|
عليكم بالحواشي لابالمتون!
| داوري ها:
از آخر كار شروع كنيم. از نامزدهاي بخش مسابقه سينماي ايران كه بعضي از انتخاب هاي هيأت داوران، واقعاً عجيب است. مثلاً گوهر خيرانديش براي بازي اش در «ارتفاع پست» به عنوان بهترين بازيگر نقش اول زن نامزد شده در حالي كه با هر معياري، شخصيت او دراين فيلم، نقش دوم (يا همان نقش مكمل) به حساب مي آيد يا ليلا حاتمي كه بخاطر بازي در «ايستگاه متروك» نامزد شده و نه به دليل بازي اش در «ارتفاع پست». اين كه فيلمنامه ابراهيم حاتمي كيا نيز جزو نامزدها نيست و رسول ملاقلي پور به عنوان يكي از نامزدهاي اين رشته انتخاب شده، دود از كله آدم بلند مي كند و كانديداتوري عليرضا رئيسيان براي كارگرداني «ايستگاه متروك» حس طنز وحشتناك هيأت داوران را رو مي كند.
• مصاحبه مطبوعاتي:
اين جلسه هاي مطبوعاتي، از قابليت هاي پنهان اساسي اي برخوردارند. يعني هركدام شان مي توانند به يك پديده تبديل شوند. اما كم كم به مراسم بي خاصيتي تبديل شده اند كه معمولاً نه اشتياق گروه سازنده فيلم را برمي انگيزند و نه دست اندركاران مطبوعات علاقه اي به شركت در اين جلسات دارند و اين سردي وكسادي، چند دليل مهم دارد. دليل اول اين است كه مثل هميشه رودربايستي داريم و درملاقات هاي رودررو، بي تعارف نيستيم. در نتيجه معمولاً در چنين جلساتي، صاف و ساده به طرف نمي گوييم كه چقدر فيلمش مزخرف بوده و يك جو كارگرداني هم بلد نيست. دليل بعدي هم اين سيستم مسخره سؤال پرسيدن كتبي است. مثلاً از طرف مي پرسيد چرا براي لباس قهرمان زن اش از روسري بنفش و بلوز نارنجي(!) استفاده كرده كه حاصل كارش اينقدر بي ريخت از آب درآمده؟ او هم از همان بالاي تريبون مي گويد اين دو رنگ خيلي هم به يكديگر مي آيند. خب، چه فايده؟ اگر سؤال ها شفاهي باشند، مي شود اين چالش را ادامه داد و دليل آورد، اما در اين سيستم كتبي، بحث همين جا مختومه اعلام مي شود. البته مهمترين دليل بي خاصيتي اين جلسات نيز همان بيماري تاريخي ماست؛ ريا و دورويي. جوري كه مي كوشيم عيب ها و اشتباهاتمان و حتي بيشتر چيزهايي را كه دوستشان داريم و بهشان اعتقاد داريم، پشت يك شخصيت ساختگي و آشغال بپوشانيم. به همه اين دلايل، جلسه هاي مطبوعاتي جشنواره، سرد و بي فايده به نظر مي رسند و هيچ آدم حسابي اي رغبتي بهشان ندارد. جلساتي كه باتوجه به اين كه به سرعت پس از پايان فيلم برگزار مي شوند، (يعني درست همان وقتي كه احساس آني جماعت منتقد پس از تماشاي اثر مورد نظر از بين نرفته) مي توانند از شور وحال معركه اي برخوردار باشند و جذابيت ويژه اي براي همه داشته باشند. در آن صورت اين مراسم براي ما به فرصتي ديگر براي ابراز وجود تبديل خواهد شد و شرارت و بي استعدادي و حماقت خودمان را به خودمان نشان خواهد داد و چي از اين بهتر…
• زمان:
پيشترها، وقتي براي تماشاي يكي از محصولات سينماي ايران، در سالن سينما مي نشستيم، حداقل يك قوت قلب اساسي داشتيم. اين كه طبق سنت كهن حاكم بر سينماي ما، زمان هيچ فيلمي از نود دقيقه بيشتر نخواهد بود. بايد يك جوري دندان روي جگر مي گذاشتيم تا اين نود دقيقه تمام شود. اما حالا و احتمالاً پس ازموفقيت سگ كشي ـ فيلم هاي بالاي صددقيقه در سينماي ايران دارند زياد مي شوند و اين خطر بزرگي است كه تمام تماشاگران را تهديد مي كند. البته اين به خودي خود موقعيت بسيار خوبي است كه براي سازندگان فيلم هاي ايراني پيش آمده تا فكر سيانس هاي كمتر در طول روز براي نمايش در سينماها نباشند و داستان شان را در همان مدت زماني كه لازم است تعريف كنند. آثار به نمايش درآمده در جشنواره فجر امسال، ثابت مي كنند كه فيلمسازان محترم، همان داستان هاي قديمي را كش دارتر وكش دارتر تعريف مي كنند و تنها تفاوت اش در اين است كه نمي شود با خيال راحت در انتظار دقيقه نود براي خروج از سالن نشست. مي دانيد، گاهي وقت ها آدم به اين فكر مي افتد كه بعضي از دست اندركاران سينماي ايران، بايد حداقل چند اصل كلي داستان نويسي را ياد بگيرند كه اين جوري مخاطب هايشان را در انتظار به پايان رسانيدن آثارشان، جان به لب نكنند.
| زمينه چيني:
به نقطه شروع داستان و اوج پرده اول در فيلم هاي امسال توجه كنيد. انگار هيچكس «به سرعت سراصل مطلب رفتن» را بلدنيست. زمينه چيني هاي طولاني براي معرفي شخصيت ها و شروع داستان، اين چند روزه جشنواره پدرمان را درآورد. يادم هست سر فيلم «من، ترانه، پانزده سال دارم»، در كمال تعجب ناگهان متوجه شديم كه بي هيچ زمينه چيني اي، داستان از همان نخستين دقايق شروع شد. اما چند لحظه بعدش فهميديم كه آپارات چي، حلقه هاي فيلم را جابه جا گذاشته و تا رسيدن به اوج موردنظر، حدوداً پنجاه دقيقه باقي مانده است. «من، ترانه پانزده سال دارم» البته فيلم بسيار خوبي از كار درآمده و نيم ساعت اول فيلم، سكانس بندي درست و حسابي اي دارد، اما تماشاي جابه جاي سكانس هايش، لذت تماشاي يك شروع خوب و كوبنده و پرضرب را جوري كه تماشاگر فكر كند از همان اولين دقايق درست در ميانه ماجرا قرار دارد، به مان يادآوري كرد. سكانس اول «ترافيك» را كه حتماًامسال در بخش «جشنواره جشنواره ها» تماشا كرديد.
• سليقه:
سليقه تماشاگران جشنواره واقعاً خوب است. اين را براساس «جدول آراي فيلم برگزيده تماشاگران» مي گويم. (نتيجه منطقي جملات بالا، خوب بودن سليقه تماشاگران نيست، انطباق اش با انتخاب هاي من است!) به هرحال قرارگرفتن «ارتفاع پست»، «من، ترانه پانزده سال دارم» و «نان و عشق… موتور هزار» در رده هاي اول، سوم و چهارم اين جدول، خيلي اساسي است و خدا كند اين استقبال، هنگام اكران اين فيلم ها هم ادامه پيدا كند. جوري كه اين سه فيلم بفروشند، خوب هم بفروشند.
• نامزدها:
حرف از «نان و عشق… موتورهزار» شد و بد نيست كه برگرديم به بحث داوري ها و به اين نكته اشاره كنيم كه چقدر عجيب است كه به فيلم بالا در ميان نامزدها و برندگان نهايي، هيچ توجهي نشد. اين فيلم، يكي از بهترين كمدي هاي ايراني اي است كه به عمرم ديده ام و واقعاً پر از ايده هاي بامزه است و شخصيت هاي فرعي فراوان و جذاب اش، درميان آثار اين چندساله بي همتاست. بخصوص كه پس از پشت سرگذاشتن اين سالهاي آكنده از التهاب هاي سياسي و تجربه اين همه افراط و تفريط، تماشاي فيلمي كه دركمال سرزندگي و سرخوشي، وجه بامزه (و نه تراژيك) همه چيز را رو مي كند (قبول داريد كه هر پديده اي اين دو وجه را يعني كمدي و تراژدي را يكجا دارد) واقعاً مي چسبد. اين فيلم در عين حال، به نوعي وارد حيطه هاي جديدي در سينماي ايران مي شود. يعني با عناصر درون متني اين سينما شوخي مي كند و به يك جور پارودي مي رسد و اين چيزي است كه جايش واقعاً در سينماي ما خالي بود. البته اين كه داورها اين فيلم مفرح را جدي نگرفته اند، چيز جديدي نيست. هنوز لذت بردن را بلد نيستيم و ازش خجالت مي كشيم و اصلاً حواس مان به اين نيست كه معمولاً نقطه شروع هنر، تفريح بوده است و نه اعتقاد به خلق يك اثر ماندگار و مهم و احمق خركن.
• خنده:
به همه اين دلايل، شنيدن صداي خنده اصحاب مطبوعات در سالن بزرگ مجاب، امسال واقعاً اميدبخش بود. اين كه همه، پايه خنده شده اند عالي است. به خصوص كه آثار جدي سينماي ايران، معمولاً كمدي هاي ناخواسته كولاكي از آب درمي آيند. حالا ديگر تعداد آنهايي كه خنديدن و تفريح كردن را عملي دون شأن روشنفكري مي دانند، خيلي كمتر شده است و اين باعث مي شود كه دهه فجر و جشنواره سينمايي، خيلي خوش بگذرد. خيلي بيشتر از اين كه فقط منتظر آثار سينمايي پخش شده در سينماهاي جشنواره باشيم و لذت حرف زدن درباره فيلمها را جدي نگيريم.
• بوفه:
و باز به همين دلايل است كه شرايط بوفه سالن سينماي مطبوعات در هر دوره از جشنواره، بسيار مهمتر از كيفيت سينمايي نمايش دهنده فيلم است. به همين دليل سالن حجاب با آن بوفه وسيع اش هر چند بلندگوهاي آشغال و درب و داغاني براي نمايش فيلم ها داشت، بسيار بهتر از سينما «استقلال» جشنواره پارسال بود كه به سيستم پخش «دالبي سراند» مجهزش كرده بودند اما دم در سالن نمايش فيلم چهارتا صندلي درست و حسابي نداشت كه وقتي با بروبچه ها دور هم جمع شده ايد و چايي مي خوريد، رويش بنشينيد. و شما كه مي دانيد لذت حرف زدن درباره فيلم ها با يك رفيق، هزاربار بهتر و شيرين تر از تماشاي همان فيلم است.
• بچه ها:
اما سالن حجاب با وجود امكانات رفاهي (!) مناسب اش، يك عيب وحشتناك داشت. آن هم اين بود كه به هر حال متعلق به كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بود و گاهي سروكله بچه ها دور و بر ميزهاي رفقاي منتقد پيدا مي شد و خب اين حضور گاهي براي سلامت روحي و رواني طفل هاي معصوم، اصلاً مناسب نبود. فرض كنيد در همان لحظه اي كه پسرك مذكور دارد از ميان ميزها رد مي شود. يكي از نويسنده ها هوس كند يكي از ديالوگ هاي رادپيت در فيلم «هفت» را براي رفيقش تكرار كند و خوبيت ندارد بچه، از اين حرفها بشنود. به خصوص كه جابه جا روي در و ديوار با خط خوش نوشته بودند: «لطفاً به لحاظ حضور كودكان و نوجوانان در اين مركز از كشيدن سيگار اكيداً خودداري نماييد.»
• دو سه تا فيلم ديگر:
درباره «نان و عشق … موتور هزار» كه صحبت كرديم اما جشنواره امسال دو سه فيلم اساسي ديگر هم داشت. منظورم آنهايي است كه گنگ جوك و خنده ما در سالن سينما را ساكت كردند. با بچه ها مثل فيلم هاي ديگر رفته بوديم كه بخنديم و البته روي مان كم شد. «من، ترانه، پانزده سال دارم» را كه اصلاً ظلم است هم رديف ديگر آثار اجتماعي اين سالن ها قراردهيم. فيلم درباره يك «آدم» است با همه پيچيدگي و همدلي اي كه تماشاي چنين چيزي بر پرده سينما مي تواند براي تماشاگر ايجاد كند. آدمي كه شأنش بسيار بالاتر از اين است كه او را نماينده يك قشر اجتماعي در نظر بگيريم و ترانه عليدوستي در نخستين تجربه مهم سينمايي اش، اين نقش پيچيده را معركه بازي مي كند. صدرعاملي توانايي اش در تركيب يك ملودرام با يك اثر به ظاهر واقع نما را نشانمان مي دهد و علي عابديني به عنوان طراح صحنه و لباس، كامبوزيات پرتوي به عنوان يكي از نويسندگان فيلمنامه و بهرام بدخشاني به عنوان مدير فيلمبرداري، در اين راه كمك درست و حسابي اي به اش مي كنند. «ارتفاع پست» هم ابراهيم حاتمي كيا را در جمع وجورترين و باورپذيرين حالت اش نشان مان مي دهد. او درام خوب نوشته شده اش را با ريتم مناسبي تعريف مي كند و گروه بازيگران به دردخوري را نيز براي نقش هاي اصلي و فرعي بي شمارش، انتخاب كرده. ( و مي دانيد كه اجراي خوب بازيگران در چنين اثري چقدر مهم است) شخصيت اصلي داستان حاتمي كيا دراين فيلم، يك آدم معمولي است. يكي از ما يكي از نسل خودش، يكي از همان كساني كه به ديدن فيلم خواهند رفت و بخشي از وجودشان را در شخصيت او باز خواهند يافت و حالا لازم است كه از فيلم بعد، فيلمساز، شخصيت هاي فرعي اش را هم كه هر كدام در درجه اول نماينده يك تيپ اجتماعي به نظر مي رسند، و نه يك آدم، تعديل كند. ارتفاع پست در ضمن نشان مي دهد كه حاتمي كيا در كنار داريوش مهرجويي به استاد خلق لحظه هاي فشارشكن طنزآميز در دل يك داستان جذاب، تبديل شده است. (منظورم البته شخصيتي كه رضا شفيعي جم در فيلم نقش اش را بازي مي كند نيست. شخصيتي كه وجودش، به شدت با بافت كلي فيلم ناهمخوان به نظر مي رسد.)
• دو مستند:
فيلم هاي سينماي ايران، واقعاً پيش بيني ناپذيرند. فيلمي كه اصلاً انتظارش را نداريد شاهكار از آب درمي آيد و اثر بعدي كارگرداني كه با فيلم قبلي اش حال كرده ايد، به هيچ وجه كار خوبي نيست. (چيزي كه امسال مثلاً درباره «آخرين فيلم كيانوش عياري» رخ داد)
امسال البته «الفباي افغان» آقاي مخملباف اصلاً پيش بيني ناپذير نبود. همان قدر بد بود كه انتظارش را داشتيم. باور كنيد حتي از اين هم بدتر بود اما دو مستند «رخشان بني اعتماد»، جزو بهترين آثار جشنواره به حساب مي آيند.«روزگار ما…» را از دست ندهيد. از زير بار فشار عاطفي بخش دوم فيلم، عمراً كه بتوانيد سالم دربرويد. بني اعتماد نشان مي دهد كه هيچ چيز دراماتيك تر وتأثيرگذارتر از زندگي واقعي نيست. روزگار ما … در ضمن داد سينماي ديجيتال را هم از سينماي ايران مي گيرد. امكانات بياني اين سينما در مستند بني اعتماد، به خوبي آشكار مي شود. فيلم انگار قرار است بعد از جشنواره در يك سينماي تهران اكران شود.
لطفاً از دست ندهيدش.
• … و سامورايي:
جشنواره فجر امسال، با همه كاستي هايش اما جشنواره اي بود كه «سامورايي» نشان داد (گيرم ويديو پروجكشن) و اين جور كه بچه ها تعريف اش را مي كنند، دم در سينمايي كه اثر استاد را نشان مي داده، خيلي هم شلوغ شده… خب، اگر اين طور بوده كه واقعاً محشر است.
امير قادري ghaderi_68@Yahoo.com
|