شماره ۲۰۵۳ - سال هشتم - چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۰
Wed, Feb 13, 2002
Gozar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
سايه هاي واقعي
بازجويي
حقه هاي ازدواج
پاسخ
گزارشي از مرگ جوان فداكار ايراني كه با شنا در درياي مديترانه جان ۵ جوان مهاجر غير قانوني را نجات داد

سايه هاي واقعي
پدر خدا بيامرز
دو ماهي از خدابيامرز شدن مامان فاطمه نگذشته بود كه عموم از بابلسر زنگ زد و گفت كه بابات بدجوري مريضه و الآن توي بيمارستان بستري شده!
پيرمرد بيچاره طاقت تنهايي نداشت. از وقتي مامان فاطمه رفته بود بابااصغر شده بود پوست و استخوان، سريع از اداره مرخصي گرفتم رفتم مغازه داداش احمد و همون روز خودمون رو رسونديم بابلسر.
توي بيمارستان ، وقتي بالاي سر بابام ايستادم، پيرمرد با ديدن ما زد زير گريه، دلم كباب شد. ما كه بايد عصاي دست بابامون بوديم اصلاً توجهي به اون نداشتيم.
اون شب، با مرخص شدن بابااصغر از بيمارستان، باز مثل قديم ها پدرو پسرا دور هم جمع بوديم، خونه بدون مادر صفايي نداشت. هركجا نگاه مي كرديم جاي خالي مامان فاطمه بود، طفلكي بابام تو چه شكنجه گاهي زندگي مي كرد.
وقتي بابااصغر بعد از كلي حرف و حديث پذيرفت بياد تهرون، رفت توي اتاق مامان فاطمه، شونه هاي پيرمرد مي لرزيد انگارمي دونست چه اتفاقاتي مي خواد بيفته!
توي تهرون، روزهاي اول چه خوب گذشت، بچه هام مثل فرفره دور بابابزرگشون مي گشتند و زنم با مهربوني از پدرشوهرش پذيرايي مي كرد. ديگه خيالم راحت شده بود و بابااصغر هم تونسته بود خودشو با زندگي ما وفق بده.
بابااصغر وقتي دلش مي گرفت، مي رفت سراغ چمدونش، عكس مامان فاطمه رو برمي داشت و ساعتها هيچي نمي گفت، دكترها به ما گفته بودند كه نبايد بابااصغر دچارهيجان و ناراحتي شديد بشه، چون براش خطرناكه و ممكنه سكته ديگه اي بكنه والوداع. بخاطر همين من سعي داشتم وقتي تو خونه هستم هيچي از مامان فاطمه نگم و كلي به زنم سفارش كرده بود مراقب رفتاراش باشه.
يه روز، وقتي مي خواستم برم سركار، نازي منو كشيد كناري، خيلي دل دل كرد. وقتي پرسيدم چي شده؟ زد زير گريه، «من ديگه خسته شدم! نه مي تونم جايي مهموني برم و نه توي خونه راحتم، چرا فقط ما، چرا داداش احمدت نمي ياد باباتو ببره توي خونش، انصاف هم خوب چيزيه!»
داشتم شاخ درمي آوردم، نازي و اين حرفها، حتماً اتفاقي افتاده بود. نمي دونستم چي بگم. با حالت عصبانيت از خونه خارج شدم، يه لحظه كم مونده بود خودم سكته كنم، آخه پيرمرد چه مزاحمتي داره، حتماً مادرزنم كه ديروز خونه ما مهمون بود، نازي رو پر كرده بود، چي كار بايد مي كردم؟ وقتي اداره تعطيل شد، يك راست رفتم مغازه داداش احمد، خيلي خجالت مي كشيدم. اما هرجوري بود ماجرارو به اون تعريف كردم، داداش احمد اولش از نازي گلايه كرد بعد گفت هيچ مشكلي نداريم و من مي يام بابااصغر رو جوري كه خودش نفهمه عروسش بيرونش كرده مي برم خونمون.
هي، پيرمرد از اون روز به بعد در به در خونه من و داداش احمد شد، زن داداشم يك هفته هم دوام نياورد، چه طبيعتي دارند اين زنها، اگه بخوان مهربوني كنند شورشو درميارن و اگه با كسي بد بيفتن امان از روزگارش درمي يارن.
خلاصه، بابااصغر كه فكر مي كرد با اومدن خونه ما حال و روز بهتري پيدا مي كنه وقتي اين نامهربوني ها رو ديد و بي عرضگي ما هم به اون ثابت شد هر روز افسرده تر مي شد.
روزها همين جوري مي گذشت تا اينكه يه روز داداش احمد با نگراني اومد به اداره، خيلي ناراحت بود وقتي علت رو پرسيدم زد زير گريه، اون وقتي بابامو برده بود خونشون، زن داداشم راهشون نداده بود و بابااصغر دم در سكته كرده بود.
احساس خوبي نداشتم، نمي تونستم به زن داداشم اعتراضي كنم چون زن من هم دست كمي از اون نداشت، توي بيمارستان سعي مي كردم جلوي ديد بابااصغر نباشم، ازش خجالت مي كشيدم، پيرمرد وقتي تونست حرف بزنه از ما خواست اونو ديگه به خونه هامون نبريم.
وقتي من و داداش احمد رودررو شديم هر دو به اين نتيجه رسيده بوديم كه بابامونو ببريم سراي سالمندان، درسته كه خواري و خفت رو به جونمون مي خريديم اما بهتر از اين بود كه بابااصغر توي خونه عذاب بكشه.
فرداي اون روز، وقتي بابااصغر از بيمارستان مرخص شد با ماشين نوي داداش احمد اونو برديم سراي سالمندان. هيچكدام جرأت حرف زدن نداشتيم. واقعاً افتضاح به بار آورده بوديم. انگار آينده خودمون رو مي ديديم، يه روز هم بچه هام منو مي آرن به اينجور جاها.
يه پيرمرد كه روي صندلي حياط سراي سالمندان نشسته بود با ديدن ما زد زير گريه و زير لب چيزهايي گفت.
ديگه طاقت نياوردم، دست بابااصغرمو گرفتم و به سمت در خروجي حركت كردم، داداش احمد هاج و واج مانده بود.
وقتي نشستم توي ماشين از داداش احمد خواستم برونه سمت خونه ما، ديگه تصميم خودمو گرفته بودم، نمي خواستم پيرمرد رو تنها بذارم حتي اگه نازي نمي پذيرفت مي خواستم حساب اون و مادرزنمو بذارم كف دستشون.
توي خونه، هيچكس جيك نمي كشيد، نازي داشت گريه مي كرد و بچه ها انگار راضي بودند، بابااصغر رو برده بودم سلموني، تروتميزش كرده بودم و مي خواستم ببرمش حموم، اما كار واجب تري داشتم، گوشي تلفن رو برداشتم زنگ زدم خونه مادرزنم، اون باورش نمي شد من اين حرفها رو بهش مي زنم اما هرچي دق دلي داشتم خالي كردم سر اون و نازي.
يه روز سرحال تر از روزهاي ديگه توي اتاق كارم بودم كه همكارم گفت تلفن بامن كار داره، وقتي گوشي رو از دستش گرفتم، نازي بود. اون گريه مي كرد و خواست سريع برم خونه.
وقتي خونه رسيدم، بچه ها هم گريه مي كردند و جلوي در اتاق خواب بابااصغر ايستاده بودند، اون روي تخت دراز كشيده بود، خنده اي روي لباش بود اما هيچ نفسي نمي كشيد،وقتي گوشمو گذاشتم روي سينه اش، صداي قلبو نشنيدم، چند بار صداش كردم اما خبري نبود.
دكترا بعد معاينه جسد بابااصغر گفتند آخرين باري كه سكته كرده بود، لخته خوني توي مغزش مونده بود كه همون باعث شده، اون توي خواب بميره.
الآن وقتي فكر مي كنم كه مي خواستم بابااصغر رو بذارم توي خونه سالمندان، واقعاً پشيمانم. خداي ناكرده اگر گول شيطون رو مي خوردم و اين كارو مي كردم و بابام توي سراي سالمندان تموم مي كرد بايستي چه خاكي به سرم مي ريختم.
هر پنجشنبه، بعدازظهر از تهرون به سمت بابلسر راه مي افتم، سرخاك اون و مامان فاطمه مي رم و هميشه از بابااصغر معذرت مي خوام.

بازجويي
سقوط مرموز
شعبه ويژه قتل اداره آگاهي تهران، پرونده سقوط مرموز يك مرد از طبقه چهارم يك آپارتمان، وجود جراحات روي بدن قرباني، نشان مي داد او قبل از سقوط، مورد ضرب و شتم قرار گرفته است و در نظريه پزشكي قانوني علت مرگ خفگي اعلام شده بود.
برادر معتاد قرباني از سوي افسر پرونده به اداره آگاهي احضار شد و تحت تحقيق قرار گرفت.
** بگو ببينم، چي مصرف مي كني؟
* هرچي گيرم بياد، ترياك، هروئين و...
** از كي معتادي؟
* سه سالي مي شه.
** با داداشت زندگي مي كردي؟
* آره، بعد از مرگ بابام همه كاره خونه، اون خدا بيامرز بود.
** اختلافي هم با يكديگه داشتيد؟
* نه بابا، داداش حميد آدم خيلي خوبي بود، چرا بايد باهاش اختلاف داشته باشم.
** روز حادثه، كجا بودي؟
* من صبح خيلي زود از خواب بيدار شدم، خيلي خمار بودم. بخاطر همين توي حموم بساط ترياك كشي راه انداختم، بعد چون گرسنه بودم رفتم بيرون تا نون و صبحانه بخرم.
