شماره ۲۰۴۹ - سال هشتم - جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Feb 8, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
قاتلي كه به روزنامه ها نامه مي نوشت
عجيب ترين طلاق
اجمق ترين دزد
زندگي تو

پليس ايران ۱۲۰۰ كيلو مرفين توقيف كرد
خبرگزاري فرانسه از تهران گزارش داد: يكي از مقامات پليس ايران ديروز از كشف و توقيف ۱۲۰۰ كيلو مرفين به ارزش ۸ ميليون و هفتصد هزار دلار و دستگيري ۱۳ تن از قاچاقچيان مواد مخدر از افغانستان به اروپا خبر داد.
«قاسم كريمي» معاون رئيس پليس تهران در گفت وگو با خبرگزاري فرانسه گفت: اين قاچاقچيان، مواد مخدر را پس از عبور از مرز شمال شرقي ايران با افغانستان در ۲ كاميوني كه عازم تركيه بود، جاسازي كرده بودند. به گفته وي در يك هفته گذشته، ۶ نفر در تهران و ۷ نفر نيز در استان خراسان دستگير شدند كه بيشتر آنها از اعضاي يك باند بين المللي تحت تعقيب پليس بين الملل هستند.
كريمي اضافه كرد: ۶ نفر از قاچاقچيان نيز با ۲۲ كيلوگرم ترياك در زاهدان دستگير شدند و از اول سال جاري تا كنون ۲۴۶ باند قاچاق متلاشي و ۴۷ هزار قاچاقچي به همراه ۱۴۷۳۴ كيلوگرم مواد مخدر بازداشت شدند.
روزنامه كيهان به نقل از «اميرعلي اميري» رئيس پليس يزد نوشت: به علت آلودگي و ناخالصي مواد مخدر مرگ ناشي از استعمال اين مواد در سال جاري ۱۴۷ درصد افزايش داشت. «محمد خاتمي» رئيس جمهوري ايران هفته گذشته اعلام كرد كه به منظور كمك به دولت موقت افغانستان براي جايگزيني كشت خشخاش، ايران كارشناسان كشاورزي را به اين كشور اعزام كند.
مقامات ايران اصولگرايان طالبان را كه طي سالهاي ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱ بر افغانستان حكومت مي كردند، مسؤول قاچاق مواد مخدر در اين كشور مي دانند.

قاتلي كه به روزنامه ها نامه مي نوشت
فردا نوبت شماست!
048738.jpg
بعد از به قتل رسيدن استون هيچ كدام از روزنامه هاي مطرح سان فرانسيسكو در مورد اين جنايت «زوديك» چيزي ننوشتند، تا اينكه در ۱۴اكتبر زوديك نامه اي براي يكي از روزنامه ها فرستاد و مسؤوليت تيراندازي قتل را برعهده گرفت.
زوديك همچنين در اين نامه تكه اي از پيراهن «استون» را براي روزنامه ارسال كرد. درست چند روز بعد زوديك دوباره نامه اي براي اين روزنامه ارسال كردو گفت: به زودي حملات خود را به يك اتوبوس كه حامل دانش آموزان است آغاز خواهد كرد.
وقتي اين تهديدات به چاپ رسيد مردم سانفرانسيسكو به وحشت افتادند و پليس عمليات ويژه اي را براي حفاظت از اتوبوسها آغاز كرد.
اين در حالي بود كه زوديك نامه نگاري خود را براي روزنامه ها تا هشتم نوامبر قطع كرد. هشتم نوامبر زوديك تكه اي ديگر از لباس خون آلود استون را براي يكي از روزنامه ها فرستاد و در آن رمزي را مطرح كرده بود كه تا سال۱۹۷۹ كسي نتوانست آن رامعني كند. در اين نامه زوديك از دو قرباني ديگر نام برده بود و اعلام كرده بود درماه آگوست شخصي را به قتل مي رساند، ولي او بعدها هرگز در مورد اين قتل مدركي را ارائه نكرد.
زوديك مدتي بعد در نامه ديگري اعلام كرد با انجام تصادف قتلهاي خود را ادامه مي دهد. او همچنين در اين نامه اش كه به لحن تندي نوشته شده بود، از درگيري مسلحانه با مأموران پليس و به قتل رساندن آنان صحبت كرده بود. او همين طور تصويري از يك بمب عمل نكرده را فرستاد و اعلام كرد اين بمب را براي منهدم كردن يك اتوبوس در جايي كار گذاشته است.
مدتي بعد زوديك براي وكيل «مل بيلي» نامه اي ارسال كرد و از اقدامات جنايتكارانه اي كه مرتكب شده بود، اظهار پشيماني كردو از او كمك خواست و به وكيل «مل بيلي » نوشت كه شخص ديگري رانيز به قتل رسانده است. «بيلي » از زوديك خواست كه خود را به پليس معرفي كند، اما زوديك ديگر به او نامه اي نفرستاد.
در ۲۱آوريل بازرسان و محققان توانستند با نامه اي از زوديك سرنخ خوبي به دست آورند. ۱۳نماد دراين نامه شبيه به نمادهاي گذشته بود.
زوديك اين بار درنامه اش واژه «كلاه» را نوشته بود. عده اي اعتقاد داشتند، گشودن اين رمز نام واقعي قاتل را روشن مي كند.
048735.jpg
زوديك دراين نامه با مسخره كردن مقامات پليس اعلام كرد: من ۱۰ امتياز گرفته ام ولي پليس در برابر من صفر امتياز دارد.
يك هفته بعد زوديك كارت تبريكي براي يكي از روزنامه ها فرستاد و در آن درخواست كرد تا تهديدات او را به چاپ برسانند.
زوديك درنامه اي از پليس خواست تا مردم شهر سانفرانسيسكو نشانه هاي زوديك را در سطح شهر بر تن كنند.
تابستان و پاييز سال۱۹۷۰ او نامه هايي را به روزنامه ها ارسال مي كرد كه زوديك جنايات متعددي را دراين نامه ها عنوان مي كرد.وقتي يكي از روزنامه ها نامه هاي زوديك را چاپ نكرد، زوديك نامه اي تهديدآميز براي سردبير اين روزنامه فرستاد.
پس از اين زوديك تا سال۱۹۷۴ مكاتبات خود را متوقف كرد و آخرين نامه او «جن گير » بود. پليس پرونده قتلهاي زنجيره اي و قاتلي را كه هيچ سرنخي از او در دست نيست، هنوز پس از سالها پيش رو دارد، پرونده اي كه حيرت انگيزترين قتلهاي سريالي آمريكاست.
ترجمه و تنظيم: حميد اسدي و مريم ساماني

عجيب ترين طلاق
۱۶ بار دادخواست طلاق يك مرد ۷۰ ساله
048732.jpg
مرد ۷۰ سال داشت. بعد از ۴۲ سال زندگي مشترك، مي خواست از زنش جدا شود. زن دورتر از مرد ايستاده بود و به او نگاه مي كرد.
ـ آقا بگير اين شناسنامه رو جواني را به من برگردون!
محضردار با تعجب به مرد نگاه كرد.
ـ آقا در سن و سال شما...
ـ درسته كه ماديگه پامون لب گوره، ولي شما نمي دونيد...
محضردار از پيرمرد خواست كه روي صندلي بنشيند. مرد به عصايش تكيه كرد و آرام روي صندلي نشست.
ـ خسته شدم، آقا! مي دوني چي مي گم؟! خسته شدم
محضردار ساكت ماند تا پيرمرد حرفهايش را بزند.
ـ ۴۲ سال پيش وقتي تنها ۲۸ سال داشتم با «عفت» ازدواج كردم. عفت آن موقع ۲۰ سالش مي شد. در آن زمان من براي خودم كسي بودم. تحصيل كرده جامعه شناسي بودم. در طول چندين و چند سال زندگي مشترك خدا شش بچه به ما داد. سه تا دختر، سه تا پسر و من هم به خاطر علاقه زيادي كه به تحصيل داشتم دكترايم را گرفتم و شدم استاد دانشگاه. در طول اين سالها هميشه سعي ام بر اين بود كه خانم را راضي نگه دارم، ولي اين خانم راضي بشو نيست. اين خانم...
مرد با ناراحتي به چشم هاي محضردار نگاه مي كند.
ـ اين زن از روز اول بهانه مي گرفت اگر داشتيم، مي گفت چرا داريم، اگر نداشتيم مي گفت چرا نداريم، بچه ها هنوز خيلي بزرگ نبودند درست سي سال پيش بود كه تصميم به جدايي گرفتم. همه راهها را رفتم وهمه چيز براي طلاق مهيا شد، اما او با گريه و التماس ابراز پشيماني كرد. گفتم شايد درس عبرت گرفته ودست از لجبازي وبهانه گيري برداشته، از طلاق انصراف دادم. ولي دو سال بعد به اندازه اي از دست اش خسته شدم كه دوباره درخواست طلاق دادم. دوباره تا پاي طلاق رفتيم، دوباره قسم خورد و گفت پشيمان است. بچه ها دورم را گرفتند كه بابا طلاق اش نده، به خاطر ما قول داده است. صرفنظر كردم. اما دوباره بعد از مدت كوتاهي همه چيز شروع شد. اين بار آبروريزي مي كرد. ديگر در دانشگاه جلوي استاد ودانشجو برايم آبرويي باقي نگذاشته بود. پيگير طلاق شدم و طلاق اش دادم. براي اينكه اين جدايي روي بچه ها تأثير منفي نگذارد، دو تا از آنان را براي ادامه تحصيل به خارج از كشور فرستادم.
يك سال و نيم جدا بوديم. تا اينكه يك روز به خانه ام آمد و گفت: صلح كنيم. من در اين مدت متوجه رفتار ناشايست خودم شده ام.
چون در آن زمان براي دخترم خواستگار خوبي آمده بود، به خواسته دخترم تن به صلح با «عفت » دادم. اما چه خفتي نصيبم شد. جلوي خانواده داماد سكه يك پولم كرد. آبرويم را برد، كارمان به كلانتري كشيد. خلاصه آقا دردسرتان ندهم در اين سي سال ۱۵ بار براي من و اين زن حكم طلاق صادر شده است. اما وقتي بحث طلاق جدي مي شود او موانعي سر راه من قرار مي دهد. چندين و چندبار بچه ها وساطت كرده اند. چند بار خودش گريه وزاري كرده است ولي حالا تمام بچه ها را فرستاده ام سر زندگي شان. هر شش نفر خارج از كشورند. ازدواج كرده و زندگي مستقلي دارند درست شش ماه است كه من و عفت تنها زير يك سقف زندگي مي كنيم. اين شش ماه به اندازه ۶۰ سال به من گذشته است به دادگاه رفته ام. آنقدر سابقه حكم طلاق دارم كه همه مرا مي شناسند. اين بار خيلي زود حكم طلاق مان صادر شد آمده ام اينجا تا آن را اجرا كنيد.
پيرمرد ادامه مي دهد:
ـ اصلاً به اين زن نگاه نكنيد: چون همين الآن هم در فكر يك نقشه براي نگرفتن طلاق است. اما بين من و او حتماً طلاق بايد اجرا شود. مي خواهم به يمن گرفتن شانزدهمين حكم طلاق، جشن بگيرم ولي يك جشن يك نفره، مي خواهم همه بدانند بعد از اين همه آبروريزي، بعد از اين همه خون دل خوردن با صداي بلند فرياد بزنم:
ـ باباجون! به خدا آخر عمري زن نمي خوام.

اجمق ترين دزد
۴خواهر به اتهام سرقت از فروشگاه موادغذايي محكوم شدند
گروه حوادث: چهارخواهر تهراني كه اقدام به سرقت اجناس خوراكي از يك فروشگاه زنجيره اي كرده بودند به جريمه نقدي محكوم شدند. اين چهار خواهر كه ميترا، مژگان، مهسا و مريم نام دارند، روز پنجشنبه ۲۷ديماه سال جاري با رفتن به يك فروشگاه در منطقه پاسداران زماني كه كارمندان فروشگاه مشغول چيدن اجناس بودند در فرصتي مناسب اقدام به سرقت اجناس خوراكي شامل تن ماهي، مربا و موادغذايي ديگر كردند. بنابراين گزارش زماني كه اين خواهران در حالي كه با اجناس دزدي سوار خودرويي شده بودند، توسط حراست فروشگاه دستگير شدند. خواهران در بازجويي وقتي فيلمي را كه توسط حراست فروشگاه از چگونگي سرقت آنها گرفته شده بود را ديدند به سرقت اعتراف كردند.
بنابراين گزارش متهمان پس از محاكمه توسط اسماعيلي قاضي شعبه ۶۱۳مجتمع رسالت، باتوجه به اعلام گذشت مسؤولان فروشگاه متهمان را به ۵۰هزار تومان جريمه نقدي محكوم كرد.
گروه حوادث: دزدان ناشناس بعد از ورود به خانه اي در شمال تهران، پس از بي هوش كردن صاحبخانه چندتخته فرش گرانقيمت او را به سرقت بردند.
اين حادثه عجيب اوايل هفته گذشته هنگامي رخ داد كه همسر و فرزندان اين مرد به مسافرت رفته و او به تنهايي در خانه بود.
بنابراين گزارش، نخستين ساعات صبح روز دوشنبه وقتي همسر و فرزندان اين مرد كه«محمد» نام دارد به خانه بازگشتند، پس از ورود به خانه متوجه شدند ودزدان ناشناس پس از بستن دست و پاي مرد خانواده، تمامي فرش هاي نفيس موجود در خانه را به سرقت برده اند.
اين مرد درباره چگونگي وقوع حادثه گفت: نيمه شب گذشته با شنيدن صداهايي خواستم در را بازكنم تا ببينم چه اتفاقي افتاده است ولي در همين هنگام دو مرد جوان را در مقابل خود ديدم يكي از آنها با پاشيدن اسپري به صورتم مرا بي هوش كرد وقتي به هوش آمدم، اثري از فرش ها نبود.
باتوجه به اظهارات اين مرد تحقيقات پليس براي رديابي دزدان ناشناس آغاز شده است.

دستگيري دزدان مسلح كرمان
پليس كرمان در عمليات گسترده اي هفت تن از دزدان مسلح را رديابي و دستگير كرد.به گزارش مركز اطلاع رساني ناجا، اين باند در پي وقوع سرقتهاي مسلحانه در كرمان تحت تعقيب قرارگرفته بودند و زمانيكه مي خواستند به مأموران انتظامي رشوه دهند از سوي آنان دستگير شدند.با به دام افتادن اين هفت سارق مسلح، تعداد سرقتهاي احشام، خودرو و قاچاق مواد مخدر دركرمان كاهش يافته است.

دزدي با تپانچه قلابي
مردي كه با در دست داشتن تپانچه قلابي اقدام به سرقت و اخاذي مي كرد، دستگير شد.به گزارش مركز اطلاع رساني ناجا، اين مرد جوان با سلاح كمري قلابي وارد مغازه اي در شهرستان ميانه شد تا اخاذي كند كه پليس وي را در حين ايفاي نقش مأمور نيروي انتظامي غافلگير و دستگير كرد.

زندگي تو
زندان به خاطر چرخ زندگي
048729.jpg
نازي دسته چرخ خياطي را چرخاند. اي كاش گردش روزگار هم براي او به همين سادگي بود. ولي اينطور نبود. او از وقتي به ياد مي آورد، جز سختي و محنت جلوي روي خودش نديده بود.
عنايت مرد زندگي بود، اما دايم بايد كسي مواظب اش مي شد. اين را نازي اين آخري ها بعد از ۱۵ سال زندگي مشترك فهميده بود.
نازي دسته چرخ را رها كرد . چند قطره اشك اش را پاك كرد و دوباره شروع به چرخاندن چرخ كرد...
ـ عنايت مي گم اگه زندگي مون با حقوق كارگري تو نمي چرخه، من خياطي بلدم فقط يه كاري كن، يه چرخ خياطي بگيرم.
عصر عنايت با چرخ خياطي وارد اتاق شده بود. نازي آنقدر ذوق زده شده بود كه يادش رفت از عنايت بپرسد اين چرخ خياطي رو با كدام پول خريدي.
نازي از همان روز خياطي رو شروع كرد. زن صاحبخانه اولين مشتري اش بود. به جاي كرايه هاي عقب افتاده اتاق شان، نازي شروع به دوختن لباس برا ي زن صاحبخانه و بچه هايش كرد. كم كم آوازه نازي به خياطي كردن در محله پيچيد. همه همسايه ها دور برش جمع شده بودند. نازي تند تند اندازه مي گرفت. نازي كم كم آنقدر سرش شلوغ شده بود كه خياطي جاي خورد وخوراك و... را هم گرفته بود.
عنايت خسته از در وارد شد.
ـ چه كار مي كني، خانم هنرمند.
ـ خياطي مي كنم.
- شام چي داريم؟
ـ داشتم خياطي مي كردم، چيزي نداريم، حاضري بخوريم، موافقي؟
عنايت با اخم و تخم به او نگاه كرد:
- نازي يك ماهه كه حاضري مي خوريم.
نازي اخم هايش را درهم كرد:
ـ خب مگه من بيكارم، دارم كار مي كنم. دستت خاليه، خودت يه شام بذار. مگه اشكال داره؟!
بگو مگوها كم كم بالا گرفت. نازي به ياد شب هايي افتاد كه تا صبح لباس مي دوخت و عنايت گوشه اتاق كز كرده و خوابيده بود.
ـ مي گم عنايت حالا كه وضعمون بهتر شده دو تااتاق بگيريم. يكي براي زندگي، يكي براي خياطي و كار من. عنايت حرفي نداشت...،
نازي دست از چرخ كشيد. هرچه بود، هرچه كه به سرش آمده بود، از اين چرخ خياطي بود.
ـ فريبا جون! شمارو كي معرفي كرده است؟
ـ آوازه شما همه جا پيچيده، من هم به خياطي علاقه دارم، مي شه شاگردي تون رو بكنم.
نازي از اينكه كسي كنار دستش داشته باشد، خوشحال شد، هرچه بود فريبا براي او كمك بود.
فريبا از صبح به خانه او مي آمد. تمام كارها را مي كرد. غذا مي پخت. غذاي عنايت را مي داد. ظرف ها را مي شست در خياطي كمك مي كرد.
- كاش توشب ها هم پيش ما مي موندي.
فريبا لبخندي زد.
- اگر شما مشكل نداشته باشيد، من مي تونم بمونم.
نازي آهي كشيد. آنقدر سرش به كارگرم شده بود كه خودش را فراموش كرده بود. فريبا خانه را دسته ي گل مي كرد. لباس مي شست و مشتري ها را راه مي انداخت. وضع زندگي نازي روز به روز بهتر مي شد.
ـ مي گم عنايت خانه دو طبقه بگيريم يه طبقه مال خياطي، يه طبقه مال زندگي.
عنايت حرفي نداشت.
نازي بخاطر مشتري هاي جورواجور كمتر مي توانست طبقه بالا سر بزند. در عوض فريبا همه كارها رو مي كرد. او جاي خالي نازي را پركرده بود.
* * *
ـ چيه فريبا! ديگه مثل سابق كار نمي كني؟
ـ انگار حال ندارم. خسته شدم.
نازي اخم هايش را در هم كرد.
ـ خسته شدم يعني چه؟ آدم بايد تا مي تونه كاركنه.
... نازي دست هايش را درهم گره كرد. ساعت نزديك ۱۲ شب بود. آرام از پله ها بالا رفت. صداي خنده عنايت و فريبا را از پشت درشنيد.
ـ مي گم عنايت بچمون درست هشت ماه ديگه به دنيا مي آد.
ـ قربون قدمش. نوكر اون و تو هستم.
ـ اگه نازي...
نازي در را باز كرد. فريبا كنار شوهرش نشسته بود. زبان نازي بند آمده بود. نمي توانست باور كند فريبا...
ـ نازي، فريبا زن منه، درست از وقتي اين خانه اومديم. حالا هم بارداره. ملاحظه شوبكن كه كمتر كار كنه.
سرنازي شروع به گيج رفتن كرد.
ـ عنايت من! جواني ام را به پاي تو ريختم. من بچه دار نشدم تا تو...
ـ من زن مي خواستم. بيخود اين كار را كردي...
* * *
نازي دسته چرخ را شروع به چرخاندن كرد. صداي همهمه چند زن به گوش اش رسيد.
ـ بلندگوي كارگاه زندان، اسم او را صدا مي كرد.
نازي به جرم قتل فريبا و بچه اش محكوم شده بود. خودش خوب مي دانست امشب آخرين شبي است كه دسته چرخ خياطي را مي گرداند.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |