گفتن و نوشتن درباره ايران درودي سخت است.
او سالها در ايران و خارج از ايران نقاشي و تحصيل كرده است. سالهايي كه بسياري از نقاشان داخلي با ادعاهاي بي جا و بي منطق عرصه را يكسره به خود اختصاص داده و جايي براي او باقي نگذاشته بودند. سالهايي كه «زن» بودن يك نقاش چندان قابل فهم و درك نبود.
اما همه چيز گذشت، سالهاي سكوت، بحران و فراموشي، اكنون درودي در ايران«خودش» نمايشگاه ديگري برپا كرده كه به جرأت مي توان ادعا كرد در اين سالهاي اخير بهترين زمان ممكن براي انجام چنين كاري بوده است. آثار او در همان قطع و حس و حال هميشگي در نگارخانه هنرمندان (واقع در خانه هنرمندان ايران) بر سينه ديوار قرار گرفته تا پويندگان و نوجويان جوان بدانند كه نقاشي در ايران كجا بوده و به كجا مي رود.
• آيا هيچگاه از خود پرسيده ايد كه چرا نقاش شده ايد؟
ـ نه هيچگاه. پيش آمده كه بگويم چرا نقاشي مي كنم اما اينكه چرا نقاش هستم، نه. چون من ديگر نقاشي نمي كنم. نقاشي جزء اصلي وجود من است. من شيدا و شيفته ام و نشانه ها را خوب درك مي كنم و به آنها اعتقاد دارم. انسان پراستقامت و مبارزي هستم و در هيچ لحظه اي نسبت به اتفاقات پيرامون بي تفاوت نيستم و حالا مي توانم ادعا كنم كه خود نقاشي شده ام. نقاشي نمي كنم، نقاشي هستم.
• به نظر مي رسد بارزه اصلي آثارتان دلگيربودن آنها است.
ـ مولوي مي گويد هركسي با ذهن خود مي بيند. اگر اينطور است حتماً شما دلگير هستيد. من نه تنها دلگير نيستم بلكه از معدود انسانهايي هستم كه احساس خوشبختي مي كنم و آرامش دارم، آرامشي ابدي. انسان خلاق با خود كشمكش دارد و مي جوشد در درونش چيزي مي خروشد ولي من آرامشي عظيم دارم، بسيار آرام. معمولاً ما باواقعيتها روبرو نمي شويم و با رنگهاي واقعيتهامواجه نيستيم، بلكه رنگها را با حس خودمان و با قلبمان مي بينيم. رنگهاي منظره اي كه امروز مي بينيم با رنگهايي كه فردا در آن مي بينيم متفاوتند و اين نشان از تفاوت احساس ما دارد چرا كه آن منظره همان است.
• در اين چند سال اخير، باتوجه به اينكه كمتر در ايران بوده ايد، آيا هنر نقاشي ايران را دنبال مي كنيد، نظرتان راجع به آن چيست؟
ـ دقيقاً. هميشه آن را دنبال مي كنم. اولين نقد نقاشي را در ايران، من در روزنامه كيهان نوشتم. البته هميشه اعتقاد دارم كه ما فرهنگ نقاشي و فرهنگ ديدن نداريم. به نظر من ما ايرانيها ذهن فرهنگي غني و پرباري داشتيم كه پس از دوران ماني قطع شد و در دوران كمال الملك به زحمت بازگشت. زماني كه كمال الملك به فرانسه رفت، امپرسيونيستها در رأس نقاشان بودند. او از نزديك نقاشيها را ديد و ديد خوب او توانست فرهنگ ديدن را به ما بازگرداند البته با زحمت بسيار.
در اينكه ملت ما شناخت بي نظيري از زيبايي دارند، شكي نيست. چرا كه نقشهاي قالي ها و گليم هاي ما توسط همين مردم خلق شده. اين شناخت فراتر از زيبايي است. حس مطلق است. در دنيا از هريك از قالي هاي ما به عنوان يك تابلوي نقاشي نام برده مي شود. دلاكروا مي گويد: «هرگاه مي خواهم يك نقاشي فوق العاده و استثنايي ببينم قالي ايراني را مي بينم.» ما خالي از فرم و زيبايي نيستيم، خالي از بعد هستيم، خالي ازمسافتي كه يكباره آن را نمي توان جبران كرد. سابقه ديدنمان كم است. نقاشي را نمي توان درس داد يا خواند. نقاشي را بايد با ديدن حس كنيم بايد اول ديدن را آموخت، چشم بايد عادت كند. دانشجوي هنر زيادشده، اما مسأله دانشجوي هنر نيست. مسأله كثرت دانشجو ياوسعت زمينه هنر نيست، مسأله مسير و راهي است كه بايد طي شود ولي نمي شود. بسياري از بزرگان اين مملكت را مي بينم كه ادعاي فهميدن هنر را دارند اما فقط آنها كه حس مي كنند، موفقند و آنهايي كه براي هرچيز به دنبال توضيح هستند و مي خواهند همه چيز را معني كنند، هيچگاه چيزي نمي فهمند. آنها فقط ادعا دارند. بايد هنر راحس كرد و با آن حسي برخورد كرد. اميدوارم كه نسل بعدي چشمش به ديدن عادت كند و ديدن را ياد بگيرد. بين ديدن و نگاه كردن فرق هست.
• پس شما معتقديد كه بايد يك حركت اتفاق بيفتد؟ آيا فكر مي كنيد كساني كه در دوره اخير كار كرده اندحركتي نكرده اند؟
ـ بله، ولي بايد اتفاق بيفتد. حركتي صورت نگرفته.
• آيا مي دانيد كه تبعات اين حرف دامنگير خود شما هم مي شود؟
ـ بله. البته من ادعايي ندارم ولي با اين تفاوت كه پنجاه سال است نقاشي مي كنم و تازه مي دانم كه هيچ چيز نمي دانم. من سالها زحمت كشيدم تا از زير صفر به صفر برسم. شرط اول اين است. شرط اول نقاشي اين است كه بداني كه هيچ نمي داني. اگر اين را بپذيري نقاش مي شوي.
اين موضوع هنوز دغدغه من است. از بچگي در خانه پدري ام نقاشي مي ديدم، آثار نقاشان روس، رپين، ايوازوفسكي… نقاشي بد نديده بودم. پدرم كلكسيونر بود و نقاشي را خوب مي شناخت. من يا آثار نقاشي را بر ديوار خانه مان آويخته مي ديدم و يا تصاويرشان را. او تا سن ۴۶ سالگي ام فقط يك بار قبول كرد كه من نقاشم. البته هنوز هم نمي دانم تحت تأثير عاطفه پدري اين را گفت يا واقعاً تشخيص داد كه من نقاش هستم. چون از نوادري بود كه نقاشي را مي شناخت. هنرمند متوسط…، شرايط متوسط، كارسخت و… اينها باعث باارزش شدن يك اثر نمي شوند. خيلي چيزها وجود دارد اما اصل، جوهره و خلاقيت فرد است.
|
|
با استفاده از عكسهاي مظاهر سليميان
|
• درمورد آثار خودتان چطور؟
ـ هيچ وقت فكر نكرده ام كه بهترين كارم را ساخته ام بلكه اميدوارم يك روز اين كار را انجام دهم. اين تواضع نيست، تنها دليل نقاشي كردنم است. هرشب تا ۶ صبح نقاشي مي كنم. در فرهنگ ما من نمي دانم و نيستم و… جايي ندارد. ما فقط مي گوييم كه مي دانيم درحالي كه اينطور نيست اگر بدانيم كه چقدر نمي دانيم هرگز مقدار دانسته هايمان را با ندانسته ها مقايسه نمي كنيم. چيزي كه مرا از چيزي بودن نجات مي دهد مقايسه است. از انساني كه خود را هيچ مي داند نه مي توان چيزي خواست و نه مي توان چيزي گرفت. من هم باندانسته هايم نقاشي مي كنم نه با دانسته ها چون آنها خيلي محدودند.من زني هستم كه نماينده زنان جامعه امروز هستم به همين دليل حق ندارم از پابيفتم ، حق ندارم از حركت بايستم، من حق خردشدن ندارم. تنها حقي كه دارم اين است كه بگويم من نمي دانم.
• كمي درمورد اتفاقي كه باعث نقاشي كردن خود شما مي شود صحبت كنيد.
ـ در بيرون اتفاقي نمي افتد. من خودم نقاشي شده ام، حس مطلق شده ام. از وقتي اين را فهميده ام راحت تر نقاشي مي كنم. در جواني علاقه داشتم كه قدرتم را نشان بدهم. تكنيك و مهارت در ساخت و پرداخت و... اما، حالا فقط نقاشي مي كنم و عقيده دارم كاري كه بدون تكنيك بتوان آن را انجام داد اثر هنري است. ۱۰ سال وقت گذاشتم تا سهولت قلمم را كنار بگذارم. آن اتفاق همان مرحله اي است كه سعي مي كنم خود را از اسارت دانسته هايم جداكنم، يعني آن اتفاق در خودم مي افتد، قبل از آنكه در بيرون بيفتد. در بيرون هيچ اتفاقي نمي افتد.
• رابطه شما با زمان چگونه است؟
ـ من از گذشت زمان واهمه دارم. هميشه مي ترسم از اينكه زمان بگذرد و من هيچ كاري نكرده باشم.
خيلي از نقاشان قبل از مرگشان مي ميرند. خيلي از نقاشان با يك اثر مي ميرند. خيلي از هنرمندان نيز همينطور. تمامي آرزويم اين است كه مرگ جسمي و روحي ام همزمان باشد.
• به نظر شما منتقد چه كسي است و چه وظيفه اي دارد؟
ـ منتقد يعني كسي كه چشم بينا داشته باشد. خوب ببيند. مرحوم هوشنگ طاهري، فيروز شيوانلو يا بزرگترين منتقد قرن، آندره مالرو. منتقد خوب، سازنده است . آموزنده است. انسانها حق دارند از كارشما بدشان بيايد. ديگران حق دارند يك اثر را نپذيرند. آزاده منشي، احترام گذاردن و حفظ حرمت نظرات ديگران، باعث مي شود ما همه عقايد و نظرات را ببينيم و بشنويم، حتي منفي.
• درهنر به تكرار قائل هستيد؟ خلقي كه بوي تكرار مي دهد؟
ـ خلق نه، اثر. ما از خلق صحبت نمي كنيم خالق يكي است . اما تكرار وجود دارد. گاهي تكرارها عمدي است و گاهي تكرار ها از ناچاري است. تكرار عمدي مثل «براك» انديشمندانه و انتخاب شده اما تكرار از روي ناچاري همان مرگ هنرمند است.
• تعريفي كه شما از هنر داريد، چيست و به چه اثري ، اثر هنري مي گوييد؟
ـ چيزي كه يك «آن» دارد. و آن « آن» قابل تعريف نيست. تجربه اي است كه در دراز مدت جاي خود را باز مي كند. كسي مثل «رمبو» كه اوج جواني شعر مي گويد و ديگر هيچ و يا كسي مثل «ميكل آنژ» كه در هفتاد سالگي از داربست بالا مي رود و سيسين را مي سازد. در هنر هيچ چيز دليل هيچ چيز ديگر نيست. آن لحظه يك بار پيش مي آيد، جرقه اي است كه يكباره نمايان مي شود.
• ما در عرصه نقاشي هنرمنداني داريم كه كارهاي امروزشان با ديروزشان يا حتي چند سال پيش فرقي ندارد. شايد اين مرحله براي خودشان معنايي داشته باشد، اما آنها شاگرداني هم دارند كه مانند خودشان كار مي كنند...
ـ وارد اين مقوله نمي شوم. من هم به اين فكرمي كنم نكند روزي به اين حقيقت پي ببرم كه عمرم را تلف كرده ام و كار بيهوده انجام داده ام.... مي دانم كه هركاري مي كنم تولد و مرگم را در آن مي بينم.
• اين روزها به نظرمي رسد پديده هنر براي هنر بوجود آمده. در نمايشگاههايي كه اخيراً برپا مي شود بازديدكننده عام وجود ندارد. همه يا نقاش هستند يا دوستان نقاشان كه خود در زمينه هاي ديگري از هنر فعاليت مي كنند. اين خطرناك نيست؟
ـ به عقيده من اينطور نيست. هنرماندگار است. اتفاقاً الآن خيلي بهتر شده است. قبلاً كسي فكر نمي كرد كه زن نقاش هم مي تواند وجود داشته باشد. يا حتي مرد نقاش ، مردي كه حرفه اش نقاشي باشد. اما چيزي كه مي گوييد فقط به دليل كثرت نگارخانه ها و كثرت افرادي است كه نمايشگاه مي گذارند و هنوز از دانشكده بيرون نيامده سراز نگارخانه ها درمي آورند. نمايشگاه نقاشي مي گذارند. اين خوب نيست جواني كه هنوز سرنوشت زندگي هنري اش معلوم نيست، نمايشگاه مي گذارد و هنرمندان با سابقه كمتر اين كار را مي كنند.
• اگر صحبتي داريد كه فكر مي كنيد بايد گفته شود...
ـ آرزو مي كنم فرهنگ ديدن را پيدا كنيم و فرهنگ نقاشي دوباره زنده شود. جوانان ما بايد از تجربيات نسل قبل استفاده كنند. كتابها را ببينند و نقاشي ها را نيز...
رضا جلالي