شماره ۲۰۵۲ - سال هشتم - سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۰
Tue, Feb 12, 2002
Nava black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
نو بانگ
نقش و نوا
كلك و كليك
حجم و رنگ
روي كليد فا
روي كليد سُل
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت و گو با حسام الدين سراج
گفت وگو با سپيده رئيس سادات، همخوان
گفت وگو با فرزانه اسعدي مجسمه ساز

گفت و گو با حسام الدين سراج
مقلّد، نمي تواند تحوّل ايجاد كند
حسام الدين سراج را همگان با مجموعه آثاري كه يادآور دوران پيروزي انقلاب و سالهاي جنگ بود، به ياد مي آورند.
در دهه هفتاد، اما او با رويكردي تازه به گروه نوازي موسيقي دستگاهي، تجربياتي نيز همراه با موسيقي تنبور داشت. تشكيل گروه «ارغنون» حاصل اين رويكرد و تجربه بود. امسال سراج همراه با اين گروه در هفدهمين جشنواره موسيقي فجر حضور يافت.
پنجشنبه ۱۸ بهمن تالار وحدت شاهد اجراي اين گروه با صداي او بود و يكشنبه ۲۸ بهمن نيز سالن ميلاد نور ميزبان سراج و اجراي اين گروه است.
به بهانه حضور حسام الدين سراج در هفدهمين جشنواره با او گفت و گويي انجام شده است:
049158.jpg
* با توجه به اينكه ديگران شما را به عنوان خواننده مي شناسند، خوانندگي نزد شما چه معنايي دارد و چه معرفتي به شمار مي دهد؟
** به قول مولانا:
تاكه عشقت، مطربي آغاز كرد
گاه چنگم، گاه تارم روز و شب
كسي كه به كار هنري مشغول است، از آن لذت مي برد و اين، همان پاداش اوليه است؛ مهمترين مسأله، دوست داشتن حرفه است. من، اگرچه راههاي گوناگوني مانند معماري يا شهرسازي براي كسب درآمد در اختيار دارم، اما از اينكه با عشق و علاقه نوازندگي مي كنم، با عشق و علاقه، داخل استوديو يا در حضور مردم خوانندگي كنم، بيشتر لذت مي برم. از سوي ديگر ارتباط صميمانه هنرمند و مردم را نيز بسيار مهم مي دانم.
* آيا اين تنها اختصاص به موسيقي دارد يا انواع ديگر هنر نيز مي توانند چنين معرفتي داشته باشند؟
** همه هنرها اعم از شعر، موسيقي، معماري و،... درحال بيان يك حقيقتند و همگي از يك قصه سخن مي گويند. به قول حافظ:
يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب
كز هر زبان كه مي شنوم نامكرر است
هنگامي كه خواننده، شعري را مي خواند و درست هم مي خواند، شما چندين بار از آن لذت مي بريد؛ چرا كه احساس مي كنيد معني نهفته در شعر با بيان موسيقايي، جان دوباره گرفته است.
* يعني، نوازنده يا خواننده، به حقيقت مطلوب، جان دوباره مي بخشند. به اين ترتيب آيا مي توان گفت كه موسيقي، شعر و... هر يك متعلق به يك حوزه معرفتي خاص بوده و قابل كنار گذاشتن نيستند؟ همانطور كه با وجود بي توجهي سياستگذاران، طي ساليان گذشته نيز هيچگاه بطور كامل حذف نشده است؟
** بحث، يك مقدار تخصصي شد! در گذشته حكمت را مجموع كليه هنرها مي دانستند. بنابراين يك فرد حكيم، با موسيقي، شعر و... در كنار علم طب و ساير علوم آشنا بوده است. يعني قابليت هاي ذكر شده، منفك از يكديگر نبوده و جدا از هم تلقي نمي شدند.
كارآيي موسيقي نيز مانند ساير خلقت هاي خدا، به نوع كاربردش بستگي دارد و در صورت استفاده مثبت از آن، موجب كمال مي شود و در غير اين صورت به استدراج منتهي خواهد شد. بطور مثال در گذشته علماي ما با موسيقي آشنا بودند و هنگامي كه روي منبر مي خواندند، بيات ترك، نوا، شور و... مي خواندند و دستگاهها را مي شناختند. هرچند بار ملوديك ذهن مداحهاي امروز ما بسيار ضعيف است و ملوديهاي بسيار تكراري، ساده و يكنواختي را مي خوانند، اما من ملوديهاي ناب و بكري از قدما شنيده ام. اين امر، بيانگر پيوند موسيقي و مذهب است.
اين نكته را نيز بايد در نظر گرفت كه موسيقي و شعر ما كه با عرفان پيوند خورده است، هميشه در جهت تكامل روح حركت مي كنند. از سوي ديگر، روشي كه عرفاي ما داشته اند، استفاده از شيوه هاي خاص، همراه با ظرافيت هاي ويژه بوده است. بدين ترتيب كه آنان از نفسانيات انسان كه اصولاً باعث حركت در مسير استدراج مي شود، به سود خود بهره مي گرفتند. (همانند فني در جودو، كه فرد از نيروي حريف، به نفع خود استفاده مي كند). آنان براي رساندن مفاهيم حقيقي، از عشق مجازي كمك مي گرفتند و همانند مادري كه براي خوراندن دارو به كودكش، آن را شيرين مي كند، براي رساندن مفاهيم عالي خود به شنونده يا خواننده، از زيباييهاي مورد پسند آدمي بهره مي گرفتند. پيوند موسيقي و شعر نيز با دقت در رديفهاي موسيقي كاملاً قابل لمس است: رديف در موسيقي ما بر مبناي شعر و آن هم افاعيل عروضي است. بطور مثال، اوزان مختلفي چون مثنوي، ليلي و مجنون و... را كه داراي وزن خاصي هستند، به صورت موسيقايي خوانده اند و رديف موسيقي ايراني را بر مبناي اوزان شعري، مرتب كرده اند. حتي در موسيقي مقامي هم، چنين است. بدين ترتيب كسي كه موسيقي مي آموزد، به مرور درس معرفت نيز فرا مي گيرد و با هر قطعه موسيقي، ناخودآگاه، بيتي از حافظ يا مولانا را نيز بخاطر خواهد سپرد و با همين برخورد حكيمانه، در مسير كمال قرار خواهد گرفت. به اين ترتيب، با توجه به نوع استفاده از آن، موسيقي مي تواند يكي از راههاي مناسب در ايجاد تكامل روحي آدمي باشد.
* تعريف شما از «موسيقي» چيست؟
** دو نوع تعريف مي توانيم ارائه دهيم؛ يكي تعريف علمي موسيقي و ديگري، تعريفي كه براي مردم دلنشين باشد. شما كدام را مي پسنديد؟
* لطفاً هر دو تعريف را بيان كنيد؟
** تعريف علمي موسيقي عبارت است از: «علم» اصوات و «هنر» تركيب، تزئين و عرضه آنها، به گونه اي كه براي گوش «متوسط» و «عادي» مطبوع باشد.
چنانچه ملاحظه مي كنيد، موسيقي از دو بخش «علم» و «هنر» تشكيل شده است؛ هنگامي كه شما مشغول تشريح و آناليز فركانسها، بررسي نسبت آنها با يكديگر، كاوش در پيدايش گام طبيعي، بررسي فيزيك صوت و... هستيد، موسيقي به عنوان «علم» مطرح است، اما هنگامي كه درست برعكس، به تركيب اصوات و فركانسها دست مي زنيد، در آنجا موسيقي به عنوان «هنر» ظاهر مي شود.
ضمناً مقصود از گوش «متوسط» در اين تعريف، گوشي است كه از نظر فرهنگي به درجه اي رسيده است كه مي تواند نوع موسيقي، اعم از عادي، خوب، متوسط و... بودن آن را تشخيص دهد. البته لزومي ندارد كه فرد موسيقيدان باشد، بلكه از لحاظ تربيت فرهنگي مي تواند به آن درجه رسيده باشد. اما گوش «عادي»، گوشي است كه به فرهنگ خاص خودش تمايل داشته باشد. بطور مثال، گوش يك فرد عادي اروپايي، از موسيقي اروپايي لذت مي برد، ژاپيني از موسيقي ژاپني و...
«مطبوعيتي» كه در تعريف براي گوش متوسط و عادي طرح شد، هم از لحاظ فيزيكي يعني از نظر شدت صوت، فركانسها و... و هم از لحاظ فرهنگي ـ اجتماعي مد نظر است كه وارد شدن به اين بحث، فرصت بيشتري مي طلبد.
* و تعريفي كه براي مردم دلنشين باشد...؟
** «موسيقي صداي دل انسان يا برآمده از فطرت اوست.»
بدين ترتيب، فردي كه داراي فطرت سليم باشد، از يك موسيقي خوب، مستقل از خاستگاه فرهنگي اش، لذت خواهد برد. بطور مثال، خود من در بعضي مواقع، وقتي به موسيقي غربي گوش مي دهم، با آنكه مانند يك فرد غربي، از آن لذت نمي بردم، اما احساس مي كنم كه بياني متعالي دارد. اما گاهي موسيقي ايراني را مي شنوم و با وجود آنكه گوشم به اين نوع از موسيقي عادت دارد، اما احساس مي كنم كه بيان آن متعالي نيست. در حقيقت، آن بياني كه از دل انسان برآمده و فطري باشد، قطعاً به دل همه انسانها مي نشيند. درست همانند شعر حافظ.
* با توجه به اينكه عده اي معتقدند موسيقي ايراني، تك آوايي است، به نظر شما آيا در موسيقي ايراني هم مي توان چندآوايي داشت؟
** اگر اشتباه نكنم، منظورتان پولي فوني (Polyphony) يا چندصدايي است كه در آن، همزمان چند صداي تنظيم شده را با ملودي اصلي مي شنويم؛ همانند آنچه در موسيقي غرب به آرانژمان (Arrrangement) تعبير شده است. با اين توضيح، با وجود آنكه در موسيقي ايراني، معمولاً حرف اول را خط اصلي مي زند و بقيه صداها، تحت الشعاع قرار مي گيرند، در اين نوع موسيقي هم مي توان چندصدايي داشت كه نمونه هاي بسياري از آن را طي چند دهه اخير شنيده ايم.
* اما به نظر مي رسد كه موسيقي شرقي و ايراني بر بداهه نوازي و علي الخصوص تكنوازي استوار است؟
** بله! در ايران، كار گروهي كمتر شكل مي گيرد. افراد بيشتر تمايل دارند تا به صورت فردي عمل كنند. از همين رو نيز، اساتيد تكخوان و تكنواز داريم، اما گروههايي كه با يكديگر جمع شده و يك اثر چندصدايي توليد كنند، كمتر سراغ داريم. يعني در شرق فردگرايي و بداهه پردازي بيشتر است و در غرب، هماهنگي جمعي و گروه نوازي.
* آيا اين موضوع، ناشي از ويژگي خاصي در سازهاي شرقي و ايراني است؟
** سازهاي شرقي، برخلاف سازهاي غربي، در بداهه نوازي بسيار قوي عمل مي كنند. اما ذات اغلب سازهاي غربي نظير ويولنسل يا كنترباس، حالت ساز همراه دارد. يعني برخلاف موسيقي غربي كه چندصدايي، اصل آن است؛ مدار موسيقي شرقي بر بداهه نوازي و تكنوازي قرار گرفته است. با اين حال، من گمان مي كنم كه عمق ملودي مهمتر است. گاهي ممكن است كه تنها با يك ساز، نغمه اي را اجرا كنيد كه ظرافتهاي گنجانده شده در آن، روح آدم را تسخير نمايد و ممكن است اركستري شامل ۲۰۰ ساز، ملودي اي را اجرا كنند و شما احساس كنيد: «هياهويي است براي هيچ»! البته نمي توان منكر اين موضوع هم شد كه مي توان يك ملودي خوب و قوي را به صورت گروه نوازي اجرا كرد، به گونه اي كه با يكديگر هارموني باشند. مانند نينوا (اثر آقاي عليزاده)
* اگر اجازه دهيد، از حرفه اصليتان (خوانندگي)، سؤال كنيم: مكاتب آوازي را به سه گونه تهران، اصفهان و تبريز تقسيم بندي كرده اند. با توجه به اين دسته بندي، شما با كدام شيوه آوازي كار مي كنيد؟
** البته اين را اضافه كنم كه من با نوازندگي شروع كردم. آغاز فعاليت هنري ام با تنبك بود، بعد سنتور، سپس سه تار و در نهايت آهنگسازي و خوانندگي. در حال حاضر نيز ساز را كنار نگذاشته ام. منتهي در كشور ما، اگر كسي خوانندگي كند، او را به همان عنوان مي شناسند، چون خواننده بيشتر به چشم مي آيد و شاخص تر است. اما در مورد سؤال شما، بايد اين نكته را متذكر شوم كه مكتب «تهران» اصلاً نمي توانيم داشته باشيم. آن تقسيم بندي كه انجام مي دهند، به اين ترتيب است:
آذري (تبريز)، اصفهان، فراهاني؛ مكتب آذري را بيشتر به مرحوم اقبال آذر نسبت مي دهند. خصوصيت بارز آن، جسارت در عين قدرت است كه به آن حال و هواي حماسي مي دهد. جسارت به اين معني كه اگر صدايش هم گرفته باشد، فرياد مي زند و مي خواند. مصداق بارز مكتب اصفهان، سيد رحيم است كه خود، استاد طاهرزاده بوده است. تاج نيز به شيوه سيد رحيم مي خواند. فرم آواز در اين مكتب، قدرت و ظرافت، به صورت همزمان است. شيوه ديگري كه شما از آن به عنوان مكتب تهران ياد كرديد، به مرحوم دوامي نسبت داده مي شود. رديفهاي بسيار خوبي با استخوان بندي قوي از ايشان به جاي مانده كه با شيوه اصفهان متفاوت است و البته شيرين. مي توان گفت كه رديفهاي مرحوم دوامي، از بهترين مآخذ به شمار مي رود، چرا كه ايشان برخلاف ساير اساتيد، در تمام دستگاهها خوانده است. استخوان بندي تحريرها، تحليل شعر و ساير موارد آثارش نيز قوي است. هرچند اساتيدي كه محضر ايشان را درك كرده اند، معتقدند كه ايشان در جواني، بسيار بهتر و باصلابت بيشتر مي خوانده اند. من خودم به شيوه اصفهان علاقه مندم و خدمت آقاي شجريان هم، به همين شيوه كار كرديم. البته مرحوم كريمي، كه مدتي هم از محضر ايشان استفاده بردم، روش مرحوم دوامي را تدريس مي كردند. منتهي من فكر مي كنم با توجه به آثار به جاي مانده از مرحوم دوامي، شيوه ايشان قوي تر است.
* يكي از مؤلفه هاي اصلي آواز، شعري است كه انتخاب مي شود. ملاك شما براي اشعارتان چيست؟
** اولين ملاك اين است كه شعر، تأثيرگذار باشد. نكته ديگر، قدرت و قوت شعر از لحاظ صنايع شعري، وزن و آنچه در شعر مطرح است، مي باشد. نكته ديگر، تناسب اجتماعي شعر است. ممكن است شعري ۴ يا ۵ قرن پيش گفته شده باشد، اما تأثيرش در جامعه كاملاً محسوس است.
خدا را كم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بي سامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
الي آخر...
حافظ، در اين شعر با وضعيت سالوس و رياي زمان خود، مبارزه كرده است، ولي با زمانه ما هم بي تناسب نيست.
* در انتخاب اشعار، چقدر به اين موضوع توجه مي كنيد كه شعر انتخاب شده، قبلاً توسط خواننده ديگري اجرا شده است يا نه؟
** هرچند اين مهم است كه شعري كه انتخاب مي شود، قبلاً كار شده است يا نه، اما مهمتر از آن، اين است كه خواننده يا آهنگساز با ملودي جديد، حرف نوي را بيان كنند. و اگر ملودي انتخاب شده تكراري است، كاري كه ارائه مي شود، بايد قوي تر باشد. بطور مثال قطعه «حافظ خلوت نشين» در «بوي بهشت» پيش از آن، به صورت آواز و در «آذربايجاني ماهور» توسط خانم واعظي (پريسا) خوانده شده بود كه ما آن را به صورت تصنيف كار كرديم.
* چرا از «شعر نو» در آثارتان استفاده نمي كنيد؟
** روح شعر نو، با موسيقي ايراني كه آهنگين و سماع گونه است، تناسب و تجانس چنداني ندارد. تجربياتي هم كه در اين زمينه داشته ايم، چندان خوب و موفق نبوده اند. اشعاري كه شعراي نوپرداز سروده اند، اما در قالب ترانه و به صورت موزون بوده، كارهاي خوبي شده، اما آثاري كه با اشعار سهراب سپهري، اخوان ثالث و... ارائه شده، اغلب ناموفق بوده اند.
* اصولاً تعريفتان از نوآوري چيست و چه ضرورتي براي چنين اقداماتي در شرايط فعلي مي بينيد؟
** يك اثر نوآورانه بايد بتواند در عين حفظ اصالت و جاودانگي خودش، ويژگي خاصي براي ثبت در تاريخ داشته باشد. به هرحال كساني كه به دنبال آرماني هستند، تلاش مي كنند تا كار نو و مؤثري انجام دهند، اما بايد توجه داشت كه نو بودن اثر بايد در درون آن باشد و در عين حال بتواند بر مردم نيز اثرگذار باشد. آنچه باعث دلپذيري يك اثر خلاقانه مي شود، شنيدن كار توسط افرادي است كه با پيشينه موسيقي آشنا بوده و در كار خودشان، خبره هستند، اما متأسفانه بعضي از افراد، هنوز با مقدمات موسيقي آشنا نشده، مي خواهند نوآوري كنند، كه اين امر قطعاً شدني نخواهد بود.
اما در مورد بخش دوم سؤالتان، بايد عرض كنم در هر دوره اي متناسب با نيازهاي همان دوران بايد در زمينه نوآوري، اقدامي صورت گيرد. اوايل انقلاب، آرمانگرايي، باعث ايجاد آثار خلاقانه مي شد و امروز صحبت از رقابت تهاجم فرهنگي و فرهنگ است و هنرمندان اصيل تلاش مي كنند تا در اين زمينه، اقدامي نمايند كه مشخص نيست بتوانند در مقابل اين سيل، سيلي كه بر محور نفسانيات بنا شده، كاري از پيش ببرند. اما به هرحال، هنرمند سعي مي كند تا متناسب با زمان حركت كند.
* پس هنرمندان بايد علاوه بر اينكه به اصلاح شيوه گذشتگان مي پردازند، به شرايط و فضاي موجود در جامعه هم براي ارائه يك اثر توجه كنند؟
** اشتباه نكنيد! شيوه قدما ايرادي ندارد! ما تعليمات گذشتگان را به عنوان چارچوب كار خودمان فرا مي گيريم، اما متناسب با نياز، كار جديدي ارائه مي كنيم. هنرمند بايد شيوه قدما را بشنود، آن را در درون خود تجزيه و تحليل نمايد و اثري ارائه دهد كه براي مخاطبان امروز، جذاب باشد. اثري كه هرچند از گذشته منفك نشده، اما همان هم نخواهد بود. يعني هنرمندي موفق است كه در كار خودش، اجتهاد كند، هنرمند مقلد نمي تواند تحول ايجاد كند.
* اينطور به نظر مي آيد كه آنچه شما به عنوان نوآوري در آثارتان در نظر گرفته ايد، تغييراتي است كه در تركيب بندي سازها و در نهايت ملوديها به كار مي بريد؛ آيا به نوآوري در زمينه آواز اعتقاد نداريد؟
** من، قائل به نوآوري در آواز، از نوع رايج آن كه بعضي عنوان مي كنند، نيستم. اما در تصنيف و آهنگسازي، چرا. به اين دليل كه اگر در زمينه آواز كار كنيم، مجبوريم از فواصل ايراني بهره ببريم، اما اگر تصنيف كار كنيم، امكان استفاده از فواصل عربي و تركي نيز وجود دارد كه فواصل دلنشيني هستند و ملوديهاي زيبايي را خواهند داشت. در زمينه آواز، تنها مي توان گفت كه هنرمندي بخوبي از عهده كار برآمده است كه خوب بخواند و الآ نوآوري در اين زمينه، به دليل صيقل هاي فراواني كه در طول سالها خورده است؛ معني دار نخواهد بود.
* يكي از ويژگيهاي بارز فعاليت هنري شما، همكاري با يك گروه ثابت است؛ در يك دوره، آثار مختلفي را با گروه بيدل اجرا كرديد و اخيراً نيز همكاري مستمري با گروه ارغنون داريد. با توجه به عدم تداوم فعاليتهاي گروهي در كشورمان و از جمله در بين هنرمندان، شما از چه شيوه اي براي پايدار شدن همكاريتان استفاده مي كنيد؟
** به نظر من، بيش از هر چيز، همدلي در يك گروه مهم است. ما وقتي با بچه ها جمع مي شويم، سعي مي كنيم آن همدلي ايجاد شود. بدين ترتيب، لحظات تمرين براي ما، جزو لذتبخش ترين لحظات است، چرا كه فضاي صميمي و در عين حال محترمانه اي ايجاد شده است و اين فضا كه در عين وجود شوخي و خنده، تمرين و كار را هم در بر مي گيرد، امكان مناسبي براي رشد خودمان محسوب مي شود.
* اين گروه ـ يعني ارغنون ـ چگونه شكل گرفت؟
** گروه ارغنون، با اجراي نوار رؤياي وصل و بعد از آن كنسرت تالار وحدت در سال گذشته، تشكيل شد.
با آقايان كاكاوند و خاني، از قبل سابقه همكاري داشتيم. آقاي فريوسفي، نوازنده خوب تار و باقلاما، از دوستان قديم بنده هستند. آقاي ميرجلالي را از زمان همكاري با گروه بيدل مي شناسم. آقاي علي محمدي را يكي از نوازندگان باقلاما معرفي كرد و آقاي حميدي، نوازنده افغاني الاصل طبلا، از طرف آقاي صالح تاش، نوازنده سيتار، معرفي شدند.
* يكي از علل عدم پايداري گروهها را به عدم ارتباط مداومشان با يكديگر نسبت مي دهند؛ بدين ترتيب كه اغلب گروهها تنها به بهانه كنسرت و اجراي برنامه گردهم مي آيند. شما براي تجمع هايتان چه بهانه هايي داريد؟
** گردهم آمدن ما به دليل برگزاري كنسرتها، قطعاً بيشتر و فشرده تر مي شود، ولي ما چون با يكديگر رفاقت هم داريم، ارتباطمان هم مداوم تر است. ضمن آنكه مكتبي هم داريم كه دوستان در آنجا به تدريس مشغولند، اما در هرحال، به علت گرفتاريهايي كه هر كدام از بچه ها، اعم از همكاري با ساير گروهها، تدريس و ديگر برنامه ها دارند، بايد بهانه اي براي جمع شدن دوباره وجود داشته باشد.
* كار جديدي براي اجرا يا انتشار نداريد؟
** براي اجرا خير، اما آلبومي را شامل دو نوار كه كاري است با اركستر بزرگ و با اشعار عمان ساماني، در دست انتشار داريم.
گفت و گو: شكر الله رحيم خاني

براك نقاش فراموش شده سبك كوبيسم
049164.jpg
موزه Thyssen-Bornemisza از ۱۹ مه سال جاري ميلادي نمايشگاهي از آثار نقاشي «ژرژ براك» را برپا خواهد كرد. اين هنرمند معاصر در تاريخ ۱۳ مه سال ۱۸۸۲ در Argenteuil-sur-siene واقع در فرانسه بدنيا آمد؛ در «Lehavre» بزرگ شد و از سال ۱۸۹۹ ـ ۱۸۹۷ شبها در مدرسه هنرهاي زيبا به تحصيل مي پرداخت.«براك» از سال ۱۹۰۴ ـ ۱۹۰۲ در آكادمي آمبرت پاريس مشغول به نقاشي شد و در همانجا با« گاري لورنسن» و «فرانسيس پيكابيا» آشنا شد. با فرا رسيدن سال ۱۹۰۶ آثار هنري براك ، بيشتر از آنكه در سبك امپرسيونيسم باشند به سكب فوو وفادار ماندند.
براك تابستان همان سال را با othon Friesz در Antwerp سپري كرد وسال بعد آثار هنري خود را در سبك فوو در نمايشگاه مستقلي در پاريس به معرض نمايش گذاشت اين هنرمند امپرسيونيستي نخستين نمايشگاه انفرادي خود را در سال ۱۹۰۸ در نگارخانه دانيل هنري كاويلر برپا كرد و از سال ۱۹۰۹ به بعد در كنار پابلو پيكاسو در به وجود آوردن سبك كوبيسم كوشيدند.
با فرا رسيدن سال ۱۹۱۱ سبك اين دو هنرمند برجسته شديداً به يكديگر شباهت يافت كه حاصل آن ورود عناصر كلاژ در آثار هنري اين دو تن و تجربه تكنيك كلاژ با كاغذ بود. همكاري هنري اين دو نقاش تا سال ۱۹۱۴ ادامه يافت. براك درجريان جنگ جهاني اول در ارتش فرانسه مشغول به خدمت شد و همانجا مجروح شد و در دوران نقاهتش در سال ۱۹۱۷ رابطه دوستي نزدكي با «خوان گريس» نقاش معاصر اسپانيايي ، پيدا كرد. پس از جنگ جهاني اول تابلوهاي براك از قيد و بندهاي متعارف و از چارچوب كليشه وار خود خارج شدند.
049167.jpg
شهرت براك بعدها با برپايي نمايشگاهي در نگارخانه«Automne» در پاريس روبه فزوني گذاشت . در اواسط سال «۱۹۲۰» براك اقدام به طراحي دكور دوباله از Sergei Dioghilevكرده و با به پايان رسيدن دهه، علي رغم اينكه همواره جنبه هايي از كوبيسم در آثارش مشهود بود، به برداشتي واقع گرايانه تر از طبيعت رو آورد.در سال ۱۹۳۱ براك به حكاكي برگچ روي آورد و دست به آفرينش نخستين آثار هنري خود در اين سبك زد و شروع به نقاشي موضوعات افسانه اي و اسطوره اي كرد. براي نخستين بار در سال ۱۹۳۳ نمايشگاهي با هدف مرور آثار هنري براك در «Kunsthalle Basel» برپا شد و نخستين جايزه هنري خود را در سال ۱۹۳۷ در مركز بين المللي Carnejieدر Pittsburghدريافت كرد.
در جريان جنگ جهاني دوم، براك در پاريس اقامت گزيد. آثار او در آن زمان اكثراً در به تصوير كشيدن سكون زندگي و نوعي حس دروني تمركز يافته بودند بيش از پيش با اندوه و تصورات تاريك درهم آميختند. براك علاوه بر نقاشي بعدها به ليتوگرافي ، و كارهاي ديگري همچون حكاكي و مجسمه سازي روي آورد و از اواخر سال ۱۹۴۰موضوعات روتين زندگي همچون پرواز پرندگان ، مناظر، چشم اندازهاي دريايي و كارگاههاي هنري را موضوع نقاشي خويش قرار داد.
براك در سال ۱۹۴۵ طراحي پنجره هايي را براي كليسايVarengville بر عهده گرفت اما در اواخر عمر، بخاطر بيماري از پذيرش سفارشهاي انبوه هنري سرباز زد اما همچنان به نقاشي ، ساخت ليتوگرافي و طراحي جواهرات ادامه داد. براك در ۱۳ آگوست سال ۱۹۶۳ در پاريس چشم از دنيا فروبست.
ترجمه : شيلا ساساني نيا منبع: »Art daily

گفت وگو با سپيده رئيس سادات، همخوان
دوست دارم در خانه بمانم و نقاشي كنم!
«سپيده رئيس سادات» در ۹سالگي با آموختن «آواز» وارد دنياي موسيقي شد، حدود سه سال نزد خانم «پريسا» رديف آوازي «محمودكريمي» را كاركرد و بعدها از محضر هنرمنداني چون عليزاده، مشكاتيان، لشكري، كيايي و …بهره برد.وي همچنين از راهنمايي هاي استاد شجريان استفاده كرده است.
اخيراً اعلام شد كه براي نخستين بار قرار است كنسرتي بمدت ۲۰شب در تهران برگزارشود كه خانم رئيس سادات به عنوان همخوان اصلي درگروه شركت دارد و پس از مصاحبه «سرپرست گروه»، سپيده رئيس سادات از شركت در كنسرت انصراف داده است. براي اطلاع از چند و چون اين ماجرا با وي گفت وگويي كرده ايم كه مي خوانيد: لازم به ذكر است هفته نامه موسيقي و تجسمي ايران، با نگاهي بي طرف، آماده انتشار توضيحاتي خواهدبود كه متعاقب چاپ اين گفت وگو طرح شود.
049161.jpg
* خانم رئيس سادات مدتي پيش مطلع شديم قراراست كنسرتي در مدت ۲۰شب برگزار شود كه شما به عنوان همخوان اصلي شركت داريد، اما به تازگي شنيديم كه انصراف داده ايد در صورتي كه بليت هاي اين ايام هم فروخته شده است. گفته مي شود اين مسأله به خاطر مصاحبه سرپرست گروه بوده كه در آنجا به خوانندگان «كاباره» اشاره كرده و … آيا همين طور است؟ اين مقايسه موجب شد تا…
ـ حقيقتش مسأله به اين سادگي ها هم نيست؛ شايد آن مصاحبه نقطه پايان ماجرايي شد كه «بد» شروع شده بود، ماجرايي كه چندسال ادامه داشت. اما اگر دنبال واقعيت موضوع هستيد بايد بگويم كه موضوع ما «حديث دردي» است كه اگر چاپ مي كنيد شرح مي دهم. البته بيان اين ماجرا مي تواند به بينش كلي افراد و هنرمنداني كه كار گروهي مي كنند كمك كند و از همه مهمتر مي تواند «هشدار»ي باشد به راهيان و شاگردان طريق هنر…
*بفرمائيد ؛ فكر مي كنم از اينكه اين ايده و پيشنهاد از كجا بود و چگونه مطرح شد صحبت كنيد و يا از ماجراي خواننده كاباره و موضوع مصاحبه بگوييد.
ـ بله، اول بايد بگويم كه من براي همه اقشار جامعه احترام قائلم ازجمله براي خوانندگان كاباره ـ كه البته الآن به اين مفهوم حضور ندارند ـ به هر حال گفته مي شود چون سرپرست گروه گفته است مگر كاباره اي ها نبودند كه يك ماه مي خواندند و فلان و بهمان … پس من قهر كرده ام و انصراف داده ام مسأله درستي نيست؛ اما بي ربط هم نبوده… ابتدا بايد اين مسأله توضيح داده شود كه آيا مخاطبان خواننده هاي كاباره با مخاطبان يك كنسرت جدي در يك محيط فرهنگي يكي هستند؟! آيا سطح هنري و عيار و تكنيك خوانندگان كاباره اي با خوانندگاني كه در حيطه موسيقي سنتي كارمي كنند و با رموز و ظرايف آن آشنايي دارند يكي است و اصولاً اين دو قابل مقايسه است؟ موضوع توهين به خوانندگان كاباره اي نيست بلكه مسأله تفاوت ماهوي اين دو وكاربردهاي آن است. آيا ايشان از اين اختلاف فاحش اطلاع دارد يا نه؟ اگر دارد پس چرا مطرح كرده و مي خواسته چنين كاري بكند و اگر ندارد كه «بدتر».
* اما شما پذيرفته بوديد؟ مگر اين طور نيست؟
ـ بله، من موقتاً اين اشتباه را مرتكب شدم كه مي توانم توضيح دهم: ايشان موقعي كه اين پيشنهاد را داد خيلي در مورد آن صحبت كرديم. او مي گفت مگر تئاتري ها نيستند كه شبهاي متوالي برروي صحنه حاضر مي شوند و هر شب با مخاطبان ارتباط برقرارمي كنند و به صورت حرفه اي به هنرشان مي پردازند و خيلي مثال هاي ديگر و از طرف ديگر من اين ذهنيت را پيداكردم كه مي توانم تجربه كسب كنم و در ۲۰شب اجرا، كارم پخته تر شود… اما از همه اينها مهم تر اين كه اين ايده و پيشنهاد از طرف يك «استاد» بود و طبيعتاً در وهله نخست شاگردان در مقابل راهكارها و سرمشق هاي استادانشان مطيع و خوش بين هستند و علي الاصول هم قاعده همين است. مگرغير از اين است؟
* اما شما كه «فرمانبردار» نبوديد و رسم شاگردي را به جا نياورديد! چگونه اين طرح به هم ريخت؟
ـ قبل از پاسخ به سؤال شما مي خواهم اين نكته را نيز توضيح بدهم كه من موسيقي را با استادان ديگري كه همواره براي آنها احترامي عميق قائلم شروع كرده ام و نمي توان گفت صرفاً شاگرد ايشان بوده ام بلكه اين مسائل مربوط به زماني است كه براي مدت كوتاهي نزد ايشان آن هم براي آموختن «سه تار» رفته بودم. اما سؤال شما، وقتي اين قضيه مطرح شد و خبر آن پيچيد، بعضي ها از جمله افراد معتبر و موسيقيدان از اين كار متحير شدند و انتقاد كردند و من هم مناسب تر ديدم كه بطور جدي با چندنفر موسيقيدان و خواننده زبده و باتجربه مشورت كنم و موضوع را درميان بگذارم. جالب آنكه همگي بالاتفاق گفتند مسأله اصلي «صدا»ي خواننده است، براي آن چه فكري كرده ايد؟ كسي كه اين كار را مي كند از شب سوم به بعد صدايش «خش» دار مي شود و تكرار آن مسأله را حادتر مي كند و در نهايت موجب مي شود كه «رنگ» صدا عوض شود و مشكلاتي براي حنجره و صداپيش مي آيد كه گاهي غيرقابل جبران است.
* بعداً كه اين صحبت ها به گوش ايشان رسيد چه توجيهي براي اين طرح داشتند؟
ـ ايشان گفت ما مي خواستيم يك «تست» بكنيم و ببينيم صداي يك خواننده كه براساس رديف مي خواند تا چه مدت و چند شب توانايي اجرا دارد.
* خب اين تجربه به چه قيمتي به دست مي آمد؟
ـ دقيقاً ؛ مشكل هم از همين جا آغاز شد. يعني استفاده فيزيكي و صرفاً بهره برداري «مادي» از يك خواننده؛ به عبارتي، نگاهي بود به يك خواننده، به عنوان موجودي «آزمايشگاهي»!
* اما مثل اينكه «مشكل» كمي قبل تر از اين موضوع پيش آمده است!خودتان گفتيد اين ماجرا نقطه پاياني بود برقطع اين همكاري ها… در كنسرت سال گذشته تان چه مشكلاتي پيش آمد؟
ـ آنهايي كه كارگروهي و اركستري كردند همگي تا حدودي با مشكلات و مسائل اينگونه فعاليت ها آشنايي دارند اما مشكلات ما از نوع ديگري بود يعني باوجود اينكه من به عنوان يك شاگرد و يك عضو كوچك گروه، همواره كوتاه مي آمدم و اصلاً سعي در احقاق حقوقم نداشتم اما باز در تنگناي خودمحوري ها، طعنه و عتاب ها و اهانت ها خرد مي شدم و باز به خاطر احترام به بزرگتر و به استادي كه به چشم «پدر» به او مي نگريستم و از همه مهمتر به خاطر عشق به هنر موسيقي تاب آوردم… و نمي دانم از كجا بگويم؟
از ماجراي آن دسته گل بزرگي كه به نام من و براي من آورده بودند و نزديك بود بخاطراين مسأله كوچك كنسرت را به هم بزند؟ از فيلمبرداري و نحوه برخورد با اين موضوع، از واكنش هاي تند و خشن ايشان در مورد اينكه چرا پدر و مادرم نظرمي دهند و…اصلاً نمي دانم چرا بخاطر تشويق هاي مردم سرزنش مي شدم؟ به من مي گفت كه وقتي تو از صحنه بيرون مي روي مردم ديگر دست نمي زنند تو بايد آخرين نفر از صحنه خارج شوي و من هم قبول مي كردم بدون هيچ بحث و صحبتي…
* در نوارتازه اي كه از اين گروه منتشر شده، چند تصنيف از تصانيف كنسرت شما با صداي يك خواننده ديگر وجود دارد؛ چرا اين كاست با صداي شما منتشر نشد؟
ـ اول قراربود آن كنسرت به صورت نوار ضبط و پخش شود، يك خواننده مرد را براي همخواني دعوت كرديم و پس از مدت ها زحمت و تلاش براي ضبط آن در استوديو وقتي حاصل كاررا به من دادند ديدم بسيار مسخره و غيرقابل باور است.
يعني اصلاً صداي من در اين اثر پيدا نبود و به صورت همخواني كه صدايش محو و گنگ است به گوش مي رسيد و ايشان توجيهش اين بود كه مي خواهد «مجوز» بگيرد و اين كار را به آن خاطركرده است، در صورتي كه دهها اثر هست كه مجوز گرفته و صداي زن به عنوان همخوان به گوش مي رسد و حتي در كار قبلي خودم به نام «كنج صبوري» اثر آقاي مشكاتيان همين كيفيت هست و من به ايشان گفتم حداقل انتظار اين است كه شبيه به نوار قبلي خودم باشد…به هرحال من قانع نشدم و ايشان هم همين طور! نمي دانم اين مسأله «بهانه»اي بود تا به خواسته خودش كه ضبط با صداي يك خواننده مرد بود برسد يا نه؛ اما همين جا بهتر است اذعان كنم كه از اين واقعه بسيار خوشحالم و خداي را سپاس مي گزارم كه اثري از ايشان با صداي من منتشر نشد! خيلي خوشحالم.»
* چرا بهانه؟ چگونه به اين برداشت رسيديد؟
ـ بهانه، براي اينكه درجايي كه من به عنوان «خواننده» اثر و عضو گروه حق نداشتم نواركنسرت را در اختيار داشته باشم به فاصله اندكي بعد از كنسرت و ضبط استوديويي اثر، در جايي كنسرتي را ديدم و شنيدم كه خواننده (كه بعدها خواننده نوار شد) يكي از همان آثار را اجرا مي كرد و من از همه چيز بي خبر بودم!
* چه لزومي به اين پنهان كاري ها بوده است؟ چرا مسائل اينگونه مبهم؟ شما فكر نمي كنيد شايد مقداري بدبين و حساس شده ايد؟!
ـ شما حق داريد! باور اينگونه برخوردها بسيار مشكل است. اما اجازه بدهيد يك نمونه عيني ديگري را بگويم. من اولين روزي كه براي تعليم سه تار نزد ايشان رفتم فهميدند كه آواز هم كار كرده ام و به من گفتند كه آنها را تمرين بكنم و بخوانم و من هم بدون اينكه بدانم چه كار مي كنم فقط در حال تمرين تصنيف ها بودم و به خيال خودم ايشان از سردلسوزي و براي پيشرفت من در تصنيف خواني اين زحمتها را مي كشد اما بعد از دو ماه به من گفتند قراراست كنسرتي در نياوران بدهيم و من بعدها فهميدم از ماهها قبل اين سالن براي دونوازي رزرو شده بود و ايشان برنامه را بدون اطلاع دادن به من عوض كرده بود! شما ببينيد چه برخوردهاي عجيب و غريبي كه آدم را بيشتر به ياد عمليات امنيتي و جاسوسي و اطلاعاتي مي اندازد تا يك ارتباط معنوي و هنري!
* شما در صحبت هايتان چندين بار اشاره كرديد كه شاگرد ايشان بوده ايد. فكر نمي كنيد نسبت به استادتان كمي تندروي و سخت گيري كرده باشيد و حق شاگردي را به نيكي به جا نياورده باشيد؟
ـ به جرأت مي گويم، خير! تازه اين مسائل يكي از هزاران بود. فكر مي كنم خود ايشان اگر كلاهش را قاضي كند به من حق مي دهد چرا كه بسياري از انتقاداتي كه من در اينجا عنوان كردم از خود ايشان يادگرفتم، منتهي ايشان فقط «حرف» مي زد و در «عمل» طور ديگري بود و شايد همين مسأله شاگردي موجب شد تا از طرح بسياري مسائل ديگر كه فكر مي كنم در شأن جامعه هنري نيست خودداري كنم .
* براي آينده چه برنامه اي داريد؟
ـ قبل از پاسخ به اين سؤال دوست دارم اين نكته را تأكيد كنم كه من براي همه استادان راستين احترام قائلم و از تك تك اعضايي كه در اين مدت افتخار همكاري شان را داشته ام و از آنها نكته ها آموخته ام تشكر كنم و اما سؤال شما؛ واقعيت اين است كه با اين مشكلاتي كه پيش آمده و من شمه اي از آنها را بازگو كردم براي من ضربه سخت روحي بود و هيچ انگيزه اي براي كار موسيقي برايم نگذاشته است… فعلاً دوست دارم در خانه بمانم و نقاشي بكشم تا اينكه شايد اين قضيه فراموش شود.
گفت و گو: رضا عطوفت

گفت وگو با فرزانه اسعدي مجسمه ساز
سنگ ها نقش موم مي گيرند!
سمپوزيوم مجسمه سازي لبنان براي سومين سال متوالي در شهر عاليه برگزار شد. در اين سمپوزيوم هنرمندان مجسمه ساز كه تخصص سنگ دارند گردهم مي آيند و در يك دوره زماني كار مي كنند و سپس از آن مجسمه هايي را از خود به جا مي گذراند. از كشور ما فرزانه اسعدي (مجسمه ساز) و ايرج اسكندري (نقاش) در اين سمپوزيوم شركت كردند. اسعدي تنديس سنگي زني به ابعاد ۳۰۰*۱۵۰*۸۰ ساخت و قويترين زن مجسمه ساز نيز شناخته شد. او مدير مسؤول و عضو هيأت مؤسس انجمن مجسمه سازان ايران يكي از انجمنهاي فعال خانه هنرمندان ايران است، با او گفت وگويي انجام داده ايم كه از نظرتان مي گذرد:
049155.jpg
* خانم اسعدي براي شروع برايمان از سمپوزيوم مجسمه سازي عاليه لبنان بگوييد.
** سمپوزيوم مجسمه سازي عاليه توسط انجمن هنرهاي تجسمي لبنان براي سومين بار در شهر عاليه برگزار شد. اين شهر نزديك بيروت و شهري زيبا با موقعيت و طبيعتي منحصر به فرد است. هنرمندان از هفتاد كشور دنيا در مدت نزديك به يك ماه گرد هم آمدند و هنرنمايي كردند. روال كار اين طور بود كه ما كارمان را از صبح شروع مي كرديم و ۲ بعداز ظهر كه ديگر راهي پيدا نمي كردند كه ما دست نگه داريم برق ها را قطع مي كردند و در واقع زمان ناهار اجباري بود. بعضي وقتها واقعاً حس مي كردم كه مثل بردگان فيلم اسپارتاكوس هستيم. نفس عمل بسيار زيبا بود، اين يكي شدن و هماهنگي بي نظير بود ـ من محيط بسيار آرام هنري را يافتم كه هر كس فقط به فكر خلق بود و كلنجار رفتن با سنگ سخت و تبديل آن به يك اثر هنري.
* نحوه انتخاب هنرمندان براي اين سمپوزيوم چگونه است؟
** انجمن هنرهاي تجسمي لبنان با موزه هاي سراسردنيا ارتباط دارد و از اين طريق اقدام مي كند. سال گذشته آقاي نادعليان و طاهر شيخ الحكمايي دعوت شدند. امسال قرار بود من و آقاي ايرج محمدي برويم كه ايشان به دليل مشغله نتوانستند من از اين بابت بسيار متأسف شدم چون ايشان ديدي بسيار قوي دارد، به هر حال اينكه كس ديگري كه با من آمد كه ايشان نقاش است. واقعاً براي همه تعجب برانگيز بود، چون مجسمه سازي عرصه عمل است، نه ديده و طرح دادن، حال ممكن است هنرمندي به دليل كهولت سن نتواند خودش كار عملي انجام دهد آن وقت ديگران طرح هايش را اجرا مي كنند.
* در مورد نحوه فعاليت هنرمندان و متريال سمپوزيوم بيروت توضيح بدهيد.
** هنرمند بايستي «سنگ كار» مي بود، اصل براي پذيرش متريال سنگ بود، من قدري دير رسيدم، تقريباً بقيه كارهايشان را شروع كرده بودند، بنابراين تا رسيدن سنگ اصلي ام دو روز معطل شدم، اما بيكار ننشستم چون وقتي از ايران مي رفتم هدفم كاركردن بود، در آن مدت روي سنگ كوچكم كه ۷۰ سانتي بود كار كردم، كه اين زن بدنش صيقل خورد و گيسوانش به هم تابيده بود. وقتي كارم تمام شد بقيه فكر كردند كه اين كار اصلي من است، تا اينكه سنگ اصلي را آوردند و من مشغول شدم. طي مدت ۲۵ روز هنرمندان روي مجسمه ها كار كردند و بعد در مراسم باشكوهي اختتاميه اجرا شد و مجسمه ها از هنرمندان در لبنان به يادگار ماند.
* حضور شما به عنوان يك بانوي مجسمه ساز ايراني حساسيت برانگيز نبود؟
** چرا اتفاقاً بخش بزرگي از خوشحالي من همين بود، كه بعد از گذشت دو دهه از انقلاب، به عنوان يك زن به خارج از كشور رفتم و توانايي ام را نمايش دادم، اين به معناي واقعي مطرح شدن زن ايراني در سطح جهاني بود، يك زن، يك مادر و يك همسر ۲۵ روز آنجا در توده هاي خاك با سنگ دست و پنجه نرم كرده بود. وقتي من كار دومم را شروع مي كردم آنها با تعجب به من نگاه مي كردند و مي پرسيدند مي خواهي دوباره كاركني؟ بخش اصلي سرمايه گذاران سمپوزيوم از يونسكو هستند، چهار روز قبل از اختتاميه از پاريس براي بازديد آمدند، در اولين حضور شان من روي داربست مشغول ساب دادن بودم، آنها به من تبريك گفتند و گفتند كه فكر نمي كردند در ايران خانمي با اين تخصص باشد، موجب خوشحالي و حيرتشان بودم. به نظر من از ابعاد مختلفي مي توان به اين اتفاق نگاه كرد، شما فكر كنيد آنها در عرض يك ماه صاحب ۷۰ مجسمه از ۷۰ مليت دنيا مي شوند. اين يك سرمايه است، ۵۰ سال بعد همه مي روند كه اين كلكسيون را ببينند، من سعي كردم ارتباط خوبي با بقيه برقرار كنم كه موفق شدم. واقعاً فكركنيد كه در ايران چقدر فضاهاي خالي هست كه مي توان چنين تداركي برايشان ديد. مثلاً همين باغ هنر كه خانه هنرمندان ايران در آن واقع شده براي چنين تصميماتي عالي است.
* ممكن است بگوييد بعد از اينكه هنرمندان مجسمه ها را از خود به جا مي گذارند چطور نگهداري مي شوند؟
** محل سمپوزيوم يك فضاي خاكي و خالي و بدون تحول بود. براي هر هنرمند خيمه زده بودند تا مجبور نباشد زير آفتاب كار كند، ۲۴ ساعت قبل از اختتاميه تمام خيمه ها جمع شد، صبح كه برگشتيم در كمال حيرت، زمين خالي و باير را با سنگفرش شن درشت يافتيم كه در آن درختهاي كاج كاشته بودند و آنها را آبياري مي كردند، و زير هر مجسمه چراغي نصب شده بود، مثل رؤيا بود، فضاي شلوغ و خاكي و پراز سرو صداي تا ديروز با مديريتي صحيح تبديل به فضايي سرشار ازسكوت و زيبايي مجسمه شده بود، فكر كنيد كه اين به مرور تبديل به پاركي براي استراحت خودشان و رفت و آمد توريست مي شود.
* كمي از عالم مجسمه سازي خودتان بگوييد.
** مي توانم بگويم مجسمه قابل حس و لمس است. فضاي بسته مسطح نيست، از چهار بعدش مي توان چهار تفكر را ديد. من با وجودي كه كار انتزاعي مي كنم اما معتقدم قبل از هرچيز مجسمه ساز بايد طبيعت را بشناسد، خودش را كه جزيي از طبيعت است بشناسد تا بتواند درون و ذهن خودش را تخليه كند، متريال سخت سنگ تسلط و ديد قوي طلب مي كند، مثلاً گل اين طور نيست، سنگ ولي سخت است چون اشتباه در تراش سنگ برگشت ناپذيراست، اين جسم سخت زماني در دست تو مثل موم نرم مي شود كه كاملاً به آن مسلط باشي.
* به اين تسلط چطور مي توان رسيد؟
** من خودم خيلي از روزها فقط اتود مي كنم، آنقدر كه حتي زمان از دستم در مي رود، همه چيز به روحيه بستگي دارد، مي دانيد شما مهارت را از هر راهي كه برايتان آشناتر است پيدا كنيد، اصلاً مي توان روي موم كار كرد، مدتها روي آن طرح ايجاد كرد، مجسمه سازي اصولاً كم كردن و زياد كردن است، در اين بين سنگ خيلي استثنايي است، اگر اشتباه برش داده شود كار تمام است، مثلا ً گچ و گل را مي توان در صورت بروز اشتباه جبران كرد، اما سنگ حتي اگر تكه اي به آن چسبيده شود مثل چيني بند زده مي شود، اگر سنگ سالم نباشد صدايش را از دست مي دهد. مرگ در صدايش حس مي شود.
* مجسمه اي كه در لبنان از شما به يادگار ماند چه بود؟
** يك تنديس انتزاعي، كه من سعي كردم اسمي رويش نگذارم، تمام كارهاي من بدون عنوان است. بدون عنوان مي گذارم تا هركس آزاد باشد.عنوانها ذهن مخاطب را يكسويه درگير مي كنند، اما روزي در مصاحبه اي از من عنوان همين مجسمه را خواستند كه من همين توضيحات را دادم، بعد پرسيدند ذهنيت تو چه بوده كه من گفتم تسلط، تسلط انساني كه مي خواهد روي پاي خودش بايستد و در شرايط ثبات قدمي در هر قدمي كه بر مي دارد غرور و جودش گل مي كند، البته در لبنان عنوان آن را انتفاضه گذاشتند و در ايران استقامت.
* آيا در اين سمپوزيوم تقدير هم صورت مي گيرد و آيا شما توانستيد مقامي كسب كنيد؟
** اين سمپوزيوم هر دو سال يك بار نفر اول انتخاب مي شود و سال بعد تنديس و تقديرنامه مي دهند، امسال من به عنوان قويترين زن مطرح شدم و يك هنرمند مرد روسي به عنوان قويترين مرد، در همين سمپوزيوم براي سمپوزيوم هاي مكزيك و ايتاليا هم دعوت شدم.
* اوضاع كيفي مجسمه سازي ايران خصوصاً در نسل جوان را چطور ارزيابي مي كنيد؟
** مي دانيد اين اوضاع مي تواند دقيقاً منتج دو چيز باشد: استعداد نسل جوان و امكانات، آتليه مجسمه سازي دانشكده هنرهاي زيبا كه چند سالي است راه اندازي شده دال بر وجود استعدادهاست كه متأسفانه به دليل نبود امكانات استعدادها و علايق بچه ها و نسل جوان را شديداً در محدوديت و حداقل نگه مي دارد، فضاي كار و ابزار حداقل امكانات است كه نداريم. از جمله اهدافي كه انجمن مجسمه سازان پي مي گيرد فراهم كردن حداقل فضاهاي لازم براي اين هنر است، ما به دنبال اين هستيم كه بتوانيم فضاهايي كه در عهده ساير ارگانهاست و از آنها استفاده نمي شود را براي اين امر اختصاص دهيم. نهايت امكانات كارگاههاي موجود جوشكاري است، دانشجويان يا جوش مي دهند يا گچ كاري مي كنند، در صورتي كه همه نوع ابزاري لازم است. دانشجو وقتي دانشگاه را ترك مي كند، بايد پخته و زنده دل و قوي دست باشد.
* شما تا به حال نمايشگاه انفرادي داشتيد؟
** سال گذشته ۴۰ تنديس سنگي در فرهنگسراي نياوران گذاشتم كه استقبال خوب بود و همه مجسمه ها را بردند كه البته از بردنشان ناراحت شدم من با تك تك آنها خاطره داشتم. الآن روي سنگهاي قيمتي مثل عقيق، فيروزه و يشم كار مي كنم و قصدم ساختن مجسمه هايي از اين متريال ها است.
الهام گوران



|   شناسنامه   |   آرشيو   |