گابريل خوزه گارسيا ماركز در ۶ مارچ ۱۹۲۸ در شهري واقع در شمال كلمبيا به نام آراكاتاكا به دنيا آمد. او در كنار جد مادري اش و در خانه اي بزرگ شد كه خاله هاي زياد و شايعه ارواح آنجا را در بر گرفته بود. براي نگاه بهتر به زندگي و آثار ماركز، شايد بي مناسبت نباشد كه ابتدا مروري بر تاريخ كشور كلمبيا و سابقه خانواده اش داشته باشيم.
كلمبيا در سال ۱۸۱۰ از اسپانيا جدا شد و به استقلال رسيد. اين استقلال باعث شد تا بزرگترين دموكراسي در يكي از كشورهاي آمريكاي لاتين پايه گذاري شود، ولي باعث تأسف است كه اين دموكراسي به ندرت بر اساس صلح و عدالت گام بر مي داشت، زيرا پس از يك دوره كوتاه آزادي، در سال ۱۸۱۵ به تسخير نيروهاي خونخوار و خشن ژنرال موريلو در آمد. در سال ،۱۸۲۰ سيمون بوليوار كشور را آزاد كرد و اولين رئيس جمهور آن شد. در ۱۸۴۹ دو گروه سياسيِ آزاديخواهان و محافظه كاران شكل گرفتند كه تا به امروز نيز حضورشان ادامه دارد. اين دو گروه چهارچوب سياسي بيشتر داستان هاي ماركز را شكل دادند و درك ماهيت واقعي اين دو گروه كليدي شد براي آثار او و به طور كلي نگرش اساسي براي خط مشي هاي سياسي آمريكاي لاتين. در طول تاريخ كلمبيا اين دو گروه پيوسته با هم در جنگ بوده اند. علاوه بر آن، كشور به دو گروه بزرگ منطقه اي نيز تقسيم شد: كاستنوس و كاچاكوس؛ كه اولي كاريبين هاي ساحلي و دومي كاريبين هاي كوهستاني بودند. كاستنوس ها از نواده هاي دزدان دريايي و قاچاقچيان، برده هاي سياه، رقاصان، ماجراجويان و به طور كلي مردم پر از شادي و نشاط بودند. كاچاكوس ها رسمي تر، اشرافي تر و از نظر نژادي، خالص تر بودند و مغرور به اين كه از شهرهاي بزرگ هستند و قادرند اسپانيايي را عالي صحبت كنند. در قرن نوزدهم، كلمبيا توسط شورشيان ياغي و جنگ داخلي ويران شد و اين ويراني و خونريزي در سال ۱۹۸۸ به اوج خود رسيد؛ يعني هنگامي كه «جنگ هزاره»، ويران كننده ترين جنگ داخلي اسپانيا، آغاز شد و در اواخر سال ۱۹۰۲ با پيروزي آزاديخواهان به پايان رسيد. اين جنگ جان صدها هزار نفر از مردم كه بيشتر آنها را كشاورزان و پسرانشان تشكيل مي دادند، گرفت. پدربزرگ گارسيا ماركز نيز در اين جنگ مبارزه كرد. او به همراه سربازان كهنه كارش بالاخره به عنوان شخصيت هاي داستان هاي ماركز مسير جاودانگي را پيمودند. حادثه ديگري كه بر آثار ماركز تأثير داشت، صنعت كشت موز و قتل عام سال ۱۹۲۸ بود. گرچه يكي از صادرات مهم كلمبيا را قهوه تشكيل مي داد، ولي در چند دهه اول قرن بيستم صنعت كشت موز اهميت بسياري در اقتصاد آن كشور داشت. كمپاني بزرگ ميوه كه گروهي از آمريكايي ها حق انحصاري آن را بر عهده داشتند، تنها منبع درآمد براي منطقه ساحلي كلمبيا و از جمله آراكاتاكا بود. اين كمپاني كه قدرت اقتصادي نامحدود و نفوذ سياسي فوق العاده اي داشت، به طرز وحشتناكي از كارگران كلمبيايي اش سوء استفاده و با آنها بدرفتاري مي كرد. در اكتبر ۱۹۲۸ بالغ بر ۳۲۰۰۰ نفر از كارگران بومي به خيابان ها ريختند و خواسته هايشان را با اعتصاب مطرح كردند. حكومت محافظه كار لشگريانش را براي سركوب آنها گسيل كرد و كارگران غيرمسلح را به آتش بست و هزارها نفر را به قتل رساند و در طي چندماه بعدي تعداد بيشتري از كارگران ناپديد شدند و بالاخره كل حادثه از نظر حكومتي انكار شد و راهش را در كتاب هاي تاريخ پيدا كرد. گارسيا ماركز در كتاب «صد سال تنهايي» اين واقعه را به ثبت رسانده است. واقعه مهم ديگري كه بر آثار ماركز اثر گذاشت و خود نيز در آن دوران زندگي مي كرد، دوره وحشتناكي بود كه به «خشونت» معروف شد. «خشونت» از قتل عام حاصل از مسائل صنعت كشت موز ريشه گرفته بود. به دنبال شكاف ديرپاي محافظه كاران و آزاديخواهان، در سال ۱۹۴۷ آزاديخواهان كنترل كنگره را در دست گرفتند و همين امر باعث تنش شديدتري ميان اين دو گروه سياسي شد و در آوريل ۱۹۴۸ به قتل اليكر جايتان، رهبر آزاديخواهان انجاميد. شهر مدت ۳ روز با آشوب هاي مرگبار دچار تشنج شد كه باعث مرگ ۲۵۰۰ نفر گرديد. هنگامي كه ترور بر اين سرزمين سايه گسترد، «خشونت» به مرحله مرگبارتري وارد شد؛ شهرها و دهكده ها سوختند، هزاران زن و كودك وحشيانه به قتل رسيدند، مزارع توقيف شدند و بالغ بر هزاران كشاورز به ونزوئلا مهاجرت كردند. نيروهاي محافظه كار در نهايت كنگره را منحل كردند، آزاديخواهان را توقيف، اعدام و به قتل رساندند و تا سال ،۱۹۵۳ ۱۵۰۰۰۰ كلمبيايي جانشان را از دست دادند. «خشونت» پس زمينه چند رمان ماركز شد كه در «ساعت شوم» بيشتر از بقيه به تصوير كشيده شده است. بدون شك بانفوذترين خويشاوند گارسيا ماركز، پدربزرگ و مادر بزرگِ مادري اش بوده اند. پدربزرگش -كلنل نيكولاس ريكاردو ماركز مخياس - يكي از سربازان كهنه كار جنگ هزاره بود. وي كه در كاراكاتاكا زندگي كرد و براي كاستنوس ها چيزي شبيه قهرمان بود، هرگز حاضر نشد در برابر قتل عام حاصل از ماجراي موز سكوت كند. اين مرد پيچيده ولي جالب، قصه گوي قهاري بود كه زندگي پردسيسه اي را پشت سر گذاشته بود؛ در جواني مردي را در دوئل كشته بود و گفته مي شد كه پدر شانزده فرزند بوده است. او از تجارب دوران جنگ طوري صحبت مي كرد گويي آنها تجاربي خوشايند بوده اند. نه كلنل پير، به گابريل جوان درس هايي از لغت نامه مي آموخت، هر سال او را با خود به سيرك مي برد و اولين كسي بود كه به نوه اش يخ را شناساند، معجزه اي كه در انبار كمپاني بزرگ ميوه كشف شد. وي همچنين به نوه جوانش آموخت كه هيچ مسئوليتي سنگين تر از كشتن يك انسان نيست، درسي كه بعدها گارسيا ماركز از زبان شخصيت هاي آثارش به ديگران داد. تأثير مادربزرگش، ترانگويلنا ايگوران كوتس بر ماركز كمتر از همسرش نبود. وي همانند خواهران متعددش داراي اعتقادات قومي و خرافي بود كه همگي فضاي خانه را لبريز از داستان هاي ارواح و پيشگويي هاي خير و شر كرده بودند؛ فضايي كه همسرش مشتاقانه آن را ناديده مي گرفت و يك بار هم به گابريل گفته بود: «به آنها گوش نكن. اين ها اعتقادات زنانه است. » معذالك گابريل به آن ها گوش مي كرد، زيرا مادربزرگش با روشي كه كاملاً خاص خود او بود، قصه مي گفت. اصلاً مهم نبود كه اظهاراتش خيالي و غيرمحتمل است، زيرا او آنها را چنان تعريف مي كرد كه گويي حقايق ريشه داري هستند. قصه گويي اش سبك سرد و بي روحي داشت كه حدوداً سي سال بعد، نوه اش براي بزرگترين رمانش از آن اقتباس كرد. والدين گابريل، در چند سال اوليه زندگي اش به دلايل كاملاً جالبي، كم و بيش برايش غريبه بودند. مادرش، لويزا سانتياگا ماركز ايگوران يكي از دو فرزندي بود كه از كلنل و همسرش، ترانگويلنا به دنيا آمده بود. وي كه دختري سرزنده و پرشور بود متأسفانه در دام عشق مردي به نام گابريل اليگو گارسيا افتاد. از اين حيث والدينش كاملاً با او مخالف بودند زيرا از يك طرف او يك محافظه كار بود و از طرف ديگر به زن باره گي شهرت داشت. وي پدر چهار فرزند نامشروع بود و در كل مردي نبود كه در روياهاي كلنل تسخيركننده قلب دخترش باشد. معذالك او اين كار را انجام داد؛ با اظهار عشق به او، به وسيله ساز و آوازهاي شبانه كه با ويلون مي نواخت، با شعرهاي عاشقانه، نامه هاي بي شمار و حتي پيغام هاي تلگرافي. هر چه كلنل بيشتر سعي مي كرد تا از دست او خلاصي يابد كمتر موفق مي شد، زيرا او دوباره باز مي گشت و كاملاً آشكار بود كه دخترش نيز دل در گرو او داده است. بالاخره آنها به سماجتش تسليم شدند و كلنل راضي به ازدواج دخترش با اين دانشجوي داروساز شد و براي سهولت ارتباط، اين زوج جديد در خانه قديمي كلنل، واقع در شهر ريواكا، ساكن شدند. گابريل داستان حزن انگيز و خنده آور اين عشق را بعدها در كتاب «عشق سال هاي وبا» بازنويسي كرد. و اين چنين شد كه گابريل خوزه گارسيا ماركز در ۶ مارچ ۱۹۲۸ در آراكاتاكا به دنيا آمد. اگر چه پدرش ادعا داشت كه او در سال ۱۹۲۷ به دنيا آمده. از آنجايي كه والدينش از وسع مالي كمي برخوردار و هميشه هم در نزاع بودند، جد مادري اش پرورش گابريل را بر عهده گرفتند، كاري كه در آن زمان مرسوم بود. متأسفانه سال ۱۹۲۸ آخرين سال غرش هاي ناشي از صنعت موز در آراكاتاكا بود. اعتصاب ها و تلافي هاي وحشيانه شهر را فراگرفته بود؛ بالغ بر صدهزار نفر از معترضان يك شبه هدف گلوله قرار گرفتند و در گور دسته جمعي مدفون شدند. اين اوضاع شروع غم انگيزي براي گابريل بود، كسي كه بعدها آن را در نوشته هايش احيا كرد. گابريل كوچك كه اسم مستعار گابيتو را بر او گذاشته بودند، پسربچه خجالتي و آرامي بود كه شيفته داستان هاي پدربزرگ و خرافات مادربزرگش شد. به غير از گابيتو و كلنل بقيه اعضاي خانه، زن بودند و بعدها گارسيا ماركز اظهار كرد كه اعتقادات خرافي آنها او را چنان مي ترساند كه از ترس ارواح جرأت نداشتند از روي صندلي اش بلند شود. با اين وجود بذر كارهاي آتي اش در همين خانه كاشته شد - داستان جنگ داخلي و قتل عام موز، ابراز عشق والدينش، رئيس خانواده آن مادر محكوم و پرطاقت، رفت و آمد خاله ها و دختران نامشروع پدربزرگش - بعدها گارسيا ماركز نوشت: «احساس مي كنم تمامي نوشته هايم تجارب آن زماني هايي است كه با جد مادري ام گذرانده ام. » هنگامي كه گابريل هشت ساله شد، پدربزرگش درگذشت و به علت افزايش نابينايي مادربزرگش، مجبور شد نزد پدر و مادرش در سوكر بازگردد. پدرش در آنجا داروفروش بود. مدت كوتاهي پس از رسيدن به سوكر، والدينش تصميم گرفتند او را به مدرسه بفرستند. بدين ترتيب مدرسه شبانه روزي در بارانكويلا، كه شهري ساحلي در جوار رودخانه ماگدالنا بود، پذيراي او شد. در آنجا او به عنوان پسري خجالتي كه شعرهاي فكاهي مي نويسد و كاريكاتور مي كشد، شهرت پيدا كرد و همكلاسي هايش به وي كه پسري جدي و كوچك اندام بود لقب «بزرگ مرد» داده بودند. در سال ،۱۹۴۰ در دوازده سالگي، كمك هزينه ورود به دبيرستان را كه به بچه هاي با استعداد داده مي شد، دريافت كرد. مدرسه جديدش در سي مايلي شمال بوگوتا واقع بود. در هفته اول به اين نتيجه رسيد كه از بوگوتا خوشش نمي آيد. مطالعه در مدرسه او را سر ذوق آورد و عصرها در خوابگاه براي هم اتاقي هايش با صداي بلند كتاب مي خواند. عشق فراوانش به ادبيات، كاريكاتور، داستان و نوشته هايي كه بيشتر براي سرگرمي مي نوشت باعث شد تا همگان او را به عنوان يك نويسنده بشناسند و شايد همين شهرت برايش اقبالي شد تا به وسيله آن كشتي تخيلاتش را به جلو براند. و او به اين اقبال نياز داشت، زيرا پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان در ۱۸ سالگي، اين «نويسنده» بزرگ به دنبال برآوردن آرزوي والدينش به جاي رفتن به سوي روزنامه نگاري، در دانشگاه «نشنال» در بوگوتا به تحصيل حقوق پرداخت. در خلال همين دوران بود كه همسر آينده اش را ملاقات كرد. هنگامي كه به ديدار والدينش رفته بود دختر سيزده ساله اي به نام مرسدس باركا پاردو به او معرفي شد. او كه دختري سبزه رو و كم حرف از نژاد مصريان بود، به گفته ماركز «جذاب ترين زني» بود كه تا به حال ملاقات كرده بود، لذا پس از فارغ التحصيل شدن از رشته حقوق، از او خواستگاري كرد، ولي مرسدس به بهانه اتمام تحصيلات مدرسه پيشنهادش را رد كرد. گرچه آنها ۱۴ سال بعد با هم ازدواج كردند ولي مرسدس از همان زمان قول داد كه نسبت به او وفادار بماند. درست همانند بسياري از نويسندگان بزرگ كه رشته تحصيلي شان را دوست نداشتند، گارسيا ماركز هم هيچ علاقه اي به حقوق نداشت و تمام و كمال از انجام وظيفه شانه خالي مي كرد؛ در بيشتر كلاس ها حاضر نمي شد و از درس خود غافل بود. بي هدف اطراف بوگوتا پرسه مي زد، سوار تراموا مي شد و به جاي مطالعه رشته حقوق، شعر مي خواند، در كافه هاي ارزان قيمت غذا مي خورد، سيگار مي كشيد و بالاخره با سوسياليست هاي تحصيل كرده، هنرمندان گرسنه و جوجه خبرنگارها معاشرت مي كرد. با اين تفاسير، روزي بالاخره زندگيش تغيير كرد و آن هم با خواندن اين كتاب. يك كپي از كتاب «مسخ» كافكا با ترجمه خورخه لوئيس بورخس به دستش رسيد. گويي همه خطوط سرنوشت ناگهان در دستانش به يك نقطه مشترك رسيدند. اين كتاب تأثير عميقي بر او به جاي گذاشت و او را به اين آگاهي رساند كه يك كتاب ادبي حتماً نبايد داستان منظمي را دنبال و طرحي سنتي را آشكار كند. در اين مورد او گفت: «من فكر نمي كنم كسي را بشناسم كه اجازه نوشتن چنين چيزهايي را داشته باشد. اگر مي شناختم، مدت ها پيش از اين شروع به نوشتن كرده بودم. صداي كافكا انعكاس صداي مادربزرگم را داشت وقتي برايم قصه مي گفت؛ خشن ترين چيزها را با لحن صداي كاملاً طبيعي. » اولين كاري كه كرد اين بود كه در ادبيات به خوبي غور كند، كاري كه تا به حال به آن توجه نكرده بود؛ حريصانه شروع به خواندن كرد، هر چيزي كه به دستش مي رسيد مي بلعيد. او همچنين شروع به نوشتن كرد و در كمال حيرتش، اولين داستان او به نام «تسليم شوم» در سال ۱۹۴۶ در روزنامه «ال اسپكتادور» به چاپ رسيد و ويراستار روزنامه او را «نابغه تازه كار ادبيات كلمبيا!» خطاب كرد. بدين ترتيب گارسيا ماركز وارد يك دوره نوآوري شد، به طوري كه در طول چند سال بعدي بيشتر از ۱۰ داستانش در روزنامه منتشر شدند. ترور جايتان در سال ۱۹۴۸ بر گارسيا ماركز به عنوان انسان گرايي از يك خانواده آزاديخواه، تأثير عميقي به جاي گذاشت. بسته شدن دانشگاه نشنال سبب شد تا او به شمال كه منطقه آرام تري بود، نقل مكان و در دانشگاه كارتاجنا ثبت نام كند. در آنجا با بي ميلي به ادامه تحصيل در رشته حقوق همت گمارد، در ضمن اين كه براي روزنامه دانشگاه به نام «ال يونيورسال» هم مطلب مي نوشت. در سال ۱۹۵۰ تصميم گرفت رشته حقوق را رها و خود را به تمامي وقف ادبيات كند، لذا به بارانكويلا رفت و چند سال پس از آن را به همكاري با يك محفل ادبي گذراند و تحت تأثير آنها به مطالعه آثار همينگوي، جويس، وولف و مهم تر از همه ويليام فاكنر پرداخت. او همچنين شروع به خواندن آثار كلاسيك كرد و «اديپوس» اثر سوفوكل الهام بخش او شد. اواخر چهل و اوايل پنجاه سالگي، فاكنر و سوفوكل شديدترين تأثير را بر وي به جاي گذاشتند.
|
|
|
ماركز با خواندن آثار اين دو هنرمند برجسته از داستان هايي كه نوشته بود، ناخشنود شد، زيرا به اين باور رسيد كه آنها از تجارب واقعي اش بسيار دور هستند. فاكنر به او ياد داد كه يك نويسنده بايد در مورد چيزهايي بنويسد كه بسيار به او نزديك باشند و سال ها ماركز با خود كلنجار مي رفت كه فاكنر واقعاً چه چيزي را مي خواسته بگويد؟ اين افكار هنگامي در او شكل گرفت كه به همراه مادرش به كاراكاتاكا رفتند تا ملك پدربزرگش را بفروشند. خانه نياز به تعميرات اساسي داشت و هنگامي كه آنها براي فروش آماده اش مي كردند، گردبادي از خاطرات گذشته او را در خود غرق كرد. همين ديدار او را الهام بخشيد تا پس از بازگشت به بارانكويلا اولين رمانش، «طوفان برگ» را به رشته تحرير در آورد. كتاب با طرحي برگرفته از «آنتيگونه» در يك شهر خيالي، با انرژي تمام به پايان رسيد. اولين ناشر با كمال تأسف در سال ۱۹۵۲ كتاب را رد كرد و منتقدان نيز آن را توقيف كردند (در سال ۱۹۵۵ هنگامي كه گارسيا ماركز در اروپاي شرقي بود، دوستانش در بوگوتا آن را از محل اختفايش نجات دادند و به سوي يك ناشر فرستادند و اين دفعه كتاب به چاپ رسيد. ) علي رغم پذيرش كتاب توسط ناشر و بي پولي نسبي كه با آن دست به گريبان بود، گارسيا ماركز ذاتاً انسان شادي بود؛ در كنار دوستان به سر مي برد و شغل ثابتي در روزنامه «ال هرالدو» داشت و بعد از ظهرها روي داستانش كار مي كرد، تا اين كه در سال ۱۹۵۳ حادثه اي آرامشش را بر هم زد. از كار بركنار و حتي مجبور شد دايرةالمعارفش را بفروشد. مدتي به سفر رفت و به ايده هاي مختلفي براي نوشتن چند داستان فكر كرد و بالاخره رسماً با مرسدس باركا نامزد شد. در سال ۱۹۵۴ به بوگوتا بازگشت و به عنوان نويسنده در روزنامه «ال اسپكتادور» و بازنگر فيلم استخدام شد. در سال ۱۹۵۵ واقعه اي سبب شد تا ماركز به دنياي ادبيات بازگردد و به يك تبعيد موقتي از كلمبيا برود. آن سال يك ناوشكن كلمبيايي به نام «كالداس» در راه برگشت به كارتاجنا در دريا غرق شد. بسياري از ملوان ها در دريا گم شدند و همه مردند الا يك مرد به نام لوئيس آلخاندرو و لاسكو كه بعد از ۱۰ روز سرگرداني در دريا به كلك زندگي چسبيده بود. هنگامي كه به ساحل رسيد به يك قهرمان ملي تبديل شد و حكومت براي تبليغات از او استفاده كرد؛ در سخنراني ها و حتي آگهي هاي فروش ساعت و كفش. ولي سرانجام همين مرد تصميم گرفت حقيقت را فاش كند و آن اين است كه كالداس يك محموله غيرقانوني حمل مي كرده و آنها به علت غفلت و بي لياقتي غرق شدند، نه به علت طوفان! لذا به دفتر ال اسپكتادور رفت و به آنها پيشنهاد كرد داستانش را بنويسند و آنها نيز قبول كردند و گارسيا ماركز طي دو هفته آن را تحت عنوان «حقيقت ماجراي من» به رشته تحرير در آورد. حكومت كه بسيار از اين موضوع ناخشنود گشت، ولاسكو را از نيروي دريايي بيرون انداخت و سردبيران ال اسپكتادور نيز از ترس اين كه گارسيا ماركز را اعدام كنند، او را براي مأموريتي به ايتاليا فرستادند. گارسيا ماركز پس از آن به عنوان خبرنگار به اروپا رفت و بعد از آن كه براي مدتي در رم به مطالعه آثار سينمايي پرداخت، سفري به كشورهاي كمونيستي انجام داد. در همان سال بود كه دوستانش توانستند كتاب طوفان برگ او را در بوگوتا منتشر كنند. گارسيا ماركز به جنوا، رم، لهستان و مجارستان سفر كرد و سپس در پاريس ساكن شد و در آنجا تحت تأثير آثار همينگوي يازده داستان نوشت تحت عنوان «كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد» و پس از اتمام آن به لندن رفت و از آنجا به قاره آبا و اجداديش بازگشت؛ البته نه به كلمبيا بلكه به ونزوئلا كه جمعيتي از مهاجران كلمبيا را در خود جاي داده بود. در آنجا «ساعت شوم» را، كه مستقيماً به دوران «خشونت» اشاره شده بود، تمام كرد. گرچه با آثارش كه تاكنون به ثبت رسيده بودند لحن خاص قصه گويي اش كاملاً آشكار بود ولي هنوز راضي نبود. داستان هاي ابتدايي اش فاقد احساس و انتزاعي بودند، «طوفان برگ» مديون ويليام فاكنر بود و داستان هاي «كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد» و «ساعت شوم» بسيار دور از هدف مجسمش بودند. او مي دانست كه اوج كارش در يك شهر افسانه اي مثل ماكوندو اتفاق خواهد افتاد ولي قبل از آن بايد براي گفتن داستانش لحن و آهنگ مناسبي پيدا مي كرد. در سال ۱۹۵۷ پس از سفر به كشورهاي كمونيستي و همكاري با چند نشريه آمريكاي لاتين متوجه شد كه كمونيسم درست به وحشتناكي «خشونت» است. در سال ۱۹۵۸ جرأت كرد تا به كلمبيا بازگردد و در همان سال با مرسدس باركا كه چهار سال در بارنكويلا نامزدش بود، ازدواج كرد. اين زوج به كاراكاس رفتند و ماركز كه با نشريه مومنتو همكاري مي كرد از كار بركنار شد. پس از آن به هاوانا رفتند و توانست از انقلاب فيدل كاسترو گزارش تهيه كند. سپس كمك كرد تا شعبه اي از آژانس خبري كاسترو به نام «پرانزا لاتينا» در بوگوتا شكل بگيرد و بدين ترتيب دوستي اش با كاسترو آغاز شد و تا به امروز ادامه دارد. در سال ۱۹۵۹ اولين پسر ماركز به نام رودريگو به دنيا آمد و خانواده به نيويورك نقل مكان كردند و او در آنجا مدير شعبه پرانزا لاتينا در آمريكاي شمالي شد كه پس از مدتي استعفا داد و به همراه خانواده به مكزيكوسيتي رفتند. او تا سال ۱۹۷۱ هرگز به آمريكا بازنگشت. در سال ۱۹۶۱ كتاب «كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد» و در ۱۹۶۲ «تشيع جنازه ماماي بزرگ» منتشر شدند و در همان سال دومين پسرش، گونزالو نيز به دنيا آمد و دوستانش او را متقاعد كردند كه با كتاب ساعت شوم در مسابقه ادبي «اسو» در بوگوتا شركت كند. او شركت كرد و برنده شد. كتاب براي نشر به مادريد فرستاده شد و مورد استقبال قرار گرفت. ناشر اسپانيايي كتاب را كاملاً تحريف كرد به طوري كه همه مطالب قابل ايراد و اعتراض احتمالي و ناسزاهاي عاميانه آمريكاي لاتين را از آن سانسور كرد و گارسيا ماركز را با قلبي شكسته مجبور كرد تا آنها را تكذيب كند و بالاخره تقريباً نيم دهه طول كشيد تا كتاب منتشر شد. سال هاي پس از آن براي ماركز سال هاي نااميدي و يأس بود كه در طول آنها هيچ چيز باارزشي خلق نكرد. تنها با كارلوس فوئنتس در نوشتن يك فيلم نامه همكاري كرد. هر چه دوستانش سعي در تشويق او داشتند، او بيشتر خود را شكست خورده احساس مي كرد. هيچ كدام از كتاب هايش بيش از ۷۰۰ نسخه به فروش نرفت. هرگز تا اين حد به او خيانت نشده بود و اين چنين شد كه آرام آرام داستان ماكوندو بر او مسلط شد. در سال ۱۹۶۵ كه به همراه خانواده سفري به آكاپولكو داشتند، دمي در او برانگيخته شد و لحني را كه به دنبالش بود، يافت و براي اولين بار، نوري ماكوندو را روشن كرد. خود مي گويد: «نمي دانم چرا، ناگهان جرقه اي نوراني ذهنم را روشن كرد كه چطور كتاب را بنويسم. . . و داستان آن به قدري كامل در ذهنم شكل گرفته بود كه مي توانستم فصل اول آن را لغت به لغت براي يك تايپيست ديكته كنم. » و بعداً در مورد اين جرقه نوراني گفت: «لحني كه من «براي صد سال تنهايي» به كار بردم، همان بود كه مادربزرگم براي قصه گويي به كار مي برد. او چيزهايي را كه غيرطبيعي و تخيلي بودند، كاملاً طبيعي ادا مي كرد. . . مهمتر از همه حالت چهره اش بود. او به هيچ وجه در هنگام گفتن آنها قيافه اش را تغيير نمي داد و اين موضوع همه را به تعجب وا مي داشت. در كوشش هاي قبلي ام براي نوشتن، داستان را نقل مي كردم بدون اين كه به آن باور داشته باشم ولي فهميدم كه اول بايد خودم داستان را باور كنم و آن را دقيقاً با همان حالت قيافه مادربزرگم تعريف كنم، درست مثل مجسمه. » به همين منظور مرسدس را سرپرست خانواده و خود را از مسئوليت هاي بيرون خانه بازنشسته كرد و به اتاقش پناهنده شد. هجده ماه هر روز نوشت و نوشت در حالي كه روزانه يك پاكت سيگار دود مي كرد. مرسدس براي مايحتاج زندگي و فراهم كردن سيگار و كاغذ براي ماركز، ماشينشان را فروخت و بسياري از لوازم خانه را به گرو گذاشت. دوستانش به اتاق پر از دود او «دخمه مافيا» لقب دادند و به يكباره جامعه شروع به كمك به او كرد، گويي آنها مي دانستند كه چه شاهكاري در حال خلق شدن است؛ وام ها تمديد، قرض ها فراموش و اسباب مورد نياز امانت داده شد. گارسيا ماركز تقريباً پس از يك سال كار، سه فصل اول را تمام كرد و براي كارلوس فوئنتس فرستاد كه او در مورد آن اينطور اظهار نظر كرد: «من فقط هشتاد صفحه از اين شاهكار را خوانده ام. » وقتي كتاب به آخر نزديك شد، در حالي كه هنوز نامي براي آن انتخاب نشده بود، پيش بيني ها شروع و همهمه موفقيت در هوا پيچيده شد. بالاخره ماركز با در دست داشتن سيصد صفحه، خسته و تقريباً مسموم از نيكوتين، در حالي كه هزارها دلار مقروض بود، از دخمه اش بيرون آمد ولي اين بار شادمان و به وجد آمده. به محض به پايان رسيدن كتاب، ماركز با كمك همسر و دوستانش كه آن را خواندند، نام «صد سال تنهايي» را برايش انتخاب كردند.
|
|
|
او براي هزينه پست چند وسيله خانه اش را به گرو گذاشت و بالاخره موفق شد تا نسخه اي از كتاب را براي ناشر در بوئنوس آيرس بفرستد. صد سال تنهايي در ژوئن ۱۹۶۷ منتشر شد و در يك هفته همه هشت هزار نسخه آن به فروش رفت و تقريباً هر هفته چاپ جديدي از آن به بازار مي آمد و طي سه سال، نيم ميليون نسخه از آن به فروش رسيد، به ۲۴ زبان دنيا ترجمه شد و چهار جايزه جهاني را از آن خود كرد. گارسيا ماركز ۳۹ ساله بود كه دنيا نامش را شناخت. ناگهان شهرت او را احاطه كرد؛ پست هاي الكترونيكي تحسين آميز، جايزه ها و مصاحبه بر سرش باريدن گرفت و يقيناً زندگيش نيز دستخوش تغيير گشت. در سال ۱۹۶۹ جايزه شيانشيانو در ايتاليا نصيبش شد و در فرانسه بهترين كتاب خارجي معرفي شد. در سال ۱۹۷۰ به انگليسي ترجمه و به عنوان يكي از ۱۲ كتاب برتر سال در ايالات متحده انتخاب شد. دو سال بعد جايزه روملو گالكوز و نيوستات را دريافت كرد و در سال ۱۹۷۱ ماريو وارگاس يوسا، نويسنده پرويايي كتابي راجع به او و زندگيش منتشر كرد. ماركز تحت تأثير اين همه تبليغ دوباره شروع به نوشتن كرد و اين بار تصميم گرفت راجع به يك ديكتاتور بنويسد، لذا به همراه خانواده به بارسلونا در اسپانيا رفت كه آخرين سال هاي حكومت فرانسيسكو فرانكو را مي گذراند. در آن جا روي كتابش كار كرد، كتابي كه يك ديكتاتور مركب را به تصوير مي كشيد، يك ديكتاتور كاريبين با قدرت استالين و تمايلات خودباورانه يك ستمگر آمريكاي لاتيني. در خلال اين مدت در سال ۱۹۷۲ كتاب «ارنديراي بي گناه و چند داستان ديگر» و در سال ۱۹۷۳ پانزده اثر روزنامه نگاريش را در قالب يك مجموعه به نام «وقتي شاد و بي اطلاع بودم» به چاپ رساند. كتاب «پاييز پدر سالار» در سال ۱۹۷۵ با سبكي مغاير با صد سال تنهايي به چاپ رسيد و منتقدان را كه در انتظار ماكوندوي ديگري بودند، مأيوس كرد ولي پس از مدتي افكار عمومي عوض شد و اينك آن را شاهكار كوچك او مي دانند. زندگي در زمان يك ديكتاتور و رماني راجع به آن نوشتن، طي سال ها تلنگري به احساسات بود و ماركز با پايان پاييز پدرسالار تصميم گرفت تا سقوط ديكتاتوري پينوشه در شيلي چيزي ننويسد، كه البته بعداً از آن منصرف شد. او به عنوان يك نويسنده كم كم از قدرت سياسي اش آگاه مي شد و افزايش اين نفوذ و قدرت مالي او را قادر ساخت تا تمايلاتش به فعاليت هاي سياسي را دنبال كند، به همين منظور به مكزيكوسيتي برگشت، خانه اي جديد خريد و براي تحت تأثير قرار دادن دنياي اطرافش قدم به سوي مبارزات شخصي گذاشت و به همين منظور مقداري از پول هايش صرف آرمان هاي اجتماعي و سياسي شد. او در نوشته هايش از آرمان هاي چپ گرايانه در كلمبيا، ونزوئلا، نيكاراگوئه، آرژانتين و آنگولا حمايت كرد و در شكل گيري سازمان «هابيس» كه خود را وقف اصلاح آسيب هاي آمريكاي لاتين و آزاد كردن زندانيان سياسي كرده بودند، نقش عمده اي داشت، به همين منظور با رهبراني مثل عمر توريخوس در پاناما ارتباط و دوستي برقرار كرد و به دوستي اش با كاسترو در كوبا نيز ادامه داد. در سال ۱۹۷۷ يك سري مقاله در مورد نقش كوبا در آفريقا نوشت. گرچه او و فيدل كاسترو دوستان خوبي بودند و كاسترو حتي در ويراستاري كتاب «وقايع يك مرگ از پيش تعيين شده» به او كمك كرد، ماركز در هفتاد صفحه آخر كتاب بسيار بي پرده و خشن در مورد كمبودهاي انقلاب كوبا و زندگي در رژيم كاسترو سخن گفته است. ماركز در سال ۱۹۸۱ يعني سالي كه وي موفق به دريافت مدال افتخار لژيون فرانسه شد، پس از ملاقات با كاسترو به كلمبيا بازگشت و دچار مشكل گشت، زيرا حكومت محافظه كار او را متهم كرد كه گروه چريكي آزاديخواه M-19 را تأمين مالي مي كند، به همين دليل از كلمبيا فرار كرد و در مكزيك پناهنده سياسي شد و تا امروز نيز در آنجا ساكن مي باشد. البته كلمبيا به زودي از اظهار خشم عليه اين نويسنده بزرگ پشيمان شد. در سال ۱۹۸۲ ماركز برنده نوبل ادبي شد و كلمبيا كه رئيس جمهور جديدي در آنجا روي كار آمده بود، از وي دعوت كرد تا به آنجا بازگردد. «عشق سال هاي وبا» در سال ۱۹۸۶ به دنيا معرفي شد. ماركز در اين كتاب كه يك رمان عشقي است از افكار سياسي دور بوده است و دوباره به گذشته پربارش باز مي گردد و از عشق والدينش به هم الهام مي گيرد. اين كتاب مورد استقبال گسترده قرار گرفت و هيچ شكي باقي نگذاشت كه همگان او را نويسنده اي باجاذبه جهاني قلمداد كنند. ماركز كه يكي از مشهورترين نويسندگان جهان است و اكنون كمتر به كار نويسندگي، تدريس و فعاليت هاي سياسي مي پردازد، در سال ۱۹۹۰ كتاب «ژنرال در هزارتوي خود» و دو سال بعد «زائران غريب» را منتشر كرد. آخرين كتابش در سال ۱۹۹۴ تحت عنوان «عشق و شياطين ديگر» به بازار آمد. گارسيا ماركز اكنون به همراه همسرش در مكزيكوسيتي زندگي مي كند.
مترجم: پروانه عزيزي ـ منبع: اينترنت