روي سنگي تنها نشسته بودم؛ روبرويم ديوارها، صندلي هاي خميده، ميزهاي شكسته، پنجره هاي بسته، ديوارهاي آجري، آرزوهاي مجازي، آدمهاي خيالي…
يك نفر ناله مي كرد: «خسته ام. خسته از اين درهاي بسته(!) خسته ام از اين روزهاي بي خيالي، نيمكت هاي خماري. خسته ام از پنجشنبه هاي بي قراري، جمعه هاي انتظاري…
خسته ام، خسته ام…»
شعرش را كه مي خواند صداي گرفته اش سايه روشن هاي لحن اش را آشكار مي كند. تلفيقي از غم، تنهايي، شادي و هيجان است. نعوذبالله! به گمانم او را واژگونه خلق كرده اند. بهتر بود پسرمي شد تا دختر. به دنبال هيجان است و تا آنجا كه به ياددارد هرگز پدرش را نديده است. مي گويد ۱۴سال دارد با قدي متوسط و ابرواني كوتاه. اما اين طرز حرف زدن، سن او را بيشتر نشان مي دهد. به ياددارد قبل از اينكه دنبال هيجان! باشدمعدلش ۱۹/۲۰بوده است با شنلي كه برروي شانه هايش انداخته و نگاههاي جستجوگرش نشان مي دهد كه شايد زياد ميهمان خانه اميدوار نباشد. برروي ديوار اتاقش پوستري از فيلم پرپرواز ديده مي شود كه با رنگ آبي لاجوردي كلمه «عشقه» را برروي آن حك كرده است. اوهم در خيال به دنبال پر پروازي مي گردد.
• اسمت چيه؟
•• طلوع … اما حيف كه در حال غروبم.
• چرا؟
•• همين جوري.
• چرا فكر مي كني در حال غروبي؟
•• تو هم دلت خوشه ها…؟!
• صورتت چي شده؟
دستش را به طرف زخم زيرچشمش مي برد. مثل زخمي است كه توسط چاقو يا يك چيزي شبيه آن برروي صورت كوچكش ايجاد شده است.
•• بگم چشمم چي شده… دعوا كردم(رو به پرستار مي كند)
• با كي؟
•• با بچه ها
• اهل دعوا هم هستي؟
•• آره
سعي مي كند جواب سؤالاتم را در يك كلمه بدهد. طوري نگاهم مي كند كه بايد سؤال بعدي را هرچه سريعتر از او بپرسم. ظاهراً اين گفت وگو برايش هيجاني دارد.
• بچه كجايي؟
•• غرب تهران
• چرا اينجا آمدي؟
•• همينجوري، تنوع طلبم!
• تنوع طلبي چيز خوبيه ولي چرا اينجا؟
•• پس كجا؟
• توي رنگ، توي ماشين، كار، درس…
•• اينجا رو قاضي برام انتخاب كرد.
• به چه جرمي؟
•• به جرم تيپ پسرونه زدن. رفتم پيش قاضي او هم حكم داد برم كانون بعدش هم بهزيستي. آخرش هم برامون خونه مي گيرن مي ريم سرخونه زندگي.
• پس دوست داشتي آزادباشي؟
•• من اصلاً از زندگي يكنواخت بدم مي آيد.
نگاهش به اطراف درمانگاه كوچكشان مي چرخد. اينجا براي او تنگ است. نيرويي او را به بيرون فرامي خواند. نمي داند از خودش و زندگي چه مي خواهد.
• چرا از زندگي خانوادگي خوشت نمي آيد؟
•• اول اينكه پدر و مادر ندارم. با خاله هام زندگي مي كنم. دوم اينكه از هيجانات خيابان خسته شدم. زندگي ديگه اي مي خواستم. اون زندگي را در كانون پيداكردم. تمام دختران خانه اميدوار گم شده اند. همه آنها به دنبال خود مي گردند همه چشمها در جست وجوي يك چيزند.
• قبلاً هم در كانون بودي؟
•• آره
• به چه جرمي؟
•• جريحه دار كردن عفت عمومي!
• اون موقع هم تيپ پسرونه زدي؟
•• نه. شيشه يه مغازه رو آورديم پايين.
• با كي بودي؟
•• با دوتا از دوستانم(مي خندد)
• صاحب مغازه رو مي شناختي؟
•• نه.
• پس براي چي اين كارو كردي؟
•• همينطوري، حشيش زياد كشيده بوديم. با اجازتون شكستيم.
• حشيش؟! حشيش هم مي كشي؟!
•• آره! يكي از بچه ها يادم داد.
• چندسال بود كه مي كشيدي؟
•• من اول با ترياك آشنا شدم. خونه پدربزرگم ترياك مي كشيد. خودم قرص «ديازپام» زياد مصرف مي كردم. سر يه جريان روحي كه با دوست پسرم پيداكرده بودم، حشيش كشيدم(!)
• دوستت بهت «نارو» زد؟
•• آره ديگه. همون تصادفي كه در شهرك غرب اتفاق افتاد. جريانش رو شنيدي؟
۱۰خرداد سال گذشته بود. شبنم در جا مرد. محمدهم رفت زندان. امابعد ديه شبنم رو داد و آزادش كردند. آيدين هم يك ماه در «كما» بود پايش هم شكست.
• چطوري با محمد آشنا شدي؟
•• تو ساختمان اسكان آشنا شدم.
• غير از محمد با كس ديگري هم دوست بودي؟
•• با حميد و سهيل.
• بيشتر چه تفريحاتي مي كردي؟
•• تفريحم اين بود كه برم اسكان، تماشاگه تاريخ و بام تهران.
• چه كار مي كردي؟
•• تو تماشاگه تاريخ قليون مي كشيديم، بام تهران هم پاتوق حشيشي ها بود.
تو هم مي تواني تجسم كني. سايه هايي ميان دود و مه. گاهي حركت مي كنند مثل كسي كه بين نيستي و هستي دست و پا مي زنند. سيگارها مانند اسلحه هايي بي صدا فشنگ هاي زهرآلود خود را به پيكر سايه ها شليك مي كنند. بي تفاوت هستند. تصوير شهر از پشت پنجره هاي مه گرفته محوشده است…
• همه حشيشي ها احساساتي اند! خب بگو چه جوري حشيش گيرمي آوري؟
•• خيلي راحت.
• الآن ترك كردي؟
•• حشيش كه اعتياد نمي آره. فقط مخ رو داغون مي كنه.
• در مدرسه چه كارمي كردي؟
••ـ تو مدرسه خيلي اسم و رسم دار بودم. عضو شورا و شهردار مدرسه بودم. خلاصه اينكه با دوستانم مدرسه رو مي پيچونديم و مي رفتيم تماشاگه تاريخ قليون مي كشيديم.
سهيل و دوستانش هم از مدرسه مي زدند بيرون، مي آمدند آنجا. بعد مي رفتيم اسكان. صبح تا شب اونجا بوديم. همون اسكان بدبختم كرد.
• تو اسكان با چه كساني آشنا شدي؟
•• گروه زامياد، نويد و خيلي كساني ديگه. الان گنده لات اونجا رامتينه. بعد هم بچه خورده ريزها.
• اونجا چه كار مي كرديد؟
•• راك مي زديم، حشيش مي كشيديم.
• پارتي هم داشتيد؟
•• خب آره معلومه. ولي ما جمعمان تو اسكان خيلي آزاد بود. هنوزم هست.
• با پسرها دعوات مي شد؟
•• آره. تو يه دعوا يه چاقو خورد به بازوم. سر دوستم غزال دعوا كردم. بهش متلك كثيفي انداخته بودند. سهيل هميشه از پنجه بوكسم مي ترسيد. مي گفت دختر كه نبايد پنجه بوكس داشته باشه.
• اهل ورزش هم بودي؟
•• بسكتبال بازي مي كردم. بچه بودم كاراته مي رفتم. اما چون «باله» رفته بودم بدنم نرم بود. بخاطر همين حركات رزمي را تندتر مي تونستم انجام بدم. مثلاً با پام مي زدم تو گردن طرف(!)
• اينجا چه كار مي كني؟
•• مسؤول نظافتم.
• موهات رو پسرونه زدي؟
•• تازه بلند شده.
• چه مدلي زده بودي؟
•• قبلاً چنگكي زده بودم.
• شنيدم اون موقع كه مثلاً پسر شده بودي، موتور هم سوار مي شدي؟
•• تا دلتون بخواد.
• كسي نمي فهميد؟
•• پاتوق من جاهاي خاصي بود. همه منو مي شناختند. اگه تو تماشاگه تاريخ بري مي بيني اسمم رو ديوارها هست. طلوع پيترسون(!)
• چرا پيترسون؟
•• يه لقب بود. چون شبيه دخترهاي پيترسون بودم. از يه فيلم اسمم رو گرفته بودند.
• تو كانون چه كار مي كرديد؟
•• واي! كانون را نگو كه بهشت برينه. اين بار فقط بخاطر قولي كه به رئيس آنجا دادم ماندم بهزيستي.
• كانون چي داره كه فكر مي كني يكنواخت نيست؟
•• مسؤول هايش خيلي خون گرمند. تفريح داره. من خودم آنجا مسؤول نشر هفته نامه كانون بودم.
• موقعي كه با خاله هايت زندگي مي كردي مگه اين تفريحات رو نداشتي؟
•• نه به اين شكل.
