شماره ۲۰۵۵ - سال هشتم - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Feb 15, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
اقتصادي
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
مروري بر زندگي و آثار ساموئل بكت
مصاحبه روزنامه زود دويچه با خانم فرانسواز ژيلو همسر پيكاسو به مناسبت هشتادمين سالگرد تولدش
مصاحبه استفن شالوم با نوام چامسكي

مروري بر زندگي و آثار ساموئل بكت
پوچ گراي غمگين در سكوت
نمايشنامه و رمان نويس ايرلندي و يكي از بلندآوازگان تئاتر پوچي كه نامش را همرديف اوژن يونسكو قرارداده اند، گرچه مطالعات اخير، او را يك پست مدرنيست قلمدادكرده است، نمايش هايش با بقا و رنج انسان ها سروكاردارد و شخصيت هايش با بيهودگي و پوچي مبارزه مي كنند.
او در آثار تئاتريش، از نمايش هاي واريته، تئاترهاي روحوضي و سبك فيلم صامت چهره هايي چون كيتون و چاپلين تأثيرپذيرفته است.
«ما همه ديوانه به دنيا مي آييم، بعضي ها همان طور مي مانند.»
از «درانتظار گودو»
049644.jpg
ساموئل بكت در ۱۳ آوريل ۱۹۰۶ در نزديكي دوبلين در ايرلند به دنيا آمد. پدرش مميز و مادرش پرستاربود.
ساموئل در خانواده اي از طبقه متوسط جامعه با مذهب پروتستان پرورش پيداكرد. در ۱۴سالگي به همان مدرسه اي رفت كه اسكار وايلد را پذيراشده بود. او با يادآوري دوران كودكي اش چنين گفت: من هيچ استعدادي براي شادبودن نداشتم.
بكت با تنهايي اش خوگرفته بود. اين پسرغمگين، بزرگ و بزودي تبديل به مرد غمگيني شد. اغلب اوقات به قدري افسرده بود كه تا بعدازظهر در رختخواب مي ماند. خود را درگير گفت وگوهاي طولاني نمي كرد فقط زمان طولاني و مقدار معتنابهي الكل مي توانست او را ازجايش بلندكند و زنها تاب تحمل او را نداشتند. معذلك اين شاعرجوان تنها به هيچكس اجازه نمي داد تا به انزوايش پي ببرد.
يك بار بعد از مخالفت با نصيحت هايي كه دختر جيمز جويس به او كرده بود اظهاركرد كه مرده است و احساس موجودبودن نمي كند.
ساموئل بكت درسال ۱۹۲۸ به پاريس رفت و اين شهر به سرعت فاتح قلبش شد. مدتي در بلفاست تدريس مي كرد و همچنين در پاريس سخنران انگليسي در مدرسه نورمالا سوپوريور بود.
مدت كوتاهي پس از رسيدن به آنجا، دوست مشتركي او را به جيمز جويس معرفي كرد و بكت زمره يكي از حواريون اين نويسنده بزرگ درآمد.
درسن بيست و سه سالگي مقاله اي عليه آسان طلبي خوانندگان جويس در دفاع از شاهكار او نوشت و يك سال بعد اولين جايزه ادبي اش را دريافت كرد؛ ۱۰پوند براي شعري كه به مكاشفه فيلسوف بزرگ دكارت درمورد زمان و بي ثباتي زندگي پرداخته بود. بكت تحت تأثير، تقليد و تعليمات جويس شروع به نوشتن كتابي كرد كه در سال ۱۹۳۹ تحت عنوان «بيداري فينيگان» منتشرشد. او همچنين قسمتي از آن را با نظارت جويس به فرانسه ترجمه كرد.
بكت درسال ۱۹۳۱ به دوبلين بازگشت و تا سال ۱۹۳۲ در كالج ترينيتي به تدريس فرانسه پرداخت، او پس از نوشتن تحقيقي راجع به پروست به اين نتيجه رسيد كه عادت و تكرار «سرطان زمان» هستند لذا پستش را در دانشگاه رهاكرد و تمام وقتش را به نوشتن اختصاص داد. پس از اينكه پدرش درگذشت، با دريافت بيمه مستمري، سفري را به اطراف اروپا آغازكرد.
بكت به ايرلند، فرانسه، انگلستان و آلمان رفت و دراين ضمن شعر و داستان مي نوشت و هرشغلي را كه به طور اتفاقي برايش پيش مي آمد، مي پذيرفت. درطول سفرهايش با خانه به دوشان؛ آوارگان ارتباط برقرارمي كرد و اين آشنايي ها سبب شد تا بعدها بهترين شخصيت هاي داستان هايش را ازبين آنها انتخاب كند. هروقت راهش به پاريس مي افتاد با جيمز جويس تماس مي گرفت و آنها ملاقات هاي طولاني با يكديگر داشتند، گرچه شايع شده بود كه هردو بيشتر وقتشان را در سكوت مي گذرانند و هر دو از اندوه رنج مي برند.
بكت به عنوان يك شاعر نخستين اثرش را در سال ۱۹۳۰ با "Whoroscope"، ۹۸خط شعر كه با ۱۷ خط زيرنويس همراه بود، به ثبت رساند.
دراين تك گويي دراماتيك رنه دكارت، قهرمان آن در حالي كه منتظر املت صبحانه اش مي باشد، در انديشه هاي بسياري غرق است؛ در انديشه ابهام رموز الهيات، گذشت زمان و نزديك شدن مرگ. بكت درسال ۱۹۳۴ رمان «عذاب هاي بيشتر، لذت هاي كمتر» را به رشته تحرير درآورد. بين سالهاي ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۶ در لندن زندگي مي كرد و درسال ۱۹۳۷ سرانجام در پاريس ساكن شد. مدت كوتاهي پس از اقامت در آنجا، دريك خيابان مردي كه براي گرفتن پول به او نزديك شده بود، وي را چاقوزد. در بيمارستان دريافت كه آن مرد از بيماري ريه رنج مي برده است. پس از بهبودي، ضارب را در زندان ملاقات كرد و هنگامي كه از او علت حمله اش را پرسيد، زنداني به فرانسه جواب داده بود: «نمي دانم، مسيو» عبارت به يادماندني كه بعدها در بسياري از آثارش افراد گمگشته و آشفته به كارمي برند.
حول و حوش همان سال ها بود كه يك هنرجوي پيانو به نام سوزانا دچوو دامسنيل را ملاقات كرد، كسي كه درسال ۱۹۶۱ با وي ازدواج كرد، بكت رمان نويسي را به عنوان يك حرفه اي درسال ۱۹۳۸ با كتاب «مورفي» آغازكرد. او دراين كتاب مبارزه قهرمان داستان بين تمايلش به معشوقه بدنام خود از يك طرف و گريزش به تاريكي ذهن را ازطرف ديگر به تصويرمي كشد و اين تضاد تا هنگامي كه به وسيله انفجار گاز تكه تكه مي شود، حل نشده باقي مي ماند.
در دوران جنگ جهاني دوم، بكت در پاريس بود و حتي هنگامي كه آلمان ها آنجا را اشغال كردند، او در پاريس ماند.
وي به جنبش هاي زيرزميني پيوست و تا سال ۱۹۴۲ كه چندتن از يارانش توقيف شدند و او نيز به همراه سوزانا مجبور به فرار به منطقه اي آزادگشت، براي گروه مقاومت مي جنگيد.
آن دو مدت دوسال و نيم در دهكده روزيلون پنهان بودند. دراين مدت او دومين رمانش به نام «وات» را نوشت كه درسال ۱۹۵۳ منتشرشد و آخرين رماني بود كه به زبان انگليسي نوشت.
وي دراين كتاب جست وجوي بي ثمر آقاي وات را براي دانستن در خانه آقاي نات كه مدام تغييرشكل مي دهد، به تصويرمي كشد. (وات با كلمه چه چيزي و نات با كلمه هيچ چيز ايهام دارد.)
درسال ۱۹۴۵ كه نيروهاي آلمان فرانسه را ترك كردند، بكت به پاريس بازگشت و دوره فعاليتش به عنوان يك نويسنده آغازشد. درطي پنج سال پس از آن نمايشنامه هاي «الوتريا»، «درانتظار گودو»، «دست آخر» و سه گانه «مالوي»، «مالون مي ميرد» و «نام ناپذير» و كتاب ديگري تحت عنوان «مرسيه و كميه» دو داستان كوتاه و يك كتاب نقد نيزنوشت.
سه گانه اش كه در اوايل ۱۹۵۰ منتشرشدند به فرانسه نوشته و متعاقباً به انگليسي ترجمه شدند.
اين كتاب ها شناخت گزنده بكت را دراين مورد كه براي فكركردن هيچ گريزي از توهمات و جبر كارتزين وجودندارد، منعكس و سعي مي كنند تا اسرار لاينحل را حل كنند. آرزوي خلق چيزي كه او «ادبيات بي كلام» مي ناميد، ذهن او را مشغول كرده بود. لذا دست به مبارزه اي طولاني با كلام مي زند و سعي مي كند با آشكاركردن سكوت بر آنها تأكيدكند.
اولين نمايش بكت، «الوتريا» منعكس كننده جست وجوي او براي رهايي است و حول و حوش مرد جواني در جريان است كه مي كوشد خود را از قيدهاي اجتماعي و خانوادگي رهاكند ولي اولين موفقيت واقعي اش در ۵ ژانويه ۱۹۵۳ با روي صحنه آمدن نمايش «درانتظار گودو» بود كه تئاتر بيبي لون به اجرا درآمد.
عليرغم انتظارات بكت، اين نمايش عجيب با حضور چهارصدتماشاگر در تئاتر بيبي لون به موفقيت آني دست پيداكرد و ستايش نمايشنامه نويساني چون تنسي ويليامز، ژان آنويي، تورنتون وايلدر و ويليام سارويان را برانگيخت.
ويليام سارويان دراين مورد اظهاركرد: اين نمايش باعث شد تا من و ديگران آزادانه تر بنويسيم.
دو خانه به دوش به نام هاي ولاديمير و استراگون كه يكديگر را گوگو و دي دي صدامي كنند نزديك يك درخت عريان بيرون شهر به يكديگر برمي خورند و منتظر گودو كه اسمش اشاره به نام خدا (God) يا نام فرانسوي چارلي چاپلين يعني «شارلوت» دارد و قول آمدن داده است، مي شوند.
آنها براي ازبين بردن كسالت و سرنرفتن حوصله شان سعي مي كنند گذشته را به خاطر بياورند، جوك تعريف كنند، غذا بخورند و حدس هايي در مورد گودو بزنند.
گودو پيغام مي فرستد كه آن روز نمي تواند بيايد ولي فردا حتماً مي آيد. در قسمت دوم نمايش، گوگو و دي دي همچنان درانتظارند و بازهم گودو قول آمدنش را توسط پيغامي مي فرستد.
گوگو و دي دي سعي مي كنند خود را حركت بدهند و قصدرفتنشان را اعلام مي كنند ولي هيچكدام انرژي حركت كردن ندارند. مشهورترين اجراي نمايش «درانتظارگودو» درسال ۱۹۵۷ با گروهي از بازيگران سان فرانسيسكو درزندان سان كوانتين براي بيش از ۵۰۰مجرم ارايه شد و در كمال خيرت بسيار موفقيت آميز بود.
زندانيان همانند ولاديمير و استراگون در نمايش، به اين حقيقت دست پيداكردند كه زندگي يعني انتظار، كشتن وقت و چسبيدن به اميد. اين آرامش ممكن است جايي درهمين گوشه وكنارها باشد، اگرنه امروز، شايد فردا.
ساموئل بكت جايگاهش را به عنوان يك نمايشنامه نويس حرفه اي در سوم آوريل ۱۹۵۷ با اجراي دومين شاهكارش، «دست آخر» به زبان فرانسه كه براي اولين بار در تئاتر رويال كورت لندن به روي صحنه رفت، تثبيت كرد.
گرچه زبان مادري او انگليسي بود، مهمترين آثارش را به فرانسه نوشت حتي زماني كه زبان انگليسي به عنوان زبان بين المللي در قرن بيستم شناخته شد.
اودرسال ۱۹۵۹ نمايشنامه «آخرين نوار كراپ» را به زبان مادري اش به رشته تحرير درآورد كه درآن مرد سالخورده اي را به تصويركشيد كه تنها در اتاقش نشسته و درشب به نواري گوش مي كند كه از دوران گذشته اش ضبط كرده است.
آثار نمايشي بكت متكي بر عناصر سنتي نمايش نيست. وي ازطرح نمايش، شخصيت پردازي و نتيجه گيري نهايي براي يك سري تجسم هاي عيني صحنه استفاده مي كند. سخن گفتن ازنظر او بيهوده است زيرا او دنيايي افسانه اي خلق مي كند كه موجوداتي تنها را در خود جاي داده است، موجوداتي كه براي نشان دادن ناگفتني ها بيهوده تقلا مي كنند. شخصيت هايش دريك خلأ خيالي وحشتناكي زندگي مي كنند كه حس توان كاه اندوه و سردرگمي برآنها غلبه كرده است و آنها به طرز مضحكي سعي مي كنند با يكديگر ارتباط برقراركنند لذا بي وقفه مي خزند و خود را به دروديوار مي زنند.
او دربيشتر آثارش براي نشان دادن ديرآشنايي موضوعات تلخ و جدي ازطنزي حزن آور استفاده كرده است.
درآخرين رمان بلندش به نام «چگونه است؟» قهرمان داستان درحالي كه كيسه اي از غذاهاي كنسروشده را به دنبال خود مي كشد، درميان گل ولاي مي خزد. او ازخزنده ديگري كه از صحبت كردن در عذاب است سبقت مي گيرد، خزنده اي كه درانتظار سبقت ازخزنده ديگري است كه او نيز به نوبه خود عذاب مي كشد.
درسال ۱۹۶۰ ساموئل بكت براي راديو، تلويزيون و تئاتر مي نوشت. او اولين پوچ گرايي است كه به شهرت جهاني دست پيداكرد. آثارش به بيست زبان دنيا ترجمه شدند. درسال ۱۹۶۹ مفتخر به دريافت جايزه نوبل ادبي گشت. درسال ۱۹۸۷ كتاب "Mirlitonnades" و مجموعه اي از اشعار كوتاه، درسال ۱۹۷۹ «مهمان» و «بيگانه ها دورمي شوند» كه درسال ۱۹۸۴ در نيويورك روي صحنه رفت، به چاپ رسيدند.
رمان «فاجعه» درسال ۱۹۸۴ نوشته شد كه موردبازجويي از يك دگرانديش است. وي در سكوت معمول خويش زندگي مي كرد حتي زماني كه تولد هشتادسالگي اش در پاريس و نيويورك جشن گرفته شد.
در هفتاد و شش سالگي گفت: «با تمركزكم، فقدان حافظه و درك مبهم، انسان شانس بيشتري دارد تا چيزي را كه به واقعيت انسان نزديك تراست، بگويد. حتي تمام آن چيزهايي كه ناگفتني هستند، نياز به ارائه دارند. يك كودك اگرچه هيچ منطقي ندارد، نياز به ساختن يك كاخ شني دارد. در كهنسالي با وجودي كه فقط تعدادكمتري دانه شن در اختيارش هست، ولي بيشترين امكان برايش مهياست.» بكت درسال ۱۹۸۹ هنگامي كه تازه به يك آسايشگاه سالمندان رفته بود و دريك اتاق مبله نشده زندگي مي كرد، همسرش درگذشت.
وي تازمان مرگش در ۲۲دسامبر ۱۹۸۹ همچنان مي نوشت اما با هر اثر كارش دشوار و دشوارتر مي شد تا جايي كه در كتاب آخرش اظهاركرد: «هرلغت به نظرم خدشه غيرضروري بر سكوت و پوچي است.»
گفته شد پولي را كه از نوبل ادبي دريافت كرد به هنرمندان محتاج بخشيد.
مترجم: پروانه عزيزي ـ منبع: اينترنت

مصاحبه روزنامه زود دويچه با خانم فرانسواز ژيلو همسر پيكاسو به مناسبت هشتادمين سالگرد تولدش
همسر ريش آبي تنهايي را دوست دارد
049650.jpg
مقدمه مترجم: «برخلاف گذشته زمام هنر جديد به دست اشرافيت نيست چنانكه در گذشته بود بلكه به دست متفكران دردمند و روشن و آگاه است. هنر برخلاف گذشته يك مسكن تفنن جو و لذت بخش براي زندگي هاي بسته ومرفه نيست، بلكه پيشاپيش فلسفه امروز حركت مي كند و بلكه پيشتر از انديشه امروز مي تازد» (دكتر علي شريعتي، مجموعه آثار شماره ۳۲ هنر در انتظار موعود، صفحه ۶ انتشارات چاپخش، ۱۳۷۳)
… براي من فقط دو نوع زن وجود دارد: رب النوع و جاروكش… واقعاً هيچكس براي من اهميتي ندارد و ديگران مثل همين ذرات غباري هستند كه در نور آفتاب حركت مي كنند. جارويي را در هوا تكان بدهيد همه از بين مي روند (به نقل از پيكاسو در كتاب «زندگي با پيكاسو» نوشته فرانسواز ژيلو، ترجمه خانم ليلي گلستان، انتشارات آگاه، ۱۳۷۸ صفحه ۹۰)
هنگامي كه دكتر علي شريعتي نظراتش را درباره هنر معاصر مي نوشت بدون شك بيش از هر هنرمند ديگري تصوري از پيكاسو در ذهن خود داشته است، زيرا پيكاسو با معاشرت شخصيت هايي چون آراگون، كوكتو، مالرو، سارتر و بسياري ديگر و همچنين با عضويت در حزب كمونيست فرانسه و البته بانقاشي تابلويي چون گروئنيكا چنين مقامي را براي خود تضمين كرده بود. اين تصور كه شخصيت و سرشت يك هنرمند از آثار هنري او تفكيك ناپذير است و ديرزماني است كه به باوري عمومي و غيرقابل انكار تبديل شده است با عقايد بعضي فلاسفه چون نيچه، هايدگر و حتي فلاسفه پست مدرن بسيار همخواني دارد. بر اين اساس شخصيت يك جراح را مي توان از تخصصش به راحتي تفكيك كرد اما شخصيت يك نقاش از هنرش هرگز. كتاب بسيار خواندني خانم فرانسواز ژيلو «زندگي با پيكاسو»(۱). اما بر اين باور عمومي ضربات سهمگيني وارد مي آورد. چهره اي كه وي از معروفترين هنرمند قرن بيستم نقش مي كند به شدت با آنچه دكتر شريعتي ها در ذهن خود مجسم مي ساختند متفاوت است. در اين كتاب ما با پيكاسوي خسيس، مالدوست، شكاك، خرافاتي، طماع، شديداً خودخواه و… آشنا مي شويم. درخاطرات خانم ژيلو نه از علاقه پيكاسو به مطالعه فلسفه و علوم اجتماعي خبري هست و نه از دلسوزي اش براي كارگران و دهقانان. بدين ترتيب است كه درمي يابيم شخصيت هايي چون پيكاسو نه تنها مبتلا به همان نقاط ضعف و سستي هاي انسان هاي معمولي هستند درست مثل خود ما كه از بعضي جهات حتي بسيار ناهنجارتر نيز رفتار مي كنند و بدين ترتيب آموزه «هنرمند معاصر مساوي است با يك روشنفكر» به شدت دچار ترديد مي شود. جديدترين موضع گيري در اين خصوص را خانم مارينا پيكاسو نوه پسري پيكاسو (دختر پائولو فرزند اولگا كوكلووا) در كتابي به نام «و با اين وجود يك پيكاسو» ابراز كرده است، كتابي كه ظرف مدت كوتاهي چهارمين كتاب پرفروش فرانسه شده است. وي در مصاحبه اي با روزنامه آلماني دي ولت به تاريخ ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۱ پدربزرگ خود را يك ستمگر و كسي كه از بيماري ساديسم رنج مي برد مي خواند ومعتقد است كه پيكاسو زن ها و كودكان خود را مانند عروسك هاي خيمه شب بازي طبق سليقه خود به رقص درمي آورد و كوچكترين اجازه حركت خودمختار را به آنها نمي داد. برادرش پابليتو، مادربزرگش اولگا و دورامار و البته ماري ترز، دو تن از زن هاي غيرشرعي ديگر پيكاسو همگي به خاطر رفتار توهين آميز و بي تفاوتي هاي او دست به خودكشي زدند. تنها فرانسواز ژيلو بود كه در برابرش مقاومت كرد و رهايي يافت.
خانمي جوان در لباس تابستاني بلند با آستين هاي كوتاه، با كلاهي حصيري بر سر و موهاي بلند مشكي مواج و خوش حالت، و با طرز خراميدني زيبا بر روي ماسه هاي ساحل كه حاكي از خرسندي بسيار است، و مهمتر از همه با تبسمي مبهوت كننده بر لب، و در پشت سرش مردي بطور وضوح مسن تر، در شلواري كوتاه، پيراهني گلدار با دگمه هاي باز و پاي برهنه؛ او نيز لبخندي بر لب دارد و در دستانش چتر آفتابي بزرگي را بر بالاي سر آن خانم جوان نگه داشته است تا او را از گزند آفتاب محفوظ دارد: اين عكسي است سرشار از يكدلي و همرنگي بسيار و البته حاكي از شادابي. تصويري از فرانسواز ژيلو و پيكاسو از دوره اي كه سخت به يكديگر دل بسته بودند، واين تصويري است كه روي جلد كتاب «زندگي با پيكاسو» اثر خانم فرانسواز ژيلو را مزين ساخته است. كتابي كه او در سال ۱۹۴۶ به رشته تحرير درآورد، يعني ده سال پس از آنكه به همراه دو كودكش كلود و پالوما پيكاسو را ترك نمود. در آن زمان پيكاسو تلاش بسياري براي جلوگيري از انتشار اين كتاب به خرج داد كه بي نتيجه ماند. اين كتاب اكنون به بيش از ۲۲ زبان ترجمه شده است.
فرانسواز مي گويد كه منظور از نوشتن اين كتاب هرگز دشمني با پيكاسو نبوده است.
كاملاً بر عكس «اين كتاب گواهي است از سالهاي من با او» و گذشته از آن براي آنكه بتواند از شر روزنامه نگاراني خلاص شود كه پيوسته به سويش هجوم مي آوردند تا از آن ايام چيزي بشنوند كمي از آن دوران نوشته است. اما بااين وجود اينها دست بردار نيستند اغلب هم بي فايده، زيرا ژيلو بسيار به ندرت حاضر به گفت وگو است.
اوايل سپتامبر ۲۰۰۱ در نيويورك است. در خيابان شماره ۶۷ در كنار Central Park كه ناحيه اي است معروف به محل زندگي افراد برجسته، برگ ها و شاخه هاي درختان انگور از ورودي به سبك هنر جديد (Art nouveau) طراحي شده در ساختماني با نماي آجري پيچيده و بالا رفته اند. اينجا محل زندگي فرانسواز ژيلو است. سرسراي ساختمان از سنگ هاي قيمتي مرمر پوشيده شده است آسانسوري كه مجهز به نگهبان است به جاي خود براي تازه واردين يك اثر هنري و مجلل به حساب مي آيد. در قسمت بالاي آپارتمان آتليه اي مشاهده مي شود و در يك گوشه آن مي توان فرانسواز را ديد: ظريف و ريزنقش. در برابر تابلوهاي بزرگش كه بر سه پايه ها ايستاده اند به راستي كه كاملاً شكننده جلوه مي كند. او از خود تعريف مي كند و از پيكاسو، و طبيعتاً بيش از هر چيز ديگري از هنرش. خانم ژيلو يك نقاش است. او حتي آن هنگام كه در سال ۱۹۴۳ براي اولين بار با پيكاسو آشنا گرديد يك نقاش بود. يك سال پس از آن اولين برخورد، وقتي تصميم گرفت با پيكاسو زندگي كند، دوراني آغاز گرديد از عشق به يكديگر و از عشق به هنر نقاشي. فرانسواز ژيلو بيست و يكساله بود و پيكاسو (كه هرگز بطور رسمي با او ازدواج نكرد) چهل سال از او مسن تر بود.
به عقيده او آنچه در اين رابطه جايگاه ويژه اي داشت همزماني شوريدگي وخردمندي بود. گفت وگوهاي شبانه روزي شان درباره نقاشي و درباره هنر: «اين سرچشمه باهم بودن ما دونفر بود». اما آنچه عجيب مي نمود آنكه باوجود اختلاف سني بسيار آنها در مهمترين مسائل هنري با يكديگر اتفاق نظر داشتند. حتي در نحوه زندگي با يكديگر بدون قيد و بندهاي متداول بورژوازي. به گفته ژيلو: «من همكار پيكاسو بودم نه خانم خانه دار او. در آن ايام من چيزي كه اصلاً بلد نبودم همين آشپزي بود. من در كنار پيكاسو خود را بسيار راحت و آزاد حس مي كردم. مي توانم بگويم كه او حتي از اغلب مردهاي هم سن و سال خود هم متجددتر بود. اما كاملاً درك مي كرد كه من نيز يك نقاش هستم و نه كس ديگري، و اينكه همچون خودش اين حق را داشتم تا به كمال هنري ام برسم. اين رابطه اي بود ممتاز ومثبت»، حداقل آنكه در سالهاي اول زندگي مشتركشان بدينگونه بود.
آنها صاحب دو فرزند شدند: كلود كه در ۱۹۴۷ متولد شد و پالوما متولد .۱۹۴۹ پيكاسو كه پيش از آن پدر پائولو (از همسرش اولگا كوكلووا) ومايا (از ماري ترز) بود اين دو فرزند آخري را بسيار دوست مي داشت و حتي آن هنگام كه رابطه اش با مادر آنها قطع شده بود به آنها بطور كامل رسيدگي مي كرد. كودكان نيز البته بخشي از گفت وگوهاي هنري آنها بودند. آنها هردو بارها و بارها پسر و دخترشان را نقاشي كرده بودند. يكي از اين تابلوها والدين را با فرزندانشان نشان مي دهد او، مادر بچه ها، به نظر مي رسد كه در بحر تفكر فرورفته است و دختر كوچكش با سه پايه نقاشي ور مي رود و پسرك كوچولوبر روي يك لوح مشغول نوشتن كلمه «آزادي» است. اين تصوير نشانه اي است از تلقي ليبرالي آنها از تعليم وتربيت كه به گفته ژيلو، پيكاسو با قاطعيت از آن تبعيت مي كرد و آن را به اجرا مي گذارد.
او تك چهره ها، طبيعت هاي بيجان و منظره هاي بسياري در آن دوران نقاشي كرد تا به مرور توانست سبك نقاشي شخصي اش را تكامل بخشد. آيا تأثير و نفوذ قابل تشخيص پيكاسو در آثار نخستينش موقتي بوده است؟ مي گويد: «نه، اين تأثير امري ناخودآگاه نبود، بلكه نوعي تأثير خود خواسته بود كه توسط گفت وگويي حاكي از خودآگاهي تصويري به وجود آمده بود.» هر چند بايد پذيرفت كه تأثير براك و ماتيس بر او از پيكاسو بسيار شديدتر بوده است. فرانسواز معتقد است كه وي نقاشي ذاتاً فرانسوي است، يعني نقاش بيشتر بر ساختار و رنگ تأكيد دارد و بر نظريه و رياضيات اهميت بسيار قايل است. وي مي گويد كه برخلاف او پيكاسو نقاشي است كه بيشتر براحساس تأكيد داشته است.
او انساني تراژيك بود، كسي كه از زندگي بيشتر تصوري مصيبت بار داشت. او ـ خانم ژيلو ـ نقاشي و زندگي را به عنوان جست وجوي خوشبختي مي پندارند. درست مانند ماتيس. در اين خصوص مي توان به تابلوي Natur moter aux oranges از سال۱۹۱۲ اشاره كرد كه پيكاسو آن را در سال ۱۹۴۳ خريداري كرد. ديس ميوه، روميزي گلدار و فضاي مملو از رنگ و زيبايي تصويري از زيبايي و لذت بصري و شادي بسيار براي زندگي. ماتيس، هنگامي كه اين تابلو رانقاشي مي كرد در مراكش بود، اميد به زندگي را از دست داده بود و در يك قدمي خودكشي قرار داشت. شادي زندگي در شكل يك وصيت نامه؟ ژيلو مي خندد: بله، اين كاملاً سبكي فرانسوي است. به عنوان يك نقاش انسان بايد بتواند تصميم بگيرد كه چه چيزي را بازنمايي كند. نيمه سياه يا سفيد را؟ او قسمت سفيد را ترجيح داده است. مي گويد: «در زمانه مغشوشي» كه ما زندگي مي كنيم مسير درست براي من همين بوده است.
يافتن راه درست براي خود و فرزندانش پيوسته كار ساده اي هم نبوده است. پس از چندسال خوب اول، زندگي مشترك با پيكاسو به طور روزافزوني مسأله آفرين گرديد.
مي گويد: «تعادل ديگر برقرار نبود. پيكاسو با پيرشدنش كنار نمي آيد. خلق وخوي او، افسردگي و دلتنگي هايش، بيماري هراسي او و وحشتش از مرگ، همگي روز به روز بيشتر مي شد. هر چه مي گذشت خود را بيشتر در فشار و تنگنا حس مي كرد و بدتر از همه پيمان شكني اش در وفاداري من بود. گذشته خود با زناني كه با آنها زندگي كرده و ماجراها داشته بود را همه جا با خود يدك مي كشيد. مثلاً نامه هاي اولگا كوكلووا همسر شرعي اش كه هر روز با پست سفارشي مي رسيد و يا نامه هاي ماري ترز والتر و يا حتي داستانهايي كه پيكاسو هر روز تعريف مي كرد و مقايسه كردن هاي من با زنهاي ديگرش. تحمل همه اينها بار رواني اندكي نبود. اما همين كه براي بار ديگر دست به ماجراجويي با زني ديگر زد كه همه از آن مطلع بودند خانم ژيلو تصميم گرفت كه او را ترك كرده و زندگي شخصي و مستقلش را دنبال كند. او اولين زني بود كه جرأت كرده بود پيكاسو را ترك كند و نه بر عكسش. اين عمل من بدين خاطر نبود كه ديگر او را دوست نداشتم، بلكه از اين رو بود كه او به همان تنها عملي مبادرت ورزيد كه من نمي توانستم در اين باره از خطايش درگذرم.»
پيكاسو شديداً از ژيلو رنجيده شد. به جدايي رضايت نمي داد. جوش آورده بود. اما خانم ژيلو مصمم بودوعقب نشيني نكرد. او يك بار سالها پيش از اين در برابر مردي ديگر دست به مبارزه زد و موفق شد. علي رغم آنكه فرانسواز جوان در امتحانات ورودي رشته حقوق و ادبيات دانشگاه موفق گرديده بود امابه پدرش اطلاع داد كه تصميم گرفته است كه يك نقاش بشود. پدرش موافق نبود، نزاعي درگرفت و دخترجوان كتك مفصلي از پدر عزيزش نوش جان كرد. او خانه پدري را براي هميشه ترك كرد و به منزل مادربزرگش رفت. پس از آخرين ديدار قهرآميز فقط يك بار ديگر پدرش را ملاقات كرد، يعني در مراسم تدفين مادربزرگ.
اما انتقام پيكاسو بسيار هوشمندانه تر بود «او رسماً به من اعلان جنگ داد. هر كاري از دستش برمي آمد انجام داد تامحافل هنري از پذيرش من خودداري ورزند.» از همين رو بود كه دلال معروف هنر آقاي كان وايلر از ژيلو جدا شد. به همچنين بسياري از دوستان مشترك آنها به خانم ژيلو پشت كردند و ديگر از او تابلويي نخريدند. اما با تمام اينها به عقيده خانم ژيلو زندگي با پيكاسو تلخكامي و سختي نبود بلكه دوراني بود بسيار هيجان انگيز كه ابداً از آن پشيمان نيست. مي گويد: «اين نوعي رابطه بود كه شديداً وجود مرا شكل داد.» آيا نسبت به پيكاسو سپاسگزاري عميقي احساس نمي كند؟ مي خندد: «دليلي براي آن نمي بينم. نبايد جاي چيزها را عوضي بگيريم. من از خود مايه مي گذاشتم و پيكاسو بود كه از وجود من بهره مند مي شد.»
در ۱۹۵۵ در پاريس با نقاشي، همسن و سال خودش به نام Luc Simon ازدواج كرد و يك سال پس از آن دخترشان Aurelia متولد شد. در سال ۱۹۶۲ آنها از يكديگر جدا شدند. براي بار ديگر در اوايل دهه هفتاد با Jomas Edward Salk كاشف واكسن فلج اطفال ازدواج نمود ازدواج براي اين دودوست چندان دوامي نداشت. مي گويد: «اما ما تا مرگ ناگهاني او به سال ۱۹۹۵ بسيار خوشبخت بوديم.»
در نيويورك، جايي كه خانم ژيلو در حال حاضر بيشتر عمر خود رامي گذراند كاملاً احساس راحتي مي كند. بدون سايه اي از گذشته وي بقيه ايام را در كاليفرنيا و پاريس سپري مي كند. ديگر كسي از پيكاسو از او پرسش نمي كند، بلكه به عنوان يك شخص واقعي و يك نقاش است كه مطرح مي باشد. مي گويد: «من بيشتر موفقيت شغلي ام را به عنوان يك نقاش در همين جا به دست آورده ام.» آيا اينجا احساس غربت ندارد و دلش براي وطنش تنگ نمي شود؟ خير. او مي داند كه ريشه هايش و هنرش در اروپا است كه به زمين نشسته اند. ولي قصد آن ندارد كه اين ريشه ها را بخشكاند. اما در آمريكاست كه خود واقعي اش را بالاخره يافته است و زندگي يك خانه به دوش برايش لذت بخش است. اين يك فرار نيست. در آتليه اش به تابلويي اشاره مي كند كه آن را «شهاب ره گم كرده» مي نامد. انديشه سرگردان شدن انديشه اي فلسفي است و او آن را توانسته است به شكل نماديني به تصوير بكشد. ستاره ها، اجرام آسماني كه از مسيرهاي فلكي معمول تبعيت نمي كنند، بلكه بيش از و كم همه جا پيدايشان مي شود. او با سه فرزندش روابط بسيار صميمي و نزديكي دارد. Claude در پاريس مديريت Picasso-Imperium را به عهده دارد. Paloma در لندن به عنوان يك طراح زندگي مي كند و Aurelia هم يك مهندس معماري است كه در پاريس زندگي مي كند. خانم ژيلو به شخصه، هر روز در آتليه اش مشغول نقاشي است هر وقت فرصتي دست دهد به تئاتر و به ديدن اپرا مي رود و از آنچه متنفر است ميهماني هاي ككتل است. برعكس از تنهايي اش بسيار لذت مي برد. اكنون ديگر نيازي نيست كه به خاطر مسائل اجتماعي حتماً در جايي حضور داشته باشد. معتقد است كه هر چه براي ديدن وجود داشته باشد را ديگر ديده و با بسياري از هنرمندان بزرگ شخصاً آشنايي داشته است. دركنار آنها و در كنار پيكاسو به اين نكته پي برده است كه آنها همگي باچه استقامت و صبوري فقط براي كار و آثار خودشان زندگي مي كرده اند. بدون هرگونه سرگرمي ديگري. به عقيده او اين مهمترين درسي است كه مي توان از زندگي آنها آموخت، يعني اينكه انسان نگذارد توسط چيز ديگري از مسير اصلي اش بازداشته شود. به همين خاطر هم هست كه وي از چندسال پيش بدين سو فقط يك همسفر بسيار مهم با خود دارد: شخص خودش. مي گويد: «كاملاً» متوجه اين مسأله هستم كه تنهايي ام را براي خودم محفوظ بدارم و در اين حال سعي من اين است كه كنجكاو باقي بمانم، كنجكاو براي خود زندگي و بيش از هر چيز ديگر كنجكاو براي پيشرفت شخص ام. تمامي سعي من اين است كه تا آن هنگام كه هنوز زندگي در من جريان دارد خود را همچنان بيان كنم، بيان آنچه واقعاً در من نهفته مانده است.»
فرانسواز ژيلو مجموعه آثار بسيار متنوعي خلق كرده است. او صحنه هاي بسياري از تئاترها رانقاشي كرده و آنها را آراسته است، كتابهاي بسياري رامصور ساخته است.
شش كتاب نوشته درباره هنر وهنرمندان. تابلوهاي او را مي توان ميان مجموعه هاي هنري در آمريكا و اروپا يافت. علاوه بر آن موفق به دريافت جوايز و نشانهاي بسياري نيز شده است. زندگي او را مي توان تلاشي دانست سرشار از كار و موفقيت، هم زيبا و هم گاهي طاقت فرسا. او هنوز هم درگير زندگي است: جوان مي نمايد و سرحال. وي در نوامبر۲۰۰۱ هشتادمين سالگرد تولد خود را جشن خواهد گرفت.
پاورقي:
۱ـ اين كتاب توسط خانم ليلي گلستان و توسط انتشارات آگاه در سال۷۸ منتشر شده است.
ترجمه: علي محمد طباطبايي

مصاحبه استفن شالوم با نوام چامسكي
فقط از جنگ سخن بگو
049647.jpg
شالوم: جنگ در افغانستان كه به اعتقاد سياستگذاران ممكن است تبديل به فاجعه انساني شود، حتي درصورتي كه هيچ آلترناتيو قابل دفاع ديگري نيز وجود نداشته باشد، بازهم غيراخلاقي است. هرچند شما و ساير منتقدين متداوماً در مورد راه هاي جايگزين نبرد مورد پرسش قرارگرفته ايد، با اين وجود من مي خواهم با بررسي پاسخ هاي شما، به شفاف سازي آنها كمك كنم.
شما توجه همگان را معطوف به اين حقيقت كرده ايد كه ايالات متحده پيشنهادات طالبان براي تسليم اسامه بن لادن به كشوري ثالث و محاكمه وي را رد نموده است. بديهي است كه آمريكا در جست وجوي هيچ چيز ديگري به غير از جنگ نبود. اما آيا اين امر نشان دهنده اين موضوع است كه الترناتيوهاي صلح آميز ديگري نيز ممكن بود در عوض جنگ به كارگرفته شود؟ اگر طالبان بن لادن را تسليم مي كرد آيا اين امر به دليل انتقال حجم بالايي از نيروهاي نظامي آمريكا به مرزهاي افغانستان صورت نمي گرفت؟ در حالي كه رد پيشنهاد صلح آميز استرداد بن لادن نشان دهنده تمايل واشنگتن به جنگ است، اما نمي تواند دليلي براين موضوع باشد كه در صورت عدم فقدان نيروي قهريه هم آفرينندگان فاجعه ۱۱سپتامبر در محضر عدالت حاضر مي شدند(شواهدي ديگر از اين موضوع را مي توان در پيشنهاد صدام حسين در سال ۹۱ـ۱۹۹۰ و صربستان در ۱۹۹۹ مشاهده نمود).
هرچند هيچ يك از اين موضوعات توجيه گر جنگ نيست اما اين سؤال را مطرح مي سازد كه آيا روش هاي صلح آميز مي تواند در مقابله با تروريسم موفق شود؟ و آيا «نبرد برعليه تروريسم» ايالات متحده تنها به تروريسم دشمنان اين كشور معطوف شده و تروريسم واشنگتن و يا متحدين اين كشور را در برنمي گيرد؟
چامسكي: پرسش هاي متفكرانه و بسيار زيبايي است. من سعي مي كنم تا گام به گام تمامي آنها را بررسي كرده و در عوض تلاش به دادن پاسخ صريح، راه هايي را بيان كنيم كه با طي آن مي توان حقيقت را دريافت.
فكر مي كنم بهتر است در ابتدا دو اصل بديهي اما بسيار مهم را به عنوان چارچوب كارمعرفي كنم.
۱ـ اگر اصولي را مي خواهيم براي دشمنان خود اعمال كنيم بايد اين اصول را در مورد خود نيز درنظر داشته باشيم و حتي در مورد اعمال آنها بشدت مصر باشيم.
۲ ـ در حاليكه بايد قطعاً در جست وجوي يافتن قضاوت هاي خود در مورد حقيقت باشيم، اما همزمان بايد بدانيم كه ميان نظرات خود(فارغ از ميزان قانع كننده بودن آنها) و نشان دادن واكنش راهي بسيار طولاني است در صورتي كه واكنشي قراراست اعمال شود كه داراي عواقب انساني است (براي مثال بمباران يك كشور) بايد مباحث و بررسي هاي بسياري در مورد آن صورت گيرد.
اگر اين دو اصل را به عنوان پيش زمينه در نظرداشته باشيم، مي توانيم به يافتن پاسخ براي پرسش هاي مهم مطرح شده بپردازيم. نخست فرض كنيد شخصي اين سؤال را مطرح كند «آيا اصولاً آلترناتيوي صلح طلبانه به جاي جنگ وجود داشت؟» پيش از پاسخ دهي به اين پرسش بايد بررسي كرد كه آيا اين سؤال ساختاري صحيح دارد يا خير. در اين مورد به نظرمي رسد كه اين پيش فرض در ذهن پرسش كننده وجود دارد كه در صورت شكست راه هاي صلح طلبانه آنگاه ايالات متحده اجازه آغاز جنگ تا حصول به نتيجه موردنظر (كه در اين مورد شامل قتل و يا دستگيري مظنونين به انجام جنايت ۱۱سپتامبر و افراد مرتبط به آن) را دارد.
ما هر دو مخالف اين فرض هستيم كه ايالات متحده حق آغاز جنگ را داشته است همانگونه كه در آغاز سخن اشاره كرديد، جنگ تحت شرايط عادي حتي در صورت عدم وجود هيچ آلترناتيو ديگري بازهم غيراخلاقي است.
فرض كنيد شخصي به اين فرض معتقد باشد و سؤال فوق را مطرح كند؛ در اينجا اصل يك مطرح مي گردد:
آيا اعمال اين فرض را در مورد خود مي پذيريم؟ آيا مي پذيريم كه نيكاراگوئه، كوبا، هائيتي و يا (به سادگي مي توان موارد متعددي را بيان نمود) داراي اين حق باشند تا خشونتي فراگير را براي قتل و يا دستگيري عوامل نفوذي و عاملين جناياتي كه برعليه آنها انجام شده است و در حال حاضر در ايالات متحده بدون ترس از استرداد، زندگي مي كنند، آغاز نمايند؟
اين فجايع با كمال تأسف با فجايع ۱۱سپتامبر قابل مقايسه است.
در مورد نيكاراگوئه موضوع كاملاً آشكار است و حتي غيرقابل مجادله؛ چرا كه دادگاه جهاني و قطعنامه هاي شوراي امنيت(كه البته از سوي ايالات متحده وتو شده است) براين موضوع دلالت مي كند. بگذاريد موردي ساده تر را در نظر بگيريم. ساده تر از اين جهت كه متهمين به تروريسم در حد رهبران ايالات متحده نيستند (هرچند از ميان آنها افرادي وجود دارند كه در دومين نبرد ايالات متحده برعليه تروريسم در طي ۲۰سال گذشته، حضوري فعال دارند). با اين وجود عاملين اين جنايات توسط ايالات متحده اسكان داده شده اند. حداقل چندين نمونه از اين موارد مشابه در تاريخ اين كشور وجود دارد براي نمونه هائيتي را در نظربگيريد. ايالات متحده استرداد امانوئل كانستانت رهبرنيروهاي شبه نظامي را كه مسؤول قتل هزاران نفر در اوايل دهه ۱۹۹۰ بود، رد كرد. در مورد گناهكار بودن كانستانت به سختي مي توان ترديدي ابراز داشت. با اين وجود دولت بوش پدر و كلينتون ازوي حمايت به عمل آوردند. وي در غيبت توسط يك دادگاه هائيتي محاكمه و به زندان محكوم شد. دولت منتخب مردم بارها از ايالات متحده درخواست استرداد وي را نموده است. آخرين بار اين درخواست در ۳۰سپتامبر۲۰۰۱ در سالگرد كودتاي نظامي ارائه شد. اين درخواست نيز رد خواهدشد چرا كه اين هراس وجود داشت كه او ممكن است ارتباطات خود با ايالات متحده را در طي دوران وحشت آفريني خود فاش سازد. درخواست استرداد وي نه تنها بارها رد شده است بلكه گاهي مورد بي اعتنايي نيز قرارگرفته و تنها در ميانه خشم عمومي مردم در مورد قتل هزاران آمريكايي توسط تروريست هاي مظنون به برخورداري از حمايت طالبان از آن ياد شده است. آيا شما بازهم مي توانيد نتيجه بگيريد كه هيچ آلترناتيو صلح آميز ديگري به جز جنگ وجود ندارد؟ و باتوجه به اينكه اين كشور امكان مبارزه با ايالات متحده به صورت رودررو را ندارد آيا مي توان نتيجه گرفت كه در حق توسل به ساير روش ها مانند بايوتروريسم، انفجار ساختمان ها و يا استفاده از سلاح هاي هسته اي كوچكي كه به ايالات متحده قاچاق مي گردند برخوردار است؟ بديهي است كه هيچ يك از ما چنين نتيجه گيري را قبول نخواهدكرد؟
اين موضوع را به كناري گذاشته و اين فرض را مي پذيريم كه ايالات متحده حق داشته است تا هنگامي كه هيچ اكترناتيو ديگري وجود ندارد، از خشونت استفاده نموده و طالبان را متقاعد به بازگرداندن بن لادن و افراد مرتبط با وي نمايد.
اكنون بارديگر اين سؤال مطرح مي گردد كه آيا آلترناتيو ديگري وجود نداشته است. براي پاسخ به اين سؤال بايد موضوع ديگري را در نظر داشت كه هرچند معتقدم مورد توافق شما نيز مي باشد، اما باز هم آن را بيان مي كنم تا موضوع روشن تر شود براي استرداد هرشخصي بايد مراحل معيني طي شود. اولين گام ارائه مدارك و شواهد قانع كننده برعليه شخص مظنون است در اينجا وضعيت با موارد پيش كاملاً متفاوت است. شايد ايالات متحده شواهد قانع كننده تري در اختيار داشته يا نداشته باشد؛ به هرحال مسأله اين است كه ايالات متحده از ارائه شواهد به طالبان و يا حتي تقاضاي استرداد وي خودداري نمود چرا كه طي اين مراحل باعث محدودسازي اختيارات ايالات متحده در زمينه اقدام خودسرانه مي گرديد.
تنها تقاضايي كه ايالات متحده بيان نمود اين بود: «او را تحويل دهيد در اين صورت ما شما را به حال خود خواهيم گذاشت»(هرچند ساقط سازي طالبان در برنامه ميان مدت ايالات متحده قرارداشت) بديهي است كه هيچ دولتي، بويژه ايالات متحده هرگز چنين تقاضايي را قبول نمي كرد مگر اينكه تحت تهديدات نظامي شديد قرارمي گرفت. بديهي است كه هيچ آلترناتيو ديگري باتوجه به نحوه عملكرد ايالات متحده، وجود نداشته است، اما در چنين شرايطي نيز استفاده از خشونت و يا حتي تهديد به آن توجيه ناپذير است.
اكنون تمامي موارد را در كنار يكديگر قراردهيم. آيا طالبان، بن لادن و ديگران را بدون تهديد به اعمال خشونت تحويل مي داد؟ قضاوت نيز بسيار مشابه با قضاوت شماست و معتقدم كه احتمال اين امر بشدت پايين بوده است. اما با توجه به اينكه هيچ كوشش صحيحي صورت نگرفته است، نمي توان در اين مورد به صراحت اظهارنظر كرد. به هر حال طالبان چندين پيشنهاد مبهم ديگر نيز ارائه داد كه همگي مورد بي توجهي قرارگرفتند.
چنين مسائلي در مورد صدام حسين نيز روي داد. هراس عظيم دولت بوش پدر در اوت ،۱۹۹۰ پس از حمله عراق به كويت نيز اين بود كه «عراق ظرف چندروز عقب نشيني خواهدكرد» و «تمام دنياي عرب شادمان خواهندشد».
اما اوضاع هرگز مطابق ميل آمريكا پيش نرفت. صدام از اوت تا اوايل ژانويه ،۱۹۹۱ تقاضاهاي متعددي را براي مذاكره اعلام كرد اما هيچ يك مورد بررسي قرارنگرفته و به سرعت رد شدند بنابراين منطقي است كه حتي اگر اين تقاضاها براساس حضور و احتمال استفاده از حجم بالاي نيروي نظامي آمريكا صورت گرفته باشد، بازهم بايد يكبار اصل دو را بارديگر در نظر داشت. تا زمان حصول اطمينان از انجام زنجيره وار مذاكرات و تاهنگامي كه تهديدات اعمال شده از سوي شوراي امنيت و بررسي تمام موارد، بايد از هر اقدامي خودداري نمود. حداقل اين موضوع براي من اثبات شده است.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |