شماره ۲۰۵۰ - سال هشتم - شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۰
Sat, Feb 9, 2002
Cinc black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
پنجره
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
• من اصلاً به بيماري خودم فكر نمي كردم، فقط كارم به عنوان كارگردان برايم اهميت داشت، با همكارانم صحبت مي كردم، مشكلات تكنيكي را ازسر راه برمي داشتم و نقش را ايفا مي كردم كه اتفاقاً نقش خودم هم بود.
گفت و گو با «دانيس تانوويچ» كارگردان فيلم «سرزمين هيچكس»

ترانه غمبار ناني مورتي
• من اصلاً به بيماري خودم فكر نمي كردم، فقط كارم به عنوان كارگردان برايم اهميت داشت، با همكارانم صحبت مي كردم، مشكلات تكنيكي را ازسر راه برمي داشتم و نقش را ايفا مي كردم كه اتفاقاً نقش خودم هم بود.
ناني مورتي در يازدهمين فيلم خود به رغم و رنج پدر و مادري كه ناغافل، پسر خود را از دست داده اند، مي پردازد. چهار سال پيش تصوير ناني مورتي را همراه با پسرش پيترو برروي پوستر فيلم آوريل مي ديديم. در آن جا مورتي نقش خودش را بازي مي كرد و فيلم نيز حالتي كمدي داشت و به صورتي مستند ـ تخيلي ساخته شده بود. اما در اتاق پسر، مورتي نقش پدري را بازي مي كند كه پسر خود را از دست داده. حالا آن طنز و شوخ طبعي جاي خود را به غم و درد داده اند.
048870.jpg
* موقع نمايش عمومي آوريل گفته بوديد بعد از ساختن «خاطرات عزيز» دلتان مي خواسته فيلمي تخيلي با درون مايه اي جدي و غمبار بسازيد؛ ولي در آن زمان ساختن چنان فيلمي به نظرتان مشكل بوده ـ منظورتان از آن «فيلم تخيلي جدي»، همين «اتاق پسر» بوده است؟
** بله. در واقع ده سالي بود مي خواستم فيلمي بسازم كه شخصيت اصلي اش يك روانكاو باشد. بعد از خاطرات عزيز طرحي درباره اين روانكاو، خانواده اش و مرگ پسرش نوشتم. با آن كه مي دانستم بالاخره ديريا زود آن را مي سازم ولي سه دليل باعث عقب انداختن اين پروژه شد.
اولاً در آن زمان داشتم بچه دار مي شدم و بنابر اين عجيب بود بخواهم در چنان موقعيتي به چنين درونمايه اي فكر كنم. ثانياً هنوز فيلمنامه نويسي كه بتوانم به كمك او فيلمنامه را بنويسم پيدا نكرده بودم. و ثالثاً در سال ۱۹۹۶ پسرم به دنيا آمد و چپي ها در انتخابات شهر رم پيروز شدند.
همان موقع فيلمبرداري آوريل را ابتدا به صورتي مستند شروع كردم و نوشتن «اتاق پسر» هم پشت بندش آغاز شد.
* آيا تولد پسرتان ـ كه درونمايه اصلي آوريل را تشكيل مي دهد ـ تغييراتي هم در ايده اوليه تان از اتاق پسر به وجود آورد؟
** نه. فقط كار روي اين سوژه را مشكل تر و غم انگيز تر كرد؛ ولي تغييري در فيلم به وجود نياورد.
* اتاق پسر بيش از آن كه فيلمي درباره روانكاوي باشد در باره كار روزمره يك روانكاو است...
** ... يا به عبارت ديگر بيشتر در باره زندگي يك روانكاو است. به همين جهت مايل بودم كه مطلب روانكاو و خانه اش چسبيده به هم باشد؛ كه فضايي كه در آن كار مي كند با فضايي كه درآن زندگي مي كند فقط با يك در از هم جدا شده باشد. در فيلم مي بينيم كه دو در ورودي براي آن محل وجود دارد. وقتي در را روي يكي از مريض ها باز مي كنم يك در است و وقتي در را روي دوست دختر پسرم باز مي كنم، يك در ورودي ديگر، همه چيز در عين حالي كه از هم جدا شده اند، با هم ارتباط دارند. در آپارتماني كه زندگي مي كنم، مشكلات زندگي شخصي ام از مشكلات بيمارانم جدا نيست. ولي مهم، زندگي روزانه من است. پس از مرگ پسرم در فيلم باز هم به كارم ادامه مي دهم. مخصوصاً مي خواستم كه داستان فيلم در يك شهر كوچك اتفاق بيفتد ـ يعني جايي كه همه يكديگر را مي شناسند و از مسائل يكديگر با خبر ند و بنا بر اين درجريان مرگ پسرم نيز هستند. به علاوه جوآني، اگر هم تنها روانكاو آن شهرك نباشد، يكي از معدود روانكاوهاي آنجا است. بنا بر اين وقتي پس از قوع آن حادثه دوباره سر كار بر مي گردد، بيمارانش از همه چيز باخبرند و بعد لحظه اي مي رسد كه ديگر نمي توان غم و درد خود را كنترل كند. درست است كه يك روانكاو احساسات خودش را از ديگران پنهان نمي كند ولي بعضي از واكنش هايش همه چيز رابه هم مي ريزد. و اين اتفاق هم موقع رويارويي با شخصيت اسكار (سيلويو اورلاندو) ـ يعني بازيگري كه بارها با او كاركرده ام ـ مي افتد. در اين لحظه، مسأله ديگر كاهش درد نيست بلكه رودر رويي با مسأله اي است كه دغدغه ذهني شخصيت من شده است. جوآني تصويري را براي خودش بازسازي مي كند ـ همان روز يكشنبه اي كه پسرش مرده است را براي خود بازسازي مي كند. در يك لحظه خود را در كنار پسرش مي بيند و مثل يك دستگاه ويدئو كه نواري را مي تواند جلو و عقب ببرد، صحنه اي را مدام پس و پيش مي كند. اين نما هاي زودگذر در يك صحنه ديگر باز به سراغ اش مي آيند ـ يعني همان صحنه اي كه او طي آن سعي دارد نامه اي به آريانا، دوست دختر پسرش بنويسد. در هنگام اين ارجاع به گذشته ها ـ كه واقعي نيستند بلكه ثمره تخيلات منند ـ پاي ذهنيت من و لورا مورانته پيش كشيده مي شود: آگاهي از اين موضوع كه سعي داريم روند حوادث را تغيير بدهيم حال آن كه خيلي خوب مي دانيم كه هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. بنابر اين آن چه باقي مي ماند اين است كه مدام به گذشته رجوع كنم. مدام صحنه دوي آهسته با پسرم را در ذهنم مرور كنم و در يك كلام، به خيال پردازي ادامه دهم ...
048873.jpg
* در مصاحبه هايي كه با شما مي شود كمتر صحبت از نحوه بازي گرفتن شما از بازيگر هايتان به ميان مي آيد...
** ... حال آن كه اتفاقاً از قديم الايام، موضوعي است كه بيشترين اهميت را برايم داشته است: ابتدا انتخاب كردنشان و سپس ساختن فيلم به اتفاق آنها. بازي گرفتن از نابازيگرها را هم دوست دارم؛ موقع تداركات بازيگران زيادي را تست زدم بي آن كه چيزي در مورد موضوع فيلم با آنها در ميان بگذارم. آنها انتظار داشتند طبق معمول ده دقيقه اي با آنها گفت وگو شود و تمام... ولي درواقع چند صفحه مربوط به نقش هاي مختلف در اختيار يك يك آنها گذاشتم: به مردها صحنه هاي مربوط به بيمارها، ناظم مدرسه، كشيش، همكار روانكاو را دادم؛ و بين زن ها نقش هاي مربوط به بيمارها را تقسيم كردم.
اكثر اين نابازيگرها لااقل يك ساعت و نيم در دفتر بودند. كشف و شناختن يا سمين ترنكا كه نقش دخترم را در فيلم بازي مي كند، فوق العاده بود: او بلافاصله فهميد كه چطور اين نقش را نوشته ام و روشي را كه مي بايستي احساس خود را در فيلم بيان كند، كاملاً حس كرد. در مورد لورا مورانته كه نقش همسرم را بازي مي كند، بيشتر روي فيلم نامه و شخصيت او كار كرديم. و دست آخر، به تمامي نابازيگرهايي كه قرار بود نقش بيمارها را بازي كنند گفتم كه مي بايستي تمامي نقش هاي كليشه اي بيمارهاي سينمايي را فراموش كنند.
* تدوين فيلم خيلي طول كشيد؟
** خيلي زياد... موقع فيلم برداري معمولاً برداشتهاي خوب را علامت مي زنيم، اين بار اما اين كار را نكرديم. اشتباهي كه به هيچ وجه نبايد تكرار شود. ولي در نهايت فكر مي كنم اتفاقاً اين طوري بهتر هم شد. با آن كه براي انتخاب بهترين برداشت، ضوابط خودم را داشتم ولي باز نمي توانستم تصميم بگيرم.اين فيلم آن قدر برايم اهميت داشت كه مي خواستم تا حد ممكن هيچ عيب و نقصي نداشته باشد.
*... و تا حد ممكن ساده نيز به نظر برسد...
** بايد روي اين سادگي كار كرد. و اين هم اصلاً كار ساده اي نيست.
بايد خيلي كاركرد تا به اين سادگي رسيد. سادگي ربطي به خودجوشي، بداهه پردازي يا پيش پا افتادگي ندارد. سادگي را با كندوكاو و جستجو به دست مي آورند.
* ترانه اي را كه با صداي برايان انو، دوبار در طي فيلم مي شنويم، نمونه اي از اين سادگي است...
** اين ترانه را خيلي دوست داشتم. وقتي ايده صحنه صفحه فروش به ذهنم رسيد ـ يعني همان صحنه اي كه دارم دنبال هديه اي براي پسر از دست رفته ام مي گردم، ـ يك دفعه ياد اين ترانه افتادم و بعد به نظرم رسيد كه بايد همان ترانه اختتاميه فيلم هم باشد. بعد ترانه را دادم برايم ترجمه كردند.
مسأله غريب اين كه كلام اين ترانه كاملاً با موضوع فيلم جور در مي آمد.
«ما را بنگر كه بار ديگر در برابر اين رودخانه ايستاده ايم...» و الي آخر
* موقع نوشتن فيلمنامه، اين ترانه الهام بخش هم بود؟
** در مورد سكانس نهايي، خير. ولي موقع فيلمبرداري سكانس صفحه فروش، ترانه را سر صحنه گوش مي كردم. در اين جا تعدادي هم نماي درشت داشتم كه موقع تدوين از آنها استفاده نكردم. تصميم گرفتم اين صحنه را هم مثل بعضي از صحنه هاي ديگر به صورت پلان ـ سكانس بگيرم. اين البته يك قاعده نيست ولي اكثر اوقات ترجيح مي دهم بال وپرگرفتن يك صحنه را در درون يك نما ببينم. مثلاً وقتي پائولا (همسر روانكاو) و من در خانه هستيم و داريم به تلگرام ها جواب مي دهيم، دوربين روي ما است ولي بعد عقب مي كشد تا سر رسيدن دخترمان را نشان دهد.
* تجربه بيماري خودتان (مورتي به نوعي سرطان مبتلا بود كه خوشبختانه چند سال پيش با موفقيت علاج شد ) تا چه حد در پرداخت صحنه هاي كنار آمدن اعضاي خانواده با مرگ عزيزشان به شما كمك كرد؟
** وقتي فيلمبرداري دومين بخش فيلم، يعني صحنه هاي مربوط به بعد از مرگ پسرم را شروع كردم... (سكوت طولاني مورتي) قرار و آرام نداشتم. به هيچ وجه نمي توانستم نسبت به درد و رنجي كه تعريف مي كنم بي تفاوت بمانم. شب كه به مسافرخانه برمي گشتم، تمام وجودم را درد و رنجي فراگرفته بود كه به زحمت تازه خود را از شرش خلاص كرده بودم.
048876.jpg
بعضي از صحنه هايي را كه در اينجا تعريف مي كنم در خاطرات عزيز ـ كه در آن به قضاياي سرطان خودم مي پردازم ـ توصيف نكرده بودم. بعضي ها به من گفتند: «دوباره از سر گذراندن اين لحظات خيلي بايد رويت تأثير گذاشته باشد و مي بايستي خيلي نگرانت كرده باشد.» ولي من اصلاً به بيماري خودم فكر نمي كردم، فقط كارم به عنوان كارگردان برايم اهميت داشت، با همكارانم صحبت مي كردم، مشكلات تكنيكي را ازسر راه برمي داشتم و نقش را ايفا مي كردم كه اتفاقاً نقش خودم هم بود.
موقع فيلمبرداري اتاق پسر حال و روزم خيلي متفاوت بود (سكوت) ولي بعدش تازه بار سنگين اين درد و رنج را روي دوشم حس كردم.
كايه دوسينما ـ مه۲۰۰۱
ترجمه: سعيد خاموش

گفت و گو با «دانيس تانوويچ» كارگردان فيلم «سرزمين هيچكس»
در ميان جنگ و صلح
اين كارگردان بوسنيايي سي ودوساله، تكان دهنده ترين تحول فستيوال كان گذشته بود. هجويه گزنده او «سرزمين هيچكس» الهام گرفته شده از جنگ يوگسلاوي سابق، جايزه بهترين فيلمنامه را برايش به ارمغان آورد. تيري شز از استوديو به همراه خود او اين نخستين فيلمش را مرور مي كند و درباره سرآغاز اين حرفه كه حرفهاي زيادي براي گفتن دارد، به گفت وگو مي نشيند:
048879.jpg
براي دانيس تانوويچ، يك دوره قبل و يك دوره بعد از كان۲۰۰۱ وجود دارد. اين كارگردان بوسنيايي در دنياي خيال خود را با «سرزمين هيچكس» مي گشايد. او يك صرب و يك بوسنيايي را، زيرسقف آسمان در وضعيتي كه يك مين با كوچكترين حركتي در كنارشان منفجر مي شود، رو در روي هم قرارمي دهد. كاملاً دور از سينماي باروك كاستاريكا ـ كه او نمي خواهد از آن صحبت كند ـ او فيلمي بزرگ، شفاف و با طنزي تلخ خلق كرده است كه از پوچي تمام جنگها سخن مي گويد:
• به ياد داريد كه چه چيز شما را به حرفه كارگرداني علاقمند كرد؟
ـ تا حدودي، من هر روز به سينما مي رفتم و آرزو داشتم فيلمبردار شوم. به نظرمن، او فيلم را مي ساخت! ولي از آنجايي كه در رياضيات قوي بودم، والدينم مي خواستند كه مهندس بشوم. من هم در همين رشته ادامه تحصيل دادم تا اين كه راه ورود به آكادمي هنر سارايوو در بخش كارگرداني را پيداكردم. زماني كه پدر و مادرم فهميدند كه آنها از ميان چهارصد داوطلب، چهارنفر را انتخاب خواهندكرد به من اجازه دادند تا هركاري كه مي خواهم را انجام دهم. آنها هرگز فكر نمي كردند كه من به آنجا راه پيداكنم! ولي من موفق شدم!
• چرا كارتان را با مستندسازي شروع كرديد؟
ـ زماني كه جنگ به او ج خودش رسيد، كاري نمي توانستم بكنم جز اين كه دوربينم را بردارم و از وقايع اطرافم فيلم بگيرم و سپس، در سال ،۱۹۹۴ موفق شدم سارايوو را ترك كنم و قدري آرامش بگيرم. در بروكسل ساكن شدم و دروس «مؤسسه ملي هنرهاي نمايشي و تكنيك پخش» را دنبال كردم. ولي كارمستندسازي را براي آن كه بي كارنمانم ادامه دادم. گذشتن از اين كار، گذشتن از خيال بود.
• لحظه آزادي و شروع چه وقت اتفاق افتاد؟
ـ با پايان گرفتن درسهايم در رشته سينما و حركت با حمله به فيلمنامه سرزمين هيچكس كه سه هفته اي تمامش كردم آغاز شد!
• ايده آن چطور به ذهنتان رسيد؟
ـ «سرزمين هيچكس» همان دوره اي است كه من در سارايوو زندگي كردم. آرزو داشتم بتوانم پوچي جنگ را بيان كنم و نه خود جنگ را. من داستان قرباني شدن بوسنيايي ها را براي چندمين بار تعريف نكردم. اين درست مثل اين است كه دوباره بياييم و بگوييم كه يهودي ها قربانيان نازيها بودند! من به فيلم به عنوان يك انتقام نگاه نكردم و تمام آن تخيلات مرا دربردارد.
• چقدر خودتان را سانسور كرديد؟
ـ وقتي آدم اولين فيلمنامه اش را مي نويسد، سانسور نمي كند. هرچه را كه دلم مي خواست بگويم، نوشتم. فقط يك دغدغه ذهني داشتم: نشان دادن اين كه در جنگ همه بازنده اند، حتي آنها كه پيروز مي شوند!
• براي اين كار، از بين درام و طنز تلخ استفاده كرديد؟
ـ در واقع، اين فيلم چيزي جز وقايع رخ داده حقيقي و زنده و پرداختن به آنها نيست، حتي در بحبوحه جنگ هم زندگي ادامه دارد. من شاهد صحنه اي بودم كه در آن يكي از شخصيتها نگران آن بودكه مي تواند از روآندا خارج شود! و خود من، با اين صحنه هاي سوررئال خيلي مأنوسم. يك شب، همانطور كه در سارايوو پرسه مي زدم از ترس كشته شدن به محلي پناه بردم كه داشتند فيلم «بادي گارد» را نمايش مي دادند و لحظه اي كه كوين كاستنر و ويتني هيوستون يكديگر را ترك مي كنند، گريه ام گرفت. وقتي برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم ديدم تمام سالن دارند گريه مي كنند، در سارايوو، سال ۱۹۹۳! درست در وسط جنگ! اگر يك همچنين چيزي را در سينما نمايش بدهي، هيچكس باورت نمي كند. من مي خواستم كه «سرزمين هيچكس» بازتاب اين طنز نهفته در قلب جنگ باشد.
• از دوره فيلمبرداري چه خاطره اي داريد؟
ـ خيلي سريع اتفاق افتاد ـ فقط سي و شش روز ـ اما خيلي سخت بود. هرچه بلابود به سر ما آمد. عمويم مرد، سه نفر از اعضاي گروه شديداً زخمي شدند، خودم هم در يك تصادف هلي كوپتر بودم و…، خلاصه به لطف گروه فوق العاده ام از پس كار برآمديم. اما من چيزي يادگرفتم: در مقام يك كارگردان، بايد دقيق بداني كه چه كار مي خواهي بكني وگرنه، همه چيز در يك لحظه نابود مي شود.
• فيلمبرداري سخت ترين مرحله كار بود؟
ـ براي من، پيچيده ترين مرحله همان نوشتن است؛ بقيه كار از همين مرحله ناشي مي شود و البته من واقعاً به آن دوازده روز تدوين براي «سرزمين هيچكس» احتياج داشتم. زماني كه يك صحنه را مي نويسيد، دقيقاً مي دانيد كه كجا و چطور به دردتان خواهدخورد و همينطور مي دانيد كه چطور بايد از آن فيلم بگيرد و نمايشش بدهيد. بنابراين چه نيازي به اضافه كردن زوايا، صداها و تصاوير است؟ در غيراين صورت، همه مي توانستند به خودشان بگويند كارگردان!
• كار با بازيگرانتان چطور بود؟
ـ من اول چهره و قيافه نقشهايم را انتخاب مي كنم. در كنار آن، اگر سناريو هم خوب نوشته شده باشد، بازيگر هيچ مشكلي در درك اين كه از او چه مي خواهيد، نخواهدداشت، در هر موقعيتي در مورد شخصيتهايشان با آنها بحث كردم. سپس گذاشتم تا خودشان را با متن تطبيق بدهند، از عبارتها و واژه هاي خودشان تا جايي كه مفهوم عوض نشود استفاده كنند. به نظر من، اگر هنرپيشه هاطبيعي به نظرنرسند، فيلم درست عمل نخواهدكرد.
• چه خاطره اي از كان داريد؟
ـ آن براي هميشه لحظه اي خارق العاده براي من خواهدبود و البته براي تهيه كنندگانم [له فرانسه دونوه]، كه خيلي سريع به من اعتماد كردند. ولي اگر قرارباشد فقط يك لحظه را انتخاب كنم، آن لحظه اي بود كه پدر و مادرم كه واقعاً شگفت زده شده بودند ايستاده بودند و برايم ابراز احساسات مي كردند. آنها تمام مراحل ساخته شدن فيلم را با هيجان دنبال مي كردند. به علاوه اين خيلي غريب است، چون خود من خيلي خونسرد بودم. دليل اين مسأله احتمالاً اين است كه من سالها شاهد جنگ بودم. از لحظه اي در وسط درگيري ها، من خيلي خوب دريافتم كه ديگر هيچ احساسي ندارم و آن لحظه اي بود كه بدون توقف آدمها در كنارم مي مردند. من سعي كردم گريه كنم، ولي نتوانستم. من شخصيت دومي براي خودم درست كردم تا محافظ من باشد.
تا اين كه به لطف همسرم، خوشبختانه، توانستم به زندگي عادي ام برگردم و اين به خوبي توجيه مي كند كه چرا از پيروزي ام در كان خيلي خوشحال نشدم، در حالي كه اگر هفت سال اين اتفاق برايم پيش مي آمد، هرگز به اين اندازه خاكي و سرد رفتار نمي كردم.
• «سرزمين هيچكس»در تمام دنيا بخصوص آمريكا خريداري شده است، وسوسه نشده ايد كه در هاليوود كار كنيد؟
ـ چيزهاي اساسي آن طرف مرا متعجب مي كند، مانند پرداخت بيست ميليون دلار به يك بازيگر، اينها برايم غيرقابل قبول است، چون او كه فيلم را نساخته است، اين كار كارگردان است! كارگردان بايد بيشترين دستمزد را بگيرد! من موقعيت مطالعه فيلمنامه «دكترژيواگو۳» را هم پيدا كردم… ولي ترجيح مي دهم به ساختن فيلمنامه هاي خودم ادامه بدهم!
• چه برنامه اي براي آينده در نظر داريد؟
ـ دوست دارم كاري اطراف آفريقاي شمالي انجام بدهم. فرهنگ عرب قرن دوازدهم و پانزدهم هميشه توجه مرا به خود جلب مي كرده. در ضمن هيچوقت هم در آن مناطق نبوده ام و قبل از نوشتن هم نخواهم رفت. دوست دارم داستان را تصور كنم، سپس به دنبال چيزهايي بگردم تا بتوانم رؤيايم را به واقعيت وصل كنم ديدني ها يك بار الهام بخش من بوده اند. بايد دنبال چيزهاي جديد بود.
• پيش از اين، فيلمتان را در سارايوو نمايش خواهيد داد. چه احساسي داريد؟
ـ براي من، اين نمايش بزرگ ترين آزمون كان است! اين كشور من است، ملت من است. شهرعزيز خودم، كه بيشتر از هر جاي ديگري بدبختي را مي شناسد. مي دانم كه آنها برايم خوشحال هستند. افتخار مي كنم زماني كه مي فهمم تمام بليت ها تا پانزده روز درو شده است. حالا، بي صبرانه منتظر عكس العمل هايشان هستم. ديگر اصلاً آرام نيستم!



|   شناسنامه   |   آرشيو   |