نمايشنامه و رمان نويس ايرلندي و يكي از بلندآوازگان تئاتر پوچي كه نامش را همرديف اوژن يونسكو قرارداده اند، گرچه مطالعات اخير، او را يك پست مدرنيست قلمدادكرده است، نمايش هايش با بقا و رنج انسان ها سروكاردارد و شخصيت هايش با بيهودگي و پوچي مبارزه مي كنند.
او در آثار تئاتريش، از نمايش هاي واريته، تئاترهاي روحوضي و سبك فيلم صامت چهره هايي چون كيتون و چاپلين تأثيرپذيرفته است.
«ما همه ديوانه به دنيا مي آييم، بعضي ها همان طور مي مانند.»
از «درانتظار گودو»
ساموئل بكت در ۱۳ آوريل ۱۹۰۶ در نزديكي دوبلين در ايرلند به دنيا آمد. پدرش مميز و مادرش پرستاربود.
ساموئل در خانواده اي از طبقه متوسط جامعه با مذهب پروتستان پرورش پيداكرد. در ۱۴سالگي به همان مدرسه اي رفت كه اسكار وايلد را پذيراشده بود. او با يادآوري دوران كودكي اش چنين گفت: من هيچ استعدادي براي شادبودن نداشتم.
بكت با تنهايي اش خوگرفته بود. اين پسرغمگين، بزرگ و بزودي تبديل به مرد غمگيني شد. اغلب اوقات به قدري افسرده بود كه تا بعدازظهر در رختخواب مي ماند. خود را درگير گفت وگوهاي طولاني نمي كرد فقط زمان طولاني و مقدار معتنابهي الكل مي توانست او را ازجايش بلندكند و زنها تاب تحمل او را نداشتند. معذلك اين شاعرجوان تنها به هيچكس اجازه نمي داد تا به انزوايش پي ببرد.
يك بار بعد از مخالفت با نصيحت هايي كه دختر جيمز جويس به او كرده بود اظهاركرد كه مرده است و احساس موجودبودن نمي كند.
ساموئل بكت درسال ۱۹۲۸ به پاريس رفت و اين شهر به سرعت فاتح قلبش شد. مدتي در بلفاست تدريس مي كرد و همچنين در پاريس سخنران انگليسي در مدرسه نورمالا سوپوريور بود.
مدت كوتاهي پس از رسيدن به آنجا، دوست مشتركي او را به جيمز جويس معرفي كرد و بكت زمره يكي از حواريون اين نويسنده بزرگ درآمد.
درسن بيست و سه سالگي مقاله اي عليه آسان طلبي خوانندگان جويس در دفاع از شاهكار او نوشت و يك سال بعد اولين جايزه ادبي اش را دريافت كرد؛ ۱۰پوند براي شعري كه به مكاشفه فيلسوف بزرگ دكارت درمورد زمان و بي ثباتي زندگي پرداخته بود. بكت تحت تأثير، تقليد و تعليمات جويس شروع به نوشتن كتابي كرد كه در سال ۱۹۳۹ تحت عنوان «بيداري فينيگان» منتشرشد. او همچنين قسمتي از آن را با نظارت جويس به فرانسه ترجمه كرد.
بكت درسال ۱۹۳۱ به دوبلين بازگشت و تا سال ۱۹۳۲ در كالج ترينيتي به تدريس فرانسه پرداخت، او پس از نوشتن تحقيقي راجع به پروست به اين نتيجه رسيد كه عادت و تكرار «سرطان زمان» هستند لذا پستش را در دانشگاه رهاكرد و تمام وقتش را به نوشتن اختصاص داد. پس از اينكه پدرش درگذشت، با دريافت بيمه مستمري، سفري را به اطراف اروپا آغازكرد.
بكت به ايرلند، فرانسه، انگلستان و آلمان رفت و دراين ضمن شعر و داستان مي نوشت و هرشغلي را كه به طور اتفاقي برايش پيش مي آمد، مي پذيرفت. درطول سفرهايش با خانه به دوشان؛ آوارگان ارتباط برقرارمي كرد و اين آشنايي ها سبب شد تا بعدها بهترين شخصيت هاي داستان هايش را ازبين آنها انتخاب كند. هروقت راهش به پاريس مي افتاد با جيمز جويس تماس مي گرفت و آنها ملاقات هاي طولاني با يكديگر داشتند، گرچه شايع شده بود كه هردو بيشتر وقتشان را در سكوت مي گذرانند و هر دو از اندوه رنج مي برند.
بكت به عنوان يك شاعر نخستين اثرش را در سال ۱۹۳۰ با "Whoroscope"، ۹۸خط شعر كه با ۱۷ خط زيرنويس همراه بود، به ثبت رساند.
دراين تك گويي دراماتيك رنه دكارت، قهرمان آن در حالي كه منتظر املت صبحانه اش مي باشد، در انديشه هاي بسياري غرق است؛ در انديشه ابهام رموز الهيات، گذشت زمان و نزديك شدن مرگ. بكت درسال ۱۹۳۴ رمان «عذاب هاي بيشتر، لذت هاي كمتر» را به رشته تحرير درآورد. بين سالهاي ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۶ در لندن زندگي مي كرد و درسال ۱۹۳۷ سرانجام در پاريس ساكن شد. مدت كوتاهي پس از اقامت در آنجا، دريك خيابان مردي كه براي گرفتن پول به او نزديك شده بود، وي را چاقوزد. در بيمارستان دريافت كه آن مرد از بيماري ريه رنج مي برده است. پس از بهبودي، ضارب را در زندان ملاقات كرد و هنگامي كه از او علت حمله اش را پرسيد، زنداني به فرانسه جواب داده بود: «نمي دانم، مسيو» عبارت به يادماندني كه بعدها در بسياري از آثارش افراد گمگشته و آشفته به كارمي برند.
حول و حوش همان سال ها بود كه يك هنرجوي پيانو به نام سوزانا دچوو دامسنيل را ملاقات كرد، كسي كه درسال ۱۹۶۱ با وي ازدواج كرد، بكت رمان نويسي را به عنوان يك حرفه اي درسال ۱۹۳۸ با كتاب «مورفي» آغازكرد. او دراين كتاب مبارزه قهرمان داستان بين تمايلش به معشوقه بدنام خود از يك طرف و گريزش به تاريكي ذهن را ازطرف ديگر به تصويرمي كشد و اين تضاد تا هنگامي كه به وسيله انفجار گاز تكه تكه مي شود، حل نشده باقي مي ماند.
در دوران جنگ جهاني دوم، بكت در پاريس بود و حتي هنگامي كه آلمان ها آنجا را اشغال كردند، او در پاريس ماند.
وي به جنبش هاي زيرزميني پيوست و تا سال ۱۹۴۲ كه چندتن از يارانش توقيف شدند و او نيز به همراه سوزانا مجبور به فرار به منطقه اي آزادگشت، براي گروه مقاومت مي جنگيد.
آن دو مدت دوسال و نيم در دهكده روزيلون پنهان بودند. دراين مدت او دومين رمانش به نام «وات» را نوشت كه درسال ۱۹۵۳ منتشرشد و آخرين رماني بود كه به زبان انگليسي نوشت.
وي دراين كتاب جست وجوي بي ثمر آقاي وات را براي دانستن در خانه آقاي نات كه مدام تغييرشكل مي دهد، به تصويرمي كشد. (وات با كلمه چه چيزي و نات با كلمه هيچ چيز ايهام دارد.)
درسال ۱۹۴۵ كه نيروهاي آلمان فرانسه را ترك كردند، بكت به پاريس بازگشت و دوره فعاليتش به عنوان يك نويسنده آغازشد. درطي پنج سال پس از آن نمايشنامه هاي «الوتريا»، «درانتظار گودو»، «دست آخر» و سه گانه «مالوي»، «مالون مي ميرد» و «نام ناپذير» و كتاب ديگري تحت عنوان «مرسيه و كميه» دو داستان كوتاه و يك كتاب نقد نيزنوشت.
سه گانه اش كه در اوايل ۱۹۵۰ منتشرشدند به فرانسه نوشته و متعاقباً به انگليسي ترجمه شدند.
اين كتاب ها شناخت گزنده بكت را دراين مورد كه براي فكركردن هيچ گريزي از توهمات و جبر كارتزين وجودندارد، منعكس و سعي مي كنند تا اسرار لاينحل را حل كنند. آرزوي خلق چيزي كه او «ادبيات بي كلام» مي ناميد، ذهن او را مشغول كرده بود. لذا دست به مبارزه اي طولاني با كلام مي زند و سعي مي كند با آشكاركردن سكوت بر آنها تأكيدكند.
اولين نمايش بكت، «الوتريا» منعكس كننده جست وجوي او براي رهايي است و حول و حوش مرد جواني در جريان است كه مي كوشد خود را از قيدهاي اجتماعي و خانوادگي رهاكند ولي اولين موفقيت واقعي اش در ۵ ژانويه ۱۹۵۳ با روي صحنه آمدن نمايش «درانتظار گودو» بود كه تئاتر بيبي لون به اجرا درآمد.
عليرغم انتظارات بكت، اين نمايش عجيب با حضور چهارصدتماشاگر در تئاتر بيبي لون به موفقيت آني دست پيداكرد و ستايش نمايشنامه نويساني چون تنسي ويليامز، ژان آنويي، تورنتون وايلدر و ويليام سارويان را برانگيخت.
ويليام سارويان دراين مورد اظهاركرد: اين نمايش باعث شد تا من و ديگران آزادانه تر بنويسيم.
دو خانه به دوش به نام هاي ولاديمير و استراگون كه يكديگر را گوگو و دي دي صدامي كنند نزديك يك درخت عريان بيرون شهر به يكديگر برمي خورند و منتظر گودو كه اسمش اشاره به نام خدا (God) يا نام فرانسوي چارلي چاپلين يعني «شارلوت» دارد و قول آمدن داده است، مي شوند.
آنها براي ازبين بردن كسالت و سرنرفتن حوصله شان سعي مي كنند گذشته را به خاطر بياورند، جوك تعريف كنند، غذا بخورند و حدس هايي در مورد گودو بزنند.
گودو پيغام مي فرستد كه آن روز نمي تواند بيايد ولي فردا حتماً مي آيد. در قسمت دوم نمايش، گوگو و دي دي همچنان درانتظارند و بازهم گودو قول آمدنش را توسط پيغامي مي فرستد.
گوگو و دي دي سعي مي كنند خود را حركت بدهند و قصدرفتنشان را اعلام مي كنند ولي هيچكدام انرژي حركت كردن ندارند. مشهورترين اجراي نمايش «درانتظارگودو» درسال ۱۹۵۷ با گروهي از بازيگران سان فرانسيسكو درزندان سان كوانتين براي بيش از ۵۰۰مجرم ارايه شد و در كمال خيرت بسيار موفقيت آميز بود.
زندانيان همانند ولاديمير و استراگون در نمايش، به اين حقيقت دست پيداكردند كه زندگي يعني انتظار، كشتن وقت و چسبيدن به اميد. اين آرامش ممكن است جايي درهمين گوشه وكنارها باشد، اگرنه امروز، شايد فردا.
ساموئل بكت جايگاهش را به عنوان يك نمايشنامه نويس حرفه اي در سوم آوريل ۱۹۵۷ با اجراي دومين شاهكارش، «دست آخر» به زبان فرانسه كه براي اولين بار در تئاتر رويال كورت لندن به روي صحنه رفت، تثبيت كرد.
گرچه زبان مادري او انگليسي بود، مهمترين آثارش را به فرانسه نوشت حتي زماني كه زبان انگليسي به عنوان زبان بين المللي در قرن بيستم شناخته شد.
اودرسال ۱۹۵۹ نمايشنامه «آخرين نوار كراپ» را به زبان مادري اش به رشته تحرير درآورد كه درآن مرد سالخورده اي را به تصويركشيد كه تنها در اتاقش نشسته و درشب به نواري گوش مي كند كه از دوران گذشته اش ضبط كرده است.
آثار نمايشي بكت متكي بر عناصر سنتي نمايش نيست. وي ازطرح نمايش، شخصيت پردازي و نتيجه گيري نهايي براي يك سري تجسم هاي عيني صحنه استفاده مي كند. سخن گفتن ازنظر او بيهوده است زيرا او دنيايي افسانه اي خلق مي كند كه موجوداتي تنها را در خود جاي داده است، موجوداتي كه براي نشان دادن ناگفتني ها بيهوده تقلا مي كنند. شخصيت هايش دريك خلأ خيالي وحشتناكي زندگي مي كنند كه حس توان كاه اندوه و سردرگمي برآنها غلبه كرده است و آنها به طرز مضحكي سعي مي كنند با يكديگر ارتباط برقراركنند لذا بي وقفه مي خزند و خود را به دروديوار مي زنند.
او دربيشتر آثارش براي نشان دادن ديرآشنايي موضوعات تلخ و جدي ازطنزي حزن آور استفاده كرده است.
درآخرين رمان بلندش به نام «چگونه است؟» قهرمان داستان درحالي كه كيسه اي از غذاهاي كنسروشده را به دنبال خود مي كشد، درميان گل ولاي مي خزد. او ازخزنده ديگري كه از صحبت كردن در عذاب است سبقت مي گيرد، خزنده اي كه درانتظار سبقت ازخزنده ديگري است كه او نيز به نوبه خود عذاب مي كشد.
درسال ۱۹۶۰ ساموئل بكت براي راديو، تلويزيون و تئاتر مي نوشت. او اولين پوچ گرايي است كه به شهرت جهاني دست پيداكرد. آثارش به بيست زبان دنيا ترجمه شدند. درسال ۱۹۶۹ مفتخر به دريافت جايزه نوبل ادبي گشت. درسال ۱۹۸۷ كتاب "Mirlitonnades" و مجموعه اي از اشعار كوتاه، درسال ۱۹۷۹ «مهمان» و «بيگانه ها دورمي شوند» كه درسال ۱۹۸۴ در نيويورك روي صحنه رفت، به چاپ رسيدند.
رمان «فاجعه» درسال ۱۹۸۴ نوشته شد كه موردبازجويي از يك دگرانديش است. وي در سكوت معمول خويش زندگي مي كرد حتي زماني كه تولد هشتادسالگي اش در پاريس و نيويورك جشن گرفته شد.
در هفتاد و شش سالگي گفت: «با تمركزكم، فقدان حافظه و درك مبهم، انسان شانس بيشتري دارد تا چيزي را كه به واقعيت انسان نزديك تراست، بگويد. حتي تمام آن چيزهايي كه ناگفتني هستند، نياز به ارائه دارند. يك كودك اگرچه هيچ منطقي ندارد، نياز به ساختن يك كاخ شني دارد. در كهنسالي با وجودي كه فقط تعدادكمتري دانه شن در اختيارش هست، ولي بيشترين امكان برايش مهياست.» بكت درسال ۱۹۸۹ هنگامي كه تازه به يك آسايشگاه سالمندان رفته بود و دريك اتاق مبله نشده زندگي مي كرد، همسرش درگذشت.
وي تازمان مرگش در ۲۲دسامبر ۱۹۸۹ همچنان مي نوشت اما با هر اثر كارش دشوار و دشوارتر مي شد تا جايي كه در كتاب آخرش اظهاركرد: «هرلغت به نظرم خدشه غيرضروري بر سكوت و پوچي است.»
گفته شد پولي را كه از نوبل ادبي دريافت كرد به هنرمندان محتاج بخشيد.
مترجم: پروانه عزيزي ـ منبع: اينترنت