به جشنواره رفتن و فيلمهاي آن را ديدن، بيشتر از آنكه يك اتفاق هنري باشد، يك ژست است براي آنها كه موفق به ديدن وجشنواره رفتن شده اند. ژستي پوچ و توخالي، كه مثل دهل بهتر است از همان دور صدايش را بشنويم. اين را نوشتم تا اگر موفق به ديدن فيلمي در جشنواره نشده ايد، چندان حسرت نخوريد. يك چيز ديگر. اگر وارد مغز هر مقوله غوغاسالار ديگري هم بشويم مثل همين جشنواره است. اميد البته بسيار خوب است به شرط آنكه چشممان را به روي واقعيت نبنديم... زياد هم نبايد غصه خورد. همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد.
|
|
رضا معطريان
|
1ـ شب. خارجي.ورودي سينما صحرا
سيمرغ طلايي رنگي كه بر پلاكارد پارچه اي جشنواره حك شده است، ديگر تاب و توان پرگشودن در مقابل باد و سرما ندارد. شايد اگر من جاي او بودم، حالا يك جاي گرم و نرم در كوه قاف براي خودم فراهم مي كردم! باد به شدت سيمرغ را كلافه كرده است و سيمرغ در قابي كه حك شده است، احساس خفگي مي كند. براي فراموشي اين سوز سرما، بهترين كار سرگرم شدن با جمعيتي است كه تنها يك دليل براي ازدحام خود در مقابل درهاي شيشه اي سينما صحرا دارند. كارت دعوت. كارت دعوت از آنها براي حضور در مراسم افتتاحيه بيستمين جشنواره بين المللي فجر:
ـ آدم ياد اولين روزي كه سينماي كابل در افغانستان به روي مردم گشوده شد، مي افتد.
كسي در ميان جمعيت اين جمله را فرياد مي كند. مردمان گردآمده در اين جمع براي من و تو چندان هم نا آشنا نيستند. مجيد مجيدي، ابراهيم حاتمي كيا، كيانوش عياري، محمود كلاري و هزار و يك ستاره ريز و درشت مخمل پوشي كه اين مراسم افتتاحيه به كف زدن و تشويق كمتر از آنها راضي نيست:
ـ مي گن تو سالن بمب گذاشتن! (يكي از ميان جمعيت مي گويد)
ـ چي؟ بمب گذاشتن؟!
ـ تو هم شنيدي، بمب... تو سالن بمب گذاشتن...
باد، اين شايعه را ميان جمعيت اين سو و آن سو مي كند و از اينكه جماعت مراسم افتتاحيه را بيشتر از جان خود دوست دارند، به شدت تعجب كرده است. تعجبي كه چندان هم تعجب آور نيست؟! لحظه به لحظه به ازدحام جمعيت افزوده مي شود. از دو طرف در ورودي لاي نرده هاي سفيدرنگ از پيش تعبيه شده كه تو را ياد بازي معروف «مار و خرگوش» مي اندازد تا چشم كار مي كند آدم ايستاده است. آنجا كه مي گويند سوزن اگر بيندازي، زمين نمي افتد، همين جاست. هرچه شايعه بمب گذاري قوي تر مي شود، ميل ماندن جمعيت هم بيشتر مي شود. حتي اگر اين وسط لاي فشار جمعيت كسي له بشود و يا اتفاقي ديگر بيفتد.