** مي دوني داداشت كشته شده؟
* نه، من وقتي از خريد برگشتم، همسايه ها رو ديدم كه دور چيزي جمع شده اند، به اونا توجهي نكردم، رفتم توي خونه، چند دقيقه اي توي آشپزخانه بودم كه همسايه ها زنگ زدند و گفتند برادرم خودكشي كرده است.
** يعني تو و داداشت صبحونه با هم نخورديد؟
* نه من اون روز، رفتم بيرون براي خودم شير خريدم تا صبحونه بخورم، بعد تنهايي سر سفره نشستم و اون زموني بود كه نمي دونستم داداش حميد توي اتاق خواب نيست.
** پس تو اونو نكشتي؟
* چرا من! مگه مي شه آدم برادرشو بكشه.
** اگه بريم توي محله خودتون، مي توني ثابت كني اون صبح، شيرخريده بودي؟
* چطور مگه، شير خريدن من مگه ربطي به مرگ داداشم داره.
** بله كه ربط داره، و چند ساله كه شير نخوردي؟
* من، شير دوست دارم و هميشه مي خورم.
** اما نه بعد از ترياك كشي؟ مي دوني كه معتادا بخاطر خاصيت شير، اونو مصرف نمي كنن؟
* نمي دونم چي شد، اونو كشتم، شب قبل سر ارث و ميراث من و اون با هم درگير شديم و كتك مفصلي به هم زديم، من مي خواستم با گرفتن پولهام برم يه خونه اي بگيرم و راحت باشم. صبح كه از خواب بيدار شدم رفتم سراغ داداش حميد، اون خوابيده بود يك لحظه بالش رو گذاشتم روي صورتش و فشاردادم، وقتي دست و پا زدنش تمام شد، اونو برداشتم كنار پنجره كشاندم و از اون بالا انداختم پايين.

حقه هاي ازدواج
عجيب ترين خواستگاري
از زبان حسن جمشيدي معاون مجتمع قضايي خانواده بخوانيد كه چگونه برخي افراد از حقه هايي براي ازدواج استفاده مي كنند.
سكينه چادري را در كمرش بست. ابوالقاسم صبح زود از خانه بيرون رفته بود. حتماً الآن در بنگاهها نشسته بود و داشت حرف مي زد. سكينه تصميم خودش را گرفته بود. هرطور بود از اين خفت و خواري كه از يك سال پيش به خاطر بيسوادي دچارش شده بود، خود را نجات مي داد. سكينه چادر بي رنگ و روي خود را سر كرد. از چند هفته پيش از عروس همسايه پرس وجو كرده بود. سوار تاكسي شد بايد به سرعت به دادگاه مي رسيد و قبل از برگشت پيرمرد خود را به خانه مي رساند.
در راه به سرنوشت تاريك خود فكر كرد. تمام گناهها، تمام بدبختيهايي كه او دچارش شده بود، از بيسوادي پدر و سادگي مادر بود. اشك در چشمانش حلقه بست.
درست پارسال بود كه مرد با پسر جوانش به خانه كوچك گلي شان در يكي از روستاهاي قزوين رفته بودند. درست همان موقع كه او ۲۰ساله شده بود. پيرمرد مي گفت: پسرش ولي ۲۵ساله است. در تهران آپارتمان و ماشين و كار نان و آب داري دارد.
«ولي» جوان رعنايي بود. حتماً مي توانست او را خوشبخت كند. چه زود دل به «ولي » بسته بود و چه زود از دختران همسن و سال روستا خودش را چند سروگردن بالاتر شناخته بود. چه زود از آنان جدا شده بود به عشق رسيدن به «ولي»، به زندگي مرفه در تهران. سكينه آرام چادرش را روي صورتش كشيد.
پدر و مادر از اينكه ستاره اقبال سكينه اينقدر بالاست چه شاد شده بودند و هفته بعد وقتي پيرمرد و پسرش براي گرفتن جواب به خانه پدر سكينه رفته بودند، بساط عقد پهن شده بود و سكينه سرسفره عقد نشسته بود و بي خبر از هر چيز چشم بسته و بيسواد دفتر را امضا كرده بود و پيمان بسته بود كه به شوهرش «ولي» وفادار بماند. لبخند تلخي زد. چه خيال باطلي!
چند روز بعد پيرمرد به روستا رفته بود. او مي خواست عروسش را به تهران ببرد. وقتي پدر سكينه فهميد پيرمرد خودش وسايل رفاه زندگي ولي و سكينه راتدارك ديده و جهيزيه اي از او نمي خواهد، سكينه را با پيرمرد راهي تهران كرد و به خانه بخت فرستاد.
سكينه آهي كشيد. كاش هيچ وقت به تهران نرسيده بود.
سوار ميني بوس شده بود. كنار پيرمرد نشسته بود. پيرمرد با عروسش سرشوخي گذاشته بود و عروس به عشق «ولي» از او پرهيز كرده بود.
سكينه با خودش گفته بود: كم كم بايد از «ولي» بخواهم از پدرش پرهيز كند.
تهران كه رسيده بود، انگار با دنياي ديگري روبرو شده بود. چقدراينجا بزرگ بود، حتماً الآن «ولي» در انتظارش بود...
پيرمرد با سكينه به آپارتمان كوچك ۳۰متري وارد شدند. سكينه كناري نشست. هيچكدام از وسايلي كه پيرمرد گفته بود در آپارتمان كثيف و به هم ريخته نبود. پيرمرد گفته بود «ولي» آپارتمان را آماده مي كرد. براي همين دنبالت آمدم، اما «ولي» نبود. يك ساعتي گذشت پيرمرد كنار سكينه نشست. سكينه از جا بلند شد، گونه هاي روستايي اش به شدت گل انداخته بود.
ـ آقا! ولي كجاست؟
پيرمرد خنده اي كرده بود.
ـ ولي كجا بود، دختر دهاتي؟!
چند دقيقه براي سكوت كافي بود.
ـ اي دختر! چه خوب گولتان زدم. من تو را براي خودم مي خواستم. «ولي » راننده ماشين بود كه دربست كرايه كرده بودم.
سكينه فهميده بود كه پيرمرد، پدرش را فريب داده است. فهميده بود كه چوب بيسوادي را مي خورد، اما راهي براي برگشت نبود. بايد جواني اش را به پاي ابوالقاسم ۶۳ساله مي ريخت. اگر مادرش و پدرش مي فهميدند كه چه به سر دخترشان آمده، بايد از ننگ در روستا مي مردند.
سكينه زن ابوالقاسم شد. چاره اي نبود. شايد پيرمرد به خاطر جوان بودن سكينه قدرش را مي دانست و براي چند سالي تا وقتي كه زنده بود، خوشبختش مي كرد. اما ابوالقاسم...
ماشين جلوي در دادگاه خانواده نگه داشت.
قاضي دختر جواني را ديد كه روستايي بودن از ظاهرش پيدا بود.
ـ سلام آقا! مرا فريب داده اند.
اشك بر گونه هاي بي طراوتش چكيد.
ـ پيرمردي از بيسوادي و سادگي مان استفاده كرد، كلاه بر سر پدرم گذاشت و مرا زنش كرد. گفتم تحمل مي كنم.
اما او كتكم مي زند، بداخلاقي مي كند، مي گويد جوانم نبايد از خانه بيرون بروم. يك سال است درخانه بي رونق و پر از سكوتش پوسيده ام.
شما را به خدا، مرا از دست پيرمردي فريبكار، بي ادب، بدبين، لجباز و سختگير نجات دهيد. حتي در اين يك سال نگذاشته براي يك روز به ديدن كسانم بروم.
ديدن پيرمردي كه به زور جاي جواني را در زندگي ام گرفته سخت است، اما به خاطر آبرو هيچ نگفتم. اما حالا به من تهمت مي زند.
وقتي قاضي حرفهاي دختر روستايي را شنيد. براي پيرمرد احضاريه اي فرستاد. پيرمردي كه دختر جوان را فريب داده بود.

پاسخ
مسائل حقوقي و اجتماعي حضانت بچه
حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده: همه ما مي دانيم كه خانواده هسته اصلي جامعه و فرزند نيز هسته اصلي خانواده و محور مهم آن مي باشد، احترام به خانواده و اهميت آن در شرع مقدس و قوانين موضوعه بخاطر آن است كه طفل و فرزند را در درون خود پرورش مي دهد لذا اگر به وضع و خواسته و مقتضيات طفل در درون خانواده توجه شود قسمت اعظم تبهكاريهايي كه در جامعه وجود دارد از بين خواهد رفت همچنين احترامي كه جامعه براي زن به عنوان عضو اهم زندگي قائل است بخاطر صحبتي است كه مادر صميمانه نسبت به فرزند روا مي دارد و او را آماده زندگي اجتماعي مي نمايد. باتوجه به اين مقدمه مهم است كه مسأله حضانت از مسائل مهم حقوقي و اجتماعي محسوب شده و وظيفه حقوق و قانون آن است كه از اين مسأله بطور جدي حمايت نمايد. ناگفته نماند كه حضانت هم حق است و هم تكليف اما اين حق مطلق نمي باشد و از نظر دادگاه به مصلحت طفل بستگي دارد لذا دوران حضانت در رابطه با پسرتا ۲ سالگي و دختر تا ۷ سالگي با مادر است و در صورتي كه فرزندان به سن بلوغ برسند مي تواند به اختيار و انتخاب خود يكي از والدين را انتخاب نمايند كه در اين صورت هم نفقه فرزندان بر عهده پدر مي باشد. در صورت فوت يكي از والدين حضانت فرزند با ديگري (زوج ديگر) مي باشد. همچنين در صورت عدم مواظبت طفل يا انحطاط اخلاقي يكي از زوجين و يا اعتياد و اشتهار يكي از آنها به فساد و يا بيماري رواني و بكارگيري فرزند در تكدي گري و سوءاستفاده از او ونيز در صورت ايراد و تكرار ضرب حضانت از آنها سلب و به ديگري داده مي شود.
زينب رنجبر ـ معاون مجتمع قضايي خانواده:
در صورت عدم تسليم طفل به شخصي كه بايد طفل به آن تسليم شود ۳تا۶ ماه حبس و به مبلغ جزاي نقدي تا ۳ ميليون ريال از سوي دادگاه محكوم خواهد شد.
در صورت عدم مواظبت طفل هم مسؤوليت مدني همانند پرداخت ديه و امثال آن متوجه پدر يا مادر است و هم موجب سلب حضانت مي شود.
ممانعت از اجراي حكم حضانت كه از سوي دادگاه صادر شده موجب مي شود كه شخص ممانعت كننده از سوي دادگاه حبس و روانه زندان گردد تا زماني كه نسبت به استرداد طفل اقدام نمايد.
محل سكونت طفل را نمي توان از شهري به شهر ديگري يا از كشوري به كشور ديگري انتقال داد چون محل سكونت طفل بايد در همان محلي باشد كه قبل از طلاق ساكن بودند.
در صورتي كه پدر يا مادر از مسأله حضانت خودداري و امتناع نمايند حضانت طفل از سوي دادگاه به شخص ثالث داده خواهد شد اما هزينه آن از پدر گرفته مي شود.
منع ملاقات طفل براي بار اول جريمه نقدي و در صورت تكرار مي تواند موجب سلب حضانت از پدر يا مادر گردد.
زمان ملاقات طفل را دادگاه تعيين مي نمايد كه اين زمان از يك ماه نبايد كمتر باشد ضمناً زمان ملاقات با توافق هم بلامانع است. در صورت بالارفتن هزينه زندگي مادر مي تواند از دادگاه تقاضاي افزايش نفقه فرزندي را نمايد كه درحضانت او مي باشد و دادگاه هم به اين تقاضا رسيدگي مي نمايد.
حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده: يكي ازموارد سقوط حضانت مسأله جنون پدر يا مادري است كه طفل تحت حضانت آنهاست و مسأله دوم در صورتي كه مادر اقدام به ازدواج نمايد حضانت فرزند از او سلب و به پدر داده مي شود كه البته يك استثنايي در اينجا وجود دارد و آن درخصوص خانواده معظم شهدا مي باشد كه در صورت ازدواج فرزندان آنها در نزد خود مادر باقي خواهد ماند و سلب حضانت نخواهد شد. ضمناً در صورت عدم مواظبت طفل حضانت از پدر يا مادر گرفته شده و به ديگري داده خواهد شد، مسأله توافق طرفين درمسأله حضانت موضوع ديگري است كه بايد به آن اشاره نمود يعني اگر پدر ومادر با يكديگر بهنگام طلاق، توافق نمايند كه عليرغم حق قانوني فرزند آنها در نزد ديگري باشد از نظر قانون محترم است و به اين توافق توجه دارد.ضمناً بيماري يكي از طرفين و انحطاط اخلاقي نيز از موارد ديگر سقوط حضانت مي باشند.

مشاوره حقوقي خانواده
049362.jpg
هانيه با شكسته شدن و صداي جيغ مادر از خواب پريد. لحظاتي بعد صداي گريه هادي بلند شد. دخترك خوب مي دانست همان قصه هميشگي است.
به طرف تخت هادي رفت. او را كه از ترس مي لرزيد و اشك مي ريخت در بغل گرفت.
ـ نترس عزيزم! حتماً بابا اومده و با مامان دارن دعوا مي كنن.
انگشتهاي كوچك و لرزان هانيه روي موهاي كوتاه ونرم هادي قرار گرفت و شروع به نوازش او كرد.
ـ شايد بالاخره يه شبي باشد كه من و تو هم بتونيم يه خواب راحت داشته باشيم.
هادي آرام شد. هانيه يك نفس راحتي كشيد. صداي گريه مادر بلند شد.
ـ اي از خدا بي خبر. الهي كه خدا تقاص هر بلايي را كه به سر ما مي آوري، ازت بگيره. از روزي كه گيرت افتادم، دنبال عياشي بودي.نفهميدي بچه هايت چطور بزرگ شدن، نفهميدي كه براي اونا چقدر زحمت كشيدم. نفهميدي چطور شكمشون سير شد و لباسشون....،
اگه پدرم نبود، اگه...
