شماره ۲۰۵۶ - سال هشتم - شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۰
Sat, Feb 16, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
يادمان فروغ فرخزاد
گزاره هاي آفتاب را دوباره مي خوانيم!
• فروغ در تمام رفتارهاي ذهني اش با انسانهاي دردمند، خطاكار و مرگ انديش و منتظر سروكار دارد كه همواره از سهم طبيعت و اشيا، براي نشان دادن آن روح بي قرار آدمي، كمك مي گيرد.
049761.jpg
«آيا دوباره گيسوانم را / در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه را بنفشه خواهم كاشت؟
آيا دوباره روي ليوان هاخواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا به سوي انتظار صدا خواهد برد؟»
(ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد)
و اين پرسشهاي زني است در آستانه فصلي سرد كه در رسيدن به سرچشمه هاي انسان و طبيعت، به دگرديسي روشني از ذهن و زباني سخت شاعرانه رسيده بود. چراكه ميل به رهايي و برگزيدن پنجره اي كوچك، تنها براي ديدن و دوباره ديدن خود در آينه، همواره دلمشغولي هاي وي را به همراه مي داشت. روايت هستي شناسانه شاعر از انسان و از زندگي، باعث گرديده تا شعر وي از مرزهاي شناخته شده شعر كلاسيك، فراتر رود و به مجموعه اي از تجارب مدرن و شاعرانه ختم شود. فروغ، آنگاه كه از پي «تولدي ديگر» قدم به هستي ديگري، در چشم انداز شعر امروز گذاشت كه در چشم انداز آن حضور و ژرفاي تازه اي از زوال آرزوها، معرفت عاشقانه، تفاوتهاي فردي، شفافيت مرزهاي عشق و مرگ، تجسد رنجهاي بزرگ انساني و سرانجام، فرصتي ديگر براي پرسيدن و پرسش، براي پريدن و ديدن و براي گفتن از بسياري ازناگفته ها رسيده بود. در زيبايي شناسي آشناي شعر فروغ، حقايق سيال و بي شماري از درون آدمي به تصوير كشيده شده است. كه بر پيشاني آن تابلوهايي از دغدغه هاي انساني، فروپاشي رابطه ها، پيش از هر حقيقت ديگري، دنياي كور و كر واژه ها را به خدمت بيان يافته هاي خويش، فراخوانده است:
«گوش كن/ وزش ظلمت را مي شنوي؟! من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم! من به نوميدي خود معتادم! گوش كن وزش ظلمت را مي شنوي؟»
(باد ما را خواهد برد)
فروغ، پيش از رسيدن به فضاهاي باز و پوياي «تولدي ديگر» ، سالها در چمبره «عصيان» و «ديولد» و «اسير»، در پي هويتي نصفه، نيمه و چه بسا گمشده در سالهاي از دست رفته خود بود. اما با سفر به سرزمينهاي تازه تري از دريافتهاي شاعرانه، رازهاي شعرش را به حديث بي قراري انسان امروز، پيوند زد. بي گمان دانش شعري فروغ، در بعد اجتماعي اش، در اين مقطع، دچار دگرگوني هاي فراواني گرديده كه شفافيت در رؤياهاي شاعرانه از جمله آن است. وي پس از سالها، دلمشغولي فرديت به فضاهاي رمانتيك و خزان زده زنانگي، ناگهان به دنياي محسوسات و متني روي مي آورد كه از اين رهگذر گمشده هاي ديروزش را در فضاهاي لغزنده آب و آينه امروز پيدا مي كند. فروغ با زباني سرزنده و پويا از بلنديهاي سپيد زمستاني، دست به حركتهاي تأثيرگذاري در بهاران شعر امروز مي زند و به سادگي هرچه تمام دنياي ذهني اش را به عناصري از تفكر شاعرانه، حس معاصر بودن و نزديك شدن به آن «تجلي» جست وجوگرايانه، پيوند مي زند:
«شعر براي من مثل پنجره اي است كه هر وقت به طرفش مي روم خود به خود باز مي شود. من آنجا مي نشينم. نگاه مي كنم، آواز مي خوانم، داد مي زنم، گريه مي كنم، با عكس درختها قاطي مي شوم و مي دانم كه آن طرف پنجره يك فضا هست و يك نفرمي شنود.»
(به نقل از كتاب «غروبي ابدي»)
جهان شاعر، برآيندي از گره خوردگي رنجها و شاديهاي انساني در قلمروهايي سنگين و گيج كننده اي است كه مدام در تجربه هاي فردي و جمعي زندگي، تكرار و تكرار مي شوند. فروغ در تمام رفتارهاي ذهني اش با انسانهاي دردمند، خطاكار و مرگ انديش و منتظر سروكار دارد كه همواره از سهم طبيعت و اشيا، براي نشان دادن آن روح بي قرار آدمي، كمك مي گيرد. زبان نمادين فروغ در نشان دادن فروپاشي روزگار وجامعه درگير پر از تاريكي و ستم، دلداري كاركردهاي چندگانه اي است:
«در كوچه باد مي آيد/ كلاغهاي منفرد انزوا/ در باغهاي پركسالت مي چرخند/ و نرد بام/ چه ارتفاع حقيري دارد.»
(ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد)
049758.jpg
جهان بيني فروغ، در راه رسيدن به خود و صيد آن «آفات» گمشده پيوسته از خود شروع مي كند و مقوله هاي «بي نيازي» و «بارآوري » را از نگاه شاعرانه، به تأويلي تازه از خود زندگي با همه زشتيها و زيباييهاي آن مي پردازد:
«تنها راه نجات اين است كه انسان به آن حدي از بي نيازي و بارآوري برسد كه بتواند در يك لحظه واحد، هم سازنده و بيان كننده دنياي خود باشد و هم تماشاگر و قاضي اين دنيا.»
(به نقل از كتاب «غروبي ابدي»)
فروغ، از چشم انداز از «تولدي ديگر» به بعد، به اين باور رسيده بود كه ديگر نمي توان در آن به شيوه هاي مشهور سخن گفت. چرا كه خطر كردن وتجربه تازه شاعرانگي براي وي نوعي عبور از ساختارهاي مألوف و نزديك شدن به سازه هاي زباني ساختمند و نزديك به گفتار بود و درهمين ايستگاههاي شاعرانه بود كه شاعر با نگرشي تازه به اشيا و روابط آدمها به كشف پاره هايي از واقعيت زمانه اش دست يازيد كه دراين گذرگاه، فروغ همواره با جسارتي عظيم، جانهاي شيفته را به اصل رها شدن از خويش فرامي خواند. دو عنصر «معصوميت» و «عرياني» اغلب در فضاهاي منتشر شعر وي، در تقابل هم به نوعي يكديگر را بيان مي كنند. از سوي ديگر، شاعر آسيبهاي انساني را پيوسته در درون متني به نمايش مي گذارد كه درآن شكلهايي از هراس، زوال، بيهودگي، تنهايي، ترس از عشق ورزي و گمشدن در ظلمت و اندوه، هر كدام دستمايه هاي كار شاعر قرار مي گيرند:
«همه مي دانند/ همه مي دانند/ كه من و تو از آن روزنه سرد و عبوس/ باغ را ديديم/ و از آن شاخه بازيگر دور از دست/ سيب را چيديم.»
(فتح باغ)
و اين را نيز بگويم و بگذريم كه دامنه نگاه شاعرانه فروغ در عرصه هاي زندگي، گستره اي تماشايي، كاونده و گاه دامنگير دارد و به همين جهت در فرصتهاي فراهمي كه در اينجا و آنجا به دست مي آورد، به مرور جهان تسخيرشدگان مي نشيند. زيرا مؤلفه هايي چون «چراغ» و «آب» و «آينه» در فضاهايي آكنده از بيم و اميد ذهن شاعر را به سوي معناهايي دولايه مي كشاند كه يك لايه آن ريشه در سطح زبان دارد و لايه ديگر آن، حكايتي درون متني را به سمت رها شدن از ساختارهاي كلاسيك در انديشه وخيال و ايجاد سطرهايي سپيد دارد:
«پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند/ و كبوترهاي معصوم/ از بلنديهاي برج سپيد خود/ به زمين مي نگرند.»
(فتح باغ)
بي گمان، فروغ در عرصه يافته هاي اخير شعري اش، همواره در پي يافتن هوايي تازه نفس مي كشيد و براي رها شدن دستان عاشق خود و ديگران چمن زاري بزرگ را طلب مي كرد. گفتني است كه گره خوردگي رؤيا و واقعيت و برجستگي هاي نمادين واژه ها، در لايه هاي دوگانه از شاخصه هاي روش شعر فروغ به حساب مي آيد. داستان آن «دو دست جوان» و آن «همراد» هميشگي، همواره وي را بر آن مي داشت كه براي درك تازه اي از «هستي»، از حسي به حسي ديگر سفر كند. فروغ با ذهنيتي عاشقانه و انساني، از عشق، از مرگ و از انسان سرنوشتي تغزلي به دست مي دهد:
«بر او ببخشاييد/ بر او كه گاهگاه/ پيوند دردناك وجودش را/ با آبهاي راكد و حفره هاي خالي از ياد مي برد و ابلهانه مي پندارد/ كه حق زيستن دارد.»
(بر او ببخشاييد)
و اما، از ميان فضاي امروز، تا آن فاصله زمستان «سرد و عبوس» كه اكنون بيش از سه دهه، از حضورش دور افتاده ايم. شايد وقت آن است تا از دريچه بهمني ديگر، به تماشاي برجستگي ها و محورهاي شفاف شعر فروغ به تأملي تازه بنشينيم. بي گمان، زبان شعر فروغ گاه به دور از لغزشهاي دستوري و معيارهاي زبان شناختي همواره پر از حافظه ها، تصويرها و مكاشفه هاي غني و طنزآميز است كه حس زيبايي شناختي در بيان هنرمندانه اش، جايگاه بلند شاعرانه اش را تا به امروز حفظ كرده است. بي گمان، اگر فروغ از پي آن انتظار از متن زندگي سرنگون نمي شد چه بسا امروزه به كشف پرندگان و آسمانهاي تازه تري، براي پرواز دست مي يافت. افسانه زندگي فروغ، هرچند از «ديوار» و «اسير» و «عصيان» شروع گرديد و درمسير خود به فراز و فرودهايي هم تن داد، اما دنياي ذهني و زباني، تولدي ديگر خود مقوله اي ديگر است كه به لحاظ شكلي و محتوايي، نيازمند به نوعي شناخت تازه است.
در شعر فروغ «ثنويت» و دوگانه ديدن،ريشه در اسطوره و تأويل هاي مدرنيستي دارد. بنابراين جريان عشق و مرگ، شفاف ترين نگاه دوگانه است كه شاعر را به مرزهاي تراژدي و رمانتيسم مي كشاند. اما، وي در فضايي نمادين، براي ادامه هستي مي گويد:
«مرگ، پايان كبوتر نيست.»
شكي نيست كه اكنون چراغ فروغ از زندگي، از شعر، در آينه از ديدن از پنجره در درون ما همچنان مي سوزد. چراكه از منظر وي، ميان پنجره و ديدن، فاصله چنداني نيست. به همين خاطر مي بينيم كه جادوهاي شعري بهمن با گيسوان خوشبخت وي، هنوز در رابطه اند. بي گمان، فروغ يكي از حافظه هاي شكوهمند و تاريخي شعر امروز به حساب مي آيد. اوست كه صبح و شب «به ايوان مي رود و به باغهاي تخيل» سفر مي كند و ميان «پرواز» و «مرگ» ، صداي شعر را برمي گزيند. زيرا «تنها صداست كه مي ماند».
محمود معتقدي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |