شماره ۲۰۵۵ - سال هشتم - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Feb 15, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
اقتصادي
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با بهمن فرمان آرا
چه كساني مي توانستند برنده فستيوال فجر باشند، اما نشدند؟
نقد هايي كوتاه بر فيلم هاي بخش مسابقه سينماي ايران
بخشي از رمان «چنارِ دالْبِتي»

گفت وگو با بهمن فرمان آرا
مرگ بوسه كوچولويي است از لپ شما
049614.jpg
ابتداي اين گفت وگو هفته قبل در قسمت «برداشت آخر» به چاپ رسيد. وسط هفته سيمرغ بلورين بهترين فيلم روي شانه فرمان آرا نشست. پس مي توان به بهانه قدرداني از اوهم كه شده همه گفت وگو را با تكرار قسمت اول به رؤيت شما رساند.
• آقاي فرمان آرا اين چندمين فيلم شماست كه بعد از انقلاب ساخته ايد؟
•• دومين ساخته ام است.
• فيلم به نظر خيلي فضاي آلوده اي دارد.
•• والله آلودگي اش را نمي دانم ولي آلودگي هوا داريم، آلودگي صوتي داريم…
• آلودگي شخصيت چطور ؟ منظورم شخصيت هاي آلوده است.
•• بله. آلودگي شخصيت هم داريم. من در بروشورها گفتم كه اين شخصيت ها هركدامشان به يكي از بيماري هاي اجتماعي گرفتارند. بيكاري، اعتياد ، بي تفاوتي ونااميدي.
• به نظر شخصيت ها هركدام جايي گم شده اند. پدربزرگ درلذايذ گذشته اش، پدر در احساس پوچي اش و دست آخر نوه يا فرزند در كودكي هاي حقارت بارش.
•• اصولاً ما با نسلي سروكار داريم كه همگي گم شده اند وهركدام با همديگر ارتباط برقرار نمي كنند. يعني توانايي برقراري ارتباط با همديگر را ندارند، همه فقط حرف مي زنيم ولي هيچ كدام به حرف همديگر گوش نمي دهيم.
• حتي نسل خودتان؟!
•• نسل خودم كه بدتر.نسل خودمان كه خيلي بدتر. ولي من مشغله اصلي ذهنم ومسأله و دغدغه اصلي ام جوانها هستند كه شصت وپنج درصد مملكت را تشكيل مي دهند. اينها نااميدبودنشان، بيكاربودنشان و اعتيادشان ومسائلي مثل اين واقعاً گريبانگير كل مملكت است ومن كارم طرح مسأله است ولي اميدوارم جواب يا جوابهايي هم درآن پيدا كرده باشم.
• كامواهاي رنگارنگ چي؟مي توان گفت كه نمادي از مثلاً ردپاي مرگ است؟
•• من با اين شخصيت كه در فيلمم مطرح كرده ام كه خانم زماني هم نامش است اين مادر…
• مادر ايام است؟!
•• بله. دقيقاً اين همان مادر ايام است كه سرنوشتمان را مي بافد. درواقع اين نماد از اسطوره هاي باستاني يونان گرفته شده است و ما اين را در واقع باهاش بازي مي كنيم كه آخر سر كه دكتر تارعنكبوت را مي بيند، متوجه مي شود كه بافتني اوست كه درجاهاي مختلف مي ديده است. درواقع ازاين كامواها استفاده سمبليك شده است در كار.
• مثل اين است كه قبل از مرگ به دكتر الهام مي شود كه مي ميرد. چرا كامواها رنگي است؟ چون با اين ديد دكتر به سمت مرگ مي رود.
•• مرگ به نظر من رنگ سياه ندارد.
• خب رنگ سفيد چطور؟
•• رنگ سفيد هم دارد. رنگ قرمز هم دارد. سبز هم دارد. بستگي دارد به اينكه شما كجا وبا چه ديدي به سوي اين قضيه برويد. چون من دركار بعدي ام كه الآن نوشتم به نام «يك بوسه كوچولو» فرشته مرگ مي گويد كه مرگ درواقع يك بوسه كوچولويي است كه از لپ شما گرفته مي شود و مردن خيلي چيز سخت و دشواري نيست.
• درواقع رنگارنگ بودنش خيلي موضوع شخصي است. آقاي فرمان آرا، هرچه به انتهاي داستان نزديكتر مي شويم ، فضاي داستان سوررئال تر مي شود. شما با طرح اين موضوع موافقيد؟
•• آره. ببين اين ديگه بستگي به بررسي مردم دارد. راجع به فيلم من واينكه چه تعبيري مي توانند از فيلم داشته باشند. دركل توهمات اين آدم هم ـ دكترـ دراين ماجرا هم نقش اساسي دارد. درواقع توهمات اين آدم هم در تمام فيلم هست. يكي به من ، پريشبها كه فيلم را ديده بود مي گفت «دكتر را كسي نمي كشد دكتر را در واقع همان اهريمنهاي وجود خودش است كه مي كشد. » گفتم خب اين برداشت خيلي برداشت…
• شخصي است.
•• بله. اين برداشت درواقع خيلي برداشت شخصي است و درواقع يك برداشت فلسفي است از كل فيلمي كه من ساخته ام. ولي به نظر من نهايتاً تمام اين برداشتها درفيلم هست وحضور دارد.
• شخصيت دكتر «سپيدبخت» چقدر به شخصيت خود بهمن فرمان آرا نزديك است؟
•• … فقط چاق است . همين (هردو مي خنديم).
• يعني فقط از نظر فيزيكي به شما شبيه است؟ ولي فكر مي كنم كه ديد دكتر هم ديد بهمن فرمان آرا است. البته بيشتر منظورم بي تفاوتي اوست.
•• خب به هرجهت وقتي شما تصميم مي گيريد كه فيلمي را بسازيد ومشغول ساختن مي شويد شخصيت اصلي قصه و فيلم شما داراي يك سري خصوصيات مشترك با خالق آن شخصيت هست. درواقع يكسري از خصوصيات شما را در خودش دارد و زياد هم مهم نيست كه اين شخصيت، شخصيت كوچكي هست يا شخصيت بزرگي هست. اينها چندان مهم نيست. ولي برخي از خصوصيات من را پدر دكتر هم دارد. مخصوصاً اختلاف نسلها دراين قضايا هست و وجود دارد.
اما برخي از ويژگي هاي شخصيتي من را شايد دكتر هم دارد. آره من با اين گفته شما موافقم ولي مهمترين چيزي كه هست اين كه من اصولاً بي تفاوتي را مساوي با مرگ ومردن مي دانم وخيلي اين بي تفاوت بودن دكتر را درخودم نمي بينم. به همين جهت من از هرآنچه كه در مملكتم رخ مي دهد و مي گذرد بي تفاوت نمي گذرم و هرآنچه كه در وطنم رخ مي دهد براي من خيلي خيلي مهم است.
• آقاي فرمان آرا با ديدن فيلمتان من ياد اين ضرب المثل معروف مي افتم كه «خشت اول چون نهد معمار كج تا ثريا مي رود ديوار كج» من فكر مي كنم كه پدر ، منظورم پدر دكتر «سپيدبخت» است كه آقاي انتظامي نقشش را به استادي ايفا كرده است. اساساً شخصيت فرزندش را خراب چيده ومعماري كرده است وهمين طور، همان فرزند، آقاي كيانيان، وقتي كه خودش پدر مي شود همين اشتباه را در حق فرزندش انجام مي دهد.
•• ببين. من چون خودم پدرم و حتي پدربزرگ. چون نوه هم الآن دارم. من اصولاً معتقدم كه ما اشتباهات نسل به نسلمان را خودمان هم تكرار مي كنيم. منتهي چون شما يك شعري گفتي، من هم در جوابت مي گويم كه مثل من با جوانان اين شعر سعدي است كه : «به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن ‎/ كه شبي نديده باشي، به درازناي صبحي ». و ما متأسفانه هميشه و همواره اين اختلافات را با همديگر داريم.
• اين وسط قاري قرآن چه نقشي را در قصه شما ايفا مي كند؟
•• به نظر من او تبلور معصوميت وآن چيزي است كه من از مذهب درك كرده ام وآن چيزي است كه من درمذهب خودم مي بينم.
• نمي تواند به نوعي سمبل بخشودگي دكتر«سپيدبخت» باشد؟
•• بله. درسته. بخشودگي دكتر هست. چون دكتر در همان ابتداي فيلم هم يك فرشته كوچك را زير مي كند. واين دووجهي است كه من از همان فرشته تصوير كردم . وجه اول همان فرشته ابتداي فيلم است و وجه دوم همان كودك قاري قرآن است. چون تنها كسي كه از كل ماجرا، درك ديدن فرشته توسط دكتر، خبر دارد و وقتي براي دكتر عوض اينكه فرشته روي شانه اش بنشيند، دكتر فرشته را زير مي كند، پس معلوم است كه اين فرشته زيركردن يك آغاز است.
• آغاز سقوط دكتر.
•• بله. كاملاً درسته. اين آغاز ، آغاز سقوط دكتراست و درواقع با اين عمل سقوط دكتر شروع شده است.
• دريكي از سكانسهاي انتهايي فيلم كه نوه به ديدن پدربزرگش مي رود دراتاق پدربزرگ درآسايشگاه سالمندان «پاپا» ما كتاب ليرشاه را مي بينيم كه تعمداً بين پدربزرگ و نوه قرار دارد وجلوي كادر. تأكيد خاصي روي اين كتاب داريد؟
•• بله. البته اگر دقت كرده باشيد، خيلي از اين «المانها » يا نمادها درفيلم مي بينيد. بايد اجازه بدهيم كه …
• البته ازاين نمادها درفيلم بسيار است . مثل همين ليرشاه، يا دركنار تخت دكتر كتاب گفت وگو با خدا هست…
•• بله. ازاين نمادها درفيلم بسيار است، منتهي اجازه بدهيم كه منتقدان دراين باره صحبت كنند وتفسيركردن اينها را به عهده منتقدان بگذاريم.
• چرا مثلاً تعمداً كتاب ليرشاه حضور دارد؟
•• ليرشاه خب بخاطر قصه معروف اوست كه سرزميني را كه مالكش بوده است وپادشاه آن بوده، ميان فرزندانش تقسيم مي كند، ولي هيچكدام از فرزندانش قبولش ندارند. درواقع درفيلم من هم بچه هايي كه روزگاري تحت سلطه پدر بوده اند حالا او را رها كرده اند وهيچكدام ديگر او را قبول ندارند. همان بچه هايي كه تمام داروندارش را بين آنها تقسيم كرده است و درواقع تنها آن كسي كه پدر دكتر متهمش مي كند به نامهرباني كردن وهمكاري نكردن با او، تنها اوست كه به پدرش كمك مي كند واز او حمايت مي كند.
• به عنوان كارگرداني كه سالها خارج از كشور بوده وقبل از انقلاب هم سه فيلم بيشتر كار نكرديد، فضا را براي كاركردن دربعد از انقلاب چطور مي بينيد؟ از تفاوت هاي اين دو فضا بگوييد.
•• والله، به نظر من خيلي فرق نكرده.
• يعني همان محدوديتها ومعضلات همچنان باقي است؟
•• بله. مثلاً همان چيزهايي كه درآن موقع بود مثل پديده سانسور، الآن هم هست. منتهي به شكلي ديگر.
• شما چقدر دراين فيلم با پديده سانسور مواجه بوديد؟
•• من خوشبختانه دراين فيلم گرفتاري نداشتم.
• به عنوان سؤال آخر، فكر مي كنيد عامه مخاطبان با فضاي سوررئال فيلم ارتباط برقرار بكنند؟
•• اميدوارم . چون آنها دراين فضاي سوررئال زندگي مي كنند. (مي خنديم)
• يعني فضاي جامعه ما سوررئال است .
•• بله. كاملاً. خيلي چيزها دراجتماع ما سوررئال است.
• مثلاً؟!
•• شما رانندگي ما را ديده ايد؟ واقعاً سوررئال است.
الف.دبير

چه كساني مي توانستند برنده فستيوال فجر باشند، اما نشدند؟
سيمرغ هايي كه پريد
تابوده چنين بوده. هرسال جشنواره اي برگزارمي شود، جوايزي داده مي شود، جشنواره به پايان مي رسد و … حرف و حديث ها آغاز مي شود كه فلان جايزه حق فلان كس بود و … اين بازي امسال هم ادامه دارد. بازهم حرف و حديث ها آغاز شده است. بازهم بسياري معتقدند كه سيمرغ حق برندگان نبوده و بازهم… مي خواهيم به بررسي كساني بپردازيم كه مي توانستند جايزه امسال را به دست آورند. اما نياوردند. با اين توضيح كه اين مطلب موضع انتقادي ندارد و صرفاً به شانس هايي مي پردازد كه مي توانستند باخود سيمرغي را به خانه ببرند…
049608.jpg
در حالي در بيستمين جشنواره «خانه اي روي آب» برنده سيمرغ بهترين فيلم شد كه رقباي قدرتمندي را در كنار داشت. حضور «قارچ سمي»، «ارتفاع پست» و «كاغذبي خط» باتوجه به اينكه استقبال از اين فيلم ها بسيار بيش از «خانه اي روي آب» بود و تماشاگران و منتقدين نظرمثبتي روي اين فيلم ها داشتند، شانس كمي براي اين فيلم مي گذاشت. بخصوص «ارتفاع پست» كه توانست موافق و مخالفان حاتمي كيا را در يك نقطه كه آن كم نقص بودن اين فيلم بود مجاب سازد. با اين حساب، اين فيلم ناكام بزرگ جشنواره امسال بود. خصوصاً اين كه در نظر آوريم اين فيلم در رشته هاي ديگر هم موفقيت چنداني به دست نياورد. حضور موفق «حميد فرخ نژاد»، «ليلا حاتمي» و نيز طراحي صحنه اين فيلم ( كه در كمال شگفتي حتي كانديد دريافت جايزه هم نشد) انتظار دريافت چندجايزه را ايجاد كرده بود. اما در نهايت چنين نشد و «ارتفاع پست» عنوان ناكام بزرگ جشنواره بيستم را به دست آورد.
«خانه اي روي آب» در حالي برنده جايزه بهترين فيلم شد كه كارگردان آن حتي در ميان كانديداهاي دريافت سيمرغ كارگرداني هم حضور نداشت. اين هم از عجايب جشنواره امسال بود. فرمان آرا، كه اغلب مخاطبان فيلم كوچكترين شكي در قدرت كارگرداني او نداشتند، نتوانست سيمرغي به خانه ببرد. اين امر در مورد «رسول ملي قلي پور» هم اتفاق افتاد. ملاقلي پور، كه به رغم فيلم هاي پرشمار قدرتمندش تاكنون در فستيوال فجر چندان موفق نشان نداده، امسال هم در طلسم عدم موفقيت در فستيوال فجر گرفتار آمد. در اين فيلم چندنفر ديگر هم مستحق دريافت سيمرغ بودند كه ناكام ماندند. به عنوان مثال مي توان از جمشيد هاشم پور و فيلمبرداري فيلم ياد كرد…
در ميان بازيگران زن، ترانه عليدوستي در نخستين حضور سينمايي خود توانست سيمرغ بلورين را به خانه ببرد، اين، تقريباً به يك روال در جشنواره بدل شده است. وي در حالي توانست برنده سيمرغ شود كه رقباي قدرتمندي چون «هديه تهراني»، «ليلا حاتمي» و «گوهر خيرانديش» در كنار او حضور داشتند و ايفاي نقش قدرتمند و متفاوت «بهاره رهنما» در «نان و عشق…موتورهزار» هم ناديده گرفته شده بود. در ميان اين رقبا، شايد «هديه تهراني» را بتوان محق ترين گزينه براي دريافت سيمرغ به شمار آورد.
049611.jpg
ايفاي نقش او در «كاغذبي خط» در متفاوت ترين نقش دوران بازيگريش، حداقل لايق تقديري درحد يك سيمرغ بلورين بود كه ناديده گرفته شد و جايزه به «ترانه عليدوستي» تعلق گرفت. اما اين به معناي كم ارزش بودن كارعليدوستي در اين فيلم نيست. او توانست در نخستين ايفاي نقش خود، خود را به عنوان هنرمندي مستعد و آينده دار به مخاطبان سينما معرفي كند…
در حضور «خسرو شكيبايي»، «حميد فرخ نژاد» و با ناديده گرفتن «هاشم پور» در «قارچ سمي» كمتر كسي فكر مي كرد كه رضاكيانيان بخاطر فيلم فرمان آرا سيمرغ بازيگري را به خانه ببرد، اما برد. اين مي تواند حق طبيعي كيانيان باشد. حداقل اينكه او بخاطر چندين سال بازيگري مقتدرانه در بالاترين سطح مي تواند لايق يك سيمرغ شمرده شود. اما اين بدين معني نيست كه كيانيان، امسال موفق تر از شكيبايي «كاغذبي خط» و فرخ نژاد «ارتفاع پست» نشان داده است. اما به هر حال، اين جايزه درست تر از جوايز ديگر به نظرمي رسد. به نظر مي رسد در جوايز بازيگري مرد، سلايق دخيل بوده، اما نه به شدت جوايز ديگر. حداقل اينكه برنده جايزه، در هر ليستي جزو شانس هاي مسلم دريافت سيمرغ شمرده مي شد…
چندين نفر هم امسال به كل ناديده گرفته شدند. اگر از فرمان آرا، تقوايي و ملاقلي پور بگذريم، آشناترين نام در اين ميان ابوالحسن داودي كارگردان عشق و نان و موتورهزار است. فيلم داودي از گرم ترين فيلم هاي اين چندسال اخير بود. ثريا قاسمي و كتايون رياحي در شام آخر، هاشم پور و ميترا حجاردر «قارچ سمي»، امين حيايي در «مزاحم»، بهار رهنما و… از چهره هايي هستند كه ناديده گرفته شدند. براستي اگر اينان ناديده نمي ماندند و اگر جور ديگري به كانديداها نگاه مي شد، بازهم برندگان خوشبخت الان، خوشبختي را احساس مي كردند؟ بازهم سيمرغ در دست ايشان بود؟
جشنواره است ديگر. ما كه عادت كرده ايم. شما چطور؟
دامون بهاري

نقد هايي كوتاه بر فيلم هاي بخش مسابقه سينماي ايران
شايد سالي ديگر
اشاره: همه چيز مثل هميشه. گذشت و گذشت. آغاز كرديم و به پايان رسانديم بيستمين جشنواره را. فيلم ها را ديديم و ... افسوس خورديم و گاه هم سرمان را با غرور بالا آورديم. اما هرچه بود، گذشت. مروري بر فيلم هاي بخش مسابقه سينماي ايران را مي خوانيم، مروري نقد گونه و به انتظار سالي دگر مي نشينيم، سالي كه فيلم هاي جشنواره اش چنان باشد كه دست آدم به نوشتن برود. فيلم هايي كه وادارت كند، برانگيزاندت تا بنويسي و بنويسي و بگويي...
049626.jpg
• آرزوهاي زمين؛ سلامي دوباره بر فيلم كوتاه
آسيب اصلي فيلم هاي فيلمسازاني كه از فيلم كوتاه به فيلم بلند رسيده اند، خصوصاً در فيلم اول آنان، عدم شناخت و درك تفاوتهاي فيلم كوتاه و بلند است. آرزوهاي زمين هم آسيب اصلي خود را از اين نقطه مي خورد. قصه بي اوج و فرود فيلم بيش از اينكه مناسب يك فيلم سينمايي بلند باشد، به درد فيلم كوتاه مي خورد واصلاً به همين دليل است كه فيلم بي دليل كش آمده است تا به حدنصاب زماني يك فيلم بلند برسد...
تصاوير چشم نواز موسائيان در اين فيلم، مي كوشد تا كمبودهاي داستاني فيلم را باتمسك به اين حربه به نحوي بپوشاند. اما اين امراتفاق نمي افتد. فيلمساز برحسب ـ فقط ـ نماهاي كارت پستالي و ... خيلي وقت است كه در اين مرزو بوم به كليشه رسيده است؛ و مؤساييان گويا اين را نمي داند. به نظر مي رسد كه كارگردان براي ساخت اين فيلم، حدود پنج سال دير جنبيده است. اگر به عنوان مثال اين فيلم قبل از فيلم قبادي و يامهرانفر ساخته مي شد، مي شد درباره اش تأمل كرد، اما اكنون... بگذريم.

• ارتفاع پست؛ او بالاخره چه مي گويد؟
«ارتفاع پست» فيلم بدي نيست. حتي مي توان گفت كه اين فيلم بلوغ تكنيكي حاتمي كيا را نشان مي دهد. وقوع كل حوادث اصلي داستان، در يك مكان محدود، وقتي محدودتراز «آژانس شيشه اي» كه آن فيلم هم در چنين فضايي ساخته شده بود، نتوانسته است خللي در ساخت يك فيلم پرتحرك، جذاب و تأثير گذار ازجانب حاتمي كيا وارد سازد. فيلم، ساختار فكر شده اي دارد و در اين هيچ شكي نيست. اما...
«حاتمي كيا» معتقد است كه اين فيلم هم در راستاي «آژانس شيشه اي» ساخته شده و بشدت در مقابل داعيه ضد مردمي بودن آژانس شيشه اي موضع مي گيرد. اين درحالي است كه تفاوت اين دو فيلم كه البته بطور يك درميان در آثار حاتمي كيا مسبوق به سابقه است از موارد «اظهرمن الشمس» در سينماي ايران است. تمسك او به انتخاب آژانس شيشه اي در ميان پنج فيلم برتر جشنواره فجر هم بي پايه تراز آن است كه بتوان به توجيه آن نشست. در مقابل اين ادعا مي توان گفت بنا بر اين عدم استقبال مردم از موج مرده و روبان قرمز دليلي بر ضد مردمي بودن آن ها است و ... كه باز هم رويكردي بي پايه است.
به هر تقدير، ارتفاع پست بلوغ تكنيكي حاتمي كيا را نشان مي دهد. اما بلوغ فكري او... بگذريم. مادام كه كارگردان، با خودش رودر بايستي داشته باشد، نمي توان درباره تفكر و انديشه او سخن گفت. اينطور نيست؟!
049623.jpg
• امتحان؛ جادوي كارگردان
امتحان، كاملاً فيلم كارگردان است. فيلم، نه قصه دارد، نه بازيگر. قصه هايي هم كه در طول داستان تكوين مي شود، برگرفته از فضايي است كه فيلم در آن شك گرفته؛ و به عبارت بهتر فضا در اين فيلم داستان مي سازد و اين براي كارگرداني كه فيلم اول خود را مي سازد، داشته كمي نيست!
نمي گويم رفايي در لحظه به اين ساختار رسيده. فيلم آشكارا نشان مي دهد كه به رغم ظاهر مستندگون آن روي تك تك اجزا و عناصر فكر شده و حتي به نظر مي رسد فيلمنامه اي مستند گون هم بر اين پايه نوشته شده باشد و البته اختفاي تمام اين ها در پشت ظاهر ساده فيلم نشانگر قدرت كارگرداني استكه گويا بهتراز خيلي هاي ديگر به جادوي مستند نمايي واقف است.
همين كه در سينمايي كه بسياري از فيلم هاي داستاني با سوپر استارها و... توان نگه داشتن تماشاگر را روي صندلي ندارند، فيلمي بدون ستاره، بدون بازيگر به معناي مرسوم و بدون داستان تماشاگر را تا انتها با خود مي كشد، ارزش هاي فيلم را آشكار مي كند. ارزش هايي كه بي شك، با يك تدوين مجدد و ترميم كندي ريتم فيلم در برخي از صحنه هاي ابتدايي ، فزونتر هم خواهد شد. رفايي، اگر اين مسير را ادامه دهد، مي توان به موفقيت او اميد بست. همين!
049620.jpg
• ايستگاه متروك؛ اين كافي نيست!
عليرضا رئيسيان، چند سالي مي شد كه فيلم نساخته بود. نمي دانم اين كه «ايستگاه متروك» به كار اول فيلمسازان ميانمايه تازه كار مي خورد، آيا مي توان به اين دليل باشد؟ يعني آيا رئيسيان فيلمسازي را فراموش كرده است؟
فيلم رئيسيان كه پيش از اين فيلم خوب ريحانه و فيلم متوسط سفر را در كارنامه دارد، مالامال است از اشتباهاتي كه به هيچ وجه نمي توان آن را از كسي چون او انتظار داشت. قاب بندي هاي غلط، لرزش هاي بي محمل تصوير، حركت بي بهانه دوربين، ايفاي نقش متظاهرانه بازيگران، بازي گيري بد ازكودكان، داستاني بي پايه و بي نتيجه و... همه و همه دلايل ضعف اين فيلم است. گويا تنها ارتباط اين فيلم با فيلم هاي ديگر كارگردان، حضور زن در كانون فيلم است كه البته اين بار در اين فيلم تفاوتي هم نمي كند شخصيت اصلي فيلم زن باشد يا مرد! و مي دانيم كه اين كافي نيست. بخصوص براي عليرضا رئيسيان.

