شماره ۲۰۵۵ - سال هشتم - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Feb 15, 2002
Social black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
اقتصادي
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
هر جمعه سلام
گزارشي از خانه اميدوار (۲)
فكر مي كني صاحب يك ركورد شده اي؟
همراه
حوادث و اتفاقات ماضي
همراز

هر جمعه سلام
تلافي معرفت و وفاي مردم
اين كه برخي ها گمان مي كنند ميليون ميليون آدم به خيابانها آمدند تا فقط به تهديدات رئيس جمهور جنگ طلب آمريكا پاسخ بگويند، نه فقط گمان غلطي است كه بسيار ساده انگارانه و ساده لوحانه است.
پاسخ به شرطلبي «شيطان بزرگ» يكي از نمايش هاي پرشكوه اين روز بود. آنها فارغ از جدال ها و نيرنگهاي سياسي به اين خاطر نيز راهپيمايي بزرگي را شكل دادند تا چگونگي حفظ شرف و آبرو و اقتدار مردمي وفادار را هم به نمايش بگذارند و نيز به آدم هاي پيوسته در سطح مانده و نوكيسه هاي سياسي يادآور شوند كه اگر پاسخ به وفاداري و معرفت آنها با خيانت و رفتارهاي اشرافي گري داده شود، چنين راه پيمايي هايي مي تواند بطور ناباورانه و ناگهاني هم شكل بگيرد.
چنين وفاداري هايي از سوي مردم براي زمامداران بسيار مسؤوليت افزاست. بخصوص براي زمامداراني كه از چنين راهپيمايي هايي فقط در جهت منافع سياسي بهره برداري مي كنند و به اين وسيله سعي بر پنهان سازي ضعف هاي خويش دارند.
همانگونه كه مردم با فداكاري و وفاداري خود نسبت به زمامداران، قواره هاي يك حكومت لايق و مناسب را ترسيم مي كنند، زمامداران نيز بايد با بينش معرفتي، خود را همطراز اين قواره كنند. پاكدامني، حفظ منافع ملي، دلسوزي، فهم، معرفت، چشم و دل سيري، پرهيز از اشرافي گري و نوكيسه گري و تسليم بودن همگان دربرابر قانون از سوي زمامداران، تنها راه تلافي معرفت و وفاي مردم است.

توضيحات اعلمي درمورد حقوق بازنشستگان كشور در سال ۸۱
اكبر اعلمي، نماينده مردم تبريز و عضو كميسيون تلفيق مجلس در مورد ميزان و نحوه تخصيص اعتبار براي حقوق بازنشستگان كشور در سال ۸۱ توضيحاتي داد.
وي روز پنجشنبه به خبرنگار ايرنا گفت: در مصاحبه اي كه به نقل از اينجانب در مطبوعات منعكس شد، آمده بود: «براي ايجاد تعادل ميان حقوق و دريافتي هاي بازنشستگان قبل و بعد از سال ۷۹ كميسيون تلفيق مجلس ۱۲۰۰ ميلياردريال افزون بر ۳۰۰ ميلياردريال اعتباري كه در لايحه دولت پيش بيني شده، تصويب كرده است.» نماينده مردم تبريز افزود: نظر به اينكه قيد عبارت «بازنشستگان سالهاي ۶۲ تا ۷۹» در مصاحبه اينجانب اسباب ناخرسندي و نگراني بازنشستگان محترم سالهاي قبل از ۶۲ را فراهم ساخته است، بدين وسيله اعلام مي كنم در مصوبه كميسيون تلفيق اساساً هيچگونه قيدي جهت تخصيص اعتبار مورد اشاره وجود ندارد.

گزارشي از خانه اميدوار (۲)
نام تمام بدبخت ها طوطي است
مددكار به دختر نزديك مي شود. ليوان كوچك داروها را به او مي دهد. دختر بي اراده مي گيرد و بادوجرعه آب همه را قورت مي دهد. داروها آرامبخش. اما گمان نكنم چشمان اين دختر از غصه هاي كهنه تهي شود. پوزخندي مدام روي صورتش ماسيده است. لبخندي تلخ و كمرنگ كه از انتهاي دل راه گرفته و گوشه لب ساكن شده است. مثل مرهمي رنج آور.
ـ اسمت چيه؟
سرش به سمت من مي چرخد. با همان پوزخند كه اصلاً ارادي نيست و نگاه مي كند به قرمزي گل هاي قالي ماشين. آهسته زيرلب مي گويد: طوطي…
049548.jpg
طرح: مسعود شجاعي طباطبايي
*چند وقته كه اين جا اومدي؟
** نمي دونم. يك سال … دوسال… اول رفتم خونه ارشاد. بعد اومدم اين جا . هنوز نگاهش به گلهاي قالي است، كسي را نگاه نمي كند. كسي را نمي بيند كه نگاه كند. افق نگاهش ديوارهاي خانه اميدوار را شكافته تا به خانه اش برسد. به بچه هايش. چشمانش را روي صورتم مي گرداند. حس مي كنم با چشمان سردش از مغزم مي گذرد و فضاي خالي پشت سرم را نگاه مي كند.
* چندسالته؟
** ۳۸سال.
* چرا اينجا اومدي؟
** شوهرم سرم «هوو» آورد. منو زنداني كردند، تو آشپزخونه… هرچي گريه كردم گوش نداد… وقتي در آشپزخونه را بازمي كرد با كمربند به جانم مي افتاد… هرچي التماس كردم…
تكه هاي تلخ و به هم ريخته زندگي مثل «پازل» جلوي چشمانش قرارمي گيرد. همه چيز برايش سياه است. هنوز بوي نم آشپزخانه و صداي گريه هاي خودرا حس مي كند و مي شنود. صداي خنده هوويش را كه دلربايي مي كند.
طوطي در حياط كوچك خانه قديميشان رخت مي شويد. دستانش از سردي آب تشت قرمز شده است. نگاهش به آسمان مي افتد. تكه ابري سياه بالاي سرش قراردارد و كلاغي قارقاركنان از بالاي سرش رد مي شود. به ياد شوهرش مي افتد كه چندوقت است اخلاقش عوض شده. هنوز به او فكر مي كند كه مرد با يك زن جوان وارد خانه مي شود. طوطي سرش را بلند مي كند. شوهرش با يك زن در مقابل او مي ايستند. طوطي فقط نگاه مي كند. زبانش نمي چرخد، بدنش بي حس شده. مرد با خنده مهيبي بازوي زن جوان را مي گيرد و زن خود را در بغل مرد رها مي كند. مرد كمربند را از شلوارش بازمي كند. طوطي كلمه «ديگه نمي خواهمت» را در بين ضربات كمربند مرد مي شنود. طوطي با يك ضربه از پله هاي بلندزيرزمين به پايين مي غلتد تا به زمين سرد آشپزخانه مي رسد. درها به رويش بسته مي شود. همه درها، وقتي طوطي اين صحنه ها را به ياد مي آورد برق خاصي در چشمانش مي درخشد.
ـ بختم زغال هي ي ي…(اين را طوطي مي گويد.)
* چرا شوهرت زن گرفت؟
** خواهر شوهرم برايش زن گرفت… چون نمي توانست زن عقدي بگيره، هي منو مي زد تا اجازه بدم زن بگيره. من بخاطر بچه هام كتك مي خوردم تا اجازه ندم اون زن بگيره… اما اون نامرد رفت و يه زن گرفت و آورد پيش من… ديگه نمي توانستم تحمل كنم… مريض شدم… بعد منو طلاق داد.
بغض طوطي آنجا شكست كه مي گفت حاضر بوده بي مهري شوهرش را تحمل كند اما بچه هايش را ترك نكند. زماني كه مرد از سركار به خانه بازمي گشت زماني كه هووي جوانش مانند دختركاني كوچك در بغل شوهرش مي پريد. وقتي كه مي ديد مرد بوسه اي برموهاي او مي زند، مي ديد كه با او صحبت مي كند، مي خندد و زن با دلربايي هاي افسونگر پرده اي برروي حضور طوطي در دل مردش مي كشد…
* اصلاً شوهرت از اول دوستت داشت؟
** يكباره چشمانش را به طرف من مي چرخاند. موجي از اشك در چشمانش حلقه مي زند. مي گويد: «اولش دوستم داشت … خيلي … آخه من طوطي اش بودم.
* وقتي شوهرت زن گرفت تو چه كاركردي؟
** بهش التماس كردم. گفتم حالا كه زن گرفتي به من كاري نداشته باش. بذار پيش بچه هام بمونم . هيچي ازت نمي خوام… نون خشك مي خورم اما دلم خوش باشه كه بالاسربچه هام تو همون آشپزخونه مي خوابم… براي زنت كار مي كنم…
* اول چي گفت؟
** گفت … مزاحم نمي خوام… مث يه سگ از خونه بيرونم انداخت… انگار ديگه منو نمي شناخت… جلوش سياه شده بودم… ديگه منونمي ديد.
اگر طوطي گريه مي كرد من هم راحت مي شدم. اما او اشكي براي ريختن نداشت. گريه اش تبديل به خنده اي تلخ شده بود.
*بعد چه كار كردي؟
** يك سال خونه عمه ام زندگي كردم ـ اونم خسته شد ـ رفت خبرداد كه من رواني شدم. گفت ديگه نمي تونه ازم نگهداري كنه مي گفت به ما ياد مي دهد.
* چي رو يادمي دادي؟
** رواني بودن. ديوانه شدن را يادشان مي دادم.
* كجا رفتي؟
** رفتم كلانتري خودمو معرفي كردم بعد آوردنم اينجا.
* كي طلاق گرفتي؟
** سال .۷۵ سه سال باهووم زندگي كردم … كلفتي مي كردم.
ديگر نپرسيد بعد از سال ۷۵ سرپناه طوطي كجا بوده است. نپرسيد كه در دل سياهي شب هاي تهران به كجا پناه برده و يك لقمه نان را چگونه به دست آورده است؟
* فاميلي، كسي رو نداشتي بري پيشش؟
** فاميل ها نگهم نمي داشتند. شوهرم وقتي ديد بهزيستي نگهم مي داره گفت همانجا بمان كه جات خوبه.
* خواهر و برادري، پدر و مادري…
** خواهر و برادرم ناتني اند. بچه كه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند… من پيش پدر و مادربزرگم زندگي مي كردم. پدرم مرد و نمي دانم چه بلايي به سرمادربزرگم آمده.
* چند تا بچه داري؟
** سه تا… پيش باباشون هستن… بچه آخرم دختره… مريم… ۱۴سالشه. درس مي خونه…
* بچه ها به ديدنت مي يان؟
**… نه … نمي دونم اصلاً سراغمو مي گيرن يا نه… اصلاً تو يادشون موندم… پسربزرگم ازدواج كرده… هر چندوقت يكبار هووم، مريم دختر كوچيكمو مي آره پيشم…
*هووت بچه داره؟
** آره يه بچه ۷ماهه داره.
* عروسي پسرت رو ديدي؟
** نه… كسي به من نگفت… دوس داشتم تو عروسيش هل هله بزنم، برقصم… خيلي آرزوها براش داشتم… خودم عروسمو انتخاب كنم… لباس دامادي تن پسرم كنم…
نمي دانم از كي طوطي فقط ديوار پشت آدمها را مي بيند از وقتي كه شوهرش زندگي و عاطفه را از او دريغ كرد يا از وقتي كه در مقابل چشمان خسته طوطي از زن جديدش دلجويي مي كرد. از هروقت كه بود طوطي ديگر طنين صداي مردش را فراموش كرده است. صدايي كه وارد حياط خانه مي شد، مي گفت: طوطي… طوطي من كجايي…
بدجوري بال و پرش را كنده اند. طوطي زماني خاطره ديوارهاي زندگي اش را پررنگ تر ديد كه شبهاي زيادي بدون پناه در خيابانهاي سرد تهران دنبال سايه اي، ديواري، چتري براي حفظ كردن جسم اش مي گشت. روح اش كه خيلي وقت پيش ها مرده بود. براي جسم اش نيز چشمهاي حريص و دندانهاي تيزآماده بودند و طوطي حتماً ردپاي گرگهاي شهر را ديده بود. زماني كه با پوزه هاي كثيفشان به دنبال پرنده هاي بي بال و پري مثل طوطي مي گشتند. در آن شبها طوطي در پناه ديواري دستانش را روي پاهايش حلقه مي زد، چادرش را روي تمام بدنش مي كشيد و با رؤياي بچه ها چشمانش را مي بست و نگاه طوطي زماني اين چنين منجمد شد كه با تمام قوا در تلاش براي حفظ وجودش بود اما مي ديد كه من و تو بي توجه به طوطي و طوطي ها، صداي درگلو شكسته آنها را در جدال با گرگهاي شهر نمي شنيديم… در آن لحظه بود كه طوطي ديد به جاي آدمها مي تواند به ديوارهاي پشت سرآنها اعتماد كند.
افسانه قانع afsaneh-24@yahoo.com

فكر مي كني صاحب يك ركورد شده اي؟
رتبه آخر شدن هم ركورد است؟
049545.jpg
… عقربه هاي ساعت، مثل پيرمرد فرتوتي كه بار سنگيني به دوش دارد و تا زانو در گل فرورفته است. كند حركت مي كنند. باورم نمي شود كه زمان مي تواند اينقدر تنبل باشد! حوصله ام سر رفته است. بيشتر از يك ساعت است كه مدادم را، بي خودي دستم گرفته ام و جاهاي سفيد، دفترچه سؤالات را خط خطي مي كنم. اه!…
اين ساعت لعنتي هم كه تكان نمي خورد. تازه بلندگو اعلام مي كند. «اجراي بند سه» نمي دانم بند ۳ چيست؟ ولي خدا كند زودتر تمامش كنند. از اين همه سؤال كه جوابشان گم شده است! نصف كمترشان را جواب داده ام. تازه آن هم نمي دانم درست زده ام يا غلط؟!
نمي دانم چطور بعضي ها وقت كم مي آورند؟ حتماً آنها ديگر خيلي بچه زرنگي اند! من كه نيم ساعت هم برايم زياد است! با اين وضعيت ممكن است قبول بشوم؟
زمزمه هاي شكوه آميز بالا مناسب حال خانم «الف ـ نون» است. وقتي روي صندلي امتحان كنكور نشسته بود. گفت وگوي تلفني با اين خانم شايد به اين دليل جذاب شود كه بدانيم نام او آخرين مرتبه از ليست پذيرفته شدگان كنكور را اشغال كرده بود! قرار كه نيست هميشه با اولين ها گفت وگو شود:
• خانم ا.ن از اينكه شما صاحب يك ركورد در كنكور سراسري هستيد، چه حسي داريد؟
•• چه حسي بايد داشته باشم؟ اصلاً چه ركوردي. مگر آخر شدن هم ركورد است؟… تا حالا بهش فكر نكردم. اما گمان نمي كنم خيلي خوشحال باشم از اينكه جزو نفرات آخر كنكور شدم. البته اين مربوط به سال گذشته است. من حالا در دانشگاه آزاد درس مي خوانم.
• چطور شد كه به دانشگاه آزاد رفتيد؟
•• خوب، به هر حال من مي خواهم كه ادامه تحصيل بدهم حالا در هر دانشگاهي كه باشد. براي من مهم نيست. اصل، همان درس خواندن است. بعد از كنكور سراسري در كنكور دانشگاه آزاد هم شركت كردم. خيلي بهتر امتحان دادم و قبول شدم.
• قبل از اينكه در كنكور سراسري شركت كنيد، چطور مطالعه مي كرديد و چطوري براي آزمون آماده شديد؟
•• من در خانه درس مي خواندم، البته در كلاسهاي كنكور هم شركت مي كردم . در كلاسهاي «قلم چي» اسم نوشته بودم.
• فكر مي كنيد دليل اصلي عدم موفقيت شما در كنكور سراسري چه بود؟
•• خوب به نظرم كم درس خواندم. همان مقدار هم كه مي خواندم، سرسري و ا كي بود، خيلي برايم جدي نبود. بيشتر بيرون بودم. با بچه ها، رفقا… خيلي به درسها اهميت نمي دادم.البته فكر مي كنم كه فرصت هم كم داشتم، درس خواندن را دير شروع كردم و نرسيدم همه كتابها را درست و حسابي بخوانم.
• شما سالهاي قبل هم در كنكور شركت كرده بوديد؟
•• بله، من سومين يا چهارمين بار بود كه در كنكور شركت مي كردم.
• به نظرتان كنكور، راه حل مناسبي براي مشكل ادامه تحصيل جوانان هست يا خير؟
•• نمي دانم! شايد كنكور لازم باشد… من نمي توانم در اين باره نظر خاصي داشته باشم. فقط فكر مي كنم كه اگر ظرفيت دانشگاهها زياد شود و يا تعداد دانشگاهها را بالا ببرند، عده بيشتري از جوانهاي ما مي توانند درسشان را ادامه بدهند.
تنها چيزي كه مي توانم بگويم اين است شايد با برداشتن كنكور هم به تنهايي مشكلي حل نشود. به هر صورت، دانشگاهها مجبور به گزينش و انتخاب افراد از ميان تعداد زياد علاقه مندان به تحصيل هستند.
• رشته دبيرستان و معدل ديپلم تان چند بود؟
•• من در دبيرستان، رشته رياضي ـ فيزيك درس مي خواندم و معدل ديپلمم هم حدود ۱۳ بود.
• يادتان مي آيد، درسهاي امتحاني كنكور را چه درصدهايي به دست آورديد؟
•• در كنكورسراسري خيلي خوب نزدم. رياضي را خيلي بد زدم. فيزيك و شيمي را هم همينطور… ولي خود درصدها دقيقاً يادم نيست.
معارف و ادبيات را يادم مي آيد كه خوب زدم. درصدم در اين درسها بد نشد ولي بقيه را خراب كردم.
اصلاً آن سالي كه اين اتفاق افتاد، خيلي از بچه ها خراب كردند. من فكر مي كنم كه سؤالات كنكور خيلي نامناسب و بدطرح شده بود. بچه هايي كه شركت كرده بودند، همه ناراضي بودند.
• در آزمون دانشگاه آزاد چطور؟
•• نه، آنجا خيلي بهتر بود. من آنجا خيلي بهتر امتحان دادم. رياضي، فيزيك و بقيه درسها را خيلي بهتر تست زدم. فكر مي كنم براي آزمون دانشگاه آزاد، هم من آماده تربودم، هم اينكه سؤالات بهتر بود.
• يك سؤال تخصصي تر! اول شدن در كنكور سخت تر است يا آخر شدن در آن؟
•• نمي دانم… فكر مي كنم… شايد آخر شدن مشكل تر باشد… [با خنده] بله، آخر شدن خيلي سخت تر است.
• حالا يك سؤال عمومي تر!! شما تابستانها را معمولاً چه كار مي كنيد؟
•• به… بابا يك پا كنكور شد اين مصاحبه!… خوب معمولاً اگر بتوانيم با خانواده به مسافرت مي رويم. اگر نشد كه با دوستان و رفقا سر مي كنيم.
• در دوران تحصيل اوقات بيكاري را چگونه مي گذرانديد؟
•• آن سالها هم همينطور بود، ما معمولاً تابستانها را مسافرت مي رفتيم و يكي از خاطرات خوش من همان مسافرتهاي تابستان بود. هميشه خوش مي گذشت.
اما من در طول تابستان اصلاً درس نمي خواندم، قيد درسها را تا مهرماه مي زدم.
• بعد از مهر چطور؟!… هيچ وقت شد كه مردود بشويد؟
•• نه، ديگر بعد از مهرماه درس مي خواندم، من شيطان بودم ولي هميشه شاگردزرنگي هم بوده ام…! نه هيچ وقت مردود نشدم.
• دوست داريد بعد از گذراندن دانشگاه ادامه تحصيل بدهيد؟
•• بله، حتماً اگر امكانش باشد خيلي دوست دارم دررشته كامپيوتر ادامه تحصيل بدهم.
• در حال حاضر از وضعيت درسي خود در دانشگاه راضي هستيد؟
•• بد نيست. با اينكه درسهايمان خيلي مشكل است ولي به هر حال با آنها كنار مي آيم.
• اگر به شما بگويند كه همين فردا، دوباره بايد در كنكور سراسري شركت كنيد، فكر مي كنيد چه رتبه اي را به دست بياوريد؟
•• يك ميليون!!…
• واقعاً يعني با اين آمادگي كه در حال حاضر داريد، رتبه تان يك ميليون مي شود؟
•• خوب، اين قدر كه نه… اگر در رشته ما مثلاً ۴۰۰‎/۰۰۰ نفر شركت كنند، به نظرم مي توانم، در حدود ۷۰‎/۰۰۰ بشوم.
• راستي نگفتيد كه چند سال سن داريد؟
•• ۲۲ ساله، اهل تهران و مجرد هستم.
• از اينكه يك ساعت و نيم تلفن منزلتان را اشغال كرديم معذرت مي خواهيم.
•• خواهش مي كنم خيلي خوشحال شدم و باور نداشتم كه همه به رتبه آخر كنكور اهميتي بدهند و با او مصاحبه كنند. اميدواريم كه حرفهاي من براي خوانندگان شما مفيد باشد.
عباس اسدي

همراه
خودآگاهي
در خودآگاهي از فرايندي صحبت به ميان مي آيد كه در آن توجه شخص روي خودش متمركز مي شود. اين توجه ممكن است روي قيافه و رفتار ظاهري، روي نگرشها، ارزشها، اخلاقيات و امور دروني شده شخص تمركز يابد. خودآگاهي فرايندي دروني است كه در يك وضعيت بيداري جريان دارد، ما به آن اشراف داريم و مي توانيم در مورد آن گزارش كنيم.اگر فردي گرفتار يك تعارض در مورد يك مسأله اخلاقي باشد، توجه او به تعارض اخلاقي كه درگير آن است معطوف مي شود. فرد در اين حالت نسبت به اختلاف ميان اخلاق دروني شده و گزينش هاي رفتاري ممكن حساس خواهد شد. انسان عموماً به هماهنگي مابين رفتار بيروني و دنياي درون گرايش دارد و از تعارض گريزان است.
ماهمچنين در ارتباطات روزانه خود براساس باورها ونگرش هاي خود عمل مي كنيم. باورهاي عميق ما كه به آنها معتقديم و ازعمل به آنها احساس رضايت خاطر مي كنيم و نيز نوع نگرشهاي ما، كه از آن زاويه به خود و به دنياي پيرامون خودمي نگريم، ارزشهاي ذهني ما را تشكيل مي دهند.ما در تلاشهاي روزانه خود با چندين نفر ارتباط برقرار مي كنيم، ولي منظورما صميمي شدن نيست. در اين نوع ارتباط در عمل حد خاصي را رعايت مي كنيم و سعي داريم كه از آن تجاوز نكنيم. اين حد ارتباط را هماهنگي ارزشهاي فكري ماتعيين مي كند. براين اساس، صميمي شدن و ارتباط گسترده برقرار كردن با كسي كه با ما هماهنگي ارزشي ناچيزي دارد يا با آدمهاي منفي را غلط، مضر و ناشي از بي ارادگي مي دانيم و اگر برخلاف ارزشهاي فكري خود عمل كنيم، دستخوش تعارض مي شويم. حتي ملاك ارزيابي موفقيت، ذهني بوده ودر درون خود ما صورت مي گيرد. موفقيت زماني براي ما ارزشمند است كه براي ما آرامش روحي و رضايت خاطر به ارمغان آورد. اگر موفقيت برخلاف ارزشهاي فكري ما باشد، در نظر ماخوار و بي مقدار جلوه مي كند و حاصلي جز تعارض ذهني ندارد. در چنين شرايط ناهماهنگي، فرد از قرار گرفتن در وضعيت خود آگاهي اجتناب مي ورزد، تا در معرض تشويق و تعارض دروني قرار نگيرد. اين گرايش به مرور در بيزاري از صحنه هايي كه برانگيزاننده خود آگاهي است، بازتاب مي يابد. به بياني ديگر، احساس منفي حاصل، شخص را وادار به پاسخهاي اجتنابي مي كند.بنابر اين خودآگاهي به منزله آن است كه شخص آيينه شفافي را در مقابل خودگرفته باشد. در اين صورت، چنانچه فرد از محركهايي كه موجب خودآگاهي بيشتر مي شوند، اجتناب ورزد، اين امر به معناي آن خواهد بود، كه شخص از تصوير خود كه آميخته به خطاست، مي گريزد:
آيينه گر نقش تو بنمود راست ‎/ خود شكن، آيينه شكستن خطاست
بطور خلاصه، مكانيزم خودآگاهي در خدمت آن است كه فرد خود را به عنوان يك سيستم از قابليت هاي رفتاري به ميدان آورد. ضمن آنكه هر كس گرايش به آن دارد تا مطابق با نگرشهاي دروني شده و ارزشهاي ويژه دست به عمل زند، چنانچه بنا به عللي سيستم قابليت هاي رفتاري از عمل بازماند، آنگاه وي قادر به عمل براساس ارزشها ونگرشهاي دروني شده خود نيست. اين وضعيت به احساس ناخوشايندي منجر مي شود و استمرار آن به وضعيت بحراني وتعارض آميز در درون فرد بيشتر دامن مي زند. در اين حالت، همانطور كه در بالا به آن اشاره شد، فرد به اجتناب روي مي آورد و يا اينكه به مكانيزمهاي دفاعي متوسل مي شود.
يافته هاي پژوهشي نشان مي دهند كه هر چه فرد خودآگاه تر باشد، كمتر ظاهرسازي مي كند وكمتر دست به خود فريبي مي زند. در نتيجه از مكانيزمهاي دفاعي كمتر استفاده مي كند و به واقعيت نزديكتر است.
روانشناسان در زمينه خودآگاهي، موضوعاتي نظير محدود و يا گسترده بدون خودآگاهي و نيز اختلالات خودآگاهي را نيز مورد بحث و بررسي قرار مي دهند. نتيجه گيريها حاكي از آن است كه در نهايت يك سلسله عوامل دروني در كارند كه باعث تقويت خودآگاهي شده و يا مانع پيشرفت آن مي شوند. فرض بر آن است كه اين دسته از عوامل دروني كه روي آنها تسلط چنداني نداريم، به گونه اي ناخودآگاه روي رفتار، نگرشها و سليقه هاي ما تأثير مي گذارند و ما نمي توانيم در مورد آنهاخوب گزارش كنيم.روانشناسان در مورد مفهوم ناخودآگاه و خودآگاه اتفاق نظر ندارند، در حالي كه واژه ناخودآگاه از اوايل قرن بيستم بخش وسيعي از متون روانشناسي را به خود اختصاص داده و با نام فرويد عجين گشته است. كمتر كسي است كه چيزهايي در مورد روانشناسي شنيده باشد ولي با نام فرويد آشنا نباشد. او كه تا به امروز در صدر مشهورترين روانشناسان قرار دارد، مفهوم ناخودآگاه را بر سر زبانها انداخت و جايگاهي رفيع براي روانشناسي رقم زد. او به سراغ هر موضوعي كه مي رفت و به بررسي هر بخش از روانشناسي كه مي پرداخت، محال بود كه از ناخودآگاه سخني به ميان نياورد. اين نكته را در مطالعات او بر روي موضوعاتي نظير رفتار نابهنجار، فراموشي، اضطراب، رؤيا، شخصيت، رشد رواني ـ جنسي، افسردگي و پرخاشگري مي توان دريافت.مهمترين فرضيه فرويد اين بود كه افكار، انگيزها و خاطرات ناهشيار نقش مهمي در زندگي ما بر عهده دارند و گويي كه از قلمروي ناپيدا بر روي بسياري از رفتارهاي ماتأثير مي گذارند. بطوري كه مي توان از لغزشهاي كلامي، رؤياها و نشانه هاي روان رنجوري وغيره به وجود آنها پي برد. او از جمله معتقد بودكه بسياري از رفتارهاي ناسازگارانه به صورت مشكلات جنسي و تمايلات پرخاشگرانه بروز مي كند.اگرچه آموزه ناخودآگاه همچون يكي از قويترين بمب هاي قرن بيستم عمل كرد و شعاع آن از مرزهاي روانشناسي و رشته هاي ديگر علوم انساني فراتر رفت و حتي به گونه اي تعيين كننده، عميق ترين لايه هاي زمينه هاي گوناگون هنري را درنورديد، با اين حال فرويد با منتقدين بسياري مواجه بود و فرضيه هاي او قبول عام نيافتند.
شهره توكلي ـ علي تحصيلي

نظرات، پيشنهادات و انتقادات
ايران جمعه مايل است از اين پس نظرات، پيشنهادات و انتقادات خوانندگان عزيز را در مورد خود بداند.
شما مي توانيد هر روز از ساعت ۱۶ الي ۱۸بعدازظهر با شماره تلفن ۸۷۶۱۲۵۳ تماس گرفته و يا مكتوب خود را به نشاني تهران ـ خيابان خرمشهر غربي ـ شماره۲۱۲ ـ روزنامه ايران ـ ايران جمعه ارسال نمائيد.
آدرس پست الكترونيكي ايران جمعه:
iran friday @ iraninstitute.org

حوادث و اتفاقات ماضي
نقش «زهر» در تاريخ سياست و عشق!!
براي نخستين بار، ماهيت و آثار زهر در مشرق زمين شناخته شد و ملت هند بيش از تمام ملت هاي ديگر به خاصيت خطرناك «زهر» پي برده بودند.

• حوادث مرموز
تا آنجا كه اطلاع داريم خانواده «بورژيا» در ايتاليا به زهرپاشي و دسيسه هاي مرگبار معروف مي باشند. در رأس اين خانواده «الكساندرششم» قرارداشت و معروف است ميهماني كه بر سفره وي شب هنگام حضور مي يافت، سپيده دم پيكري بي حس بود كه قدرت جنبيدن نداشت و با همين ضعف، چندماهي به بيماري مي گذرانيد آن گاه به جهان ديگر مي شتافت.

• حربه هاي مسموم
خانواده «بورژيا» با دست «الكساندر» و پسرش «سزار» خنجرها و انگشتريها را مسموم مي ساخته و بدين وسيله، دمار از روزگار بشربرمي آورده است.
تاريخ راجع به انگشتريهاي مسموم چنين توضيح مي دهد «درگوشه نگين انگشتري مخزن كوچكي را از زهر پرساخته و از روزنه آن مخزن، نيش سوزني مي گذاشتند و اين عمل به حدي دقيق انجام مي گرفت كه فرورفتن آن نيش دركنار انگشت محسوس نبود. اين انگشتري را به نام جايزه يا هديه به بدبختي كه محكوم به مرگ بود مي بخشيدند. وقتي كه وي انگشتر را به انگشت مي كرد، مطابق معمول «الكساندر» با او دست مي داد و انگشتانش را دوستانه مي فشرد، اين فشارخفيف، نيش سوزن را در انگشت طرف فروبرده و زهر را ازمخزن، داخل خون مي ساخت، درصورتي كه هيچكس نمي توانست از كيفيت مسموم شدن آن بيچاره اطلاع حاصل كند.

• شمشيرها و خنجرهاي زهرآلود
شمشيرها و خنجرها را پس از صيقل دادن درميان ظرفي مملو از «اسيدهيدروسيانيك» كه درآن زمان كشف شده بود، براي مدت يك هفته يا بيشتر مي خوابانيدند و ذرات زهر در مسامات فلز جاگرفته و با مختصر خراشي كه به بدن شخص واردمي ساخت، خونش به زهر آلوده مي گرديد و به ديار عدمش مي فرستاد.

• چراغ هاي زهرآلود
«اميل زولا» نويسنده شهير فرانسوي از شهداي چراغ مسموم است. وي درنتيجه شكستن لوله گاز و استنشاق هواي مسموم بدرود زندگي گفت، ولي خانواده «بورژيا» پيه شمع و روغن چراغ را با «اسيدهيدروسيانيك» توأم ساخته و به وسيله دود و بخار آن چراغ مردم را خفه مي كردند.همچنين جامه ها و لباس هاي زير را در محلول اين «اسيد» فروبرده و بر پيكر اشخاص موردنظر مي پوشانيدند. اين محلول كه در تاروپود پارچه خشك شده بود براثر تماس با حرارت بدن بخار تبديل شده و با هواي تنفس درآميخته و طرف را مسموم مي ساخت.

• زن و زهر
در عصر الكساندر هشتم، پيشواي مقتدر ايتاليا، يك عده از زنان تبهكار كه متهم به ساختن مايع مسمومي بودند دستگيرشدند، رئيس اين عده، زني به نام «سبارا» بود كه اين خانم ها يك نوع زهر بي رنگ و بو ولي شديداً باتأثير مي ساختند كه صرفاً براي كشتن شوهرها مي بايستي به كاررود، البته شوهرهايي كه به دلخواه خود زن نبوده و مانع آزادي وي مي شدند.
باري، پس از محاكمه، ازطرف پاپ الكساندر، حكم اعدام «سبارا» و ۱۳نفر از همكارانش صادرشد و در شهر رم به كيفر خويش رسيدند. پس از چندسال بازهم دسته ديگري به رياست خانم «تووانا» ازاهالي «ناپل» دررم ظهوركردند. اين هيأت با «سولفوردارسنيك» مسلح شده به جان مرداني كه با ماسك عشق دختران و زنان پاكدامن را فريب مي دادند، درافتاده بودند.براي اين زهر سه اسم قشنگ گذاشته بودند كه محض اغفال حريف، به مقتضاي مقام، برزبان رانده مي شد «كيمياي عشق» و «شراب ناپل» و «اشك تووانا» و ازماه ژوئيه تا مارس ۱۷۱۹ ششصدمردجوان را مسموم ساخته و به ديار عدم فرستاده بودند.الكساندر هشتم براي كشف اين تبهكاران مرموز، از نزديكان خودزني را به نام «اكتانا» مأمورنمود كه به نام يكي از بانوان اشراف، در هيأت سري زنها قبول عضويت كند.«اكتانا» به فاصله يك ماه حقايق را كشف كرد و به عرض رسانيد و «تووانا» با دستيارانش محاكمه و اعدام شدند.

همراز
عشقهاي سركاري
ما اين صفحه را براي شما جوانان مي نويسيم.
درددلهاي شما، حرفهاي پنهاني شما و پاسخهاي ما!
اگر جوانيد و پرشور و اگرحرفي براي گفتن داريد قلم به دست بگيريد و براي ما نامه بنويسيد و به آدرس تهران صندوق پستي ۱۹۵۶۵‎/۱۸۳ ارسال كنيد. شايد نامه بعدي ما از آن شما باشد. دست به كار شويد و فرصت را مغتنم شماريد.
دست حق يارتان ـ همراز

به نام آنكه در كاشانه دل
محبت را معين كرد منزل
همراز عزيز سلام!
خيلي خوشحال هستم كه بالاخره يك نفر پيدا شد كه براي ما جوانها سنگ صبور باشد. نخستين بار كه كلمه همراز را ديده خيلي خوشحال شدم و فكر كردم آن كسي را كه بايد با او مشورت كنم پيدا كرده ام. اما كمي دير دست به كار شدم. پسري هستم ۱۸ساله. با يك دنيا افكار متضاد و متناقض كه هيچگاه مرا آرام نمي گذارند و هميشه مانند سايه به دنبال من هستند. افكاري كه دست و پاي مرا تقريباً درهمه امور بسته اند.
سه سال پيش وقتي به محله اي كه الآن در آن سكونت داريم، آمديم، من عاشق دختري شدم كه در همسايگي مان زندگي مي كرد. در ابتدا فكر مي كردم كه از من بزرگتراست.
خيلي ناراحت بودم تا اينكه فهميدم نه تنها از من بزرگتر نيست، بلكه يك سال نيز كوچكتر است. خيلي خوشحال شدم وتصميم گرفتم با او دوست شوم. اما همين كه افكار متضاد و به اصطلاح دست و پاگير به سراغم آمد و من از خير اين تصميم گذشتم. با خودم مي گفتم آدمها بعضي وقتها فقط فكرمي كنند كه به كسي يا چيزي نياز دارند، در صورتي كه واقعا ًاحتياجي به آن ندارند.
آيا من واقعاً عاشق او شده ام يا فقط دوست داشتني از روي هوس است؟
فكرمي كردم حتماً در حال گذر كردن از يكي از مراحل دوران بلوغ هستم كه گهگاه نوجوانان عاشق فردي مي شوند و هنوز عطش اين نياز فروكش نكرده عاشق فرد ديگري مي شوند و يا دچار يك نوع عشق پاك يا به قول موريس دبس دچار يك عشق افلاطوني شده ام ويا...
همراز عزيز، افكاري از اين قبيل در هرمسأله اي براي من پيش مي آيد و تقريباً نوع تفكرمرا با بيشتر دوستان و همسالانم متفاوت مي كند. من به هرمسأله اي بيش از اندازه توجه مي كنم و موضوعات مختلف را خيلي تجزيه و تحليل مي كنم.
الآن كه اين نامه را مي نويسم سه سال از آن عشق مي گذرد ولي من هنوز ترديد دارم. در اين مدت دخترهاي زيادي به من پيشنهاد دوستي دادند ولي هيچكدام رانپذيرفتم. اطرافيانم معتقدند چهره زيبا و جذابي دارم و به اصطلاح خوش تيپ هستم، ولي من به اين چيزها زياد اهميت نمي دهم، دوستانم مي گويند اگر شرايط داشتند تا الآن حداقل صد تا دوست دختر داشتند، ولي من ازاين دوستيهاي خياباني و عشقهاي سركاري خوشم نمي آيد. درضمن من براي دخترها ارزش زيادي قائل هستم و هيچگاه حاضرنمي شوم آنها را بازيچه هوسهاي خودم قرار دهم.
به هر حال با گذشت سه سال از اين عشق، علاقه من به دوستي با او روز به روز زيادتر مي شود، بطوري كه احساس تنهايي و غمگيني مي كنم.
همراز عزيز، از تو مي خواهم مرا راهنمايي كني.
دوستدار تو از شهرك غرب تهران
ن . ن


• دوست خوبم؛ سلام!
نمي دانم با برادر مهرباني كه از نام او فقط اولش را مي دانم (ن)، مي توانم ارتباط برقرار كنم يا نه؟
خيلي ها براي من مي نويسند كه بالاخره يك نفر پيدا شد كه با او مشورت كنند… اما من از اين حرف تعجب مي كنم. نوجواني كه سنين نوجواني را پشت سر مي گذارد و رو به جواني مي رود، بايد بتواند زمينه اي را در خود فراهم آورد كه در هر شرايطي فعاليت متناسب با آن شرايط را انجام دهد.
گاهي كه احساس نياز مي كند به تنهايي بيرون برود، زير سايه درختي بنشيند، فروافتادن برگ لرزاني را مشاهده كند و گوش به ترانه زيباي چشمه رواني بسپارد و پرندگان را در آن هنگام كه يكديگر را دنبال مي كنند نظاره كند و در تنهايي خود در پي كشف حقيقت هايي باشد كه هيچگاه در ميان جمع آنها را به دست نمي آورد!
گاهي ديگر با جمع دمساز شود، از ديگران ياد بگيرد و به آنها بياموزد و آهسته آهسته مراحل اجتماعي شدن را پشت سر بگذارد… و گاهي هم از غصه ها و اندوه هاي خويش با مونسي يا همرازي صميمي سخني به ميان آورد.
راستي پدري، مادري، دوست صميمي اي، برادر بزرگتري، خواهر مهرباني يا هيچكس ديگري دم دست تو نبوده كه حالا كسي را پيدا كرده اي كه با او مشورت كني؟!
قبول كن كه جوانهاي ما خيلي وقتها خودشان از ديگران فاصله مي گيرند، در حالي كه آغوش پرمهر آنها براي پذيرش صميمانه اينها بازباز است!
بياييم سراغ افكار متضاد و متناقض تو! دوران جواني اوج فوران افكارضد و نقيض است. نه تنها اوج فوران اين افكار، بهتر است بگوييم كه اوج ستيز و جنگ اين افكار! به طوري كه در بعضي از كتابها و دست نوشته هاي معتبر ما از اين افكار به عنوان «جنود عقل و جهل» نام برده شده است. سربازاني از سپاه عقل و دانش در نبرد با سربازاني از سپاه جهل و ناداني! و جالب است بداني فرمانده نهايي اين سپاهيان خود توهستي! تويي كه در نهايت اراده مي كني كداميك از اين سربازان را غالب كني و كداميك را به خاك ذلت و شكست و فلاكت بكشاني.
كافي است پس از اين اندكي دقت كني و در شرايط دشواري كه برايت پيش مي آيد و نيازمند عزم و تصميم توست، صداي چكاچك شمشير اين دو سپاه را با يكديگر در عمق جان خويش بشنوي … و با اندكي صبر حتي غريو پيروزمندانه يكي را شنيده، ناله شكست ديگري را هم با تمام وجود احساس كني.
چه كسي مي داند. شايد آنچه در اين سه سال رخ داده، نيز پيكاري دروني براي غلبه نهايي يكي از اين سپاهيان باشد!
سه سال پيش تو ۱۵ ساله بوده اي و او ۱۴ ساله؛ نمي داني عاشقش شده اي يا دوست داشتن تو از روي هوس بوده است؟ عشق چيست؟ كيفيتي از همدلي و ادراك، دوست داشتن ديگران بدون هيچ چشمداشتي، بذل همه محبت خويش بي درخواست پاداش، گذشت جاوداني، جوشش چشمه هاي دوستي بي بهره از ذره اي رنجش، مهرباني راستين، احساس لطيف دلسوزي و توجه، بخشايندگي و ادب!
اينها مفاهيم راستين عشق هستند كه اگر نتوانيم در دوران جواني آنها را كسب كنيم، در سالمندي بسيار دشوار به دست خواهند آمد. با اين تعاريف آيا «عشقهاي سركاري» اصلاً وجود دارند؟ و يا با اين سرمايه ها مي شود انسان عاشق باشدو بازيچه هوس؟ آدمها از وقتي زاده مي شوند، ميل دارند مورد توجه و دوستي ديگران قرارگيرند و تا اين مهم اتفاق نيفتد در خود احساس كاستي مي كنند… آنان همچنين دوست دارند به ديگران عشق بورزند. در اين عشق ورزي آدمها با هم فرق نمي كنند. سياه و سفيد و زشت و زيبا فرقي نمي كند. جوهر آدميت مهم است.
برادر خوبم؛ به سه سال پيش بازگرد… عشق تو چنين خصوصياتي داشته است؟ طوفان شهوت در بيابان سرزمين دل، چشم بينايي باقي مي گذارد كه اصلاً آدمي بخواهد تجزيه و تحليلي بكند؟
طوفان شهوت، آن هم در عنفوان جواني خانمان براندازو بنيان كن است. دوستاني كه مي گويند اگر شرايط تو را داشته تا حالا لااقل صدتا دوست دختر داشتند، از منظر شهوت به عشق نگاه مي كنند. آنها اصلاً عشقي نمي بينند. آدمها را از ناحيه چشم و ابرويشان مي بينند كه اگر خداي نكرده روزي در حادثه اي اين چشم و ابرو آسيب ديد، صاحب آن ديگر به پشيزي نمي ارزد. به راحتي از او مي گذرند و به ديگري پناه مي برند. اين مفهوم عشق است؟
من تو را با چكيده اين انديشه ها تنها مي گذارم كه خود بينديشي و به راهي برسي راهي كه با فكر وتدبير در آن قدم بگذاري، هميشه مطمئن تر است.
اما اينكه چرا هر روز بيشتر احساس غمگيني و تنهايي مي كني؟ چون پيش از موعد خود را به مسأله اي مشغول كرده اي كه امكان بهره وري از آن برايت فراهم نيست. بوي غذايي مطبوع با گرسنه اي كه امكان دستيابي به غذا ندارد چه مي كند؟ تازه گرسنه شهوت كجا، گرسنه غذا كجا؟ اين با يك پرس غذا سير مي شود، پس از آن بهترين غذاهاي عالم برايش كوچكترين لذتي ندارد. اما آن هر چه بهره مندتر مي شود، باز چشمش جاي ديگر است. اگر گرگ شهوت را رها بگذارند به عالمي بسنده نمي كند… برادر خوبم؛ راه خوبي در پيش گرفته اي. اندكي ديگر صبر كن. خود را از اين افكار و تمايلات بيرون بياور… تا گاه عزم و تصميم برسد. اگر مقاومت كني، چنين روزي دير نيست.
دوستدار سعادت تو
حسين سروقامت



|   شناسنامه   |   آرشيو   |