شماره ۲۰۵۲ - سال هشتم - سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۰
Tue, Feb 12, 2002
Click black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
نو بانگ
نقش و نوا
كلك و كليك
حجم و رنگ
روي كليد فا
روي كليد سُل
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
به بهانه برگزاري نمايشگاهي از آثار ايران درودي

به بهانه برگزاري نمايشگاهي از آثار ايران درودي
اي كاش فرهنگ نقاشي دوباره زنده شود
گفتن و نوشتن درباره ايران درودي سخت است.
او سالها در ايران و خارج از ايران نقاشي و تحصيل كرده است. سالهايي كه بسياري از نقاشان داخلي با ادعاهاي بي جا و بي منطق عرصه را يكسره به خود اختصاص داده و جايي براي او باقي نگذاشته بودند. سالهايي كه «زن» بودن يك نقاش چندان قابل فهم و درك نبود.
اما همه چيز گذشت، سالهاي سكوت، بحران و فراموشي، اكنون درودي در ايران«خودش» نمايشگاه ديگري برپا كرده كه به جرأت مي توان ادعا كرد در اين سالهاي اخير بهترين زمان ممكن براي انجام چنين كاري بوده است. آثار او در همان قطع و حس و حال هميشگي در نگارخانه هنرمندان (واقع در خانه هنرمندان ايران) بر سينه ديوار قرار گرفته تا پويندگان و نوجويان جوان بدانند كه نقاشي در ايران كجا بوده و به كجا مي رود.
049140.jpg
• آيا هيچگاه از خود پرسيده ايد كه چرا نقاش شده ايد؟
ـ نه هيچگاه. پيش آمده كه بگويم چرا نقاشي مي كنم اما اينكه چرا نقاش هستم، نه. چون من ديگر نقاشي نمي كنم. نقاشي جزء اصلي وجود من است. من شيدا و شيفته ام و نشانه ها را خوب درك مي كنم و به آنها اعتقاد دارم. انسان پراستقامت و مبارزي هستم و در هيچ لحظه اي نسبت به اتفاقات پيرامون بي تفاوت نيستم و حالا مي توانم ادعا كنم كه خود نقاشي شده ام. نقاشي نمي كنم، نقاشي هستم.
• به نظر مي رسد بارزه اصلي آثارتان دلگيربودن آنها است.
ـ مولوي مي گويد هركسي با ذهن خود مي بيند. اگر اينطور است حتماً شما دلگير هستيد. من نه تنها دلگير نيستم بلكه از معدود انسانهايي هستم كه احساس خوشبختي مي كنم و آرامش دارم، آرامشي ابدي. انسان خلاق با خود كشمكش دارد و مي جوشد در درونش چيزي مي خروشد ولي من آرامشي عظيم دارم، بسيار آرام. معمولاً ما باواقعيتها روبرو نمي شويم و با رنگهاي واقعيتهامواجه نيستيم، بلكه رنگها را با حس خودمان و با قلبمان مي بينيم. رنگهاي منظره اي كه امروز مي بينيم با رنگهايي كه فردا در آن مي بينيم متفاوتند و اين نشان از تفاوت احساس ما دارد چرا كه آن منظره همان است.
• در اين چند سال اخير، باتوجه به اينكه كمتر در ايران بوده ايد، آيا هنر نقاشي ايران را دنبال مي كنيد، نظرتان راجع به آن چيست؟
ـ دقيقاً. هميشه آن را دنبال مي كنم. اولين نقد نقاشي را در ايران، من در روزنامه كيهان نوشتم. البته هميشه اعتقاد دارم كه ما فرهنگ نقاشي و فرهنگ ديدن نداريم. به نظر من ما ايرانيها ذهن فرهنگي غني و پرباري داشتيم كه پس از دوران ماني قطع شد و در دوران كمال الملك به زحمت بازگشت. زماني كه كمال الملك به فرانسه رفت، امپرسيونيستها در رأس نقاشان بودند. او از نزديك نقاشيها را ديد و ديد خوب او توانست فرهنگ ديدن را به ما بازگرداند البته با زحمت بسيار.
در اينكه ملت ما شناخت بي نظيري از زيبايي دارند، شكي نيست. چرا كه نقشهاي قالي ها و گليم هاي ما توسط همين مردم خلق شده. اين شناخت فراتر از زيبايي است. حس مطلق است. در دنيا از هريك از قالي هاي ما به عنوان يك تابلوي نقاشي نام برده مي شود. دلاكروا مي گويد: «هرگاه مي خواهم يك نقاشي فوق العاده و استثنايي ببينم قالي ايراني را مي بينم.» ما خالي از فرم و زيبايي نيستيم، خالي از بعد هستيم، خالي ازمسافتي كه يكباره آن را نمي توان جبران كرد. سابقه ديدنمان كم است. نقاشي را نمي توان درس داد يا خواند. نقاشي را بايد با ديدن حس كنيم بايد اول ديدن را آموخت، چشم بايد عادت كند. دانشجوي هنر زيادشده، اما مسأله دانشجوي هنر نيست. مسأله كثرت دانشجو ياوسعت زمينه هنر نيست، مسأله مسير و راهي است كه بايد طي شود ولي نمي شود. بسياري از بزرگان اين مملكت را مي بينم كه ادعاي فهميدن هنر را دارند اما فقط آنها كه حس مي كنند، موفقند و آنهايي كه براي هرچيز به دنبال توضيح هستند و مي خواهند همه چيز را معني كنند، هيچگاه چيزي نمي فهمند. آنها فقط ادعا دارند. بايد هنر راحس كرد و با آن حسي برخورد كرد. اميدوارم كه نسل بعدي چشمش به ديدن عادت كند و ديدن را ياد بگيرد. بين ديدن و نگاه كردن فرق هست.
• پس شما معتقديد كه بايد يك حركت اتفاق بيفتد؟ آيا فكر مي كنيد كساني كه در دوره اخير كار كرده اندحركتي نكرده اند؟
ـ بله، ولي بايد اتفاق بيفتد. حركتي صورت نگرفته.
• آيا مي دانيد كه تبعات اين حرف دامنگير خود شما هم مي شود؟
ـ بله. البته من ادعايي ندارم ولي با اين تفاوت كه پنجاه سال است نقاشي مي كنم و تازه مي دانم كه هيچ چيز نمي دانم. من سالها زحمت كشيدم تا از زير صفر به صفر برسم. شرط اول اين است. شرط اول نقاشي اين است كه بداني كه هيچ نمي داني. اگر اين را بپذيري نقاش مي شوي.
اين موضوع هنوز دغدغه من است. از بچگي در خانه پدري ام نقاشي مي ديدم، آثار نقاشان روس، رپين، ايوازوفسكي… نقاشي بد نديده بودم. پدرم كلكسيونر بود و نقاشي را خوب مي شناخت. من يا آثار نقاشي را بر ديوار خانه مان آويخته مي ديدم و يا تصاويرشان را. او تا سن ۴۶ سالگي ام فقط يك بار قبول كرد كه من نقاشم. البته هنوز هم نمي دانم تحت تأثير عاطفه پدري اين را گفت يا واقعاً تشخيص داد كه من نقاش هستم. چون از نوادري بود كه نقاشي را مي شناخت. هنرمند متوسط…، شرايط متوسط، كارسخت و… اينها باعث باارزش شدن يك اثر نمي شوند. خيلي چيزها وجود دارد اما اصل، جوهره و خلاقيت فرد است.
049146.jpg
با استفاده از عكسهاي مظاهر سليميان
• درمورد آثار خودتان چطور؟
ـ هيچ وقت فكر نكرده ام كه بهترين كارم را ساخته ام بلكه اميدوارم يك روز اين كار را انجام دهم. اين تواضع نيست، تنها دليل نقاشي كردنم است. هرشب تا ۶ صبح نقاشي مي كنم. در فرهنگ ما من نمي دانم و نيستم و… جايي ندارد. ما فقط مي گوييم كه مي دانيم درحالي كه اينطور نيست اگر بدانيم كه چقدر نمي دانيم هرگز مقدار دانسته هايمان را با ندانسته ها مقايسه نمي كنيم. چيزي كه مرا از چيزي بودن نجات مي دهد مقايسه است. از انساني كه خود را هيچ مي داند نه مي توان چيزي خواست و نه مي توان چيزي گرفت. من هم باندانسته هايم نقاشي مي كنم نه با دانسته ها چون آنها خيلي محدودند.من زني هستم كه نماينده زنان جامعه امروز هستم به همين دليل حق ندارم از پابيفتم ، حق ندارم از حركت بايستم، من حق خردشدن ندارم. تنها حقي كه دارم اين است كه بگويم من نمي دانم.
• كمي درمورد اتفاقي كه باعث نقاشي كردن خود شما مي شود صحبت كنيد.
ـ در بيرون اتفاقي نمي افتد. من خودم نقاشي شده ام، حس مطلق شده ام. از وقتي اين را فهميده ام راحت تر نقاشي مي كنم. در جواني علاقه داشتم كه قدرتم را نشان بدهم. تكنيك و مهارت در ساخت و پرداخت و... اما، حالا فقط نقاشي مي كنم و عقيده دارم كاري كه بدون تكنيك بتوان آن را انجام داد اثر هنري است. ۱۰ سال وقت گذاشتم تا سهولت قلمم را كنار بگذارم. آن اتفاق همان مرحله اي است كه سعي مي كنم خود را از اسارت دانسته هايم جداكنم، يعني آن اتفاق در خودم مي افتد، قبل از آنكه در بيرون بيفتد. در بيرون هيچ اتفاقي نمي افتد.
• رابطه شما با زمان چگونه است؟
ـ من از گذشت زمان واهمه دارم. هميشه مي ترسم از اينكه زمان بگذرد و من هيچ كاري نكرده باشم.
خيلي از نقاشان قبل از مرگشان مي ميرند. خيلي از نقاشان با يك اثر مي ميرند. خيلي از هنرمندان نيز همينطور. تمامي آرزويم اين است كه مرگ جسمي و روحي ام همزمان باشد.
• به نظر شما منتقد چه كسي است و چه وظيفه اي دارد؟
ـ منتقد يعني كسي كه چشم بينا داشته باشد. خوب ببيند. مرحوم هوشنگ طاهري، فيروز شيوانلو يا بزرگترين منتقد قرن، آندره مالرو. منتقد خوب، سازنده است . آموزنده است. انسانها حق دارند از كارشما بدشان بيايد. ديگران حق دارند يك اثر را نپذيرند. آزاده منشي، احترام گذاردن و حفظ حرمت نظرات ديگران، باعث مي شود ما همه عقايد و نظرات را ببينيم و بشنويم، حتي منفي.
• درهنر به تكرار قائل هستيد؟ خلقي كه بوي تكرار مي دهد؟
ـ خلق نه، اثر. ما از خلق صحبت نمي كنيم خالق يكي است . اما تكرار وجود دارد. گاهي تكرارها عمدي است و گاهي تكرار ها از ناچاري است. تكرار عمدي مثل «براك» انديشمندانه و انتخاب شده اما تكرار از روي ناچاري همان مرگ هنرمند است.
• تعريفي كه شما از هنر داريد، چيست و به چه اثري ، اثر هنري مي گوييد؟
ـ چيزي كه يك «آن» دارد. و آن « آن» قابل تعريف نيست. تجربه اي است كه در دراز مدت جاي خود را باز مي كند. كسي مثل «رمبو» كه اوج جواني شعر مي گويد و ديگر هيچ و يا كسي مثل «ميكل آنژ» كه در هفتاد سالگي از داربست بالا مي رود و سيسين را مي سازد. در هنر هيچ چيز دليل هيچ چيز ديگر نيست. آن لحظه يك بار پيش مي آيد، جرقه اي است كه يكباره نمايان مي شود.
• ما در عرصه نقاشي هنرمنداني داريم كه كارهاي امروزشان با ديروزشان يا حتي چند سال پيش فرقي ندارد. شايد اين مرحله براي خودشان معنايي داشته باشد، اما آنها شاگرداني هم دارند كه مانند خودشان كار مي كنند...
ـ وارد اين مقوله نمي شوم. من هم به اين فكرمي كنم نكند روزي به اين حقيقت پي ببرم كه عمرم را تلف كرده ام و كار بيهوده انجام داده ام.... مي دانم كه هركاري مي كنم تولد و مرگم را در آن مي بينم.
• اين روزها به نظرمي رسد پديده هنر براي هنر بوجود آمده. در نمايشگاههايي كه اخيراً برپا مي شود بازديدكننده عام وجود ندارد. همه يا نقاش هستند يا دوستان نقاشان كه خود در زمينه هاي ديگري از هنر فعاليت مي كنند. اين خطرناك نيست؟
ـ به عقيده من اينطور نيست. هنرماندگار است. اتفاقاً الآن خيلي بهتر شده است. قبلاً كسي فكر نمي كرد كه زن نقاش هم مي تواند وجود داشته باشد. يا حتي مرد نقاش ، مردي كه حرفه اش نقاشي باشد. اما چيزي كه مي گوييد فقط به دليل كثرت نگارخانه ها و كثرت افرادي است كه نمايشگاه مي گذارند و هنوز از دانشكده بيرون نيامده سراز نگارخانه ها درمي آورند. نمايشگاه نقاشي مي گذارند. اين خوب نيست جواني كه هنوز سرنوشت زندگي هنري اش معلوم نيست، نمايشگاه مي گذارد و هنرمندان با سابقه كمتر اين كار را مي كنند.
• اگر صحبتي داريد كه فكر مي كنيد بايد گفته شود...
ـ آرزو مي كنم فرهنگ ديدن را پيدا كنيم و فرهنگ نقاشي دوباره زنده شود. جوانان ما بايد از تجربيات نسل قبل استفاده كنند. كتابها را ببينند و نقاشي ها را نيز...
رضا جلالي

نقاشي؛ عصيان است، شكيبايي…
049143.jpg
در كتاب «در فاصله ي دونقطه…» ام نوشته ام:
«زن در طول تاريخ در ساختار فرهنگي جامعه ما، به ندرت حضور پيدا مي كند و جز در چند مورد استثنايي، چهره زن هنرمند ايراني، بي هويت و گمنام در تاريخ و فرهنگ ما، باقي مانده است. به تلافي اين گمنامي، من ادعا دارم در ساختن زيربناي فرهنگ نقاشي معاصر ايران به نوبه خود سهمي داشته ام».
با باور اين ادعا به مرور آثارم را به ايران آوردم. در سه نمايشگاه گذشته، متأسفانه با سكوت همه جانبه روبرو شدم. اين بار آرزو دارم نسل جوان كارهايم را ببيند. گرچه مكان نمايشگاه كوچك است و به ناچار تعداد محدودي از آثارم را مي توان عرضه كرد.
من اين دو حرف نوشتن چنانكه غيرندانست
توهم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني.
با آرزوي نور و بلور براي خوانندگان...

نقاشي عصيان من است و شكيبايي من
از پذيرش سرنوشتي كه تلخ ترين ها را به من شناساند، بهترين باورهاي رنگينم را ساختم. باورهاي رنگينم به روي بومها نقش گرفتند تا سپاس، عصيان، پرواز و فرياد مرا تصوير كنند.
از خاك روئيدم، با قلم مويي در دست آسمان را نشانه گرفته تا نامي بر آن بنويسم. سالهاست بر آسمان، بر امواج شن، بر شهرها و بر قريه هاي مدفون در نور مي نويسم، آّن نام ناتمام را، آن نقش را…!
و اما نقاشي… درمعصوميت كودكي با من دوست شد. پدرم نخستين جعبه مدادرنگي را به دستم داد و با مهرباني از زيبايي نقشها و تلألو رنگها برايم گفت. خاطرات زندگي همراه با عشق رنگها، در عمق چشمانم نشست ومرا با نقاشي پيوند داد. پيوندي پرشور، سركش و ناگسستني و سپس قشري از خاكستر رنگها و نقشها بومهايم را پوشاند.
در نقاشي، هميشه به دنبال بلوري بوده م كه در تراش هاي شفاف آن تابش نوري را كه سهم هستي كوچك من است با تلألو رنگها تكثير كنم. شايد در لحظه آن بلور چند تراش را در دستان خود بشكنم و پاره شكسته اي از آن را براي كساني كه عشق را نمي شناسند هديه برم.
نگاه من در جست وجوي هويت و فرهنگ سرزمينم بر تصاوير و چشم انداز هايي ويژه، درنگ مي كند. تاريخم، تخت جمشيد، زادگاهم، شهر پرمناره ي مشهد و… و دهكده اي ييلاقي نزديك مشهد كه زمان جنگ جهاني دوم، براي مدتي مخفيگاه خانواده ما بود نقاشي هايم هرگز از تصاويرش خالي نماند.
سكوتي مطلق بر فضا و ديواره هاي بي سايه و شيشه مانند دهكده حاكم است؛ سكوتي همچون ابديت و پر از راز و ابهام، هيچ جنبشي نيست.
آسمان سرزمين من آفتابي و شط نور بر آن جاريست. سقوط نور طنين غرش رعد را دارد. كوره راهي به سوي دهكده و جاده هاي ديگر همچون شيارهايي بر تن تفته ي زمين به ابديت راه مي يابند. رگها و رگه هاي خاك، با رابطه هايي ناپيدا، مرا به راههاي دور، دور از دسترس مي كشانند.
اين رابطه هاي ناپيدا، همان پيوندهايي است كه بعدها در نقاشي، آن را بستگي ابدي به سرزمينم تعبير كرده ام. از اين خاك آمده ام، به اين خاك خواهم رفت، آنچنان آرام كه آرامش به من رشك برد.
من در خاك سرزمينم ريشه دارم، نه فقط به خاطر باورهاي فرهنگي و سنتي، بلكه به خاطر عزيزاني كه در آن به ابديت پيوسته اند. چرا كه نياكان من در جايي به وسعت مرزهاي ايران زيسته اند و درجايي به بلنداي قامتشان در خاك اين سرزمين خفته اند.
هربار كه وسعت بي نهايت گستره كوير خشك را مي نگرم با خود مي انديشم حتماً ساكنان كوير، تصوير متفاوتي از باران دارند. شايد باران بر روحشان باريده كه اين خشكي را تاب مي آورند. به تلافي اين خشكي، در جان حبابهاي بلورين گلهاي كويري ام روح آب را جاري مي سازم. بر كناره ي كوير مي ايستم و آنگاه رستاخيز گلها را بر كناره ي آن نظاره مي كنم.
من باديه نشين رنگ، ساكنين كوير بي رنگ را دوست مي دارم و از باغچه ي خانه مان گلي برايشان هديه مي برم، گلي كه بوي آب تازه ي چشمه را دارد.
در نقاشيهايم با تمامي هستي ام؛ هستم با همه ضعف ها، با تمامي دلهره ها واميدها و توانها، درون من به وسعت تجربه اي است كه از زندگي مي شناسم. وسعت لحظه اي در مسير ابديت. تلاش مي كنم كه در اين لحظه ي حضور، يكپارچگي از هم گسيخته خود را حفظ كنم تا تداوم و بقاي آن با طنين صدايم در ابديت انعكاس يابد.
سالهاست اين جهان بلورگونه، مرا به تماشا فراخوانده است تا به ذره اي اتم، به كهكشان بنگرم و راز آنچه را كه ديده ام با رنگها در ميان بگذارم. تلاش رنگينم گواه اين تماشاست تا… به ذروه ي نور برسم. كجا به آن خواهم رسيد؟
من رنگها را درمحبتها شناختم. در عشق ها و در حس هاي زندگي.
در باغ بي گناهي كودكي ام، زرد، رنگ آفتاب بود و آبي، رنگ آسمان و قرمز، رنگ عشق مادرم بود و سفيد، رنگ پيراهن خوابهاي ابدي و سياه را كه رنگ غمهاست، هنوز نمي شناختم.
اما در باغ ترس بود كه ديدم:
آفتاب هميشه زرد نيست و آسمان مي تواند چون خشم خدا، سرخ گون باشد و سياه، رنگ دردهاست. اما سفيد، رنگ نيست چرا كه رنگهاي مجاور، پاكي آن را آلوده مي كنند و به رنگ خود درمي آورند.
بعدها آموختم:
رنگها فقط در مجاورت و تأثيرپذيري از يكديگر، ذات رنگي و كيفيت خود را بروز مي دهند و اينكه تمامي رنگها از زرد، قرمز و آبي مي آيند ولي بي تابش نور هيچند.
سپس باور كردم:
اين جهان پيش از اينكه به رنگهاي اصلي يا مكمل رنگ آميزي شده باشد، رنگ حسهاي ما را به خود مي گيرد. من در پي رنگ سفيدي هستم ناآلوده و معصوم كه در ميان جمع رنگها، سفيدي و خالصي خود را از دست ندهد و به رنگ خلوص و پاكي ايماني درآيد كه تمامي سياهيها را مي شويد و هنگامي كه كنار سرخ عشق مي نشيند عشق، عشق تر شود.
رنگ بي رنگ سفيد، براي من همانند نور است بي آنكه از بافت نور باشد.
اگر روزي نور را در رنگ سفيدبه اسارت قلم مو درآوردم و آن را در نقاشي هايم رها كنم، آسماني را نقاشي خواهم كرد كه آسمان نيست، اما پرواز است.
گرچه به پرواز مي انديشم اما ذهنم در جست وجوي كمال نيست. چرا كه در پذ يرش ضعف هاست كه به واقعيت انسان مي رسم.
هربار كه چشم اندازي از تخت جمشيد در آثارم نمايان مي شود، به گذشت زمان و فراموشيها مي انديشم. گذشت زمان، حتي سنگها را مي سايد، اما به شعور انساني كه جهان را از عشق خود بارور كرده، گزندي نمي رساند.
وقتي با جعبه رنگ و بوم و سه پايه نقاشي براي نخستين بار، گستاخانه از پله هاي تخت جمشيد بالا رفتم و به چشم اندازي كه درمقابلم گسترده شده بود، چشم دوختم، آنچنان افسون ابهت آنچه مي ديدم شدم، كه لحظه اي احساس كردم به تاريخ پيوسته ام و تمامي ابعاد عظمت و گذشته ي تخت جمشيد را در كمال مي بينم.
چند لحظه بعد، درست چند لحظه بعد، به نظرم آمد كه سربازان جاويدان، نگهبانان دروازه هاي اين نيايشگاه، از خواب سنگي چندهزارساله خود بيدار شده اند؛ ستونها سربه آسمان بلند كرده اند تا از ظلم فراموشي به عرش شكايت برند. سردرها و سايه هاي ساكنشان عظيم تر شدند. آنگاه سرداراني را ديدم كه در پناه بالهاي زرين اهورايي بر ابرها مي تازند… و خورشيد را در گردونه اي كه از پس ضخامت ابرها به اين نيايشگاه، ذرات نور مي پاشد! و طنين سروشي به گوشم رسيد كه مرا به نام مي خواند: ايران.
در هيچ لحظه اي از زندگي از داشتن نام «ايران» اينگونه احساس افتخار نكرده بودم. اگر نام ديگري مي داشتم، زيستنم در پوشش آن سخت مي بود. چنين است كه در پي بازيافتن هويتم باميراث فرهنگي چند هزارساله سرزمينم درآميخته ام.
در آثارم، خاطرات شفاف گستره ها، قطره ها، عشقها وگلهايي كه پدرم در باغچه ي خانه مان مي كاشت با ضخامت رنگها نقش گرفته اند. درجايي بامفاهيم پيچيده ي عشق، عظمت و شكنندگي بهشت را متجلي ساخته اند و در جايي ديگر، در «اسارت بلور» تلاشم براي زيستن و اينگونه زيستن را.
شايد نتوان دريافت كه چرا گلها، كناره ي وسعت كوير خراسان را گلباران مي كنند؟ آيا تصويري تمثيلي است يا فرياد آرزوي پنهان كسي است كه گل عشق در كوير مي روياند؟ گلهايي كه به ارزشهاي پنهان در خاك سرزمينم اشاره دارند.
در جايي ديگر همين گلها، به هيأت انسانهايي نمودار مي شوند آزاده و پاكيزه تا به گونه اي از روابط نامريي، از پيوند آدميان و شعور متعالي انسان سخن گويند.
آيا در تضاد اين رنگهاي سركش در تناقض شكل بي شكلي ها، مي توان به واقعيت ديگري رسيد؟ در عبور از كدام معبر خيال است كه مي توان در ذره اي از هستي، به كهكشان پيوست و در قطره اي از آب، دريا شد؟ مگر نه اين است كه هيچ تجربه اي خارج از شناخت آدمي وجود ندارد و همه ي چيزهاي زندگي مي بايد در نظم كهكشاني قرارگيرند؛ همچنان كه انسان و ذهنيت او؟
اگر در نقاشي هاي بدون حضور انسانم به جست وجوي انسانم، براي نمايش شعور و آگاهي اوست و به عشقي كه وجودش را آكنده است، چرا كه ذهنيت انسان، فراتر از واقعيت عيني اوست.
در اين مرحله از هستي سعي دارم به آنچه هستم پي ببرم. ذره اي از هستي در جست وجوي شكلها و رنگها: در هر سفيدي نقطه اي از سياهي هست و در هر سياهي نقطه اي از سفيدي.
اگر مرگ را تولدي ديگر بدانيم، خواهم گفت كه دستهايم دوباره نقاشي خواهند كرد و بار ديگر، بار سرنوشتي را كه حماسه ي عشق را به تلخي و سختي اما پرشكوه زيسته است، به دوش خواهند كشيد تا در تولدي ديگر، دلهره ها و شاديهاي زندگي را تصوير كنند و راز زندگي مرا كه بر آن مهر عشق خورده است، بگشايند، عشق به زندگي، عشق به انسانها، عشق به عشق.
و دستي بر گورم خواهد نوشت:
«نقاشها كور به دنيا مي آيند تا با چشم قلب ببينند.»
ايران درودي
تهران ۱۶بهمن ۱۳۸۰



|   شناسنامه   |   آرشيو   |