شماره ۲۰۵۰ - سال هشتم - شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۰
Sat, Feb 9, 2002
Window black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
پنجره
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
كنكاشي در شناخت نمادهاي آرماني و فهم معاني نهفته در روابط نسل انقلاب با امام (ره)
انسانِ انقلاب اسلامي حقيقت دامن گستردين
• انسان انقلاب اسلامي، هم رابطه انسان و دين را تعالي داد و هم صورتي جامعه شناسانه و سياسي براي آن رقم زد. يعني ما به ازاي بيروني و عام براي حقيقت ياد شده پديدآورده است.
در بهمن۵۷ ايرانيان، به شكلي كه توضيح آن دشوار است، ناگهان دگرگون شدند، آنان مصدر اقداماتي شدند، آرمانهايي طلبيدند و نگرش يا تلقياتي يافتند كه براي همه ناظران و حتي خودشان غيرمنتظره بود، گويي براي آغاز معماري يك تاريخ جديد يا شروع نوعي بازسازي تاريخي، روحي تازه در ملت دميده شده بود، ايرانيان انقلابي خود، اين «آغاز» يا روح تازه راهما نادميده شدن روح خداوند در كالبدملت ايران تلقي و تصوير كرده وحضرت «روح الله» را همان روح دانستند.
«انسان انقلاب اسلامي» مراحلي را از سر گذراند، در سالهاي پيش از جنگ، او باعنوان «حزب اللهي» نگران تمهيد سياسي دولت انقلابي بود و با وحدت جمعي كم نظيري ناهمخواني هاي عرصه سياست داخلي را پاسخ گفت. اما اصلي ترين مرحله سالهاي جنگ بود، او در اين سالها به كسوت «بسيجي» درآمد و باورهايش را به نحوي حماسي در مرزها به نمايش گذاشت. براي او تجربه هاي جنگ هم در حكم توضيح باورهايش بود، هم عامل اثبات آنها، نتيجه عملي جنگ، دست كم براي او، گرم شدن رابطه معنوي اش با امام بود. سالهاي پس از جنگ، علاوه بر اينكه براي او چالشي در سطح هويت بود، اما آغاز مجدد آرمان گرايي سياسي اين انسان را ضروري كرد. اين مقاله بخشي از يك مقاله بلند با عنوان درباره انسان انقلاب اسلامي به قلم آقاي سيدجواد طاهائي است كه با فرض اينكه انسان انقلاب اسلامي از موضع انساني كم و بيش مدرن چنين تحولي را ايجاد كرد ابتدا به تبويب معناي انسان مدرن و سپس تبيين مدرن بودن انسان انقلاب اسلامي مي پردازد. در گام بعد درونيات اين انسان كه در بستري مدرن باليد، بررسي مي شود. بخشي از اين مقاله را كه به تشريح انسان انقلاب اسلامي در زمان جنگ پرداخته برگزيده ايم كه مي خوانيد:
گروه مناسبت ها
048825.jpg
در تقسيم بنديهاي كلي، انسان انقلاب اسلامي در دوسطح معنا مي يابد: ادوار انقلابي پيش از بهمن۵۷ تا آغاز جنگ و مراحل پس از آن. در وهله نخست، اين انسان در ميل به وحدت دنياهاي سنتي و مدرن و سپس افزودن سياستي معنوي به آن براساس گونه اي تاريخ گرايي آرمان گرايانه شيعه متجلي مي شود. در وهله دوم، اين انسان تعاريف عملياتي تري مي يابد. او در رويارويي با مشكلات و توطئه هاي داخلي و خارجي يا روندهاي مصلحت گرايانه و ارتجاعي، به سوي درون گرايي مي رود و با اينكه سخت درگير ضرورتهاي عملي (جنگ، حكومت داري، سياست خارجي و...) مي شود، در تلقيات دروني خود، به صورتي ناآشكار و غيرگفتاري، به فربه كردن آرمان گرايي خصلتاً شيعي اش مي پردازد. اين ويژگي، كه اغلب سخني از آن به ميان نمي آمد، به تدريج بنيادي تر شد تا آنجا كه وجود انسان انقلاب اسلامي را به طور كامل در اختيار گرفت.
اين كيفي شدن عقايد انسان انقلاب اسلامي به معناي استعلا و برخاستن از سطح به سوي آسمان است. مفهوم انسان انقلاب اسلامي در اين مرحله چنان تمايز و تخصيص مي يابد كه اندك اندك از زمينه عمومي انسانهايي كه انقلاب اسلامي رابرساختند جدا مي شود، اما نه تا آن حد كه شكاف مهمي پديد آيد. در واقع اين گسست كمي است نه كيفي. تمام ايرانيان با آرمانگرايي سياسي شده اي كه مغز انقلاب اسلامي بود، آشنايي داشتند. آنها به انضمامي شدن اين آرمانگرايي نيز مايل بودند. در غير اين صورت، انقلاب اسلامي پديد نمي آمد. تفاوت، در ميزان سرمايه گذاريهاست. اما نكته مهم اين است كه انسان مرحله دوم انقلاب اسلامي، خود را در ارتباط نزديك تري با امام (ره) تعريف مي كند. براي او امام تجسم سوزناك حقيقتي است كه در گذشته، حضرت امام حسين (ع) تجسم آن بود. در پرتو اين نزديكي، آرمانگرايي او تغليظ مي شود. در آخرين گام، اين انسان از «حزب اللهي» به «بسيجي» تبديل مي شود و بدين گونه از متن اراده عمومي پيشين، كه خود بخش ملتهبي از آن بود، منتزع مي شود و در بياني ديگر، بين خود وامام (ره) چيزي نمي بيند. البته اين ويژگي در رابطه امام (ره) با توده ها نيز كمي مصداق دارد. بايد توجه داشت كه اين رابطه، بدون واسطه و بدون وجود ناظران تحليلگر بود و از اين رو به شدت خاص مي نمود. به همين علت است كه شنود و گفت دروني رهبر ومردم به خوبي درك نشده است و اين ضرورت هم اينك احساس مي شود. از اين رو، بايد گفت انقلاب اسلامي در سطح معنوي يا روحي مرزهاي پررنگي دارد كه آن را از ديگر تحولات متمايز مي گرداند. مرزهاي معنوي و روحاني جداكننده اند و بر مفهوم خودي و بيگانه يا محرم و نامحرم صحه مي گذارند. محرم انقلاب اسلامي كساني هستند كه اين انقلاب را برپا كردند، يعني امام (ره) و توده هايي كه به او «بله» گفتند و بسيجي حزب اللهي اي كه صفوف مقدم جبهه را برمي گزيند. وي عصاره آن توده ها و عالي ترين تبلور آنها در آن مرحله است. او نماد گسستي از ملت انقلابي نيست، بلكه عالي ترين مرحله «شدن» آن به شمار مي رود و به تعبيري، نيروهاي بالقوه اين ملت را به كمال مي رساند.
فحواي تفكر بسيجي يا نوع آگاهي او، بايد بسيار برانگيزاننده و ناشي از نمادهاي راهبر و تاريخي باشد تا بسيجي را به سوي مرگي سخت سوق دهد. آياماهيت آگاهي بسيجي ديني نيست؟ در ابتدا و در اصل بايد به ياد داشت كه اصولاً دين، مفهومي دامن گستر دارد. ديانت، هنگامي كه انساني متدين ـ نه متدين فلسفي ـ را به سربازي مي گيرد، او را آماده سخت ترين اقدامات مي سازد. دين، به خودي خود، بايد بر تمام تصورات، خواست ها و عقايد انسان استيلا يابد (يا دست كم تمايل بدان را خلق كند) و گرنه دين نيست. در جهان هيچ چيز جز دين همه ابعاد حيات انساني را دربر نمي گيرد. دين با عمل و زندگي واقعي فرد كمترين فاصله را دارد و برخلاف عقايد فلسفي يا سياسي نيازي به ايجاد زمينه هاي مساعد براي عملي شدن و به زندگي پيوند خوردن ندارد. به گفته كيركه گارد، اصولاً فرد (نه نوع بشر و جامعه) مخاطب دين است. انسان انقلاب اسلامي در قالب بسيجي، حقيقت دامن گستر دين در زندگي انساني را به وضوح نشان مي دهد. اين، پايه اول و عمومي است. اما بلافاصله بايد گفت اين انسان هم رابطه انسان و دين را تعالي داده و هم صورتي جامعه شناسانه و سياسي براي آن رقم زده؛ يعني مابه ازايي بيروني و عام براي حقيقت يادشده پديد آورده است. بسيجي، به گونه اي كه كمتر در تاريخ ديده شده است، نشان مي دهد كه چگونه دين، علاوه بر آنكه تمام ساحت انسان را زير نفوذ خود دارد، به وي نيرويي حياتي براي معماري جهان جديد اخلاقي مي بخشد؛ نيرويي كه با هدفي اخلاقي و دين مدارانه، سياست و جامعه يك مليت تاريخي را عرصه نفوذ خود مي سازد. بسيجي هنگامي كه در دفاع از حريم اين تجربه بي همتاي تاريخي (سيلان باوري قدرتمندانه داير بر آغاز تجربه اي ديني در سياست) خود را به آغوش خطر مي افكند، قبلاً احساس ديني غني شده اي را تجربه كرده بود. تصور او اين بود ـ و ظاهرا ً هنوز هم هست ـ كه در حوزه معاني مستور تاريخ قدسي مسؤوليتي دارد. اين باور وي به مسؤوليت، از اوضاع سخت كنوني كه حسب اعتقاد وي در مقابل همان احساس مسؤوليت شكل گرفته است، نيروي فزون تري مي گيرد. مسؤوليت اصولاً آن سوي آگاهي است و آگاهي او سخت اندوهبار بود. بسيجي، تلخي تنهايي و مظلوميت را در گستره جهان احساس مي كرد؛ گويي او با دل سپردن به حقانيت آسماني حضرت امام(ره) و رهبري او پذيرفته بود كه به سوي نبرد عليه تقدير مي شتابد.
او، در عين حال آگاهي يا اعتقاد شادي بخشي نيز داشت كه كانون الهام واميد بود: اينكه عقايد، آرمانها و اساس وجود وي نيشتري بر پيكر نفع برندگان و صاحبان نظم موجود جهاني است. او به شدت معتقد بود ـ و هنوز هم هست ـ كه سرگرم نبردي است كه بايد سرنوشت جهان آينده و مالكان نظم كنوني جهان را تعيين كند، مهم نيست كه اين تعيين سرنوشت چقدر به طول انجامد. مراحل نبرد و مراحل اساسي تاريخ انقلاب اسلامي از نظراو لحظات مقدماتي تاريخ مقدسي است كه جاري خواهد شد. به هر حال، در حين مبارزه، هرچه نبرد «بسيجي» داغ تر و اصطلاحاً مغلوبتر مي شد، به همان اندازه سكوت بيروني او (در بيان گرايشهاي آرمان گرايانه اش) و التهابهاي دروني اش افزايش مي يافت. بسيجي در حالتي مذهبي از انديشه وجود قرار مي گرفت و طي آن، احساس اينكه او با جهاني سراسر ناهمخوان و معارض تنهاست، در او قوت مي يافت. اين دوگانگي فزاينده به نتيجه اي عمده انجاميد: بسيجي فقط حضرت امام(ره) را مي ديد. جنگ هرچه شديدتر مي شد، تصوير حضرت امام(ره) در چشم و دل بسيجي بزرگتر مي گرديد. آن سوي قضيه نيز چنين بود: حضرت امام(ره) هم اغلب به بسيجي توجه داشت. ايشان هنگامي كه به افرادي از طبقه سياسي ايران مي گفت: «مثل شهيد چمران بميريد»، درواقع، الگويي از زيستن و مرگ رانشان مي داد كه دراطرافيان خود، در هر مرتبه اي، سراغي از آن نمي يافت. دعاي حضرت امام(ره) با اين مضمون كه، خداوند ايشان را با بسيجيان محشور كند، نشان از داوري و ارزشگذاري برجسته و اساسي ايشان دارد و اينكه حضرت امام(ره) نمي خواست با هركسي، به صرف محسوب شدن او در شمار خودي ها، محشور شود؛ اما فراتر از اين، دعاي مذكور گوياي باور ويژه اي بود كه حضرت امام(ره) به بسيجي (پاسدار يا سربازي كه خود را درگير جهادي با قداست مستمرمي ديد) داشت. براي حضرت امام(ره)، بسيجي سرباز اسلام ناب محمدي (يا تشيع) بود و مثل اعلا ( نوع آرماني) ايرانياني كه حضرت امام(ره) بدانها اميد بسته بود. بسيجي، انسان حضرت امام خميني(ره) بود و شايد بتوان گفت از انسانيت عمومي انقلاب اسلامي يك گام جلوتر بود؛ زيرا براي خميني(ره) عارف، او تبلور آرمانهاي عرفاني و حتي گامي فراتر از آن بود؛ كسي كه «حقيقت» را در سخت ترين شرايط بيروني به واقعيت پيوند مي زد. حضرت امام(ره) در بسيجي، «من» آرماني يا «خميني» جوان آرماني را مي ديد. هيچ يك از گروههاي انقلاب اسلامي چنين مقامي نداشتند. اين خميني عارف مسلك بود كه مي گفت: «در اين دنيا افتخارم اين است كه خود يك بسيجي ام.»
بسيجي از علت يا زمينه سياسي خود فراتر مي رود زيرا هدف وي فقط دفاع از مملكت و انقلاب در برابر توطئه و هجوم نيست. بسيجي، كه تبلور انسان حضرت امام خميني(ره) است، مرزهاي ملي را درمي نوردد. اين انسان ايراني نيست؛ جهاني است. در جلد بيستم صحيفه نور (صص۱۱۳ ـ ۱۱۴) حضرت امام(ره) خود كليشه «بسيجيان جهان اسلام» رابه كار برده است. حضرت امام(ره) همه ارزشها، رفتارها و آرمانها راكه در وجود بسيجي به تعين كشيده مي شود، «نواي دلنشين تفكر بسيجي » مي نامد و در توصيف آن، گاه از فرط ايمان و باور، به ادبياتي عرفاني روي مي آورد؛ ايشان در جلد بيست و يكم صحيفه نور(ص۵۲) مي فرمايد: «بسيج، شجره طيبه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفه هاي آن بوي بهار وصل و طراوت و يقين و حديث عشق مي دهد و... معراج انديشه پاك اسلامي است كه تربيت يافتگان آن نام و نشان در گمنامي و بي نشاني گرفته اند. بسيج لشكر مخلص خداست...».
هرچه زمان مي گذشت، خلوت حضرت امام (ره) و بسيجي با يكديگر بيشتر و خصوصي تر مي شد و فحواي تراژيك بيشتري مي يافت. در نهايت، مي توان گفت «جام زهر» را بسيجي حضرت امام (ره) نيز نوشيد. پس از آن، حضرت امام (ره) چندان نماند. بسيجي نيز در صحنه نماند. سرنوشت بسيجي پس از جنگ اين بود كه در هزار توي خود پنهان شود و در روزمرگي ها، به علائق گرچه ناگزير و سطحي پناه برد؛ آرمانگرايي خود را بپوشاند و بي آنكه شكست را باور كند، دوباره به سكوت پراحساس جاري در تاريخ تشيع برگردد.
سيدجوادطاهائي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |