**** عالي
*** خوب
** متوسط
*ضعيف
* بي ارزش
• مجستيك Majestic **
كارگردان: فرانك دارابانت ـ بازيگران: جيم كري، لاري هولدن، مارتين لاندو، باب بالابان
فرانك دارابانت كارگرداني است كه خيلي سريع مطرح شد و با دو فيلم اولش («رستگاري شاوشنك» و «راهروي سبز») توجه زيادي را به خود جلب كرد. او در سومين اثرش به سراغ ماجراي فيلمنامه نويس جوان و نسبتاً گمنامي مي رود كه در دوران مك كارتيسم به خاطر سابقه حضورش در مجامع حزب كمونيست مورد بازجويي قرارمي گيرد. او در اثر تصادفي حافظه اش را از دست مي دهد و در شهري كوچك با پسرمفقودالاثر يك سينمادار اشتباه گرفته مي شود. جيم كري در اين فيلم جدي ترين نقشش را بازي كرده و به هيچ عنوان اثري از بازيهاي فيزيكي و غلوشده قبلي او نمي بينيم. مارتين لاندو نقش صاحب سينما مجستيك را ايفا كرده و لاري هولدن هم نامزد سرباز مفقودالاثر است.
دارابانت بعد از دو تجربه موفق فيلمسازي براساس كتابهاي استيون كينگ، دست از سر او برداشت و به سراغ داستان ديگري رفت… كه اي كاش نمي رفت. كارگرداني كه با تنها دو فيلم در بين بزرگان هاليوود امروز قرارگرفته و نامزد دريافت سه جايزه اسكار هم شده بود. در «مجستيك» حتي نتوانسته روال منطقي روايت داستانش را حفظ كند و دچار پراكنده گويي شده است. مشكل اصلي از تعدد موضوعات فيلمنامه ناشي مي شود: دارابانت خواسته به سينما ـ بطور كلي ـ و آثار دهه هاي ابتدايي قرن قبل ـ بطور اخص ـ اداي دين كرده و در عين حال عليه مك كارتيسم و سانسور موضع گيري نمايد و همزمان از اهميت عشق و همينطور پايداري در راه دستيابي به اصول ارزشي مي گويد. در نتيجه او در بيان همه اين حرفها الكن مانده و به هيچ يك از اهداف نمي رسد. «مجستيك» كه گفته مي شود شباهتهايي به «سينما پاراديزو»ي درخشان دارد، اصلاً با آن قابل مقايسه نيست و موفقترين قسمت آن جايي است كه مارتين لاندو خطاب به جيم كري ـ تنها به زبان ـ از بزرگاني چون چاپلين تجليل مي كند. بيان تصويري اهميت سينما در زندگي مردم محدود به حضور آنها در صف و سالن سينماهاست و از هر ظرافتي بي بهره مانده است. داستان عاشقانه فيلم هم بسيار كمتر از ظرفيتش است و موفقيتي ندارد. وضعيت خاص به هم رسيدن دومعشوق پس از سالها و اينكه اصلاً معلوم نيست يكي از آنها كسي ديگر نباشد، ظرفيت بسيار بالايي براي بيان قدرت عشق داشت كه آن هم هرز رفته است. تنها نقطه قوت فيلمنامه ـ كه در اجرا هم گوشه هايي از ظرافتهاي كار دارابانت را در خود دارد ـ نگاه آن به مسأله مك كارتيسم و استهزاي نگاه قيم مآبانه و سانسورگر كميته مربوطه است. اما متأسفانه اين نقطه قوت فيلم هم بخش كوچكي از آن را تشكيل مي دهد و محدود به قسمتهاي پاياني است.
اي كاش هركس كاري كه در آن استاد است را انجام دهد: دارابانت به سراغ فضاي فيلمهاي قبليش ـ يا اصلاً داستانهاي ديگر استيون كينگ ـ برگردد و جيم كري هم بازنقشهاي كمدي بازي كند.
• ميمون آهني ۱/۲ Iron Monkey **
«ميمون آهني» در سال ۱۹۹۳ ساخته شد و سه سال پيش هم نسخه ويديويي آن در ايالات متحده منتشر گشت. اما استقبال قابل توجه مردم و منتقدان از فيلم، در جشنواره فيلم لس آنجلس ۲۰۰۱ باعث شد كه ميراماكس حقوق نمايش سينمايي آن را بخرد و كوينتين تارانتينوـ كه هرگز علاقه بسيار و تأثيرپذيريش از اكشنهاي هنگ كنگي را پنهان نكرده ـ حامي فيلم شد تا اكران شود.
فيلم ماجراي دكتري است كه شبها با لباس مبدل و در قالب يك استاد هنرهاي رزمي به نام ميمون آهني به راه افتاده و مثل رابين هود از اغنيا مي دزدد و به فقرا مي بخشد. فرماندار ستمگري كه از دست او به تنگ آمده، پسر يك استاد ديگر هنرهاي رزمي را گروگان مي گيرد تا آن دو را رودرروي هم قراردهد.
وو پينگ يوئن كارگردان قديمي و معتبر سينماي هنگ كنگ است كه در سال ۱۹۷۸ «استاد مست» را ساخته و طراح صحنه هاي رزمي فيلمهاي بسياري مثل «ماتريكس» و «ببر خيزان، اژدهاي پنهان» هم بوده است.
وونگ في هانگ، پسربچه اي كه در فيلم گروگان گرفته مي شود، همان شخصيتي است كه نقش بزرگساليش را جكي چان در «افسانه استاد مست» و جت لي در «روزي روزگاري در چين» ايفا كرده اند. اما در اين فيلم سزه مان سانگ اين نقش را به عهده دارد كه يك دختر است!
خوب وقتي كوينتين تارانتينو از فيلمي تعريف كند و آنقدر از آن خوشش بيايد كه براي اكران آن تبليغ كند، ديگر چه مي توان گفت؟ طرفداران فيلم «ببرخيزان، اژدهاي پنهان»، كساني كه آن را ضعيف مي دانستند را متهم به مخالفت كلي با اكشنهاي رزمي مي كردند و حالا «ميمون آهني» بهترين جواب براي آنها است و مقايسه «ببرخيزان» با آن، بهترين دليل براي بي ارزش بودن فيلم نخست است.
«ميمون آهني» در نگاه نخست همان داستان هميشگي اكشنهاي از اين دست است: ستمكاري در چين سده هاي قبل (كه طبعاً در آن زمان از تير و تفنگ خبري نبوده و همه با ورزشهاي رزمي مبارزه مي كرده اند) و مبارزاني كه با نيروهاي دولتي يا با خودشان درگيري دارند و ماجرايي كه از هرفرصتي براي نبردهاي ديدني مبارزان استفاده مي كند. «ميمون آهني» به جز رودررويي خير با خير(به جاي خير با شرهميشگي) هيچ چيز اضافه براين كليشه ندارد و حتي به دنبال روايت داستاني چندلايه و استفاده از استعاره و تمثيلهاي پيچيده هم نمي رود. اما آنچه آن را متمايز و ارزشمند مي سازد، زيبايي و كمال صحنه هاي اكشن آن به لحاظ طراحي و اجراي بي نظير مبارزات است و دكوپاژ استادانه اي كه در اين صحنه ها انجام شده است.
تمام مبارزات فيلم عالي و نفس گير است و به قدري ابتكار در طراحي آنها بوده كه بندرت صحنه اي در فيلم هست كه مشابه آن را در آثار ديگر ديده باشيم. «ميمون آهني» مي تواند حتي براي كساني كه علاقه اي به اكشنهاي هنگ كنگي ندارند هم جذاب باشد.
• اينك آخرالزمان Apocalypse Now**
كارگردان: فرانسيس فورد كاپولا ـ بازيگران: مارلون براندو، رابرت دووال، مارتين شين، لارنس فيتسبون، دنيس هاپر، هريسون فورد ـ محصول ۱۹۷۹
فرانسيس فورد كاپولا نزديك به يك دهه سلطان سينماي جهان بود. او در سال ۱۹۷۰ به خاطر فيلمنامه «پتون» اسكار برد. در ۱۹۷۲ «پدرخوانده» را ساخت و غليرغم تمام مشكلاتي كه هنگام ساخت آن با استوديو داشت يكي از جاودانه هاي تاريخ سينما را پديد آورد. دو سال بعد نوبت به «مكالمه» رسيد كه نخل طلاي كن را نصيب او كرد. در همين سال «پدرخوانده ۲» را ساخت كه حتي فراتر از فيلم اول قرارگرفت. كاپولا به خاطر اين دو فيلم مجموعاً ۵ نامزدي جايزه اسكار را داشت كه سه جايزه دريافت كرد. بالاخره در ۱۹۷۹ هم نوبت به «اينك آخرالزمان» رسيد. او از ده سال قبل مي خواست اين فيلم را بسازد اما استوديوها به او اعتماد كافي براي انجام چنين پروژه عظيمي را نداشتند. بالاخره فيلمبرداري شروع شد اما توفان تمام دكورها را خراب كرد و كار در نهايت به جاي ۶ هفته ، ۱۶ ماه طول كشيد. كاپولا براي به پايان رساندن فيلم بارها تهديد به خودكشي كرد. ۴۵ كيلو لاغر شد و چند ميليون دلار هم از جيب خودش خرج فيلم كرد. مارتين شين در حين ساخت فيلم دچار سكته قلبي شد و از همه بدتر هم اينكه بخش اعظم صداي فيلم غيرقابل استفاده از آب درآمد و اكثر ديالوگها بعداً ضبط شدند. كار ميكس صداي فيلم سه ماه طول كشيد و بالاخره «اينك آخرالزمان» آماده شد. كاپولا به خاطر اين فيلم نخل طلاي كن، جايزه فيپرشي ـ بفتاي بهترين كارگرداني و گلدن كلوب بهترين كارگرداني را كسب كرد و نامزد جوايز سزار او بهترين فيلم خارجي و اسكار بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و بهترين كارگرداني هم بود. فيلم مجموعاً در هشت رشته نامزد اسكار بود كه در دو رشته فيلمبرداري و صدا آن را دريافت كرد.
بهترين كلمه اي كه مي توان براي توصيف تأثير «اينك آخرالزمان» بر بيننده به كار برد«ميخكوب كردن» است از همان سكانس ابتدايي با چيزي روبرو مي شويم كه ما را در خود غرق مي كند. كاپولا با سكانس افتتاحيه اش تأثير دراماتيك خارق العاده اي مي تواند داشته باشد. نماي ريزش بمبهاي ناپالم بر جنگلهاي ويتنام، وقتي كه بانواي The End دورز همراه مي شود، چنان جلوه بي نقصي از آخرالزمان است كه كاپولا حتي لازم نديده براي فيلمش تيتراژ ابتدايي گذاشته و نام آن را ذكر كند.
فيلم به سرعت شروع مي شود. ويلارد و روان پريشي خاصش را معرفي مي كند و او را به دنبال كرتز مي فرستد. سفر او و ادامه ويس آورهايش، هرچند ريتم فيلم را مي گيرد و بسيار ضعيف تر از بخشهاي پاياني است، اما قسمت مهمي است كه عمده پيام ضدجنگ فيلم را در خود دارد و سياهي و نفرت انگيزي آن را نشان مي دهد. اما آنچه كاپولاتا اينجا ارائه داده، در مقايسه با درخشش در روايت بخشهاي پاياني هيچ است. او در تمام طول فيلم طوري كرتز را مطرح كرده كه بيننده تشنه ديدن او شده وحالا بالاخره ويلارد او را مي يابد. اما كرتز همان است كه انتظارش مي رفته است: معجوني از كاريزما و جنون. نخستين ملاقات او با ويلارد يكي از درخشان ترين فصلهاي فيلم است و بخش عمده قوت آن به خاطر نشان ندادن و در تاريكي نگه داشتن كرتز است كه البته نه به خاطر نبوغ كاپولا، بلكه شرطي است كه بر آن دو گذشته بود.
از اينجا تا پايان فيلم است كه تسلط كاپولا در فضاسازي را مي بينيم و اينكه چطور او توانسته در زمان و مكاني واقعي، چنين محيط دور از ذهني را خلق كند. البته از حق نباشد گذشت كه نقش و اثر فيلمبرداري فيلم در اين مورد، به هيچ عنوان كمتر از كارگرداني نيست. ويتوريو استورارو در «اينك آخرالزمان» به چنان كمال و غنايي در فيلمبرداري رسيده كه هرگز تكرار نشد و ممكن است ديگر هم تكرار نشود. هر وقت كه درخشش فيلمبرداراني مثل دانته اسپينوتي، داريوش خنجي يا رابرت ريچاردسن را مي بينيم و تحسين مي كنيم، به ياد داشته باشيم كه استورارو دو دهه قبل منتهاي نورپردازي را نشان داده و ديگران تنها سعي مي كنند به آن حد نزديك شوند.
افشين ابراهيمي
Afshin. ebrahimy@ cutey. com