در اين بخش كه اولين قسمت آن امروز به چاپ مي رسد بنا داريم به معرفي كتابهاي برتر ادبيات كودك و نوجوان بپردازيم، منتهي با شيوه اي متفاوت تر از شيوه هاي پيشين ما از نويسندگان و هنرمندان خواسته ايم تا از ميان آثارشان يك تا دو اثر را به عنوان اثر برگزيده خود انتخاب كنند، دليل انتخابشان را بگويند و هر صحبتي كه در مورد اثر دارند بنويسند.
|
|
داود غفارزادگان
|
داستان پشت صحنه ي بعضي از كتابها گاه مثل حوادث پشت صحنه ي بعضي از اين فيلم ها از خود فيلمها ديدني تر مي شود. به نظر من چيزي كه كتابي را براي نويسنده ي آن متفاوت مي كند ـ جز درد زايمان يا به اصطلاح پروسه خلاقيت ـ شايد همين حوادث پشت صحنه باشد.
از ميان كتاب هايم كار ناتمام «سايه ها و شب دراز» براي من متفاوت است؛ چون اولين كار جدي ام بود، آرمانگرا بودم و با سوز و بريز خاصي آن را مي نوشتم و تكه تكه چاپ مي كردم تا شد مثلاً جلد اول رماني ناتمام كه هنوز اين ناتمامي ادامه دارد.اين كار به جهاتي هم وسوسه كننده بود براي كپي بردارها و آنهايي كه هميشه دوست دارند با مهره ي سياه بازي كنند و هم رمانند براي بعضي از جوجه روشنفكرها كه تازه چند تا مقاله درباره پست مدرنيسم و از اين حرف ها خوانده بودند و همين باعث شد از طرف هردو گروه رانده شود ـ گروه اول به خاطر اين كه گندكار خودشان درنيايد وگروه دوم: حتماً آدم هايي را كه با خواندن يك مقاله ترجمه اي عقايدشان عوض مي شود، ديده ايد. نيازي به توضيح ندارند…
چند سال پيش دست نوشته اي از كامو پيدا شد كه دخترش آن را در فرانسه چاپ كرد و در ايران با عنوان آدم اول ترجمه شد. شباهت يا به گفته ي قدما توارد ميان اين دو كتاب در بعضي از بخش ها حيرت آور است. بهانه اي دست ليچارباف ها افتاده بود كه تاريخ انتشار كتاب ضايع شان گذاشت. و اين البته شانس من بود، والا كاموي بزرگ را چه به اين حرف ها ـ اين كه تولستوي مي گويد آدم هاي خوشبخت شبيه هم اند، حرف درستي است، اما آدم هاي بدبخت هم مثل دانه هاي نخود به هم مي مانند، حالا چه در محله اي كنار قبرستان در اردبيل باشند، چه در شهركي گمنام در الجزاير. اين شباهت آنقدر مي شود كه واقعه اش هم اتفاق مي افتد و اين نه ربطي به بزرگي و كوچكي نويسنده دارد نه چيزي ديگر. تنها بلاست كه بي دريغ بر آدم ها مي بارد. حالا هركجا كه مي خواهند باشند و راوي هركه مي خواهد باشد.
|
|
|
و آخر اين كه در «سايه ها…» هم مثل بيشتر كارهايم تكليف با گروه سني مخاطب ها چندان روشن نيست چرا كه اعتقاد زيادي به اين تقسيم بندي ها ندارم و همان حالت لغزان ديگر كارهاي نوجوانم در آن هست كه اين خود كمك بزرگي بود براي آن دسته از داورهاي نوجوان نويسي كه هميشه اين عنايت را در حق من داشته اند كه كپي كارهايم را علم كنند تا من در سكوت و انزوا به كار خودم ادامه دهم و البته در اين كار حسن نيت دوستان بي شائبه بوده و هست .
و اگر بنويسم اين قصه سر دراز دارد، از برخورد ناشر دولتي بگير تا آن منتقد دگرانديشي كه پاگون مي كند و درجه مي دهد و شايد همين ها باعث شده كه «سايه ها…» كمي به نظرم متفاوت تر بيايد؛ والا مثلاً براي مجموعه ي نوجوان «موفرفري» كه همين امسال ابتر و ناقص درآمد، مي شود مثنوي هفتاد من نوشت و هزار دليل آورد كه اين را دوست تر دارم يا ديگر كارها.