به دليل شايعه بمب گذاري، وزير محترم و ساير مسؤولان رده بالاي فرهنگي ديرآمدن و نيامدن را به هر چيز ديگري ترجيح مي دهند. ستاره هاي مخملي اما رفته رفته وارد سالن مي شوند، آهسته و بي صدا. از در پشتي سالن. اين جور جاها «تلفن همراه» داشتن بزرگترين مزيت يك مسؤول يا يك ستاره يا يك سوپراستار است:
ـ آقاي فلاني من فلاني هستم، مگر قرار نيست در اين مراسم از من تقدير شود، پس چرا نمي ذاريد بيام تو. (يك نفر از همان ستاره ها مي گويد)
ـ شرمنده ام آقاي فلاني، اما شما مي توانيد از در پشتي وارد شويد... ناراحت نشويد اگر به خاطر شايعه بمب گذاري تفتيش بدني شديد! (آن سوي خط آقاي فلاني پاسخ مي دهد)
سردرگمي جمعيت مشتاق وقتي بيشتر مي شود كه رفته رفته متوجه عدم حضور افراد برجسته مي شوند. پس براي سرگرم كردن خود و فراموشي باد و سرما، بهترين كار گلاويز شدن با يكديگر است. كاري كه عادت ما ايرانيان است كه هميشه دوست داريم وسط دعوا نرخ تعيين كنيم:
ـ آقا هل نده.
ـ به عقبي بگو من چي كاره ام.
ـ آقاي عزيز شئونات اخلاقي را رعايت كن، كمتر خودتونو به من بچسبونيد؟! (زني مي گويد)
ـ يعني چي خانم، چرا توهين مي كني، مگه من عمداً اين كار رو كردم!؟
و جمعيت با يكديگر سرگرم مي شوند و چون موجي اين سو و آن سو مي رود. رضا معطريان هم بي كار نمي نشيند و از اين موج خروشان عكس مي گيرد. بهتر از بيكار ماندن پشت اين ازدحام است. ناگهان صداي مردي همه را آرام مي كند:
ـ آقايان، خانوما، درست نيست، مثلاً شما عضو جامعه فرهنگي اين مملكت هستيد! جماعت آرام مي گيرد و همه نگاهها متوجه در ورودي مي شود. خاصه آنكه سر و كله «پرويز پرستويي» هم در بين جمعيت پيدا مي شود و مردم براي او كوچه اي باز مي كنند تا به در ورودي برسد.
ـ من پرويز پرستويي هستم...
ـ هركي مي خواي باشي باش! منهم مأمور وظيفه شناس هستم و اصلاً اهل رانت خواري نيستم!
پاسخ دربان سينماي صحرا به پرويز پرستويي كه تنها دليل حضور او در خط مقدم اين هجوم جمعيت مراسم تجليل از سالها هنرمندي او در سينماست. اين عين واقعيت است. واقعيت همين جملات است كه مي خواني. نهايت تضاد. نهايت «كنتراست». باوركني يانه. اصلاً مگر واقعيت چيزي غير از «كمپزسيون» تضادهاست! بارديگر پرويزپرستويي تلاش خودش را آغازمي كند. كوباندن درب شيشه اي توسط يكي از هزاران خاطرخواه او.
ـ باباجان منو امشب دعوت كردند تا ازمن تجليل كنن.
ـ تا وزير نيايد هيچكس را راه نمي دهم.
پرستويي مي گويد و دربان پاسخ مي دهد. اما يك اتفاق اين ملودرام را به پيش مي برد. چاره اي نيست. بايد پشت درماند. حتي اگر اين جمعيت گردآمده، او را با نگاهشان ببلعند.
ـ چقدر اين آقاي پرستويي بامعرفته!
دختري درميان جمعيت مي گويد: بالاخره يك نفر جوان خام او را مي شناسد «باباقراره از اين بنده خدا تجليل شود!» جوان ناپخته مي گويد.
ـ باشد. باشد. اول خوب بگرديدش، بعد بگذاريد بيادتو!
مسؤول حراست سينما مي گويد و خيلي آهسته بي آنكه كسي متوجه شود درب شيشه اي را بازمي كند و با هزار ايما و اشاره از پرويزپرستويي مي خواهد كه داخل شود و او نمي شود. از او اصرار و از پرويز پرستويي انكار.
ـ يا با اين مردم مي يام تو يا اصلاً نمي يام!