• بماني؛ سياه مشق مهرجويي
بالاخره مهرجويي هم به فرم فيلمسازي مورد پسند فستيوال هاي خارجي رو آورد. اما نتيجه، آني نيست كه انتظارش مي رود...
فيلم مي كوشد ظاهري مستند گونه به خود بگيرد. اما توجه كنيم كه اين از دل فيلم بر نمي آيد، حداقل اين كه بايد گفت فيلم، از ابتدا قواعد اين نوع نگاه را وضع نمي كند. «بماني» با داستان شروع مي شود، با مستند نمايي ادامه مي يابد و با داستان به پايان مي رسد. اين، ظاهري آشفته به فيلم مهرجويي مي بخشد، گويي كه تكليف او با خودش و با فيلم روشن نيست.
به نظر مي رسد مهرجويي در مقابل عظمت موضوع كم آورده. خود سوزي زنان، موضوعي است كه هركسي را مي تواند درگير خودكند. اين براي شروع فيلم كافي است. اما براي ادامه، نياز به تحقيقاتي احساس مي شود كه بتواند عمق موضوع را نشان بدهد. در اينجاست كه كمبودهاي فيلم مهرجويي احساس مي شود. بماني، دراين مرحله فقط روي سطح متمركز مي شود. دوستي كه تحقيقاتي در اين زمينه داشته مي گويد: «خود سوزي زنان ايلام، كه گاه بخاطر مسائل بسيار پيش پا افتاده رخ مي دهد، بيشتر يك اعتراض سنتي است كه روند جامعه پذيري زنان در آن سرزمين آن را ايجاب مي كند.» و من سؤال مي كنم كه آيا «بماني» از نشان دادن اين اعتراض موفق است؟ جواب، بي گمان منفي است و همين جواب منفي، لزوم ساخت فيلم هايي ديگر در اين باره را يادآور مي شود. خود مهرجويي هم مي تواند پيشقدم شود. به هر حال، ساخت يك سياه مشق باعث خواهد شد فيلم بعدي از سطح بالاتري برخوردار باشد؛ نه؟

• پرنده باز كوچك؛ يك فيلم «نديده»!
پرنده باز كوچك را نديده ام. رهبر قنبري را هم نمي شناسم. اما حرف هايش را خوانده آمد و به نظر مي رسد فردي با مطالعه و داراي شناخت است. اما دوستان منتقد كه اين فيلم را ديده اند مي گويند: «فيلم تفاوتي با ساير فيلم هاي شبه ژانر جشنواره اي اين مرزو بوم ندارد». نمي دانم، قضاوت قبل از ديدن فيلم امكان پذير نيست. مي نشينيم به انتظار اكران عمومي فيلم...
049632.jpg
• خانه اي روي آب؛ رشته هايي كه پنبه مي شوند
فرمان آرا، پس از فيلم موفق «بوي كافور، عطرياس» كه مي تواند عنوان بررسي بيست سال هنر و روشنفكري ايران را بخود اختصاص دهد، اين بار در خانه اي روي آب، رو به نوعي تحليل اجتماعي بر پايه تحليل رواني يك شخصيت زده است. شخصيت محوري اين فيلم مي تواند روح زمان قلمداد شود و شخصيتهاي حاشيه اي تر اين فيلم، همه و همه درتفسير لايه هاي ديگر اجتماعي اين سالها، روند رو به فروپاشي اخلاق و... نقش انكارناپذري دارند. فرمان آرا هم در اين تحليل نهايت هنرمندي را به خرج داده است. شخصيت پردازي هوشمندانه كارگردان سيمايي عمومي از بي اخلاقي حاكم بر اجتماع اين سالها را ترسيم مي كند، كه البته، با كارگزاري سه نسل مختلف در متن و بطن روايت به سيماي عمومي تاريخ اين مرز و بوم هم قابل تسري است...
اما... رويكرد سهل انگارانه كارگردان در قسمتهاي پاياني فيلم همه رشته ها را پنبه مي كند. تمسك فرمان آرا به عناصر متافيزيكي براي جلوگيري از تسريع اين روند، اگر هم در ساخت و پرداخت جواب مي گرفت، باز رويكردي ساده انگارانه بود. اما حال، با توجه به اينكه ساخت اين قسمت ها هم سرسري گرفته شده، و كوچكترين نشاني از بلوغ تكنيكي متبلور در قسمت هاي ابتدايي و مياني فيلم در اين قسمت ها وجود ندارد، مي توان نتيجه كلي را حدس زد. پنبه شدن رشته ها و از دست دادن دستاوردهايي كه در طي روند روايت به دست آمده، نتيجه محتوم چنين رويكردي است. كاش فرمان آرا چنين عمل نمي كرد و تحليل اجتماعي خود را چنين بازوايدي چند نمي آلود!

• خواب سفيد؛ يك موقعيت بامزه
پس از سياه مشق ـ البته موفق و قابل تأمل ـ جبلي در «پسرمريم»، جبلي در «خواب سفيد» رو به ژانري آورده كه پيش از اين در آن شناخته شده و عمده موفقيتهايش را در آن به دست آورده است...
«خواب سفيد» يك كمدي جمع و جور از حميد جبلي است. فيلمي كه نه از چيزي سوءاستفاده مي كند و نه در كشاندن تماشاگر به دنبال خود ناموفق است. عمده موفقيت فيلم در پرداخت يك موفقيت بالقوه «بامزه» است كه بر پايه نوعي تناقض رفتاري، فيزيكي و ... واضع موقعيتهاي كميك ثانوي و... مي شود.
خواب سفيد جبلي، فيلمي بي بديل نيست. اما فيلمي است كه مي تواند به عنوان فيلم دوم يك كارگردان اميد بخش باشد. جبلي در اين فيلم نشان مي دهد همانگونه كه بازي در نقش هاي كميك را «بلد» است، مي تواند به همان نسبت كارگردان خوبي هم باشد.

• تيك؛ سوءاستفاده
بازي هاي بد از بازيگران بدتر؛ موقعيت داستاني كليشه اي و بارها واگوشده؛ چاشني هاي سياسي سهل انگارانه؛ ملودرام ضعيف، بي پايه و بي بنيان و ... تمام چيزي است كه درباره فيلمي چون «تيك» مي توان گفت.
بسياري معتقدند «تيك» يك فيلم خوش ساخت است. مي توان اين سؤال را از فلاح پور (كارگردان فيلم) كه زماني هم منتقد بود پرسيد كه: اگر اين فيلم خوش ساخت است. يعني سطح بالاي سينماي ايران در اين جاست؟ واقعاً اين فيلم در مقايسه با چه فيلم هاي ديگري فيلمي خوش ساخت ناميده مي شود؟ ... اگر اين فيلم در سطح سينماي ايران فيلم خوش ساختي است، قطعاً بايد اين سينما را تعطيل كرد. همين.

• سفر به فردا؛ هيواي شماره دو
اين كه «حقيقي» كارگردان فيلم «سفر به فردا» تهيه كننده فيلم «هيوا» بوده، مي توانست چندان مهم نباشد، البته به شرطي كه «سفر به فردا» از «هيوا» متفاوت بود. اما اكنون اين فيلم، ادامه اي بر فيلم «هيوا» به شمار مي رود...
رزمندگاني در حال و هواي جنگ، در حالي كه شرايط اجتماعي ـ سياسي كاملاً عوض شده تصويري آشنا در تاريخ سينماي جهان است. اين موقعيت سيماي تك افتادگاني را به اين قهرمانان مي دهد كه در همين سينماي خودمان رسول ملاقلي پور استاد به تصوير كشاندن آنهاست. «سفر به فردا» هم در زمره اين آثار است. با اين تفاوت كه از اعتبار اصل، كه همه آثار ملاقلي پور باشد، بي بهره است. اين، اصلي ترين نقطه ضعف سفر به فرداست، وگرنه از جنبه هاي ديگر، اين فيلم از جدي ترين فيلم هاي جشنواره امسال بود...

• شام آخر؛ خاچيكيان + فيلم هندي = جيراني
فريدون جيراني عاشق فيلم هندي است (اينگونه كه شنيده ام). او خاچيكيان را هم دوست دارد (به گواهي نوشته هايش) وتلفيق اين دو، راه به فيلم هايي چون «قرمز» و «شام آخر» مي گشايد.
«شام آخر» يك ملودرام معمولي است (فيلم هندي)؛ و در آخر پاي نوعي پرداخت جنايي هم به قصه باز مي شود (خاچيكيان). اما مشكل در اين است كه قسمت دوم فيلم، ادامه منطقي قسمت اول نيست. رابطه اي كه ميان استاد و شاگرد شكل مي گيرد، حتي اگر پاي رقابت عشقي هم ميان مادر و دختر وسط كشيده شود، به لحاظ دلالت منطقي نمي توان مقدمه اي بر جنايت انتهاي فيلم باشد.
به اين ها اضافه كنيد ضعف هاي روايي فيلم را، بخصوص نقضي كه در روايت اول شخصيت فيلم صورت مي گيرد، تا كلسيكون اشتباهات اين فيلم كه قابليت تبديل شدن به يك فيلم خوب را داشته ، تكميل شود. اگر اين مسائل را ناديده بگيريم، فيلم، فيلمي بياد ماندني مي شود. اما حيف كه جيراني، يك روانشناس خوب نيست و فيلم ها و شخصيتهايش همواره از اين حيث آسيب هاي فراواني را متحمل مي شوند.
049629.jpg
• عيسي مي آيد؛ يادش بخير
علي ژكان، فيلم به فيلم خاطره فيلم ماديان را مخدوش مي كند. گويا اين همان كارگرداني نيست كه ماديان را با آن ظرافت مينياتوري به تصوير كشيده است.
نزول فيلم به فيلم ژكان اكنون در «عيسي مي آيد» به حدنهايت رسيده است. «عيسي مي آيد» فيلمي آشفته و پريشان است. رئاليسم تأثير گذار ابتداي فيلم جا به نوعي سور رئاليسم نپخته و خام و آشفته قسمت هاي مياني و پاياني مي دهد، تا تأثير قسمت اول را هم زايل كرده و علامت سؤالي بزرگ در مقابل توان كارگرداني علي ژكان قرار دهد. براستي اگر ژكان در حد «عيسي مي آيد» است، پس «ماديان» را چه كسي ساخته است؟ پاسخ اين سؤال چندان راحت نيست. اصلاً.

• قارچ سمي؛ سيم آخر
رسول ملاقلي پور فيلمساز شريفي است؛ شريف ترين. فيلم هاي او هميشه بازتاب احوال شخصي او بوده است. «قارچ سمي» هم...
مي گويند «قارچ سمي» فيلم آشفته اي است. اما من مي گويم: نه. اين آشفتگي ، بازتاب آشفتگي اجتماعي است كه فيلم در آن رخ مي دهد. وقتي هيچ چيز سرجاي خودش نباشد، هنرمند طغيان مي كند. و اين طغيان، در نهايت به سيم آخر ختم مي شود. همان كاري كه ملاقلي پور در اين فيلم كرده است...
به نظر مي رسد ملاقلي پور در اين فيلم حرف زيادي براي گفتن داشته است. اين از فيلم آشكار است. كارگردان كوشيده همه چيز را در يك فيلم بگويد، و اين كار را سخت كرده است. نتيجه: فيلمي كه مي توانست دو يا سه فيلم باشد، اما در همين حد هم قابل تأمل است. هرچه باشد ملاقلي پور فيلم خودش را ساخته، و مگر از هنرمندي كه طغيان كرده، چيزي بيش از اين را انتظار داريد؟ نمي دانم. اما اين را مي دانم كه «قارچ سمي» به ياد ماندني ترين فيلم امسال بود. فيلمي كه مخاطب را وا مي داشت به تجديد نظري اساسي درباورهايش دست زند. همين صحبت مفصل بماند براي زمان اكران فيلم.

• كاغذ بي خط؛ حاشيه مهم تر از متن
نفس فيلمسازي ناصر تقوايي، پس از دوازده ـ سيزده سال مهمتر از چگونگي و كيفيت فيلم او ست. اما نكته اصلي اين جا ست كه خود فيلم هم اثر قابل تأملي از آب در آمده است. و قوع داستاني دو ساعته در يك آپارتمان، تنها متخصصي هنرمند مي خواهد كه از كسالت بارشدن فيلم جلوگيري كند. و تقوايي اين كار را كرده است.
درباره اين فيلم، هفته گذشته در همين روزنامه مطلبي نوشته ام. با اين توضيح كه حضور تقوايي خود يك اتفاق است. اتفاقي كه حتي باوجود ضعيف بودن فيلم (كه چنين نشده) باز هم مي توانست هر اتفاق ديگري را تحت الشعاع خود قرار دهد.

• كوير مرگ؛ تام و جري
يك تام و جري سينمايي ايراني شده. قاتلي دنبال يك بچه است تا او را بكشد. و در آخر خود كشته مي شود. همين.
كارگردان فيلم در جايي گفته كسي كه از اين فيلم خوشش نمي آيد، سينما را نمي شناسد (نقل به مضمون). پس با اين حساب، هيچ كس در ايران سينما را نمي شناسد، بجز جناب اسماعيل براري.
به هر حال سينماي ايران است ديگر. يك كارگردان فيلم هاي اكشن دلش خواسته در فستيوال ها هم جايزه بگيرد. به همين راحتي. اما مگر به اين راحتي هم مي شود؟
اسپيلبرگ فيلمي ساخته بنام تعقيب كه داستان يك راننده است كه يك تريلي او را تعقيب مي كند. براري هم خواسته نشان بدهد، از اسپيلبرگ چيزي كم ندارد. مگر شما شك داريد؟

• مرباي شيرين؛ تيزر تبليغاتي
مرضيه برومند، يكي از بهترين، و حتي بهترين كارگردان تلويزيوني ايران است. اما او هرگاه رو به سينما آورده، فيلم حاصل فيلمي كم مايه بوده است. براستي علت چيست؟
«مرباي شيرين» يك فيلم ضعيف و آشفته، باريتمي كند و آزاردهنده است كه حتي نتوانسته در بازي گيري از هنر پيشگان هم موفق باشد. نمي گويم اين فيلم تلويزيوني است، كه اگر اين فيلم، حتي اگر با كفيت آثار تلويزيوني برومند هم ساخته مي شد، باز يكي از بهترنيهاي جشنواره بود. اما اكنون... فيلم چيزي نيست جز يك تيزر تبليغاتي ضعيف بلند، كه نمي تواند نشانگر توانايي هاي مرضيه برومند باشد.

• مزاحم؛ هيچ چيز را نمي دانم!
الوند، فيلمساز خوبي است. داستان را مي شناسد. فيلمنامه نويس و منتقد بوده، وسليقه تماشاگر را هم مي شناسد. فيلم هايش هم هيچگاه مبتذل نبوده، اگر چه فيلم ضعيف هم كم ندارد. اما مزاحم خلاف همه اين ها را ثابت مي كند.
نمي دانم مزاحم براي چه ساخته شده است. آيا ساخته شده تا داستاني بگويد يا اينكه خواسته خودشيفتگي الوند را ارضا كند؟ نمي دانم. اما به نظر مي رسد پاسخ سؤال دوم مثبت باشد! از لحاظ داستاني، مزاحم كمبودهاي آشكاري دارد. شخصيت ها، همه، بي پايه و ناشناس به دنياي داستان وارد مي شوند و به ناگاه هم از آن خارج مي شوند. داستان باور پذير نيست. براستي الوند خود داستان زن پوش شدن يك مرد را باور مي كند؟ باز هم نمي دانم.
فيلم معمايي ساختن امر مزمومي نيست. فيلم تماشاگر پسند ساختن هم همين طور. اما مشكل اين جاست كه فيلم الوند، نه معمايي است و نه تماشاگر پسند. فقط بهانه اي است براي نمايش پوستر فيلم هاي قبلي كارگردان و بازسازي قسمت هايي از فيلم يكبار براي هميشه. اگر چه ممكن است به دليل وجود هنر پيشگان محبوب، فيلم پر فروش هم شود. اما اين به معناي تماشاگر پسندي نيست. الوند كه در كارنامه اش فيلم هاي تماشاگرپسند كم ندارد، بي گمان خود بهتر از همه به اين امر واقف است.

• من ترانه پانزده سال داريم؛ حرفي نداريم
اين فيلم را هم نديده ام. اما شنيده ها همه بر قدرت اين فيلم گواهي مي دهند. مي گويند اين يك فيلم اجتماعي تلخ واقعگراست، در راستاي دختري با كفش هاي كتاني، و البته پخته تر از آن. اگر اينگونه باشد بد فيلمي رااز دست داده ام. صحبت بيشتر درباره اين فيلم بماند براي زمان اكران فيلم، كه اميدوارم چندان هم دور نباشد...

• نان و عشق... موتور هزار؛ ديگر كمدي نساز!
حيف است ابوالحسن داودي كمدي نسازد. وقتي «نان و عشق...» را در كنار «مرد باراني» و «ايليا نقاش جوان» قرار دهيد، متوجه مي شويد كه چه مي گويم. داودي در «نان و عشق... موتورهزار» نشان مي دهد كه در سطح سينماي ايران چه كمدي ساز قابلي است. حداقل اينكه نقض غرض نمي كند. و در فيلمي كه كمدي است، تماشاگر را مي خنداند.
پايه موفقيت هاي اين فيلم بر تناقض و تضاد استوار شده، و داوودي به همراه نويسنده فيلمنامه نشان مي دهند كه در اين زمينه از تبحر كافي برخوردارند. نكته شگفتي ساز، البته، كانديد نشدن بازيگران آن، و خصوصاً بهاره رهنما است. بالاخره كمدي است ديگر. و شايد داوودي به اين دليل است كه نمي خواهد كمدي بسازد.
049617.jpg
• نگين؛ اين فيلم اجتماعي است؟
دوستي نوشته بود اگر نگين فيلم اجتماعي است، پس «موسرخه» اجتماعي تر است. و به راستي مي توان در درستي اين استدلال شك داشت؟
«نگين» مي كوشد با نشان دادن چند دختر فراري، اعتبار اجتماعي بودن براي خود بدست آورد. اما نمي تواند. فيلم، ظاهر يك فيلم اجتماعي را دارد، و در اصل، يك فيلمفارسي تمام عيار است و ديگر هيچ.
اصغر هاشمي، زماني فيلم هاي اجتماعي متوسط و خوبي داشته. اين فيلم با اين شرايط قاعدتاً نمي تواند او را راضي كند. يك رمبوي بدل شده به يك زن زنداني، يك «مهناز افشار» و ... دليل مناسبي براي اطلاق عنوان فيلم اجتماعي بدست نمي دهند. اما ... شايد گيشه بتواند هاشمي را راضي كند. اين فيلم خواهد فروخت، به هزاران دليل، كه شايد مهم ترين آن انگشت گذاشتن روي مسائلي باشد كه به عنوان تابو مطرح بوده است. اگر چه در پرداخت اين ها از سطح بيشتر عبور نكرده باشد و حتي اگر در فيلم نشاني از انسجام و جود نداشته باشد.
اما فروش اين فيلم هم نبايد هاشمي را قانع كند. فيلم نه داستان منسجمي دارد و نه شخصيت هاي باور پذير. نه اصول داستان پردازي در آن رعايت شده و نه اصول مستند نمايي. و... تنها تكيه بر مضموني است كه «بايد» تماشاگر را پاي گيشه ها بكشاند. آيا هاشمي فقط به اين دليل فيلم مي سازد؟
امين فرج پور

بخشي از رمان «چنارِ دالْبِتي»
بگو برگشت خانه
همه كل كشيدند. صوفي دندانهايش را به هم فشرد و به پدر نگاه كرد كه انگار داشت ني قليان را مي مكيد. دلش مي خواست بر سرش داد بزند. كاش همراهش نيامده بود. همه ساكت شدند. داماد با كاردي تيز سر مرغ را بريد. جانور بال بال مي زد و خون پرهاي سفيدش را سرخ مي كرد. صوفي رويش را به طرف ديگر گرفت. مي دانست وقتي كه داماد از حمام بيرون مي آمده، جلوش خروسي را هم سر بريده اند كه بعداً به نشانه خوشبختي سر مرغ و خروس را به هم ببندند و با طلسمي برنجي كه روي آن عكس زن و مردي رودررو حك شده، جلو كلبه شان چال كنند. هلهله و كل و دامب دامب دهل يك لحظه قطع نمي شد. دلش آشوب شد. وقتي بچه بود، بارها با مادرش به اين عروسي ها آمده بود، بارها رقص دسته جمعي آن ها را زير همين سپيدارها تماشا كرده بود و لذت برده بود اما در آن لحظه نمي خواست هيچ كس را ببيند. برخاست و از آنجا دور شد. بوي چوب سوخته و عطر گلاب و زعفران به مشامش خورد. از كنار كلبه ها گذشت و ناگهان خودش را تنهاتر از هميشه حس كرد. از كنار ويرانه هاي قلعه كه مي گذشت، چشمش به پوتيني افتاد كه تنها قسمت ساق آن و كمي از پنجه اش از خاك بيرون مانده بود و نشان مي داد كه مدت زيادي است كه آنجاست. چرم پوتين خشك و از شكل افتاده بود «يعني اين همه آدم، از اينجا رفته اند؟» باورش نمي شد «آخر كار كجا رفته اند؟ مادر مي گفت معتمدي، اين رعيتها را آواره كرد كه مبادا يك تكه زمين بهشان بدهد. مي ترسم يك روز پاي اين ظلمش را بخورد. » راه پله اي را بالا رفت. در نيمه هاي راه، قسمتي از ديوار ريخته بود. سرك كشيد. وسط قلعه، درختي بلند بود كه برگ هاي سبزش زير نور خورشيد برق مي زدند. كمي بيشتر كه دقت كرد، لابه لاي شاخه هايش پرنده هاي كوچكي را ديد كه بال هاي فيروزه اي براق داشتند. «صوفي خانم. . . ! صوفي خانم...!» صداي ربابه خاتون بود. با عجله از پله هاي شكسته پايين رفت.
ـ اِوا خانم، شما چرا اينجاييد. . . ما همه جا را گشتيم. آقا گفت تشريف بياوريد. يك چيزي بخوريد.
ـ ربابه خاتون! وقتي قلعه را خراب كردند، كسي اعتراض نكرد؟
ـ ما كه آن وقت اينجا نبوديم خانم!
ـ بايد يك چيزهايي شنيده باشي.
ـ خوب، چي بگويم. . . اين ننه غلام را كه مي شناسي؛ همين مامايي كه از علي شاه عوض مي آيد. مي گويد يك جواني بوده. . . به زمين خيره شد و آهسته گفت:
ـ گويا جلو آنها ايستاده و گفته نمي رود.
ـ خوب، بعد؟
ـ گفتم كه من نبودم. . . اما مي گفتند هر كاري مي كردند، نمي توانستند بيرونش كنند. بالاخره قلعه را خراب كردند.
ـ بر سر آن جوان خراب كردند؟
ـ درست نمي دانم. . . بايد از ننه غلام پرسيد؛ حتماً مي داند.
ـ كس و كارش چي، هيچ اعتراض نكرده بودند؟
ـ بنده خدا غريب بوده. . .
ـ مادرم چي، او مي داند؟
ـ نمي دانم خانم جان. . . حالا چه وقت اين حرف هاست. بياييد برويم دهانتان را شيرين كنيد. آقا خيلي دلواپس شده. به ساختمان كه رسيدند، كيفش را به دوش انداخت. بوم را برداشت و گفت:
ـ ربابه خاتون، من ديگر بايد بروم. ـ به آقا چي بگويم؟
ـ بگو صوفي برگشت خانه.
منصوره شريف زاده



|   شناسنامه   |   آرشيو   |