صداي بسته شدن محكم در خبر از رفتن پدر مي داد. با رفتن مرد گريه زن بلندتر شد.هانيه و هادي آرام دست در دست هم از اتاق بيرون آمدند.
هادي به طرف مادر رفت و خودش را در آغوش او انداخت.
زن با دستهايش شروع به نوازش او كرد.
ـ پسرم بيدار شدي؟! پاشو بريم بخوابيم، پاشو...
زن نگاهي به هانيه كرد.
ـ بابام بود؟!
زن سرش را به علامت تأييد تكان داد.
ـ كجا رفت؟
ـ قبرستون!
\\\
صبح زود زن با صورتي پف كرده بچه ها را از خواب بيدار كرد.
ـ پاشيد مادر! مي خوام ببرمتون بيرون!
هانيه خيلي تند حاضر شد و همراه مادر و هادي از خانه بيرون زد. تا ايستگاه اتوبوس آرام، در خيابان راه رفت. تا اينكه روي نيمكت كنار خيابان به انتظار اتوبوس نشست. احساس خستگي از تمام چهره اش پيدا بود. چشم هاي هانيه هرازگاهي با ديدن مرداني كه به آرامي از كنارش رد مي شدند، برق مي زد.
هانيه در دل آرزو كرد:
ـ كاش يكي از اين مردان مهربان باباي من بودند، كاش...
با آمدن اتوبوس هانيه از دنياي خيالات خود بيرون آمد. اتوبوس نفس زنان خود را به جلومي كشاند. هانيه از پنجره اتوبوس مشغول ديدن شلوغي شهر بود.
مادر از اتوبوس كه پياده شد، او و هادي را باخودش به طرف محل بزرگي كشاند.
ـ آقا! مي خوام شكايت كنم.مي خوام...
زن به دست مرد نگاه كرد. بايد به آن طرف مي رفت. هانيه و هادي دنبال مادر مي دويدند...
\\\
ـ هفت سال پيش بودكه پدرم مرا شوهر داد. شوهرم بعداز چندماه زندگي مشترك چهره واقعي اش را به من نشان داد. درست وقتي فهميدم كه او مردي عياش و خوشگذران است كه باردار شده بودم. سعي كردم با محبت بيشتر او را از منجلابي كه در آن افتاده بود، بيرون كشم، اما نشد. شوهرم خيلي جلو رفته بود. مدتي گذشت هانيه به دنيا آمد. فكر مي كردم بودن «هانيه» باعث شود او به زندگي مان علاقه مند شود. فكر مي كردم لااقل پدر خوبي شود، ولي اشتباه مي كردم. كم كم شوهرم تقي جلوتر رفت و آلوده تر شد. شوهرم ديگر شب ها تا ديروقت به خانه نمي آمد. هادي كه به دنيا آمد، متوجه اعتيادش شدم. هر روز تا آخر شب با بچه ها وقتم را مي گذراندم و نيمه شب ها وقتي تقي به خانه مي آمد، به جاي نبودن اش و محبتي كه نكرده بود، كتك ام مي زد و فحشم مي داد.
خرجي مان را كه قطع كرد، پدرم دستم را گرفت. حالا درست سه سال است كه بچه هاي من حتي براي يك شب خواب راحت نداشته اند، هر شب با صداي دعواي ما از خواب بيدار مي شوند. بچه هايم عصبي اند. بچه هايم مريض اند، خسته ام، شوهرم مي گويد: طلاقت مي دهم، اما بچه ها را از تو مي گيرم وديگر هيچ وقت به تو نشان نمي دهم. اگر شوهرم بچه ها رانزد خودش نگه دارد و حضانت آنان را بر عهده بگيرد، نمي گذارد آنان را ببينم، شوهرم مردي فاسد و معتاد است. او دست بزن دارد، بچه هايم را مي كشد.
چه كنم كه هم طلاق بگيرم هم اينكه بچه هايم زير دست پدر نالايقي مثل اونيفتند، اگر آنان در كنار او باشند. مي ترسم درست مثل او تربيت شوند، مي ترسم، مي ترسم، مي ترسم...

گزارشي از مرگ جوان فداكار ايراني كه با شنا در درياي مديترانه جان ۵ جوان مهاجر غير قانوني را نجات داد
سايه مرگ در جزيره متروكه
049305.jpg
صداي موتور قايق تندرو گشت دريايي پليس تركيه، سكوت فضاي نيه شب ساحل شهر، چشمي را شكست، نورافكن هاي قايق گشت نور زردرنگ خودرا بر سطح ماسه هاي فرش شده بر ساحل پاشيد، سرماي هوا چند درجه زير صفر بود. بخار نفس هاي ملوانان پليس جوان كه روي عرشه قايق گشت به جلو خيره شده بود، روي سبيل هاي پهن يخ بسته بود. او نگاهي به ساعت مچي اش انداخت عقربه ها روي ۵ بامداد متوقف بودند. سرماي هوا دقايق را طولاني تر كرده بود. چشم هايش را به طرف ساحل چرخاند. خط سير حركت روشنايي نورافكن را تعقيب كرد.ماسه هاي ساحلي براي لحظاتي روشن و سپس ناپديد مي شدند. دانه هاي درشت كف امواج زير روشنايي نورافكن ها مانند ستاره اي مي درخشيدند. ناگهان در قسمتي از ساحل سياهي مثل يك انسان توجه اش را جلب كرد. خوب كه دقت كرد، متوجه شد، سياهي يك انسان است كه طاق باز روي ماسه ها دراز كشيده و بي حركت مانده است. دقايقي بعد او فرمانده قايق گشت را در جريان قرارداد. به دستور او اكيپي از مأموران خود را به ساحل بربالين انسان ناشناس رساندند.
آنان وقتي به بررسي فرد ناشناس پرداختند، مشخص شد كه پسر جوان بر اثر سرمازدگي بي هوش شده است و تمامي لباس هايش خيس است. مأموران بامشاهده اين وضعيت بلافاصله او را به قايق گشت انتقال دادند.
دقايقي از پيداشدن پيكر بيهوش جوان ناشناس نگذشته بود كه خودروي آمبولانس جنايي آژيركشان درمقابل در ورودي بيمارستان متوقف شد، دو پرستار با كمك مأموران به سرعت او را به داخل بيمارستان بردند.
پرفسور متخصص كه پزشك كشيك بيمارستان بود، پس از معاينات اوليه اعلام كرد؛ بيمار ناشناس به علت يخ زدگي در ناحيه سر به حالت كما رفته و بايد هرچه سريعتر به بخش احيا انتقال داده شود تا باتجهيزات پيشرفته عمليات نجات او آغاز شود.
ساعتي گذشت، پزشكان با تلاش بسيار سعي داشتند با قراردادن كيسه هاي آبگرم و تزريق آمپول هاي مختلف حيات را به جان جوان ناشناس يخ زده بازگردانند. ۲ ساعت پس از آغاز عمليات احيا، جوان ناشناس براي لحظاتي به هوش آمد، لب هاي او به آرامي باز و بسته مي شد، پزشك جواني گوش هايش به لب او نزديك كرد. مرد جوان ناشناس از غرق شدن قايق، گرفتاري ۵ جوان چيزهاي نامفهومي بر زبان اورد، و قبل از آنكه بار ديگر بي هوش شود تنهاگفت: خواهش مي كنم آنها را نجات دهيد و…
049347.jpg
وقتي پزشك جوان ماجرا با مأموران پليس درميان گذاشت، انان با احتمال اينكه ممكن است تعدادي از همراهان او به هنگام عبور غيرمجاز براي سفر به اروپا دچار طوفان شده اند و هم اكنون در يكي از جزاير غيرمسكوني وسط دريا گرفتار شده باشند، عمليات خود را در اين باره متمركز كردند.
تجسس هاي گسترده پليس گارد ساحلي تركيه در آبهاي خودي بين اين كشور و يونان درحالي آغاز شده بود كه پزشكان سعي داشتند به هر ترتيبي شده با به هوش آوردن پسر جوان جزييات بيشتري از راز سرگرداني ۵ جوان به دست آورند. ولي سرانجام علي رغم تلاش هاي پزشكان جوان ناشناس بر روي تخت بيمارستان جان سپرد و راز مدفون در سينه اش را هرگز نتوانست بازگو كند.
۶۰ ساعت پس از آغاز تجسس هاي گسترده پليس گارد ساحلي در يكي از جزاير دورافتاده متوجه تكان هاي پارچه سفيدي شد. وقتي مأموران پليس خود را به آنجا رساندند. ۵ مهاجر جوان را ديدند كه از گرسنگي و ضعف توان حركت نداشتند. پليس پس از انتقال آنان به مقر فرماندهي پليس گارد ساحلي شهر «چشمي» از آنها درباره چگونگي سرگرداني و گرفتار شدنشان در جزيره مترو كه بازجويي كرد.
يكي از مهاجران غيرقانوني نجات يافته كه ماجراي زنده ماندن خود را به يك معجزه شبيه مي دانست، در اين باره گفت: مدتي قبل با گروهي از قاچاقچيان انسان آشنا شديم. آنها مدعي شدند در ازاي دريافت مبلغي پول قادرند ما را از طريق مرزهاي دريايي به يونان انتقال دهند، ما هم پذيرفتيم.
يك هفته قبل نيمه شب در يك بندر متروكه سوار لنج شديم. بيش از ۱۰نفر بوديم. ساعاتي از سفر دريايي ما نگذشته بود كه ناگهان طوفان شد، از قاچاقچيان خواستيم تا ما را برگردانند، چون مي دانستيم با اين وضعيت قادر نخواهيم بود به يونان برسيم. ولي آنان نپذيرفتند.
وي افزود: امواج سهمگين از دوسو به بدنه لنج مي كوبيدند لنج مانند پركاهي اسير دست باد، در ميان امواج طوفان به اين سو و آنسو مي رفت. ناخداي «ترك» سعي مي كرد به هر طريق ممكن از اين خطر بگذرد، نيم ساعت گذشت، ناگهان موج بزرگي از پهلوي چپ به كشتي كوچك ما خورد و آن را به دونيم كرد.
همه ما به داخل آب پرتاب شديم، من خودم را به تكه چوبي چسباندم و با شنا كردن به طرف نزديكترين خشكي، خودم را به آنجا رساندم.
اين مرد جوان ادامه داد: وقتي پا به ساحل گذاشتم، متوجه شدم ۵تن ديگر از سرنشينان لنج نيز خود را به آنجا رسانده اند ولي از سرنوشت بقيه سرنشينان خبري ندارم. وقتي صبح هوا روشن شد، هر چه داخل جزيره جست وجو كرديم، چيزي براي خوردن نيافتيم. بالاجبار سعي كرديم با خوردن ريشه گياهان و حتي حشرات مثل ملخ خود را زنده نگه داريم.
چند روزي به اين صورت سپري شد، كم كم توان هر كاري از ما سلب مي شد، وقتي از رسيدن گروهي براي نجات ما نااميد شديم، پسر جواني كه مدعي بود شناگر ماهري بودو قادر است كيلومترها بدون وقفه شنا كند، داوطلب شد تا با شنا كردن به طرف نزديكترين خشكي، براي ما كمك بياورد. ولي هرگز بازنگشت.
وي در ادامه گفت: چون هيچ يك از ما برگه شناسايي به همراه نداشتيم.آشنايي مان هم تصادفي بود، بنابراين از هويت واقعي همديگر اطلاعي نداريم فقط مي دانيم كه هر ۶نفر ايراني بودند.
با توجه به اظهارات مهاجران غيرقانوني نجات يافته و پخش اخبار مربوط به اين ماجرا از شبكه هاي مختلف تلويزيون تركيه، يك جوان ايراني با مراجعه به پليس گارد ساحلي شهر «چشمي»، سعي كرد اطلاعاتي درباره مشخصات حادثه ديدگان اين سفردريايي به دست آورد.
اين جوان ايراني وقتي با راهنمايي پليس به پزشكي جنايي مراجعه كرد، از لاي عكس هايي كه قبل از به خاك سپرده شدن جوان ناشناس از او گرفته شده بود، هويت او را شناسايي كرد.
وي در اين باره به مأموران پليس گفت: شش ماه قبل من و يكي از دوستانم كه «جابر» نام داشت و ۲۰ساله بود، تصميم گرفتيم براي يافتن كار به اروپا سفر كنيم. اما چون هنوز «جابر» به خدمت سربازي نرفته بود، نمي توانست به صورت مجاز و قانوني از كشور خارج شود. از طرفي هزينه خروجي غيرمجاز از ايران هم بسيار بالا و پرخطر بود.
با اين وضعيت تصميم گرفت با ارايه مشخصات يكي از بستگانش به اداره گذرنامه براي خود گذرنامه تهيه كند. بنابراين او با نام و مشخصات پسردايي اش براي خود از اداره گذرنامه شهرمان در «تاكستان» گذرنامه تهيه كرد.
وي ادامه داد: «به هر ترتيبي بود مقداري پول تهيه كرديم و باخريدن بليط اتوبوس از راه مرز بازرگان به تركيه سفر كرديم. مدتي را در شهر استانبول ساكن بوديم. در همين ايام «جابر» با چند جوان ايراني آشنا شد كه آنها هم مثل ما قصد داشتند براي كار به اروپا سفر كنند.»
من نپذيرفتم ولي جابر، حتي گذرنامه اش را هم فروخت تا با پول آن مقدمات سفر دريايي به طرف يونان را آماده كند، ولي زمان سفرشان مدتي عقب افتاد واو نيزوقتي ديد پولي ندارد طي تماس باخانواده اش از آنها خواست تا پولي براي بازگشت به ايران برايش ارسال كنند. جابر با آن پول مدتي را سر كرد تا اينكه آن شب پس از خداحافظي از من به شهر «چشمي» رفت، قرار بود نيمه شب سوار لنج شوند. ديگر از او خبري نداشتم.
با اطلاعات به دست آمده و اظهارات اين جوان ايراني، با پيگيريهاي مسؤولان دفتر كنسولگري ايران در تركيه، به دستور قاضي جنايي شهر «چشمي» مبني بر نبش قبر، جسد جوان ايراني از قبر بيرون آورده شد تا براي تدفين به ايران انتقال داده شود.
گزارش : حسين خاني



|   شناسنامه   |   آرشيو   |