• ديگه چه كار مي كردي؟
•• يه مدت عشق دزدي كردن داشتيم.
• چي مي دزديدي؟
•• چيز خاصي نمي دزديديم. فقط از شهروند ميرداماد، سوسيس، سيگار و نوشابه مي دزديديم. با سهيل اينا واسه مزه مي رفتيم دزدي.
• هيچكس نمي فهميد؟
•• بعداز يه مدت شناسايي شديم ديگه نرفتيم
• ضبط ماشيني ... چيزي؟
•• نه بابا ديگه اونجوري نبود.
• ديگه چه كار مي كردي؟
•• كار بدي نمي كرديم.
• چه تفريحاتي را دوست داشتي؟
•• عاشق اسكي و كوه بودم. مث فشنگ از كوه مي رفتم بالا.
• شعر هم دوست داري؟
•• آره.
• با كدام شاعر آشنايي؟
•• سهراب سپهري تمام زندگيمه.
• چرا؟
•• برا اينكه شعرهايش را مي فهمم.
• چه موقع با شعرهاي سهراب آشنا شدي؟
•• دوم دبستان بودم. داستان نويسي رو هم اون موقع شروع كردم.
• داستان هم مي نويسي؟
•• قصه كوتاه مي نويسم. مجله مهتاب را ديده بودي. دوم خردادي بود. دوسال پيش بستنش داستانهايم تو اون مجله چاپ شد.
• چند سالته؟
•• ۱۴سالمه. به سن من كاري نداشته باش. روي سنم حساسم.
• به موسيقي هم علاقه داري؟
•• آره. تو جمع هاي چهار پنج نفره گيتار مي زدم.
• با دوست پسرهايت هم زندگي كردي؟
•• آره. دو هفته با هم بوديم. من و غزال و فريد و حميد. يه خونه مجردي صفاسيتي.
• خانه مجردي از كجا گير آوردي؟
•• خونه خودمون بود. خاله ام رفته بود مسافرت. خونه خالي بود. ما هم ريختيم اونجا.
• از مادرت بگو؟
•• مادرم فوت كرده.
سعي مي كند غمگين نشود. چهره مادرش را فراموش كرده. از وقتي كه به ياد دارد بين فاميل هاي مادرش دست به دست گشته تا به اين سن رسيده است.
• پدرت چي؟
•• چه مي دونم. سر به نيست شد. نمي دونم كجاس.
• جوابم رو ندادي چطور شد به اين نتيجه رسيدي زندگي خانوادگي فايده نداره؟
•• من خيلي هيجان رو دوست دارم. خاله هايم هم زيادي آزادم مي گذاشتند. كلافه شده بودم. زندگي با اونا ديگه برام جالب نبود.
• وقتي از اينجا بيرون آمدي چه كار مي كني؟
•• خونه مي گيرن مي ريم سر خونه زندگي.
• ازدواج هم مي كني؟
•• نه تو رو خدا فحش نده.
• چرا؟
•• ارتباط با پسر در يك حد نرمال، ازدواج اصلاً.
• پس رابطه مجردي را بيشتر مي پسندي؟
•• آره.
• امكان داره به تو آسيب برسونه؟
•• نه. واسه چي؟
• حادثه اي برات اتفاق نيفتاده؟
•• از اون نظرها از خودم مراقبت لازم رو مي كردم.
• حتي اون موقع كه با فريد و حميد بودي؟
•• خب چرا ... ولي در حد خيلي كم.
• بيشتر آنها تمايل به اين كار داشتند؟
•• جفتمان.
• اون دو هفته چه كار مي كرديد؟
•• تو اون دو هفته از صبح تا شب در حال حشيش كشيدن بوديم. مي خورديم، مي خوابيديم، چرت و پرت مي گفتيم، مي رقصيديم، از اون موقع فيلم هم گرفتيم.
• اون روزها رو دوست داري؟
•• آره. يادش بخير. واسه خودمون كسي بوديم. (آه مي كشد)
• حاضري دوباره آن روزها را تكرار كني؟
•• ديگه حوصله اين هيجانات رو ندارم.
• به چه هيجاناتي علاقه داري؟
•• فقط بنويسم. داستان، شعر.
• چرا صدايت اينقدر گرفته؟
•• داد مي زنم.
• بايد بفرستنت سربازي!
•• فكر كردي! اينجا هم كمتر از سربازي نيس.
• از اصطلاحات اونموقع بگو؟
•• آره خب، دوس داري بابا، بپر بغل بابا، بابا امسي، كرتيم، چمنتيم، بابا داداش.
چنان اين كلمات را بيان مي كند كه انگار يك مرد آنها را مي گويد.
• اينا كه خيلي لوطيه؟
•• بابا امسي، آره خب، خاك تو گورت كنن بيشتر ورد زبانم بود.