شليك كف زدنهاي پياپي و سوت زدنهاي ممتد جمعيت. (خواهش مي كنم براي تصور اين تصاوير، دوربين را روي شانه تان يا اگر توانستيد «استيدي كم» بگذاريد) اما ماجرا به همين ختم نمي شود. اگر پرويزپرستويي داخل سالن نشود، ممكن است بلوايي به راه بيفتد. پس بايد هرطورشده او را واردسالن كرد. اما پرويزپرستويي مردمي تر از اين حرفهاست. به هرحال با هزار «جون،مرگ من» پرويز پرستويي داخل سينما مي شود و مردم همچنان پشت درهاي شيشه اي محكوم به سوزاندن استخوان از سوزسرما هستند.
.۲شب. داخلي. سالن سينما صحرا
بالاخره پس از يك ساعت و نيم تأخير، مراسم افتتاحيه با اديبانه ترين و شاعرانه ترين جملات مجري ـ كه خود سوداي ستاره شدن درسردارد ـ آغازمي شود. بايك ميكروفون «فكسني» جشنواره آغازمي شود، بي آنكه مجري حتي بتواند صداي خود را بشنود. دستورمي رسد كه اجازه ورود به جمعيت داده شود. هرچه باشد، مراسم بي جمعيت مثل روزه بي نمازاست. باري به هرجهت پس از آنكه مسؤولان دلسوز محترم دلشان برايمان سوخت واردسالن مي شويم، باوركني يا نه كيف تك تك مان را ـ كه خودشان دعوت كرده اند ـ مي گردند تا مبادا بمبي، نارنجكي، اسلحه اي چيزي داشته باشيم. خداراشكر، بالاخره بعد از هزار و يك بار لرزيدن و ترسيدن و نرم شدن دنده هايمان زيرفشار اين خيل جمعيت مشتاق و هزارويك جور فحش خوردن توانستيم واردسالن شويم. اما صبركن، انگارزني زيردست و پامانده است. صداي جيغ زن سرهاي ميهمان درجه يك را به جنبش وامي دارد. نكند بمب منفجرشده است. اين هاي و هوي دلهره آور ازكجاست؟! «نه.نه الحمدالله، جماعت مشتاق هستند. اين بار هم به خيرگذشت. خداراشكر.» بغل دستي يكي از تماشاگران ـ ازهمانها كه بالاخره باهزارزحمت خود را به بالكن رسانده اند ـ به دوست خود مي زند و خيلي آرام به او مي گويد:
ـ هر كارگرداني براي شروع فيلم مي گويد «صدا، دوربين، حركت» ولي مثل اينكه كارگردان اين مراسم يادش رفته كه بگويد صدا!
ـ چرا؟ (دوستش پاسخ مي دهد)
ـ اينجا تنها چيزي كه نداريم، صداست.
.۳شب. خارجي. ورودي سالن سينماصحرا
مراسم افتتاحيه تمام شده است و سيمرغ كه ديگر احتمالاً بالهايش يخ زده اند، مي تواند به كوه قاف برگردد. خسته، كوفته و گرسنه. يك تاكسي دربست مي گيرد وبه سمت كوه قاف مي رود تا فردا كه اولين روز جشنواره است، دوباره به «برد پارچه اي» بازگردد و بيستمين جشنواره را آغاز كند.
.۴ صبح زود. خارجي. ورودي يك سينما ـ فردا
سيمرغ زودتر از هميشه بيدار مي شود وبالهايش را جمع و جور مي كند و به سمت يك سينما از چهارده سينما پرواز مي كند، تا روي «برد پارچه اي» بنشيند كه با يك منظره عجيب ـ البته براي اوكه هنوز عادت نكرده است، نه براي ما ـ مواجه مي شود. حدود بيست نفر عاشق سينه چاك سينما و آكتوري با پتو و لحاف و چاي و بساط يك شب نشيني مفرح از ديشب پشت در سينما خوابيده اند تا اولين نفر براي دريافت بليط باشند و چه آتش جون داري را هم روشن كرده اند. پس سيمرغ براي گرم شدن به نزديكترين بردي كه كنار آتش باشد مي رود وخودش را در قالب پارچه اي حك مي كند.
ـ تو كي اومدي اينجا؟ (يكي از آن بيست نفر به ديگري مي گويد)
ـ حدود ساعت ۴صبح! تو كي اومدي؟
ـ گمونم ۳صبح بود.
ـ چرا اينقدر زود؟!
ـ هر كسي عشق رو يه جور تعبير مي كنه ديگه. ما هم اينطوري؟!
از اين جماعت، دوربين ماخيلي آهسته به سمت سيمرغ بلوري ـ البته از سرما بلوربسته ـ حركت مي كند و او را تصور كنيد كه عطسه اي سخت مي زند و شال گردنش را محكم تر مي كند.
.۵ شب. داخلي. يكي از سينماهاي جشنواره، يك روز بعد.
سينما اگر تاريك است و سرد، اما بهترين جا براي خنديدن و جوك گفتن و مغازله هاي عاشقانه است. عجب جماعت هنرمند و هنردوستي اين روزها به سينما مي روند.
ـ درود بر جشنواره! (يكي از تماشاگران هنرمندنماي؟! و امانده از بي خانماني مي گويد و به مغازله اش ادامه مي دهد)
.۶ روز خارجي. ورودي سينما سپيده. يك روز بعد
سيمرغ جشنواره چقدر بدبخت است، هم بايد سرما را تحمل كند، هم دود و دم ماشين ها و آدم ها را. اما هر چه باشد جار و جنجال آن پايين و اين صف طويل مي تواند او را از بي حوصلگي و كلافگي نجات دهد. اين پايين قيامتي است ديدني ـ لطفاً تراولينگ فراموشتان نشود ـ كسي كه برايش كارت صادر كرده اند ـ چطوري؟! عجب سؤال مي فرماييد؟! مي خواهد برود داخل سينما، اما نفرات آخر معترض هستند كه چرا او با كارت مي خواهد بدون صف داخل شود و آنها بايد براي خريدن بليت توي صف بايستند.
دعوا اوج مي گيرد و دريايي «هركي به هركي» به راه مي افتد.
ـ پيداست كه هنردوستان ايراني هنوز هم به ژانر فيلمهايي مثل قيصر علاقه مندند.
شايد باد بود كه به سيمرغ گفت و رفت. اما به هر حال جشنواره همچنان ادامه دارد و سيمرغ مي بايست تا آخر جشنواره همانطور سر به بالا و زير چشمي اين فيلم «اكشن» را تماشا كند. البته به هر حال پس از آنكه فروختن بليت براي تماشاي «سانس» بعدي آغاز مي شود، دعوا خود به خود پايان مي پذيرد و اين اوج «خودكنترلي» قهرمانان اين ماجرا را نشان مي دهد.
.۷ روز. داخلي. سينماي مخصوص منتقدان
همزمان با سكانس قبلي، اين سكانس آغاز مي شود. البته به صورت «تدوين موازي » چهار، سه، دو،يك. فيلم آغاز مي شود. هنوز «پلان» اول تمام نشده، انواع و اقسام پچ پچه ها و نقد و نظرات شروع مي شود. البته برخي هنوز مشغول «چاق سلامتي » و بگو و بخند هستند. به هر حال هرچه باشد، دوره، دوره پست مدرنيسم است و اين «سكنات» و «وجنات» احتمالاً به همان پست مدرنيته بازمي گردد كه مثلاً به هنگام تماشاي فيلم «لنگت» را هوا كني و روي صندلي جلويي بيندازي و با «ماه پري جون» گرم گفت وگوهاي منتقدانه بشوي! اينجا تا دلت بخواهد چهره هاي پست مدرنيسم وجود دارد. موهاي مجعد تا شانه آويزان. موهاي صاف و مرتب «دم اسبي »بسته شده. ريشهاي پرفسوري، محاسن همچنان قهر با سلماني و اركستري از پچاپچ منتقدين كه براي هر سكانس هزاران جلد نقد و نظر و تعبير دارند و تنها چيزي كه اصلاً اهميتي ندارد فيلم ديدن و درك كردن فيلم است. اينجا احتمالاً بازار يا به عبارت بهتر آشفته بازار حراج نظريات روشنفكرانه ـ از همه رقم، از سنتيسم بگير تا مدرنيسم ـ است و مي تواني همه رقم منتقدي را دراينجا ملاحظه كني. منتقد سياسي، منتقد اجتماعي، منتقد ورزشي، منتقد اخلاقي و بالاخره منتقد سينمايي. اگر جايي برايش بماند.
.۸ شب. داخلي. سالن سينما. يك روز ديگر
دوربين خيالي ما هم مثل تماشاگران و با آنها وارد سالن مي شود. فيلم هم شروع مي شود و پچ پچه ها پايان نمي يابد. فيلم، فيلم مهيج و خوش ساختي چيز است. بنابراين سكوت بر همه غلبه مي كند، حتي بر چراغ همچنان روشن مانده آپارات خانه.
ـ تو اونو كشتي! (بازيگر فيلم مي گويد)
ـ نه من او را نكشتم! (جواب بازيگر مقابل)
ـ مي كشمت لعنتي؟ ! ( بازيگر فيلم اسلحه را بيرون مي كشد)
ـ نه... نه من اين كارو نكردم... نه...
ناگهان «ملودي» بوق تلفن همراه يكي از تماشاگران كه آدم را ياد فيلم «لاواستوري » مي اندازد بر فضاي مسكوت سالن حكمفرما مي شود.
ـ الو... بفرمايين (صاحب تلفن همراه مي گويد)
خب البته، تماشاگران متمدن تر از آنند كه چيزي بگويند، اما طرف ول كن نيست...
ـ عزيزم گفتم من الآن داخل سينما هستم و مشغول تماشاي فيلم.
صاحب تلفن همراه مي گويد و تماشاگران متمدن باز هم خودشان را به آن راه مي زنند. اما، بي فايده است. گاهي اوقات متمدن بودن هم مايه دردسر است.
ـ با... اومدم سينما، دلم مي خواد. هيچ غلطي هم نمي تواني بكني.
صاحب تلفن همراه به ناگهان تمدن را فراموش مي كند و وارد مسائل حاشيه اي مي شود. گفت وگوهاي قهرمانان فيلم با گفت وگوهاي صاحب تلفن همراه مخلوط مي شود. بي شيرو شكر و چه بلبشويي به راه مي افتد.
ـ آقا برو بيرون تلفنتو جواب بده... (يكي از رديف عقب مي گويد)
ـ تو چي مي گي مفنگي؟!
ـ مفنگي جد و آبادته... (به علت بدآموزي از ادامه واقعه معذوريم!)
.۹ شب. خارجي. خيابان
دوربين خياليمان از سياهي شب به لامپهاي رنگارنگ جشنواره مي رسد و از آن به همان «بردي» كه سيمرغ درآن حك شده است. سيمرغ قنديل زده، يك روز سرد و پرمخاطره ديگر را تحمل كرده است و... جشنواره همچنان ادامه دارد.
مراسم افتتاحيه تمام شده است و سيمرغ كه ديگر احتمالاً بالهايش يخ زده اند، مي تواند به كوه قاف برگردد. خسته، كوفته و گرسنه. يك تاكسي دربست مي گيرد وبه سمت كوه قاف مي رود تا فردا كه اولين روز جشنواره است، دوباره به «برد پارچه اي» بازگردد و بيستمين جشنواره را آغاز كند.
معصومه ورواني