• عيسي مي آيد: علي ژكان
علي ژكان در چهارمين فيلمش بدجوري دغدغه فرم دارد. تمام تلاش او بر آن بوده يك حرف تكراري را به شكل جديدي ارائه كند. مسأله بوقوع پيوستن يك امر غيرممكن به واسطه اعتقاد و ايمان قلبي (اينجاديدار مردي با خانواده اش پس از مدتها) بارها و بارها دستمايه ساخت آثار سينمايي بوده است. ولي ژكان در عيسي مي آيد، خطر مي كند و اين داستان تكراري را در قالب فرمي نامتعارف به تماشاگر عرضه مي كند. نفس اين كار، به خودي خود ارزشمند است. آن هم در شرايطي كه بيشتر فيلمهاي حاضر در جشنواره نه حرفي براي گفتن دارند و نه فرم بياني جديدي و اغلب با استفاده از سوءتفاهم هاي جنسي قصد تجارت دارند. ولي ژكان از عهده جمع وجود كردن فرم پيچيده خود برنمي آيد. بسياري از سكانسهاي فيلم به عنوان يك قطعه پازل، محكم درآمده اند ولي وقتي اين قطعات را كنار هم مي گذاريم، به تصوير واضح و روشني نمي رسيم. نگاه كنيد به سكانسهاي ابتدايي فيلم (فرار عيسي) كه در برهوت مي گذرد و به لحاظ تصويرپردازي ديدني است، ولي مشخص نيست اين همه تأكيد و توقف بر لحظات فرار چه كاركردي دارند. صحنه هاي اوليه مواجهه عيسي و زن و بچه اش با سلطان سلام (رضا كيانيان) و تعليقي كه حركات دوربين، ميز انسن ها و كلام رد وبدل شده ميان شخصيتها به وجود مي آورند هم كاملاً به زبان سينما نزديك است. ولي در ادامه فيلم، اين تعليق كه ناشي از اعتماد عيسي به سلطان و همزمان عدم اعتماد همسرش به سلطان است، فراموش مي شود و در طول سفر تحت الشعاع مسائل ديگر قرارمي گيرد. واقعاً عيسي چرا به سلطان سلام تا اين حد اعتماد دارد؟ درست است كه ورود اين شخصيت، فيلم را به فضايي سوررئال مي كشاند ولي هيچ توجيه سينمايي براي كنار انداختن اصول روايت وجود ندارد. مشكل بزرگ ديگر فيلم آن است كه هيچ حس و حالي به واسطه روايت منتقل نمي شود. هيچوقت احساس عاشقانه عيسي و همسرش كه در فيلم بر آن تأكيد مي شود، منتقل نمي شود. حس ترس و نفرت دختر عيسي به او در اوايل بازگشت درك نمي شود. حتي اصرار عيسي براي سفر و رسيدن به مرگ توضيح داده نمي شود. ژكان آنقدر درگير فرم بوده كه انتقال احساس را فراموش كرده است. شايد به اين دليل كه به داستان آنقدر اعتقاد نداشته و خواسته با فرمگرايي فيلم را نجات دهد. ولي خب نشده، در نيامده!
نكته: چرا فيلمسازي مثل ژكان كه حاضر نيست هركاري انجام دهد، مجبور مي شود فيلمي بسازد كه نسبت به مضمونش سمپاتي ندارد؟
|
|
منطقه بي طرف
|
• منطقه بي طرف: دانيس تانوويچ
يك هجويه تمام عيار بر جنگ بالكان كه به شكل عجيبي تعميم پذير است براي مفهومي با عنوان «جنگ». فيلم سرشار از موقعيت ها و ديالوگ هاي شوخ طبعانه است تا بدين وسيله سرنوشت سياهي را كه در انتظار شخصيتهايش است و قابل تحمل كند. خود تانوويچ كه بخاطر اين فيلم، جايزه بهترين فيلمنامه را از جشنواره كن به دست آورد، گفته كه دوست ندارد بخاطر تلخي بيش از حد مخاطبانش را از دست دهد و اين شوخ طبعي براي تعديل فضاست. تانوويچ براي آنكه سياهي و ماهيت كثيف جنگ را نشان دهد، به دو اهرم تكيه كرده است. اول لوكيشن، تمام فيلم به جز چند سكانس در دل طبيعت سرسبز و زيبايي مي گذرد كه حسرت صلح و آرامش را در ذهن زنده مي كند. تانوويچ خشونت و سبعيت را در دل چنين فضايي به نمايش مي گذارد تا بدين وسيله آن را برجسته كند.
دوم، شخصيتهاي فيلم در چنان فضاي عصبي و پراز تشويشي گرفتار شده اند كه فرصت فكركردن به خوبي و بدي را ندارند. دو سرباز بوسنيايي و صرب كه در سنگر گير افتاده اند، نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل، فرماندهان دو جبهه، خبرنگار ها ... همه و همه از فرط آشفتگي ذهني، به ناتواني رسيده اند. دليلش فقط جنگ است و نه چيز ديگر. چه، همه آنها در مقطعي، خوي انساني خود را نشان مي دهند؛ گروهبان فرانسوي حافظ صلح واقعاً دوست دارد به سرباز زخمي بوسنيايي كه روي مين است، كمك كند، سرباز بوسنيايي رابطه احساسي قوي با دوست همرزمش دارد، سرباز صرب قدرت آدمكشي ندارد و... تانوويچ مي گويد اگر جنگ نبود و همه اين آدمها آنقدر نرمال بودند كه راحت كنار هم زندگي كنند.
نكته: در برنامه و كاتالوگ جشنواره نام اين فيلم «سرزمين هيچكس»قيد شده، در حالي كه عنوان «منطقه بي طرف» صحيح است و همانطور كه در فيلم اشاره مي شود منظور همان نقطه اي است كه سرباز صرب و دو سرباز بوسنيايي در آن گرفتار شده اند.
• شام آخر: فريدون جيراني
بزرگترين مشكل فيلم آن است كه در همان پنج دقيقه ابتداي فيلم، همه چيز لو مي رود. ديگر چيزي براي غافلگير كردن وجود ندارد و جيراني هم نمي خواهد كسي را غافلگير كند. ماني، عاشق ميهن شده و ستاره كه دختر ميهن است و ماني را دوست دارد پس از ازدواج آنها، از فرط حسادت مادر و معشوق سابقش را مي كشد. وقتي تمام ماجرا از قول آفاق روايت مي شود، ما مي دانيم قتلي اتفاق افتاده و وقتي علاقه ماني به ميهن هم رو مي شود، مي توان حدس زد چه اتفاقي مي افتد. حضور شخصيت گنگي مثل شوهر ميهن هم رد گم كني ناشيانه اي است كه هيچكس را گمراه نمي كند.
مثل آب و آتش، اين بار هم چند شخصيت زائد و پا در هوا داريم كه چند دقيقه حاضر مي شوند و بعد مي روند. انگار كه اصلاً نبوده اند! مثلاً شخصيت پدر ماني (شاهرخ فروتنيان) چه كار ديگري مي كند جز اينكه در يك سكانس از ميهن براي ماني خواستگاري كند؟ اگر او نبود اتفاق بزرگي مي افتاد؟ شوهر ميهن (آتيلا پسياني) هم كه مي توانست نقش پررنگ تري در ايجاد تعليق بازي كند، خيلي پا در هواست. هرجا جيراني خواسته مي آيد و هر جا هم نخواسته، گم مي شود. در ميان شخصيتهاي اصلي هم، ماني افتضاح است. بيش از نيمي از فيلم برعهده اوست. درام را او شكل مي دهد. ولي از فرط تك بعدي بودن در اعلادرجه است. بازي محمدرضا گلزار هم اين موقعيت را تشديد مي كند. انگار قرار بوده فقط ديالوگ بگويد. هيچ حس عاشقانه اي در چهره اش وجود ندارد و نقشش طوري نوشته شده كه از فرط ناشيگري در ابراز عشق اعصاب آدم را خرد مي كند. درست ترين شخصيت فيلم مهين است كه حركتش از بي تفاوتي به سوي عشق (البته تحت تأثير اتفاقاتي كه برايش رخ مي دهد) باورپذير به نظر مي رسد. كتايون رياحي هم حس و حال ميهن را خيلي خوب درآورده و نقطه عطفي در كارنامه اش به جا گذاشته است.
نكته: جيراني دوست دارد در شخصي ترين حالات و روابط هم به جامعه و مسائل اجتماعي ارجاع دهد. رابطه ميهن و شوهرش به دليل تفاوت در ديدگاههاي اجتماعي آن دو به بن بست رسيده. ميهن معتقد به جامعه باز است و شوهرش در مناسبات سنتي مصلحت گرايانه غوطه ور است.
ولي اين ارجاع به جامعه گاهي فيلم را قرباني مي كند. شام آخر يك قرباني است. در حالي كه مي توانست ملودرام خوبي باشد. فقط يك ملودرام خوب، نه يك ملودرام اجتماعي خوب يا ملودرام معمايي خوب.
|
|
نگين
|
• نگين: اصغر هاشمي
هاشمي خوب شروع مي كند. سريع مي رود سر اصل مطلب و در همان چند دقيقه اول طرح توطئه را مي چيند. دختر جواني قصد ازدواج با رئيسش را دارد ولي ورود ناگهاني يك دوست قديمي به زندگيش، دارد همه چيز را خراب مي كند. اين تم كه گذشته يك فرد مي تواند آينده اش را خراب كند، آنقدر جذاب است كه مي توان درام پرتعليق و نفس گيري از آن درآورد. ولي اشكال اينجاست كه هاشمي عليرغم سابقه طولاني در پرداختن به سوژه هاي اجتماعي، به درد چند سال اخير سينماي ايران دچار مي شود و فكر مي كند اگر شخصيتهايش شعار اجتماعي دهند، حاصلش يك فيلم اجتماعي مي شود. حتي اگر يكي دو تا از اين شخصيتها، دلال محبت باشند! از جايي كه آذر (گلچهره سجاديه) از زندان فرار مي كند تا در پيدا كردن دخترش نقش پر رنگ تري داشته باشد، همه چيز خراب مي شود. در رويارويي با شخصيتهاي گوناگون، آنها همگي بيانيه صادر مي كنند. فيلم قرار است اثري انتقادي درباره مسأله دختران فراري باشد. ولي شخصيتهاي منفي كه دلالي محبت مي كنند چنان درباره شغل خود صحبت مي كنند كه در ذهن مخاطب تبرئه مي شوند! نكته: هيچ به اين فكر كرده ايم كه چرا اصغر هاشمي بعد از چهار سال، نگين را مي سازد؟ چرا ديدگاه اجتماعي او در فيلمهايش به تدريج به تحليل رفته است؟
ع. م. حيدرزاده