مددكار به دختر نزديك مي شود. ليوان كوچك داروها را به او مي دهد. دختر بي اراده مي گيرد و بادوجرعه آب همه را قورت مي دهد. داروها آرامبخش. اما گمان نكنم چشمان اين دختر از غصه هاي كهنه تهي شود. پوزخندي مدام روي صورتش ماسيده است. لبخندي تلخ و كمرنگ كه از انتهاي دل راه گرفته و گوشه لب ساكن شده است. مثل مرهمي رنج آور.
ـ اسمت چيه؟
سرش به سمت من مي چرخد. با همان پوزخند كه اصلاً ارادي نيست و نگاه مي كند به قرمزي گل هاي قالي ماشين. آهسته زيرلب مي گويد: طوطي…
|
|
طرح: مسعود شجاعي طباطبايي
|
*چند وقته كه اين جا اومدي؟
** نمي دونم. يك سال … دوسال… اول رفتم خونه ارشاد. بعد اومدم اين جا . هنوز نگاهش به گلهاي قالي است، كسي را نگاه نمي كند. كسي را نمي بيند كه نگاه كند. افق نگاهش ديوارهاي خانه اميدوار را شكافته تا به خانه اش برسد. به بچه هايش. چشمانش را روي صورتم مي گرداند. حس مي كنم با چشمان سردش از مغزم مي گذرد و فضاي خالي پشت سرم را نگاه مي كند.
* چندسالته؟
** ۳۸سال.
* چرا اينجا اومدي؟
** شوهرم سرم «هوو» آورد. منو زنداني كردند، تو آشپزخونه… هرچي گريه كردم گوش نداد… وقتي در آشپزخونه را بازمي كرد با كمربند به جانم مي افتاد… هرچي التماس كردم…
تكه هاي تلخ و به هم ريخته زندگي مثل «پازل» جلوي چشمانش قرارمي گيرد. همه چيز برايش سياه است. هنوز بوي نم آشپزخانه و صداي گريه هاي خودرا حس مي كند و مي شنود. صداي خنده هوويش را كه دلربايي مي كند.
طوطي در حياط كوچك خانه قديميشان رخت مي شويد. دستانش از سردي آب تشت قرمز شده است. نگاهش به آسمان مي افتد. تكه ابري سياه بالاي سرش قراردارد و كلاغي قارقاركنان از بالاي سرش رد مي شود. به ياد شوهرش مي افتد كه چندوقت است اخلاقش عوض شده. هنوز به او فكر مي كند كه مرد با يك زن جوان وارد خانه مي شود. طوطي سرش را بلند مي كند. شوهرش با يك زن در مقابل او مي ايستند. طوطي فقط نگاه مي كند. زبانش نمي چرخد، بدنش بي حس شده. مرد با خنده مهيبي بازوي زن جوان را مي گيرد و زن خود را در بغل مرد رها مي كند. مرد كمربند را از شلوارش بازمي كند. طوطي كلمه «ديگه نمي خواهمت» را در بين ضربات كمربند مرد مي شنود. طوطي با يك ضربه از پله هاي بلندزيرزمين به پايين مي غلتد تا به زمين سرد آشپزخانه مي رسد. درها به رويش بسته مي شود. همه درها، وقتي طوطي اين صحنه ها را به ياد مي آورد برق خاصي در چشمانش مي درخشد.
ـ بختم زغال هي ي ي…(اين را طوطي مي گويد.)
* چرا شوهرت زن گرفت؟
** خواهر شوهرم برايش زن گرفت… چون نمي توانست زن عقدي بگيره، هي منو مي زد تا اجازه بدم زن بگيره. من بخاطر بچه هام كتك مي خوردم تا اجازه ندم اون زن بگيره… اما اون نامرد رفت و يه زن گرفت و آورد پيش من… ديگه نمي توانستم تحمل كنم… مريض شدم… بعد منو طلاق داد.
بغض طوطي آنجا شكست كه مي گفت حاضر بوده بي مهري شوهرش را تحمل كند اما بچه هايش را ترك نكند. زماني كه مرد از سركار به خانه بازمي گشت زماني كه هووي جوانش مانند دختركاني كوچك در بغل شوهرش مي پريد. وقتي كه مي ديد مرد بوسه اي برموهاي او مي زند، مي ديد كه با او صحبت مي كند، مي خندد و زن با دلربايي هاي افسونگر پرده اي برروي حضور طوطي در دل مردش مي كشد…
* اصلاً شوهرت از اول دوستت داشت؟
** يكباره چشمانش را به طرف من مي چرخاند. موجي از اشك در چشمانش حلقه مي زند. مي گويد: «اولش دوستم داشت … خيلي … آخه من طوطي اش بودم.
* وقتي شوهرت زن گرفت تو چه كاركردي؟
** بهش التماس كردم. گفتم حالا كه زن گرفتي به من كاري نداشته باش. بذار پيش بچه هام بمونم . هيچي ازت نمي خوام… نون خشك مي خورم اما دلم خوش باشه كه بالاسربچه هام تو همون آشپزخونه مي خوابم… براي زنت كار مي كنم…
* اول چي گفت؟
** گفت … مزاحم نمي خوام… مث يه سگ از خونه بيرونم انداخت… انگار ديگه منو نمي شناخت… جلوش سياه شده بودم… ديگه منونمي ديد.
اگر طوطي گريه مي كرد من هم راحت مي شدم. اما او اشكي براي ريختن نداشت. گريه اش تبديل به خنده اي تلخ شده بود.
*بعد چه كار كردي؟
** يك سال خونه عمه ام زندگي كردم ـ اونم خسته شد ـ رفت خبرداد كه من رواني شدم. گفت ديگه نمي تونه ازم نگهداري كنه مي گفت به ما ياد مي دهد.
* چي رو يادمي دادي؟
** رواني بودن. ديوانه شدن را يادشان مي دادم.
* كجا رفتي؟
** رفتم كلانتري خودمو معرفي كردم بعد آوردنم اينجا.
* كي طلاق گرفتي؟
** سال .۷۵ سه سال باهووم زندگي كردم … كلفتي مي كردم.
ديگر نپرسيد بعد از سال ۷۵ سرپناه طوطي كجا بوده است. نپرسيد كه در دل سياهي شب هاي تهران به كجا پناه برده و يك لقمه نان را چگونه به دست آورده است؟
* فاميلي، كسي رو نداشتي بري پيشش؟
** فاميل ها نگهم نمي داشتند. شوهرم وقتي ديد بهزيستي نگهم مي داره گفت همانجا بمان كه جات خوبه.
* خواهر و برادري، پدر و مادري…
** خواهر و برادرم ناتني اند. بچه كه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند… من پيش پدر و مادربزرگم زندگي مي كردم. پدرم مرد و نمي دانم چه بلايي به سرمادربزرگم آمده.
* چند تا بچه داري؟
** سه تا… پيش باباشون هستن… بچه آخرم دختره… مريم… ۱۴سالشه. درس مي خونه…
* بچه ها به ديدنت مي يان؟
**… نه … نمي دونم اصلاً سراغمو مي گيرن يا نه… اصلاً تو يادشون موندم… پسربزرگم ازدواج كرده… هر چندوقت يكبار هووم، مريم دختر كوچيكمو مي آره پيشم…
*هووت بچه داره؟
** آره يه بچه ۷ماهه داره.
* عروسي پسرت رو ديدي؟
** نه… كسي به من نگفت… دوس داشتم تو عروسيش هل هله بزنم، برقصم… خيلي آرزوها براش داشتم… خودم عروسمو انتخاب كنم… لباس دامادي تن پسرم كنم…
نمي دانم از كي طوطي فقط ديوار پشت آدمها را مي بيند از وقتي كه شوهرش زندگي و عاطفه را از او دريغ كرد يا از وقتي كه در مقابل چشمان خسته طوطي از زن جديدش دلجويي مي كرد. از هروقت كه بود طوطي ديگر طنين صداي مردش را فراموش كرده است. صدايي كه وارد حياط خانه مي شد، مي گفت: طوطي… طوطي من كجايي…
بدجوري بال و پرش را كنده اند. طوطي زماني خاطره ديوارهاي زندگي اش را پررنگ تر ديد كه شبهاي زيادي بدون پناه در خيابانهاي سرد تهران دنبال سايه اي، ديواري، چتري براي حفظ كردن جسم اش مي گشت. روح اش كه خيلي وقت پيش ها مرده بود. براي جسم اش نيز چشمهاي حريص و دندانهاي تيزآماده بودند و طوطي حتماً ردپاي گرگهاي شهر را ديده بود. زماني كه با پوزه هاي كثيفشان به دنبال پرنده هاي بي بال و پري مثل طوطي مي گشتند. در آن شبها طوطي در پناه ديواري دستانش را روي پاهايش حلقه مي زد، چادرش را روي تمام بدنش مي كشيد و با رؤياي بچه ها چشمانش را مي بست و نگاه طوطي زماني اين چنين منجمد شد كه با تمام قوا در تلاش براي حفظ وجودش بود اما مي ديد كه من و تو بي توجه به طوطي و طوطي ها، صداي درگلو شكسته آنها را در جدال با گرگهاي شهر نمي شنيديم… در آن لحظه بود كه طوطي ديد به جاي آدمها مي تواند به ديوارهاي پشت سرآنها اعتماد كند.
افسانه قانع afsaneh-24@yahoo.com