شماره ۲۰۵۲ - سال هشتم - سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۰
Tue, Feb 12, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
نو بانگ
نقش و نوا
كلك و كليك
حجم و رنگ
روي كليد فا
روي كليد سُل
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
چشم انداز انديشه و خط در طرح مايه هاي اردشير رستمي

ويترين كتاب
049095.jpg
* جهالت/ رمان/ ميلان كوندرا/ مترجم: آرش حجازي/ انتشارات كاروان/ چاپ اول: 1380/ تيراژ: ۵۰۰۰نسخه/ قيمت 12000ريال
«كوندرا» آغازگر دوره اي از جهان نگري رمان است كه بي آنكه خود در چنين قالبي [رمان پست مدرن] مدعي باشد دگرگون كننده رمان نويسي در سالهاي پاياني قرن بيستم شد. او در «جاودانگي» يا خروج از «نرم رمان نويسي مدرن»، دوباره به چيزي بازگشت كه درمتون روايي پيش از رمان با آن روبرو بوديم؛ يعني حكايتي جهت رسيدن به آموزه اي فلسفي. او البته توانست آن كند كه پيشينيان ازعهده اش برنيامدند؛پيوند ميان اجزا جهت رسيدن به ساختاري داستاني نه فلسفي.

049098.jpg
* صخره برايتون/ رمان/ گراهام گرين/ مترجم: دكترمريم مشرف/ نشر ثالث/ چاپ اول: /۱۳۸۰ تيراژ: ۳۳۰۰نسخه/ قيمت: 28000ريال گراهام گرين [۱۹۹۱ ـ ۱۹۰۴] نويسنده اي است كه بخشي از ادبيات داستاني قرن بيستم ـ بخش مهمي از آن ـ با نام و آثارش رقم خورده است. او سوسياليستي انسان گرا بود كه از سر اتفاق كارمند «ام.آي۶.» [اداره جاسوسي انگليس] بود و باز هم از سر اتفاق، به علت تمايلات چپ روانه، ورودش به ايالات متحده [متحد سياسي انگليس] ممنوع بود. احتمالاً اين عبارت از «سرراجرهريس» است كه: «بي بو و خاصيت تر ا زگرين جاسوسي نديده ام. كلي پول و وقت آمريكاي لاتين و هند و چين كرد و آخرش هم يك خبر به درد بخور برايمان نياورد!» اما گرين در هند و چين «آمريكايي آرام» را نوشت و در آمريكاي لاتين «كنسول افتخاري» را. امثال هريس نمي توانند بفهمند كه درگيري چه بازي خنده داري شدند!

049101.jpg
* جست وجوي همچنان باقي [زندگي نامه فكري وخودنوشت] كارل ريموند پوپر‎/ برگردان : سيامك عاقلي ‎/ نشرگفتار ‎/ چاپ اول : ۱۳۸۰ ‎/ تيراژ : ۲۲۰۰ نسخه ‎/قيمت : ۲۵۰۰۰ريال
اين اثر ، زندگي نامه يكي از پرآوازه ترين فلاسفه قرن بيستم است كه به نماد «جامعه باز» بدل شد. آراي او متعدد ومتنوع است وطيف گسترده اي از موضوعاتي همچون فلسفه علم، معرفت شناسي ، فلسفه اولي ، معرفت شناسي اجتماعي ، علوم ، رياضيات ، سياست و… را شامل مي شود. به قول بريان مگي، كمتر حوزه اي يافت مي شود كه مورد روشنگري پوپر قرار نگرفته باشد.

049104.jpg
* دايرة المعارف ايمني و بهداشت كار [جلددوم]
وزارت كار وامور اجتماعي [معاونت تنظيم روابط كار]سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ‎/ چاپ اول : ۱۳۸۰ ‎/ تيراژ : ۳۰۰۰ نسخه
اين دانش نامه نخستين كتاب در زمينه ايمني وبهداشت كار است كه حدود ۶۰كشور درتهيه آن مشاركت داشته اند. دايرة المعارف حاضر علاوه بر متخصصان ، پاسخ گوي نياز همه كساني است كه به نحوي مسؤوليت بهداشت را برعهده دارند، مانند كارفرمايان، كارگران يا نمايندگان آنها، مقامات عمومي يا بازرسان.

چشم انداز انديشه و خط در طرح مايه هاي اردشير رستمي
رودخانه اي روشن در رؤياي تو پيش مي راند!
049257.jpg
درآمد:
«در سير تحول كاريكاتور، به نوعي ديگر از اين هنر، برمي خوريم كه در آن، اصالت خط مطرح است، كه اين نيز جايي خاص در اين هنر دارد... كاريكاتور نيز گاه قادر است، تنها با «خط» ذوق ما را برانگيزد. البته خطوطي كه گاه اگر آنها را بشكافيم، به مفاهيمي نيز برخواهيم خورد و اين شيوه «استاين برگ» كاريكاتوريست مشهور است كه اصالت خط را در كاريكاتور به وجود آورده، همچنان كه اصالت رنگ و فرم، بطور مجرد در تابلو نقاشي و ديگر آثار طنز سياه، در اندك مدتي به دنباله رويهاي مشهوري دست يافت...» (به نقل از رضا بشيري/ فاراد)
*
اشاره:
«بي گمان همه ما در كنار آتش نشسته ايم، شراره هايش همانند بال پرنده است، اوج مي گيرد و در آسمان محو مي شود. پرنده نيز روزي پروازش پايان خواهد گرفت و بالهايش خواهد سوخت. حال اگر پرنده اي را ترسيم كنيم كه سرش مانند كبريت سوخته اي فروافتاده و بالش از جنس آتش است، به هوا و منظور رسيده ايم. ريسمان را بارها ديده و لمس كرده ايم. از آن هم قاب ساخته ايم و هم حلقه دار! با آن تا آسمان رفته و از نشاط و شادي سرشار گشته ايم. ولي با آن، نفس آدمي را هم گرفته ايم... طناب از كشتن افراد بيزار است و به غباري مي گريد.» (به نقل از «ديگ دودزده» اردشير رستمي)
*
مطلب از اين قرار است:
اردشير رستمي بر سطرهاي لغزنده، چگونه مي نگارد؟ اردشير، پيش از آنكه كاريكاتوريستي چيره دست و داراي تكنيك باشد، چهره اي نقش گذار و طراحي شاعر و صاحب سبك به شمارمي آيد كه در مرزهاي سهل و ممتنع، گاه با حركت خطوط و رنگ مايه هاي محدود، چنان انسان اين روزگار را نه با تلخي كه با نرمي و بر محور نوعي طبيعت گرايي پرسشگرانه، درست از زاويه رؤياها و عشقها و حتي عقلانيتي تأثيرگذار و بر محور شكلي از پسامدرن، به تصوير مي كشد. اردشير، تصويري بلند و تماشايي از آدم اين روزگار را پيوسته به يادها، سرازير مي كند. «زنان» هميشه و همه جا در چشم اندازش حضوري جدي دارند. دو پنجره روبروي هم، دو تپه اي كه از ميانشان زنان و مرداني نامتعارف و نه چندان متوازن، بلكه سر در نگاه و پناه هم به تكاپو هم ايستاده اند و همواره معصوميتي عجيب در چهره ها و قلبهايشان، جاري است. اردشير، پرخاشگري را در فضاهاي ادبي و ادبيت به نمايش مي گذارد. حركت در خطوط، بزرگترين دستمايه كارش است كه از فضاهاي بسته، با متانتي خاص، به مرزهاي شعر و ادبيات داستاني راه پيدامي كنند.
اردشير، هميشه برخطوطي نابهنگام، حركت مي كند و با عصبيتي كه خاص و خلق و خويي كه ريشه در خاك و ديارش دارد. از زندگي و آدمي واشياي پيرامونش به كرات سخن گفته و مي گويد. لحني جذاب، كشيده و شاعرانه دارد. نقش كردگي هايش در آن حي و حاضر است! انگار مي خواهد، سرگذشت كسي را بازگو كند كه همين تازگي از فضايي برهنه و از خلوتي شاعرانه به سمت كوچه هاي زندگي بازمي گردد! اردشير، اهل گزاره هاي انساني و پر از شرح «بوطيقا»هاي دروني است و هرآنچه راكه مي بيند، مي نويسد و هر آنچه كه مي خواند، مي نگارد. خطوط، تمام حواسش را تسخير مي كند. بيننده قهاري است، پيوسته دريافتي از شعر و حرفهاي تازه را به جانب خطوط تازه مي كشاند. گوشش بدهكار هيچ چيز و هيچ كس ندارد. به دشواري ويران مي كند و براحتي بر سطوحي لغزنده گام برمي دارد. اما همچنان او را درحال ساختن و پرداختن، مي توان ديد. ويژگي اصلي اردشير، جست وجو در جهان طبيعت و انسان است.
049110.jpg
مردي كه نه، جواني با وسوسه هاو و سواسهاي يك هنرمند پرانرژي. اردشير، در شكار موضوع آدم درازدستي است! همواره با شتاب سخن مي گويد. خطوط در دستهايش به نرمي حركت مي كنند. گاه احساس مي شود، نبوغ عجيبي در او پنهان مانده است، اما، در نشان دادن، در اعتراض و درهمراهي با دردهاي انساني، همواره در صف اول ايستاده است.
به ژورناليسم رايج، پيوسته دهن كجي مي كند و پيوسته آدم بي قراري به نظر مي رسد. نشانه هايي هم كه در كارش مي دهد، تصويرهاي تازه اي از رابطه هاي طبيعت انسان را پي مي ريزد. عشق و مرگ و برپايي شكوفه ها، خورشيدهاي تمام، ماهتابهاي نيمه تمام، گيسواني كه از دهليزهاي قلب، تا سطرهاي پيراهني خوني، همچنان در حال وزيدن است. همه و همه، ايستگاههايي براي ديدن و نگاه كردن وي به شمار مي روند. در چشم انداز گزينه هايش خطوط در ادامه هم مي آيند و هيچگونه قطع و وصل مجددي رخ نمي دهد. همه چيز سرجايش به خلاف ايستاده اند! اردشير، سرنوشت آدمي را در كش و قوس هاي خطوطي ساده، بيان مي كند. او، اهل هيچ نصيحتي نيست. حرف خودش را مي زند. صاف و پوست كنده!
قرار است «هستي» همه چيز، در كنار واقعيتها قرار داشته باشند. اما وقايعي كه او مي آفريند اغلب سيال و لغزنده اند. اما هيچ چشم اندازي جايگاه مشخصي هم ندارد.
اردشير، در سطرهايي كه به تصويرش مي نشيند، همچنان به تصويرهايي شاعرانه دست مي يازد. او درست در فضاهاي امروز حركت مي كند و نمي دانم كه با زندگي چگونه كنار آمده است؟ اما، آشكار است كه اهل بده و بستان هم نيست. خط خودش را مي راند!
از پشت همان عينك ذره بيني و با همان موهاي براق كه طره اي هم از آن رها شده، با تو سخن به دوستي و شتاب مشخص مي گويد، اما، انگار نگاهت نمي كند. چيزي مي شنود و ناگفته هايش را به سرعت تحويلت مي دهد.
اردشير، اهل سياست نيست، اما خطوط كارش به شدت، آغشته به بوي سياست و رئاليسم اجتماعي اند!
آدم دلپذير و ساده اي است كه با فضاي روشنفكري هم ميانه خوشي دارد. با اين همه همواره در موقعيتهاي لغزنده اي حركت مي كند و خط خودش را مي راند!
اردشير را بايد در همين فاصله ها، شناخت. درست ميان خطوط و هياهويي عاشقانه كه بي قرار و پرشتاب در عرصه هاي جهان، بي وقفه در رفت و آمد است.
049113.jpg
و اينك، آن اردشيري كه من ديده ام. اردشيري دلير، اردشيري درازدست، كه اين چنين مهره هايش را به زيبايي هرچه تمام مي چيند و با من و تو از شعر، از زندگي، از رودخانه اي تشنه، از اردشير و شيطنتهايش مي گويد:
يادم باشد
فضاي ابرها و پنجره ها
دارند از تو عبور مي كنند
خطوطي گرسنه
كه تمام قدشان
بزودي در آسمانها
زبانه مي كشد
گيسواني آويخته بر تپه هاي گناه
كه خورشيد و درخت را
همچنان ذره ذره
به سراغش مي آيند
دختركاني كه قلبشان را
پيوسته
به رنگ گلها
سنجاق مي كنند
بر پلهايي پر از بهار
كه اينك زنان
با چشماني بسته مي خوانند
هرباركه از ادامه پاييز
به سراغ پرنده برمي گردي
تكه هاي آفتاب
نان و شراب تو مي شود
قديسان به تو
بند مي شوند
و گلدانهاي پر ازخالي
تمام روز را به خاطره هايي سبز
مي كشانند
هيچ بانويي كه تو مي شناسي
روزگارعشق را
اين چنين به ياد نمي آرد
مردان و
زنان بي سرنوشت
آتشهاي زلالي را
پيش رو دارند
تو در پاي دهكده
همچنان به حيرت ايستاده اي!
گردش ميان خطوطش
بزودي
در ما تمام مي شود
و رودخانه اي روشن
در رؤياي تو پيش مي راند
عجب حسي!
در صداي تو قد مي كشد
راستي چه مي گويي؟
سكوت، سنگ را
هنوز
مي شنوي؟
اردشير!
بار ديگر
جهان در سراسر تو
بي واسطه مي خواند
جمله تمام!
ما به سر سطر
برمي گرديم!



|   شناسنامه   |   آرشيو   |