|
|
عكسها: كاووس صادقلو
|
نه درآن دورها كه در همين نزديكي، نه در خيال و ذهن كه در سكوت بهت آلود واقعيتي محض. نه در سرزميني ترك خورده از وحشت مرگ كه در سيلان جاري زندگي و روزمرگي درهمين حوالي سرزميني هست كه هوايش از خواهش رخوتناك مردن مرطوب است. سرزمين پرپروبار از افسردگي و در فراموشي مردن. پپش از آنكه مرگي آمده باشد و روحي بعليده باشد. اينجا كهريزك است. سرزميني كه هواي آن از سفيدي انتظار دم كرده است. اينجا آسايشگاه سالمندان كهريزك است. سرزميني فراوان از چشمهاي پرگود افتاده كه درانتهاي افق انتظار بيهوده شان، خطوط سياه رنگ و تاريك اميد ماسيده است:
ـ ما مي خواهيم آنها را از مرحله زنده ماندن به مرحله زندگي كردن سوق دهيم. اين جمله را راهنماي مان مي گويد. مردي كه لابد پرازخوبي است و از تك تك كلمات مهربان بي ادعايش مي شود هجوم مهرباني را بلعيد. مردي كه مردانگي در برابر او شايد سرتعظيم فرود آورده است. اما با اين همه من ذهني پر از چشمان ورم كرده از انتظار آن پيرمرد هشتاد و چند ساله اي كه ديگرحتي حوصله شمردن سالهاي زندگي را ندارد، دارم و هنوز بهت خورده انتظار رخوتناك واژه واژه كلماتش هستم:
ـ كي تو را آورده اينجا؟ (اين سؤال را كه مي پرسم نگاهم مات كيسه سوند اوست).
ـ همسايه ها.
ـ همسايه ها؟! براي چي اونها؟ مگه زن و بچه نداري؟
ـ نه... خوش به حال زنم... سالها پيش مرد و راحت شد.
ـ بچه ها چطور؟
ـ بچه ها... هي ي ي ي... بچه هام الآن تو فرنگ لابد دست در آغوش زني يا مردي... چه مي دونم دوش آفتاب گرفته اند.
ـ خواهري، مادري، برادري؟!
ـ نه هيچ كس. هيچ كس رو ندارم.
ـ چند ساله كه اينجايي؟!
ـ دوازده، شايد هم سيزده سال... (زهرخندي مي زند) حسابش از دستم در رفته.
ـ هيچكس نمي آيد بهت سر بزند؟!
ـ هيچكس...
ـ پس الآن منتظر كي هستي كه اومدي دم در؟
ـ كسي چه مي دونه (چشمانش پشت پرده هاي اشك غرق مي شوند) شايد... پسرم، دخترم.
نه اين آغاز گزارش عبور يك پنجشنبه زمستاني ومن و ساير همراهانم ازخلوت خواب آلوده اين جماعت هميشه چشم به درمانده نيست. آغاز اين گزارش خورشيدي است كه گرماي مطلوبش حس همدردي و ملاطفتمان را كلافه كرده است. از پشت نرده هاي كهريزك كه رنگهايش را باد به فراموشي ام سپرده بود، پياده چند قدمي تا درب اصلي آسايشگاه طي كرديم و وارد سرزميني از مردان و زنان چروكيده شديم كه چشمهاي هميشه منتظرشان سرشار از فرياد طپشهاي قلبي پرسؤال بود. سرزمين مردان و زناني كه تارهاي سكوت را به خود مي تنيدند و دودوزنان صداي قدمهاي بي پيرايمان را درو مي كردند. سرزمين سكوت و فراموشي. سرزميني پر از ميوه هاي رسيده مردن. همراهانم لاجرم به تكرار تشريفات تن سپرده اند. مؤدبانه و مؤقر. اما من خود را ميان ازدحام پرسؤال اين مردان و زنان خميده و خلوت رها مي كنم تا برايت ارمغاني بياورم از بودن و بودن حتي تا آخرين ثانيه هاي از نفس افتاده عمر.
ـ منتظر كسي هستي؟ (من مي گويم به پيرمردي كه نگاهش التماس آلوده و مظلوم است).
ـ...
ـ پدر جان سلام! منتظر كسي هستي؟
ـ نمي شنوه، بلندتر بگين! (پيرزني آن سوتر مي گويد كه مراقبمان است).
ـ پدر جان منتظر كسي هستي؟! (با فرياد).
ـ آره! منتظر دخترم.
ـ هر پنجشنبه مي آد؟!
ـ آره... اگه وقت كنه... (مي خندد و تكه نان بربري خشك شده تازه خيس خورده اي تعارفم مي كند).
ـ فقط همين يه دختر رو داري؟!
ـ نه... دو تا پسرم دارم.
ـ اونا هم بهت سرمي زنند؟
ـ آره... اگه وقت كنند... گرفتارن.
ـ چند ساله اينجايي؟!
ـ نمي دونم؟
بايد بروم. نه از آنكه دلم طاقت اين همه فرسودگي را ندارد. نه. اما وقت تنگ است و ثانيه هايش زرنگ. درست درميدانچه ابتدايي آسايشگاه دو قبر بزرگ سنگي همچون مدال افتخاري بر سينه ايام آسايشگاه مي درخشند كه يكي از آنها متعلق به دكتر «حكيم زاده» بنيانگذار اين آسايشگاه است. مردي كه معتقد بود «به جاي غصه خوردن نداشتن سرمايه هنگفت براي ساختن اين آسايشگاه، بايد با همين سرمايه محدود بهترين و بيشترين امكانات را براي معلولان و سالمندان مهيا كرد.» مرد راست كرداري كه راستي و صداقت دوماندگار جاودان از اوست. از محوطه خود را به ساختمان مديريت كهريزك مي رسانم. دوان دوان و نفس زنان. به گمانم از ساير همراهان دورافتاده ام. وارد طبقه دوم كه مي شوم، كارگاهي از زندگي و تلاش مي بينم كه درست روبروي در ورودي آن پيرزني خاموش كلاف خاطراتش را بهم مي پيچد. دوكلامي صحبت جاي دوري نمي رود اما گوش پيرزن ناتوان تر از آن است كه مرا بشنود. پس به كار خود دوباره مشغول مي شود. لابد يافتن سرنخ اين كلاف سردرگم از سخن گفتن با چون مني پراهميت تر است كه حتي بعد از اتمام جلسه معارفه با رؤساي كهريزك وقتي دوباره او را مي بينم همچنان سرنخ خاطراتش را ميان اين كلاف قرمزرنگ مي جويد. تنهاكارگر اين كارگاه اما فقط اين پيرزن خموده نيست كه جوانان سالهاي سال جوانتر از او هم در اينجا مشغولند. حتي برخي از آنها از بيرون از آسايشگاه مي آيند و حقوق و دستمزد هم مي گيرند. در طرف چپ كارگاه كارهاي دستي فعالين اين كارگاه ديدني است. دست ساخته هايي از اميدواري و زندگي كه نه از سر دلسوزي وحقارت كه از سر رقابت حتي به بازارهاي مصرف هم ره يافته اند. كارگاه را دور مي زنيم و وارد كا رگاه ديگري مي شويم كه كارگاه سفالگري و كوزه گري است. راهنمايمان افسرده جوان كم سالي را نشانمان مي دهد كه دوباره دل بستن به زندگي را ميان گل رس كوزه گري جست وجو مي كند. و من ياد آيه هاي مصحف عزيز مي افتم كه چگونه خلق شدن آدم پدر را از گل رس روايت مي كند. شايد خاك رس سرشتمان با آب اميد آلوده است كه خنده هاي اين جوانان شاعرانه ترين واژه هاي دوباره رستن و سبز شدن را ترانه مي كند. طرف ديگر اين كارگاه «پيريز» هاي برق مي سازند. ميانه سال مردي توجه ام را جلب مي كند.
|
|
|
ـ شما از بيرون مي آييد اينجا؟
ـ نه من هم مثل اينا (معلولين و سالخوردگان را اشاره مي كند) اينجا زندگي مي كنم.
ـ چرا؟ شما كه ماشالله جوانتر از اين حرفهاييد.
ـ بي كسي. بي خانماني.
ـ شغل اصليت چي بوده؟
ـ رانندگي، رانندگي كاميون.
ـ پس چرا اومدي اينجا؟
ـ گفتم كه، بي كسي، بي خانماني.
ـ يعني زني، بچه اي، كسي؟!
ـ نه هيچكس.
ـ اميد چطور؟
ـ آن را هم ندارم. اومدم اينجا شايد پيدا كنم.
ـ چيزي هم گيرت اومده!؟
ـ فقط دلخوشي از سلامت و شادابي
از او و اين كارگاه عبور مي كنيم. دختري معلول، كارگاهي مملو از تابلوهاي نقاشي نه چندان مدرن، سرراهمان قرار دارد و بازديد از آن قلب فشرده شده ام را فشرده تر مي كند. كه دختري با اين همه ذوق و استعداد، با اين همه طراوت و شكوفايي، تنها بخاطر منطق كم عاطفه عصر ديجيتالي خودخواه، كه كميت مدنيت اش مي لنگد، خوشبختي را در خانه سالمندان جست وجو مي كند. بازهم سرگرم شدنم با اين تابلوهاي پرترنم زندگي ـ كه شايد مرگ را هم گمراه كرده است ـ از گروه همراه دورم مي اندازد. مي خواهم خود را به آنها برسانم كه پيرمردي بر «ويلچر» نشسته سرراهم سبز مي شود. كاش مي ديدي كه چطور اين پيرمرد كه انگار همه تاريخ را زيسته است، با همان انگشتان كم رمق پرچروك، كه چيزي جز پوست و رگهاي قلمبه شده اش بخاطرم نمانده است، چرخهاي «ويلچر» اش را هول مي داد. حتي وقتي كه خواستم ياريش دهم، دست رد به سينه ام زد و با افتخار و غرور صندلي چرخ دارش را هدايت كرد و از كنارم گذشت. از كارگاهها جدا مي شويم و به سمت خوابگاههاي مردانه كهريزك كه در قديمي ترين بخش آن واقع است مي رويم. و در راه تا آنجا كه مي توانيم با سلام هاي لبريز از شوق كودكانه اين جماعت پير سرشار مي شويم و ته ته ذهنمان ترس دچار شدن به روزگار آنها را پنهان مي كنم و به استواري قدمهاي پرشتابمان دلخوش مي كنيم. اينجا اما كمي تلخ است. اين خوابگاه كهنه، از بوي دق آور فرسودگي و سياهي تلمبار گشته است. بوي دوا و درمان. بوي سراشيبي تند و تيز انتها. اتاقهاي چندتخته مرتب كه گهگاه حضور چرت آلود نفس هاي كش دار پيرمرد خوابيده اش زندگي را به يادمان مي آورد سرراهمان را پر كرده است و در دو سوي راهروي هاي طويل امتداد يافته اند. بالاي سر هر تخت چيزي شبيه كارت شناسايي است كه تاريخ تولد و نام و نام خانوادگي صاحبان موقت تخت ها را بر خود حك كرده اند. بالاي سر يكي از همان تختها مي روم كه صاحب موقتش كه نيم خيز از حضورم شده است و كارتي را مي بينم كه تاريخ مرگ آن را هم نوشته اند. متعجب به همان پيرمرد نحيف نيم خيز شده مي نگرم.
ـ شما كه هنوز زنده ايد.
ـ از اين تاريخ كه مي بيني تا حالاش اضافي است، من همان روز و همان ساعت بارم را بسته ام.
پيرمرد انگار با نگاه مبهوتش چنين مي گويد. از اتاقها كه مي گذريم به ناهارخوري مرتب آنها مي رسيم كه مزه گس بيهوده خوردن و آشاميدن را زير لبم تازه مي كند. مزه گس انتظاري بيهوده و بيهوده منتظر ماندن. با اتمام ناهارخوري راهنماي مهربانمان كه نام تك تك اين جمعيت پرسال را مي داند و با ديدن هركدام شروع به «چاق سلامتي و احوالپرسي» مي كند، خانه هاي نوساز خوش ساختي را نشانمان مي دهد و مي گويد:
ـ اين خانه ها را براي معلولين و احياناً سالمنداني ساخته ايم كه دلداده همديگر مي شوند و ياراي با هم زيستن و روي پاي خود ماندن را دارند. و سردسته گروهمان مي پرسد «اگر ميان اين جماعت عاشق و معشوقي باشد شما چگونه متوجه مي شويد؟» راهنما با همان صداي گرم و پرحرارتش پس از شليك خنده هايمان خونسردانه مي گويد:
ـ خودشان ماجرا را با مددكارانمان در جريان مي گذارند.
باورت مي شود دراين باغ كهنسال مرگ، كه ميوه هايش را از فرط گرفتاري حضرت موت براي چيدن فراموش كرده است، گل سرخ عشق گل خودروي ناهرزه عشق اجازه روييدن داشته باشد؟ پس مثل همه جاي زندگي تقابل عشق و مرگ در اين وادي هم ادامه دارد. آري هر جا كه نفسي براي حيات دميده مي شود عشق هم كمين كرده است. درست بمانند مرگ. پس بايد گوشمان را تيزتر كنيم. اينجا هم مي شود صداي تيك و تاك ضربان محبت را شنيد. گوش كن انگار كسي لاي سايه هاي ناپيدا اين ديوارهاي پلاسيده زمزمه مي كند. «تا شقايق هست زندگي بايد كرد.»
حالا ديگر «رختشوي خانه» آسايشگاه را هم ديده ايم. سرزميني پر از ملحفه ها سفيدرنگ و بوي آزاردهنده داروهاي ضدعفوني كننده، راهنماي مهربانمان مي گويد: «اين رختشوي خانه تمام بيست وچهار ساعت شبانه روز را كار مي كند بدون وقفه و با پيشرفته ترين دستگاهها و داروها ملحفه ها و پارچه هاي اين عزيزان كه متأسفانه بخش اعظمي ازآنها قادر به كنترل ادرار خود نيستند را پاكيزه و ضدعفوني مي كند و مي شويد…»
و من متوجه همكار و همراهم مي شوم كه براي فرار از اين بو دستش را به دهانش گذاشته است و كم كم مي خواهد بالا بياورد و متوجه گنجشگ سرگردان كوچكي كه براي فرار از اين رختشوي خانه عريض و طويل به هر دري مي زند و سراغ هر پنجره اي را مي گيرد و لباسها و پارچه هايي كه از شدت گردششان در آن ماشين هاي غول پيكر سرشان گيج رفته و ديگر نايي براي دوباره چرخيدن ندارند. كل رختشوي خانه را دور مي زنيم و بيش از آنكه ما بازديدكننده باشيم، ديگراني كه در آنجا مشغول كارند بازديدمان مي كنند. با همان نگاههاي پرسؤال و بي پاسخ هميشگي. از درب رختشوي خانه كه بيرون مي رويم، متوجه جايي مي شويم كه انگار لباسها و پارچه هاي مخصوص تري را شست وشو مي دهند، جايي كه تمام آدمهايش دهان خود را بسته اند تا مبادا حتي يك مولكول از آن مواد به جانشان رسوخ كند. با خروج از اين محيط من چون قواصي هستم كه دوباره به سطح آب بازگشته است و نور خورشيد را مي بلعم.
آشپزخانه آسايشگاه هر چقدر هم كه تميز و بهداشتي باشد با ديدن اين ديگ ها و قابلمه ها و ظروف هزارساله كه چرك ترين رنگ ها را به خود گرفته اند، احساس كهنگي و ماندگي مي كنم. عبورمان از آشپزخانه سريعتر از ورودمان است. از آشپزخانه كه خارج مي شويم همان راهنماي مهربانمان مي گويد:
ـ اين آشپزخانه تازه سازي كه مي بينيد، متعلق به آقاي جورابچي است. ايشان عليرغم تمام دارايي و ثروتش فرزندي از دنيا ندارد، وقتي اين آشپزخانه را مي خواست افتتاح كند گفت: قبل از افتتاح بايد حتما ً دو ركعت نماز بخوانم و بعد از آن ديگر اين آشپزخانه را پسر خود مي ناميد، كه ما به ايشان اصرار كرديم پسر شما بايد خواهري هم داشته باشد و ايشان هم استقبال كردند. الان هر وقت با ما تماس مي گيرد احوال بچه هاي خودش را مي پرسد.
هنگام عبور از محوطه تازه ساز و شيك آسايشگاه كه متعلق به زنان سالخورده است، يكي از همان مردمان نيك ـ احتمالاً رئيس آسايشگاه ـ برايمان مي گويد كه چطور روزهاي عيد قربان از شدت هجوم گوشت هاي قرباني به آسايشگاه سردرگم مي شوند كه با اين همه گوشت چه كنند و براي رفع اين معضل آنها را به ساير آسايشگاههاي كشور مي فرستند و ديگران چون چنين مي بينند فكر مي كنند كه وضعمان خيلي خوب است حال آنكه بيش از پيش نيازمند كمك هاي نقدي هستيم. از عبورمان از آسايشگاه بانوان سالخورده چيزي جز همان انتظار و انتظار و انتظار حاصلم نمي شود مگر بخشي كه در آن زنان بسيار سالخورده كه حتي قدرت غذاخوردن را هم ندارند توجه ام را جلب مي كند. يكي از آنان پيرزني است صدوچندساله كه زير لب انگار چيزي زمزمه مي كند نزديكتر كه مي روم مي شنوم كه مي گويد: «خداوند تقدير بي تدبير نمي كند… خداوند تقدير بي تدبير نمي كند.»
اين همه آنچه ديدم نيست و همه آنچه كه حس كردم. اين بخشي از همه گزارشي است كه مي خواهم نامش را بگذارم «در كهريزك اتفاق مي افتد همسايگي مرگ و زندگي».
احمد جلالي فراهاني
ahmadak - d @ yahoo. com