شماره ۲۰۵۳ - سال هشتم - چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۰
Wed, Feb 13, 2002
Dar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
پزشك خانواده
پاورقي هفته
قبل از خواب بچه ها

پزشك خانواده
«كاوازاكي»
047118.jpg
مردم اكثراً وسيله نقليه موتوري كاوازاكي را مي شناسند كه به وسيله كشور ژاپن ساخته شده است از فاميل كارخانه هاي سازنده پزشك معروف ژاپني «دكترتومي ساكاكاوازاكي» بيماري را توضيح مي دهد كه به اسم اين دانشمند شناخته مي شود.
درسال ۱۹۶۷ اين پزشك علائم بيماري را تكميل و توضيح مي دهد كه قبلاً به نام «پري آرتريت ندوزا» شناخته مي شد و هم اكنون اين بيمار درسرتاسردنيا وجوددارد بطوري كه قبلاً بيماري رماتيسم مفصلي باعث مشكلات قلبي مي شد ولي اكنون در آمريكا بيماري كاوازاكي مسبب بيماريهاي قلبي عروقي ثانوي شناخته مي شود.
اين بيماري در قاره آسيا بيشتر ديده مي شود و هرسال در آمريكا سه هزار مورد از اين بيماري تشخيص داده مي شود و در ژاپن ۱۵۰‎/۰۰۰نفر مبتلا شده اند.
قبلاً در ايران فقط در كتاب ها اسم اين بيماري و علائم آن را مي شناختيم ولي هم اكنون در كشور ما نيز اين بيماري زياد ديده مي شود. آمار دقيقي ازاين بيماري دردسترس نيست ولي مراكز دانشگاهي متعددي دركشور مشغول مطالعه و جمع آوري آماري هستند.
* علت بيماري: ناشناخته است ولي احتمال منشأ عفوني را ذكرمي نمايند و به نظر مي رسد زمينه هاي مناسب ژنتيكي و وجود يك ارگانيسم عامل آن باشد. بيماري اكثراً در بچه هاي زير۵سال اتفاق مي افتد ولي در سنين بالاتر و بالغين كمتر ديده مي شود. بيماري خيلي شبيه سرخك مي باشد و قبل از كشف واكسن سرخك اكثراً اين بيماري با سرخك اشتباه مي شد.
مثل بيماريهاي ديگر اين بيماري نيز مي تواند حالت همه گير به خود بگيرد و مناطق مختلف جغرافيايي به صورت امواج دريا در بعضي مناطق بيشتر و در مكان هاي ديگر كمتر بروزمي نمايد.
بيماري كاوازاكي تمايل زيادي به التهاب و تورم رگها بخصوص عروق به اندازه متوسط را دارامي باشد و بيشتر در بستر و لايه دروني عروق و در موارد شديد هرسه لايه رگها را دچار تورم مي نمايد.
* علائم بيماري: علائم اصلي شامل:
«تب بالا» كه به صورت زياد و كم به آنتي بيوتيك جواب نمي دهد و مدت تب ۱ ـ ۲ هفته كه اگر درمان نشود ۳ ـ ۴ هفته طول مي كشد.
۲ ـ قرمزي دوطرفه داخل چشم بدون چرك.
۳ ـ قرمزي زبان، حلق و زبان شبيه توت فرنگي مي شود.
۴ ـ زبان و لب خشك و ترك خورده مي شود.
۵ ـ قرمزي و تورم دست ها و پاها و پوسته پوسته شدن ناحيه تناسلي و ناحيه مقعد بارزترمي باشد.
۶ ـ بزرگ شدن غدد لنفاوي گردن كه معمولاً يكطرفه و اندازه آن، مساوي و يا بيشتر از ۱‎/۵ سانتيمتر مي باشد.
۷ ـ دانه ها شبيه سرخك يا مخملك كه روي تنه ظاهرمي شود و در ناحيه كشاله ران بيشترمي باشد.
علائم بالا جزو علامت هاي دوره حاد و اوليه مي باشد كه تشخيص در اين دوره حائز اهميت مي باشد و بتدريج شواهد ديگر بيماري ظاهرمي شود كه شامل:
بي قراري، اسهال، هپاتيت، التهاب مجاري ادراري، تورم مفاصل و ازهمه بااهميت تر گرفتاري قلبي كه به صورت التهاب عضله قلب (ميوكارديت) كه ممكن است در نصف بيماران بعداً ظاهرشود.
التهاب لايه بيروني قلب (پريكارديت) و گرفتاري شريان كورونر قلب و دريچه ها نيز از مشكلات قلبي اين بيماري مي باشد.
* تشخيص: اين بيماري سه دوره دارد:
۱ ـ مرحله حاد معمولاً ۱ ـ ۲ هفته طول مي كشد كه اگر تشخيص درزير ده روز اول داده شود در درمان بسيار مؤثراست.
بطورمختصر در دوره حاد ـ تب بالاي ۵روز ـ قرمزي دوطرفه چشم بدون چرك، بزرگ شدن غدد لنفاوي گردني معمولاً يك طرفه، خشكي لب، زبان، قرمزي زبان، التهاب و قرمزي حلق، تورم و قرمزي دست و پاها و ثبورات روي بدن پزشك را به تشخيص بيماري راهنمايي مي نمايد.
۲ ـ مرحله تحت حاد: كه تب فروكش كرده است و علائم ديگر نيز كم مي شود ولي بي قراري، بي اشتهايي و قرمزي چشم ادامه دارد. دراين زمان پوسته پوسته شدن دست و پاها جزو علائم كمك كننده مي باشد.اين مرحله معمولاً ۲ ـ ۳ هفته طول مي كشد.
۳ ـ دوره سوم و مرحله خاموش بيماري كه تمام علائم فروكش كرده و بيمار به حالت نرمال برگشته و اين زمان نيز ۲ ـ ۴ هفته طول مي كشد.
* ازنظر تشخيص آزمايشگاهي: روش معين آزمايشگاهي براي تشخيص وجودندارد، فقط آزمايشات خون تااندازه اي كمك كننده است از نكات ذكرشده دراين موارد: طبيعي بودن يا بالارفتن گلبولهاي سفيد و افزايش نوتروفيل ها و بالارفتن C.R.P و E.S.R و پلاكت كه در هفته دوم بالا مي رود مي باشد.
* درمان بيماري: درمان با ايمونوگلوبولين وريدي و آسپرين با مقدار بالا كه ابتدا تا دو هفته اول و يا تا سه ـ چهارروز بعد از فروكش كردن تب تجويز مي شود و بعداً مقدار آسپرين كمتر شده و تا ۶ ـ ۸ هفته ادامه مي يابد و در موارد گرفتاري قلبي پيگيري آن نيز بايستي انجام شود.
به افرادي كه آسپرين بمدت طولاني مصرف مي كنند بايستي واكسن آنفلوآنزا تلقيح شود و پيشنهادمي شود با بيماري آبله مرغان تماسي پيدانكرده و توصيه مي شود واكسن آبله مرغان نيز زده شود چون خطر بيماري بيشتر از واكسن آن مي باشد.
بطوركلي: درمان در مراحل اوليه بطوركامل بيماري را كنترل و بهبود مي بخشد و خوشبختانه عود بيماري خيلي كم است. فقط بيماراني كه مشكل قلبي دارند تا ۱ ـ ۲ سال پيگيري و اكثر آنها نيز بهبودي كامل مي يابند.

پاورقي هفته
غصه هاي پنهان
در شماره هاي گذشته خوانديد زني پس از اينكه به بستر بيماري مي افتد، تصميم مي گيرد تا راز مهمي را با چهار فرزندش در ميان بگذارد.
اين زن از بچه هايش مي خواهد كه در كنار او بنشينند و به راز زندگي او گوش كنند.
پيرزن پس از اينكه به گذشته بازمي گردد، براي چهار فرزندش نقل مي كند كه در ۱۵ سالگي عاشق پسرجواني كه راننده تريلي بوده مي شود وپس از مدتي متوجه مي شود پسر جوان هم به او دل بسته است.
* «بانو» ـ پيرزن ـ پس از اينكه مادر پسرجوان به خواستگاري اش مي آيد، متوجه مي شود كه او را به عنوان عروس قبول ندارد و با ازدواج بانو و پسرش مخالف است. بانو بعد از فهميدن اين قضيه به شدت بيمار مي شود، بعد از چند روز كه كمي بهبود پيدا مي كند از عشق پسر جوان دچار افسردگي وبي حوصلگي مي شود. يك روز او در حالي كه در ايوان نشسته و به غروب نگاه مي كند، از صداي زنگ در حياط به خود آمده و فكر مي كند پدرش از كار به خانه بازگشته است. ولي وقتي در را باز مي كند پسر جوان را پشت در مي بيند كه براي خواستگاري آمده است.
بالاخره ازدواج بانو و پسر جوان ـ جواد ـ سرمي گيرد و جواد مادرش را به گونه اي راضي مي كند تا در مراسم ازدواج او شركت كند. مادر جواد از همان ابتدا شروع به آزاردادن عروسش مي كند. در اين ميان بچه دار نشدن بانو باعث مي شود، تا مادرشوهر او چيزي براي آزاردادن بيشتر عروس به دست آورد و به نوعي دخترخواهرش ـ حميرا ـ را براي جواد و ازدواج مطرح كند.
بانو كم كم از اين رفتارهاي مادرشوهر و خانواده شوهرش مي ترسد، او براي اينكه زندگي مشترك اش دچار آشفتگي نشود، دست به دامان پرستار پيري مي شود كه در جريان مراجعات مكرر به خاطر نازايي اش به بيمارستان با او آشنا شده بود.
پرستار پير به او قول مي دهد مشكل او را حل كند ولي شرط رازداري را لازمه اين كار مي داند و اينك ادامه داستان.
پرستار پير نگاهي به بانو انداخت و گفت:
ـ ببين عزيزم! من با تمام تجربياتي كه در طول سالها كار با مردم چه زائو و چه نازا داشتم، به خيلي ها كمك كردم و خيلي چيزها هم در اين آشنايي ها از مردم ياد گرفتم ولي در مورد تو و امثال تو بايد يك چيز را بگم و آن اينه كه تو بايد قبل از هرچيز بدوني كه هر چي رو بهت گفتم همين جا پيش خودت خاك كني. بانو سرش را به علامت مثبت تكان داد. او آماده بود كه هر چه پرستار پير مي خواهد، انجام دهد. او تنها مي خواست مادر شود.
پرستار پير لبخندي زد و گفت:
ـ من بچه دارت مي كنم. اما كمي بايد پول خرج كني.
بانو نگاهي به دندان هاي سفيد و مرتب پرستار پير انداخت. دستي به سرش كشيد و گفت:
ـ خانم من مشكل پول رو حل مي كنم. بعدش بايد چه كار كنم. آخه دكترا به من گفتن تا چند سال ديگه ممكنه كه بچه دار نشوم، ولي بالاخره بچه دار مي شم.
پرستار پير اخم هايش را در هم كرد.
ـ ببين خانم جون! من كاري ندارم دكترا به تو چي گفتن. من كاري ندارم كه پول داري يا نه. تو هم لازم نيست اينقدر تجسس كني. فقط يك كلام به من بگو و ديگه حرف نزن.
بانو به پيرزن نگاه كرد. ذره اي مهر و عطوفت در دل اين زن نبود. چقدر بدبخت بود كه به اين پيرزن براي نجات زندگي اش چنگ انداخته بود.
ـ ببينم ننه جون! بچه مي خوايي يا نه؟
بانو از دنياي خودش بيرون آمد. به پيرزن نگاه كرد و سرش را تكان داد. پيرزن بي توجه به عكس العمل بانو دوباره پرسيد:
ـ بچه مي خوايي يا نه؟
ـ بله. بچه مي خوام.
ـ پس خوب گوش كن، ببين چي مي گم؟
بانو به پيرزن خيره شد.
ـ اول بايد پول بياري، فهميدي؟ بعد يكي يكي مرحله به مرحله به دكتر معرفي ات مي كنم. وقتي مادر شدي، وقتي بچه دار شدي، اگه خواستي به من يه چيزي بده.
بانو با ناباوري به زن نگاه كرد.
ـ چه تضميني…
ـ بهت رسيد مي دم ولي اگر بخوايي از اول به همه چيز شك كني كه نمي شه.
بانو از اتاق بيرون آمد. بوي الكل و دارو در فضاي راهرو پيچيده بود. بانو احساس مي كرد سرش در حال گيج رفتن است. چطور بايد از جواد پول مي گرفت. پرستار پير طمع زيادي داشت.
به طرف خانه راه افتاد. از پرستار پير و تمام وعده هايي كه داده بود متنفر بود. مطمئن بود كه او دروغ مي گويد.
مطمئن بود كه جواد از او مي خواهد كه صبر كند. همانطور كه دكترها به او گفته بودند صبر كن.
بانو به خانه كه رسيد. چادرش راگوشه اتاق انداخت و خودش كنار اتاق چمباتمه زد. قطرات اشك در چشم هايش جمع شد. چرا زندگي اش اينطور به بن بست رسيده بود. چرا بايد تا اين اندازه تنها وخسته مي شد. علت اش را نمي دانست. صداي زنگ در حياط كه بلند شد، بانو از جا پريد. شايد مادر جواد دوباره براي زخم زبان زدن به خانه شان آمده بود. با خودش تصميم گرفت در را باز نكند. همانطور كنار اتاق نشست. يك دفعه صداي باز و بسته شدن در حياط به گوش اش رسيد. پس مادر جواد كليدخانه آنان را داشت و در نبود او به خانه شان رفت و آمد مي كرد. به ياد حرفهاي همسايه شان افتاد. حتماً براي او جادو، جنبل كرده بودند.
بانو روي زانوهايش منتظر شد. اگر مادرشوهرش وارد مي شد از ديدن او چقدر يكه مي خورد. همين براي مادر جواد كافي بود. بالاخره راهي براي گرفتن انتقام پيدا كرده بود.
براي يك لحظه ترس در دل بانو پر شد، اگر دزد بود چه كار بايد مي كرد.
در اتاق باز شد. بانو از ديدن جواد بر خود لرزيد.
ـ چرا اينطوري اينجا خشك ات زده؟ چرا در را باز نكردي؟
بانو كف اتاق نشست. احساس كرد عرق كرده است.
ـ سلام!
ـ چرا در را باز نكردي؟
ـ اعصابم خرد است، حوصله ندارم.
ـ چرا؟!
ـ چونكه مادرت...
جواد وسط حرف بانو گفت:
ـ مادرم اخلاقش اينه. كاري هم نمي شه كرد. چندبار هم بهت گفتم مهم بايد براي تو من باشم نه مادرم. من هيچ توجهي به حرفهاي مادرم ندارم. من كاري ندارم مادرم چطور مي خواد فكر كنه. من كاري ندارم كه او نقشه كشيده و از دير بچه دار شدن ما مي خواد به نفع ذهنيات خودش بهره برداري كنه. من راننده ام، دائم در اين شهر و اون شهر و جاده ام. من خسته ام بانو، اينو مي فهمي حوصله حرفهاي زنانه روهم ندارم. مي خوام خونه كه مي آم زنم سرحال باشه. بچه اگرنداريم، بايد از آنچه كه خودمان داريم استفاده كنيم. نه غصه آنچه را كه نداريم بخوريم. بالاخره ما بچه دار مي شيم پس بايد صبر كنيم. در حالي كه جواد حرف مي زد، بانو گريه مي كرد. بانو تمام حرفهايي را كه مي خواست به جواد بزند باز هم در دلش نگه داشت وتصميم گرفت همانطور كه شوهرش مي خواهد صبر كند.
جواد تا سه روز بعد كه خانه بود، از مادرش هيچ خبري نبود. بانو سعي مي كردخودش را شاد و سرزنده به جواد نشان دهد. او نمي خواست آنچه را كه دارد از دست بدهد.
جواد دوباره راهي جاد ه شد و بانو را تنهاگذاشت. صبح زود بودكه مادر جواد به خانه اش رفت.
ـ جواد رفته؟
ـ بله!
ـ ولي من اومده بودم ببينمش!
بانو خوب مي دانست كه اين حرف مادرشوهر بهانه اي بيشتر نيست. ولي به روي خودش نياورد. براي اينكه حرفهاي مادر جواد كمتر اعصاب اش را به هم بريزد، سرش را به كارهاي خانه گرم كرد. مادر جواد به آشپزخانه آمد و گفت:
ـ بانو چكار مي كني؟
ـ دارم آشپزخانه ام را مرتب مي كنم.
ـ هر چي كار سال داري را همين الآن كه من اومدم مي خوايي انجام بدهي، مگه اين چيزهارو يادت ندادن؟
بانو به مادر جواد نگاهي كرد. بغض راه گلويش را بسته بود.
...پيرزن آهي كشيد. باانگشتان چروكيده و لرزانش اشك هايش را پا كرد.
ـ شما نمي دونين من چقدر زجر كشيده ام. شما نمي دونين...
پريسا آرام اشك هايش را پاك كرد.
ـ مامان، برات بميرم، گريه نكن. چرا تا وقتي بابا زنده بود، تا وقتي مامان بزرگ زنده بود، اين حرفها رو به ما نزدي؟
پيرزن سرش را تكان داد.
ـ من هنوز رازي رو كه توي دلم هست، براتون نگفتم. اگه به اون راز برسم شماخيلي خوب مي فهميد كه چرا من اون زمان اين حرفها را براي شما تعريف نكردم.
* ادامه دارد

چگونه روابط خانوادگي مان را استحكام بخشيم؟
اگر مي خواهيد زندگي خانوادگي مستحكمي داشته باشيد:
* به نكات كوچك توجه كنيد: هر اشاره كوچكي ممكن است بدتعبير شود. مسائل منفي كوچك مي توانند به مشكلات بزرگ تبديل شوند. در حالي كه نكات مثبت، باعث ايجاد صميميت مي شوند.
* نقش بازي نكنيد: بسياري از ما در زندگي نقش بازي مي كنيم زيرا تصور مي كنيم بايد آن طور كه همسرمان انتظار دارد باشيم. اما يك زندگي بادوام نياز به نشان دادن شخصيت و احساسات واقعي دارد حتي اگر برخي از آنها منفي و ناخوشايند باشند.
* به آرزوهاي يكديگر جامه عمل بپوشانيد: هركدام از طرفين از دوران مجردي آرزوهايي دارند. البته غيراز آرزوهايي كه با زندگي خانوادگي مغايرند. بسيار مهم است كه از آرزوهاي يكديگر حمايت كنيد و به آنها جامه عمل بپوشانيد.
* به يكديگر اجازه دهيد در عين وابستگي مجزا از هم زندگي كنيد: رشد و موفقيت رابطه زناشويي به رشد شخصي طرفين وابسته است. سعي نكنيد همسرتان را كنترل كنيد يا مجبورش سازيد شما را دوست داشته باشد. اگر نياز داريد گاهي به تنهايي كارهايي انجام دهيد، به اين معني نيست كه اشتباه مي كنيد.
منبع: ريدرز دايجست
ترجمه: فرين عاصمي

دختر باغ آرزو
047085.jpg
پرنده يك پرستو بود، پرستو!
كي بود، كي بود؟ همبازي و دوست او
حيووني يخ كرده بود و جون نداشت
پريسا دست خود را
روي دل او گذاشت
گرمي دست دختره به اون پرنده جون داد
پرنده بهاري
يه مرتبه دلش به جنبش افتاد
پريسا از پيرهن خود لحاف كوچكي ساخت
روي پرستو انداخت
شام رو كه خوردند، موش كور
گفت: «ببينم اسمت چيه ؟ دختره
بابات كيه، ننه ات كيه دختره؟
نقشه دارم برايت
خيلي خوشم اومده از قيافه ات، صدايت...
ننه موشي باخنده گفت:
«دختر من پريسا
از همه دخترا سره
از همشون قشنگتره
نه تنبل ونه لوسه
براي خودش عروسه.»
آقاموشه گفت: «خانم موشه.
اگر تو رضايت داري
ميام به خواستگاري.»
دوموش با هم قول و قرار گذاشتند
از دل دخترك خبر نداشتند...

قبل از خواب بچه ها
بزغاله آوازه خوان
049308.jpg
يكي بود يكي نبود. بره اي زرنگ و چاق در گله زندگي مي كرد. اين بره خيلي شيطون بود. يك روز كه همراه گله به صحرا رفته بود، شروع كرد به بازي كردن و اين طرف و آن طرف دويد. تا اينكه خسته شد و نشست و كم كم خوابش برد.
وقتي از خواب بيدار شد، متوجه شد كه خيلي از گله دور شده، يك دفعه صداي وحشتناكي شنيد و يك گرگ را جلوي خود ديد. گرگ دهنش آب افتاده بود و گفت: «به به چه غذاي خوشمزه اي.»
بره كوچولو ديد اگر زودتر فكري نكنه گرگه اونو مي خوره. پس به او گفت: «آقا گرگه قبل از خوردنم لااقل آرزوي مرا برآورده كن.»
گرگ كه تعجب كرده بود، گفت: «چه آرزويي»
بره گفت: «من صداي قشنگي دارم و آواز خواندن را دوست دارم. بگذار قبل از خورده شدنم يك آواز بخوانم.»
گرگ پيش خودش فكر كرد چه اشكال داره. اول آواز بره را گوش مي دم بعد اونو مي خورم و به بره اجازه داد كه آوازش را بخواند.
بره شروع به آوازخواندن كرد و اينقدر بع بع كرد كه سگ گله صداي او را شنيد و به طرف صدا دويد. گرگ كه ديد سگ گله به طرفش مي آيد با شكمي گرسنه فرار كرد.
و با اين فكر، بره كوچولو از مرگ حتمي نجات پيدا كرد.
پس بچه ها جون يادتون باشه هميشه اميدوار باشيد و سعي كنيد در هر شرايطي درست فكر كنيد، مثل بره كوچولوي ما.

خاطره مادر بزرگ و پدربزرگ
049335.jpg
خاطره مادربزرگها
زن ۸۰ساله است. لبخندش هنوز حكايت از شكفتن صدها شكوفه در دل اش دارد. كوله بارش پر از خاطره است. مشتي از شيرين ترين خاطراتش را جلوي مان مي گذارد؛ جوان بودم. نه خيلي! اماجوان بودم. پاي رفتن داشتم و در شهرستان زندگي مي كردم. دخترم را به تهران شوهر داده بودم. دخترم باردار شد. نزديك زايمان اش كه شد گوشت و روغن حيواني و برنج و... برداشته و به طرف تهران راه افتادم. همه خوشحالي ام اين بود كه بالاخره من هم مادربزرگ مي شوم. شاد بودم از اينكه نوه دار مي شوم. اين شادي و خوشحالي با هزار آرزويي كه داشتم و هرار نقشه اي كه كشيده بودم، حتماً پس از تولد نوه ام كامل مي شد.
آنقدر دلم مي خواست نوه ام را زود ببينيم كه سر از پا نمي شناختم. از شهرستان با مقدار زيادي بار و بنديل كه همه به خاطر نوه ام بود، راه افتادم به تهران كه رسيدم متوجه شدم دخترم چندروز زودتر از موعد درد زايمان گرفته و او را به بيمارستان برده اند. باخوشحالي وسايلي را كه برده بودم، در خانه دخترم گذاشتم و فوراً خودم را به بيمارستان رساندم. در بيمارستان چنددقيقه اي در انتظار بودم. دعا مي كردم نوه ام سالم باشد. درست لحظه اي كه در فكر وخيال خودم بودم. پرستاري از اتاق زايمان بيرون آمد.
ـ چشم شما روشن!
دست در كيف ام كردم و به او مژدگاني دادم. در اين لحظه مادر شوهر دخترم از پرستار پرسيد:
ـ بچه چيه؟ دختره يا پسره؟!
پرستار لبخندي زد و گفت:
ـ دختره خانم! خوش قدم باشه!
يك لحظه احساس خفگي كردم. به هيچ وجه فكر اين مسأله را نكرده بودم. اصلاً نمي توانستم باور كنم نوه ام دختر باشد. تمام خوشحالي من به خاطر پسر بودن نوه ام بود. مي خواستم نوه ام پسر باشد، ولي او دختر بود. هر چه خوراكي و گوشت و... آورده بودم به خاطر اين بودكه او پسر باشد. ناراحت شدم و تصميم گرفتم برگردم، دامادم نگذاشت. او مي گفت مگر دختر و پسر فرق دارد؟!
ناچار پهلوي دخترم ماندم ولي اصلاً دلم نمي خواست گوشت و... كه آورده بودم به خاطر دخترك كه به زور نوه ام شده بود، مصرف شود.
چندسالي گذشت نوه ام كم كم بزرگ شد.من صاحب چندنوه پسر شدم. اما محبت و عشقي را كه نسبت به اين نوه ام داشتم و مهرباني و لطفي را كه از اين نوه ام ديدم، از هيچ كدام از نوه هاي ديگرم نديده ام.
حالا هر وقت به ياد تولد اين نوه ام مي افتم، هم خنده ام مي گيرد وهم از اينكه در آن لحظات او را دوست نداشته ام غمگين مي شوم و براي جبران اين مسأله باز هم وقتي نوه ام به خانه ام مي آيد، بهترين چيزهايي را كه در خانه دارم جلوي اومي آورم تا خودم را راضي نگه دارم. نوه دختري كه او را نمي خواستم ولي او حالاجاي همه را در قلب من پر كرده و مادربزرگ پيرش را بيشتر از همه دوست دارد.
خاطره پدربزرگها
درجه دار ارتش بودم. ديماه سال ۵۷ بود كه به ما مأموريت دادند به راه آهن برويم و يك روحاني را كه بالاي منبر حرفهاي تند وضدشاهنشاهي مي زد، دستگير كنيم. دو اكيپ از ارتش و شهرباني به مسجد موردنظر رفتند. من با چند مأمور وارد مسجد شدم. مسجد دو در داشت و بچه هاي شهرباني اين را نمي دانستند. در مسجد بودم كه ديدم چندنفر بايك روحاني به مسجد داخل شدند. روحاني را دستگير كردم. اما رفتار او طوري بود كه دلم نيامد تحويلش بدهم و يا گزارش كنم. در يك لحظه با خودم فكر كردم اگر كمي صبر كنم نيروهاي شهرباني مي رسند و بقيه همكاران ارتشي ام بو مي برند براي همين بلافاصله او را به طرف يك آمبولانس كه آنجا بود بردم سوارش كردم و راه افتاديم.
در بين راه در حالي كه ترس داشتم، سعي مي كردم خودم را تا حد ممكن از منطقه دور كنم، ولي از شانس بد بنزين آمبولانس تمام شد. عده اي از جوانان محله كه متوجه شده بودند رو حاني شان را با خودم برده ام دنبالمان كردند و بالاخره وقتي آمبولانس ايستاد به ما رسيدند. در آمبولانس را بازكردند و شروع به كتك زدن من كردند به سختي خودم را ازدست شان نجات دادم و در آمبولانس را بازكردم.
آن روحاني به مردم گفت: نزنيد، ماشين را هل بدهيد.
به اين ترتيب بود كه فرا ركرديم و من روحاني مسجد را نجات دادم.
فرناز آهنكوب



|   شناسنامه   |   آرشيو   |