري نمي گويد كه باعث تفرقه شود) اين ايدئولوژي، ايدئولوژي اسلامي است ولي به هرحال اسلام در ايران يك جلوه خاص دارد، جلوه خاصي دارد كه با علي و حسين و فاطمه بيشتر آشنا است، مي بينيم كه در اين انقلاب از همين عناوين و نشانه ها، از همين عرفيات و شيوه هاي قومي و مراسم و آداب و سنن ديني خوب استفاده مي شود. هفتم چهلم، حسينيه، مسجد اينها مسائل خيلي مهمي هستند. اينها را اگر از زاويه مدرنيته نگاه كنيم عمرشان به سر آمده است ولي نگاه مي كنيم مي بينيم در دوراني كه ادعاي سكولاريزم مي شود، ادعاي جدايي دين از سياست وخدامردگي مي شود يكباره خدا زنده مي شود من مي خواهم اينجا بگويم هر وقت كه شما خدا را زنده كرديد انسان زنده مي شود ولي اگر خدا را كشتيد انسان هم مي ميرد. اين مطلب مهمي است كه خدامردگي مساوي انسان مردگي است.
نمي شود خدا راكشت ومدعي انسان شد. كما اينكه، كشتن خدا در غرب دو بار اتفاق افتاد، يعني مدرنيته خدا راكشت و انسان را جايگزين او كرد اما سر از انسان مردگي نيچه درآورد بار ديگر هم شاهد پست مدرنيته يعني انسان مردگي مجدد هستيم. اين انسان مردگي مجدد نتيجه منطقي، اجتماعي و طبيعي آن خدامردگي است.
** خوب است برگرديم به اوايل بحث. معمولاً در تبيين هر انقلاب، يك وضعيت انقلابي در نظر مي گيرند كه منجر به شكل گيري انقلاب مي شود، مي خواهيم بدانيم اين وضعيت انقلابي در انقلاب ايران از چه زماني شروع شد و عناصر سازنده اين وضعيت انقلابي چه بود؟
* من شروع اين وضعيت انقلابي را از ۱۵ خرداد ۴۲ مي بينم كه كاملاً ايسم هاي ديگر كنار مي روند. بايد اينجا متذكر شد كه در ايسم هاي ديگر اين نبود كه اسلام جايي نداشت. بلكه اسلام بيشتر نقش اجتماعي داشت تا تئوريك. مثلاً اگر ملي شدن صنعت نفت را در نظر بگيريم اين نبود كه اسلام و دين درآن نقشي نداشتند بلكه فاقدنقش تئوريك بودند اما نقش اجتماعي داشتند يعني در اجتماعي شدن نهضتها به ايفاي نقش مي پرداختند. اما از ۱۵ خرداد ۴۲ به بعد ما شاهديم كه دين هم نقش اجتماعي دارد و هم نقش فكري. از اين زمان به بعد آنچه بيشتر جلوه مي كند نقش تئوريك و ايدئولوژي پردازي و نظريه سازي دين است. البته بايد گفت كه عوامل ديگري هم نقش داشتند اما همه اين نقشها در زير اين چتر ديني و ايدئولوژيك معنا پيدا مي كرد، اگر اين چتر فراگير را برمي داشتيد اين نقشهاي متفرق به هيچوجه نمي توانست به يك سامان انقلابي ختم شود.
ادامه دارد



|   شناسنامه   |   آرشيو   |