درآمد:
«در سير تحول كاريكاتور، به نوعي ديگر از اين هنر، برمي خوريم كه در آن، اصالت خط مطرح است، كه اين نيز جايي خاص در اين هنر دارد... كاريكاتور نيز گاه قادر است، تنها با «خط» ذوق ما را برانگيزد. البته خطوطي كه گاه اگر آنها را بشكافيم، به مفاهيمي نيز برخواهيم خورد و اين شيوه «استاين برگ» كاريكاتوريست مشهور است كه اصالت خط را در كاريكاتور به وجود آورده، همچنان كه اصالت رنگ و فرم، بطور مجرد در تابلو نقاشي و ديگر آثار طنز سياه، در اندك مدتي به دنباله رويهاي مشهوري دست يافت...» (به نقل از رضا بشيري/ فاراد)
*
اشاره:
«بي گمان همه ما در كنار آتش نشسته ايم، شراره هايش همانند بال پرنده است، اوج مي گيرد و در آسمان محو مي شود. پرنده نيز روزي پروازش پايان خواهد گرفت و بالهايش خواهد سوخت. حال اگر پرنده اي را ترسيم كنيم كه سرش مانند كبريت سوخته اي فروافتاده و بالش از جنس آتش است، به هوا و منظور رسيده ايم. ريسمان را بارها ديده و لمس كرده ايم. از آن هم قاب ساخته ايم و هم حلقه دار! با آن تا آسمان رفته و از نشاط و شادي سرشار گشته ايم. ولي با آن، نفس آدمي را هم گرفته ايم... طناب از كشتن افراد بيزار است و به غباري مي گريد.» (به نقل از «ديگ دودزده» اردشير رستمي)
*
مطلب از اين قرار است:
اردشير رستمي بر سطرهاي لغزنده، چگونه مي نگارد؟ اردشير، پيش از آنكه كاريكاتوريستي چيره دست و داراي تكنيك باشد، چهره اي نقش گذار و طراحي شاعر و صاحب سبك به شمارمي آيد كه در مرزهاي سهل و ممتنع، گاه با حركت خطوط و رنگ مايه هاي محدود، چنان انسان اين روزگار را نه با تلخي كه با نرمي و بر محور نوعي طبيعت گرايي پرسشگرانه، درست از زاويه رؤياها و عشقها و حتي عقلانيتي تأثيرگذار و بر محور شكلي از پسامدرن، به تصوير مي كشد. اردشير، تصويري بلند و تماشايي از آدم اين روزگار را پيوسته به يادها، سرازير مي كند. «زنان» هميشه و همه جا در چشم اندازش حضوري جدي دارند. دو پنجره روبروي هم، دو تپه اي كه از ميانشان زنان و مرداني نامتعارف و نه چندان متوازن، بلكه سر در نگاه و پناه هم به تكاپو هم ايستاده اند و همواره معصوميتي عجيب در چهره ها و قلبهايشان، جاري است. اردشير، پرخاشگري را در فضاهاي ادبي و ادبيت به نمايش مي گذارد. حركت در خطوط، بزرگترين دستمايه كارش است كه از فضاهاي بسته، با متانتي خاص، به مرزهاي شعر و ادبيات داستاني راه پيدامي كنند.
اردشير، هميشه برخطوطي نابهنگام، حركت مي كند و با عصبيتي كه خاص و خلق و خويي كه ريشه در خاك و ديارش دارد. از زندگي و آدمي واشياي پيرامونش به كرات سخن گفته و مي گويد. لحني جذاب، كشيده و شاعرانه دارد. نقش كردگي هايش در آن حي و حاضر است! انگار مي خواهد، سرگذشت كسي را بازگو كند كه همين تازگي از فضايي برهنه و از خلوتي شاعرانه به سمت كوچه هاي زندگي بازمي گردد! اردشير، اهل گزاره هاي انساني و پر از شرح «بوطيقا»هاي دروني است و هرآنچه راكه مي بيند، مي نويسد و هر آنچه كه مي خواند، مي نگارد. خطوط، تمام حواسش را تسخير مي كند. بيننده قهاري است، پيوسته دريافتي از شعر و حرفهاي تازه را به جانب خطوط تازه مي كشاند. گوشش بدهكار هيچ چيز و هيچ كس ندارد. به دشواري ويران مي كند و براحتي بر سطوحي لغزنده گام برمي دارد. اما همچنان او را درحال ساختن و پرداختن، مي توان ديد. ويژگي اصلي اردشير، جست وجو در جهان طبيعت و انسان است.
|
|
|
مردي كه نه، جواني با وسوسه هاو و سواسهاي يك هنرمند پرانرژي. اردشير، در شكار موضوع آدم درازدستي است! همواره با شتاب سخن مي گويد. خطوط در دستهايش به نرمي حركت مي كنند. گاه احساس مي شود، نبوغ عجيبي در او پنهان مانده است، اما، در نشان دادن، در اعتراض و درهمراهي با دردهاي انساني، همواره در صف اول ايستاده است.
به ژورناليسم رايج، پيوسته دهن كجي مي كند و پيوسته آدم بي قراري به نظر مي رسد. نشانه هايي هم كه در كارش مي دهد، تصويرهاي تازه اي از رابطه هاي طبيعت انسان را پي مي ريزد. عشق و مرگ و برپايي شكوفه ها، خورشيدهاي تمام، ماهتابهاي نيمه تمام، گيسواني كه از دهليزهاي قلب، تا سطرهاي پيراهني خوني، همچنان در حال وزيدن است. همه و همه، ايستگاههايي براي ديدن و نگاه كردن وي به شمار مي روند. در چشم انداز گزينه هايش خطوط در ادامه هم مي آيند و هيچگونه قطع و وصل مجددي رخ نمي دهد. همه چيز سرجايش به خلاف ايستاده اند! اردشير، سرنوشت آدمي را در كش و قوس هاي خطوطي ساده، بيان مي كند. او، اهل هيچ نصيحتي نيست. حرف خودش را مي زند. صاف و پوست كنده!
قرار است «هستي» همه چيز، در كنار واقعيتها قرار داشته باشند. اما وقايعي كه او مي آفريند اغلب سيال و لغزنده اند. اما هيچ چشم اندازي جايگاه مشخصي هم ندارد.
اردشير، در سطرهايي كه به تصويرش مي نشيند، همچنان به تصويرهايي شاعرانه دست مي يازد. او درست در فضاهاي امروز حركت مي كند و نمي دانم كه با زندگي چگونه كنار آمده است؟ اما، آشكار است كه اهل بده و بستان هم نيست. خط خودش را مي راند!
از پشت همان عينك ذره بيني و با همان موهاي براق كه طره اي هم از آن رها شده، با تو سخن به دوستي و شتاب مشخص مي گويد، اما، انگار نگاهت نمي كند. چيزي مي شنود و ناگفته هايش را به سرعت تحويلت مي دهد.
اردشير، اهل سياست نيست، اما خطوط كارش به شدت، آغشته به بوي سياست و رئاليسم اجتماعي اند!
آدم دلپذير و ساده اي است كه با فضاي روشنفكري هم ميانه خوشي دارد. با اين همه همواره در موقعيتهاي لغزنده اي حركت مي كند و خط خودش را مي راند!
اردشير را بايد در همين فاصله ها، شناخت. درست ميان خطوط و هياهويي عاشقانه كه بي قرار و پرشتاب در عرصه هاي جهان، بي وقفه در رفت و آمد است.
و اينك، آن اردشيري كه من ديده ام. اردشيري دلير، اردشيري درازدست، كه اين چنين مهره هايش را به زيبايي هرچه تمام مي چيند و با من و تو از شعر، از زندگي، از رودخانه اي تشنه، از اردشير و شيطنتهايش مي گويد:
يادم باشد
فضاي ابرها و پنجره ها
دارند از تو عبور مي كنند
خطوطي گرسنه
كه تمام قدشان
بزودي در آسمانها
زبانه مي كشد
گيسواني آويخته بر تپه هاي گناه
كه خورشيد و درخت را
همچنان ذره ذره
به سراغش مي آيند
دختركاني كه قلبشان را
پيوسته
به رنگ گلها
سنجاق مي كنند
بر پلهايي پر از بهار
كه اينك زنان
با چشماني بسته مي خوانند
هرباركه از ادامه پاييز
به سراغ پرنده برمي گردي
تكه هاي آفتاب
نان و شراب تو مي شود
قديسان به تو
بند مي شوند
و گلدانهاي پر ازخالي
تمام روز را به خاطره هايي سبز
مي كشانند
هيچ بانويي كه تو مي شناسي
روزگارعشق را
اين چنين به ياد نمي آرد
مردان و
زنان بي سرنوشت
آتشهاي زلالي را
پيش رو دارند
تو در پاي دهكده
همچنان به حيرت ايستاده اي!
گردش ميان خطوطش
بزودي
در ما تمام مي شود
و رودخانه اي روشن
در رؤياي تو پيش مي راند
عجب حسي!
در صداي تو قد مي كشد
راستي چه مي گويي؟
سكوت، سنگ را
هنوز
مي شنوي؟
اردشير!
بار ديگر
جهان در سراسر تو
بي واسطه مي خواند
جمله تمام!
ما به سر سطر
برمي گرديم!