شماره ۲۰۵۵ - سال هشتم - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Feb 15, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
اقتصادي
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
عجيب ترين طلاق
عجيب ترين ازدواج

عجيب ترين طلاق
راز پنهان
زن نگاهش را روي زمين انداخته و سربلند نمي كرد. مرد با خشم و نفرتي به همسر جوانش چشم دوخته بود.
مرد جلوتر از زن پا به دادگاه گذاشت. قطرات درشت عرق روي پيشاني اش نشسته بودند.
ـ چي شده آقا؟
مرد با شنيدن صداي قاضي سربلند كرد:
ـ سلام، آقاي قاضي! براي تقاضاي طلاق خدمت رسيده ايم.
قاضي سرش را تكان داد. زن لاغر و رنگ پريده هنوز سر به زير انداخته بود.
ـ اختلاف سر چيست؟
مرد لحظه اي سكوت كرد. دستمال سفيد كاغذي را در دستش مچاله كرد. يك لحظه سرش را بالا گرفت و به چشم هاي قاضي نگاه كرد.
ـ به خدا خودم خجالت مي كشم، شرمنده ام آقاي قاضي! ولي بايد بگم اين خانم من در سن ۴۰ سالگي با يك پسر جوان ۲۰،۱۹ ساله دوست شده و با آبرو حيثيت من بازي كرده است. من با وجود اعتبار شغلي و اجتماعي از ترس آبرو به شما پناه برده ام و تقاضاي طلاق دارم.
قاضي حرف مرد را قطع كرد و گفت:
ـ مي توانيد ثابت كنيد؟
ـ بله آقا!
قاضي به زن گفت:
ـ خانم حالا كه وقت سكوت نيست؟ چه دفاعي داريد تا از خودتان بكنيد،…؟!
زن لبخند تلخي زد. سرش را تكان داد و با صداي لرزاني گفت:
ـ اگر اعتماد اين مرد بعد از ۱۸ سال زندگي مشترك به من تا اين اندازه است، اگر او مرا اينقدر مي شناسد من هم به طلاق راضي ام.
زن چند لحظه اي سكوت كرد.
ـ وقتي كه ۱۸ ساله بودم، پدرم مرا به مردي داد كه ۱۰ سال از من بزرگتر بود. بعد از چند ماه زندگي مشترك فهميدم شوهرم آدم درست و حسابي نيست و در كارهاي خلاف دست دارد. باردار بودم كه شوهرم در يك درگيري و اختلاف با دوستانش كشته شد. سياوش ام كه به دنيا آمد، در ست دو ماه بود كه پدرش كشته شده بود. به سختي و بدبختي «سياوش» را بزرگ مي كردم. خواهرم و شوهرش با كمكهايي كه به من مي كردند، زندگي و وضع روحي ام را سروسامان مي دادند تا اينكه در يك ميهماني با اين آقا آشنا شدم. بعد ازچند روز اين آقا كه مدير يك شركت تجاري بود از من خواستگاري كرد.
خواهرم و شوهرش بعد ازتحقيق او را براي ازدواج با من مناسب دانستند، ولي من مخالف ازدواج با اين آقا بودم. در نهايت وقتي ناچار شدم علت مخالفتم را به او بگويم، تنها به او گفتم شوهرم را از دست داده ام وزني بيوه هستم برخلاف تصورم براي او اين مسأله هيچ اهميتي نداشت، ديگر راهي براي مطرح كردن سياوش با او نداشتم. خواهرم پسرم را پذيرفت و من بعد از يك مراسم ساده به خانه علي رفتم. در طول ۱۸سال زندگي مشترك صاحب دو پسر شديم. دور از چشم شوهرم و دو پسرم هرازگاهي به بهانه ديدن خواهرم به خانه خواهرم مي رفتم و تمام قلبم رانثار پسرم مي كردم. هيچكس در طول اين ۱۸سال متوجه داشتن پسرم نشد تا اينكه چند وقت پيش سياوش دانشگاه قبول شد و چون امكان ديدار براي من و او كمتر ميسر بود، گاهي دور از چشم شوهرم تلفني با پسرم حرف مي زدم كه علي به اين تلفنها مشكوك شد و يك روز وقتي او از اتاق ديگري گوشي تلفن را برداشته بود، من كه دچار اضطراب شده بودم گوشي را ناشيانه قطع كردم و همين باعث شد شوهرم به من گمان بد ببرد و بعد از مدتي چون پسرم سياوش به خانه ما تلفن مي زد هر كسي كه جز من تلفن را برمي داشت، گوشي را قطع مي كرد، شوهرم احساس كرد من با پسر جواني دوست شده ام و...
زن قطرات اشكش را پاك كرد و رو به شوهرش گفت: از اينكه ۱۸سال راز داشتن پسرم را از تو پنهان كرده ام، عذر مي خواهم.مرد با ناباوري به همسرش خيره شده بود. هيچ وقت فكر نمي كرد همسرش ربابه در طول ۱۸سال زندگي مشترك به خاطر ايجاد خوشبختي براي او اينقدر تنها مانده باشد. مرد به طرف زن رفت و گفت:
ـ ربابه فكر مي كردي پدر خوبي براي سياوش نباشم؟ مرا ببخش.
دو پسر زن و مرد گوشه دادگاه به پدر و مادرشان خيره شده بودند، آنان باورنمي كردند برادر بزرگتري دارند كه به زودي در كنارشان خواهد بود.وقتي مرد و زن با دو پسرشان از دادگاه بيرون رفتند، حاضران در دادگاه اطمينان داشتند كه سياوش ديگرتنها نيست.

عجيب ترين ازدواج
ازدواج به خاطر كليه
049551.jpg
هدي بي خبر از همه جا در درون خود غمناك بود. چرا سعيد اينقدر در حق او بي وفايي كرده بود؟ مگر او از عشق دم نمي زد؟ سرش را درميان دستانش گرفته بود و ازپنجره به بيرون چشم دوخته بود.
هدي احساس خفگي كرد. دلش مي خواست درهواي تازه قدم بزند. لباس پوشيد. روسري سر كرد و به خيابان زد. بي اختيار به طرف پارك رفت. در همين جا بود كه براي نخستين بار سعيد را ديده بود.
هدي قدم زنان به طرف نيمكت رفت و روي آن نشست. چشمهايش را به درخت سبز بزرگ بالاي سرش دوخت. خسته بود. آنقدر خسته كه نمي توانست فكرش را بكند. درست دو هفته پيش بود كه از اتاق عمل بيرون آمده بود. درست دو هفته بود كه از چنگال مرگ رها شده بود و درست درهمين دو هفته بود كه سعيد او را رها كرده بود.
قبل از عمل سعيد به او قول داده بود كه به زودي سر سفره عقد بنشينند، قول داده بود تمام تنهايي ها و فشارهايي راكه او ديده بود، جبران كند، اما چه شده بود؟ در اين دو هفته رفتار مرموز مادر و برادرش بيشتر از هر چيزي او را آزار داده بود. انگار آنان چيزي از او پنهان مي كردند. مادر مي گفت: سعيد براي كار و زندگي به خارج از كشور رفته است.
هدي ته قلبش گواهي مي داد كه مادر حقيقت را به او نمي گويد. سعيد هيچ وقت زندگي در خارج از كشور را دوست نداشت، چطوري شدكه حالا يك دفعه...
نمي دانست به خواستگارش چه جوابي بدهد. هرچه بود مادر و برادر اصرار داشتند هدي، خيلي زود با حسن ازدواج كند. حسن را نمي شناخت، تنها يك بار روي تخت بيمارستان حسن را ديده بود. حسن چرا و چطور آن قدر زود به او دل بسته بود، نمي دانست. چرامادرش مي گفت بايد با حسن ازدواج كند را نمي فهميد.
هدي چشم از درخت گرفت. چقدر درخت صبور و مقاوم بود. يك دفعه دلش شروع به لرزيدن كرد. از جا بلند شد. بند كيفش را دور دستش پيچيد. كفشهايش را روي سنگفرش پارك به محكمي مي كوبيد. درست آن گوشه پارك جاي دنجي بود كه او و سعيد با هم حرف مي زدند. سرش را بالا گرفت. براي يك لحظه احساس كرد خيالاتي شده، در پشت پرده اشك چشمهايش سعيد پشت به او نشسته بود. جلوتر رفت. اشكهايش را پاك كرد. اشتباه نكرده بود. سعيد روي نيمكت هميشگي نشسته بود و دستهايش را زير چانه اش زده بود.
ـ سلام!
سعيد يك دفعه از جا پريد. دستپاچه بود. هدي با چشمهاي پر از اشك گفت:
ـ از ديدن من خوشحال نشدي؟
ـ اين چه حرفيه هدي؟
هدي روي نيمكت نشست. خيلي دلخور بود.
ـ چرا يك تلفن به من نزدي، چراوقتي عمل جراحي ام تمام شد به ديدنم نيامدي؟
تمام عشق ات همين بود؟!
سعيد لبخند تلخي زد.
ـ اگر حرفي داري بزن؟
ـ حرفي ندارم.
هدي با لجبازي از جا بلند شد.
ـ بله آقا! خوبه بدوني هفته ديگه مي خوام شوهر...
بقيه جمله در گلويش شكست. نمي خواست غرورش را بشكند. راه افتاد.
ـ بله خانم! خبر دارم، ولي مثل شما از اين خبر خوشحال نيستم. هدي تو واقعاً خوشحالي؟!
هدي با شنيدن اين حرف ميخكوب شد. سعيد چه مي گفت.
ـ تو چي مي دوني؟ حرف بزن! نذار منو زنده زنده تو گور كنن.
ـ بهت مي گم ولي بايد به من قول بدي؟
سعيد از جا بلند شد.
ـ هدي، مي دوني پسري كه مي خواد باهات ازدواج كنه، كيه؟!
هدي سرش را به علامت نفي تكان داد.
ـ حسن كليه اش را به اين شرط به تو هديه كرده كه باهات ازدواج كنه. آن موقع مادرت به فكر نجات تو بوده، چون تو هيچ شانسي براي زندگي نداشتي. منم به خاطر همين پايم را كنار كشيدم، به خاطر تو...
هدي بقيه حرفهاي سعيد را نمي شنيد. احساس دوگانگي وجودش را پر كرده بود. حسن حتي از بودن سعيد در قلب هدي هم بي خبر بود. نمي توانست كليه را پس بدهد، هديه حسن در وجودش جا گرفته بود.
پاي سفره عقد، هدي قلبش را براي هميشه به آينه امانت داد.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |