اين روزها همه جا صحبت از ديويد لينچ كارگردان ۵۶ ساله آمريكايي و فيلم آخر او به نام «مول هولند درايو» در ميان است و انتخاب وي به عنوان «رئيس هيأت داوران جشنواره معتبر كن ۲۰۰۲ » (اواخر ارديبهشت و اوايل خرداد ۱۳۸۱) بر شدت اين توجه افزوده است.
اين درحالي است كه اين فيلم ابتدا در دهه سوم ارديبهشت امسال در فستيوال كن ۲۰۰۱ عرضه شد و جايزه بهترين كارگرداني را به وي بخشيد. اما اكران عمومي آن از مهرماه و تم خاص فيلم كه مثل ساير فيلم هاي لينچ غريب و بسيار غيرمتعارف است وجاافتادن تدريجي آن در جامعه سينما، وي و «مول هولند درايو» را حالا يعني در زمستان و در فصل توزيع جوايز مختلف سينمايي سال بيشتر بر سر زبانها انداخته است. هرچند تصاحب عنوان بهترين فيلم سال از سوي انجمن منتقدان نيويورك و «مجمع ملي منتقدان فيلم آمريكا» كه به تازگي شكل گرفته، نيز براي لينچ و«مال هالند درايو» يك افتخار ويژه است.
اين فيلم درباره ي زن جواني است كه در سر چهارراه معروف هاليوود شهر سينمايي آمريكا دچاريك تصادف اتومبيل مي شود و طي اين واقعه حافظه اش را از دست مي دهد و سپس مي كوشد با كمك دوستي تازه كه در اين شهر مي يابد، خودش و زندگي گذشته اش را كشف كند. البته با مهر و ديد اختصاصي و غريب لينچ.
*در هاليوود به انگليسي ها خوش مي گذرد!
ماجرا چيست؟ چرا اكثر فيلم هاي خوب امسال و بخصوص آثار «سيزون» موسوم به اسكار، خط و ربط انگليسي دارند؟
از «خاطرات بريژيت جونز» بگيريد تا «هري پاتر»، «ارباب حلقه ها» و «گاسفورد پارك»، همه و همه يا از روي قصه هاي انگليسي ساخته شده اند و يا در ميان كادر سازنده ي آنان بريتانيايي ها بر آمريكايي ها قدري چربش دارند. و حتي يكي از بهترين بازي هاي سال را يك انگليسي ۵۳ساله (به نام تام ويلكين سون) در فيلم «در اتاق خواب» ارائه داده است. «جولي ين فلوز» فيلمنامه نويس «گاسفورد پارك» كه هموطن ويلكين سون و دقيقاً همسن اوست، طي هفته جاري گفت: چقدر خوش مي گذرد. آيا بهتر از اين امكان دارد؟
آياواقعاً دارد؟!
*۲۸ميليون دلار سود براي سينماي تايلند
وضع سينماي تايلند چطور است؟ در پاسخ بايد گفت كه در طول سال پايان يافته ي ،۲۰۰۱ بيشترين خبر را در سينماي اين كشور اكيپ هاي فيلمبرداري خارجي ومتعددي موجب شدند كه براي تهيه كارهاي خود و استفاده از امكانات جالب توجه تايلند در اين زمينه راهي اين كشور شدند.
در اين ارتباط ۵۹ فيلم بلند سينمايي، ۱۹۲ اثر مستند و ۱۵۴ فيلم كوتاه تبليغاتي توسط شركت هاي خارجي در بانكوك و ساير شهرهاي تايلند تهيه شدو اين مسأله چيزي حدود ۲۸/۳ ميليون دلار سود را براي صنايع مختلف و دولت تايلند به ارمغان آورد. يك سال پيشتر، اين رقم به «نصف» مي رسيد.
بنابر اين چه توليدي بالاتر از اين براي سينماي تايلند؟
*«اسوراك» با «پرل هاربر» چكي باز مي گردد
۴سال پيش «يان اسوراك» چكي فيلم زيباي «كوليا» را عرضه كرد و با آن جايزه اسكار بهترين فيلم خارجي (غير آمريكايي) سال را برد.
حالا (زمستان ۲۰۰۲) او با فيلم تازه اش به دل آمريكا وكانادا بازگشته است. اين فيلم «دنياي آبي سير» نام دارد و از قصه اي سرشار از عشق، دوستي، قهرماني و البته بداقبالي در زمان جنگ جهاني دوم بهره مي برد، شايد اين نگاه غيرمتعارف و تازه اي از سوي اسوراك به اين كشور سابقاً و امروزاً(!) كمونيستي باشد. كشوري كه واكلاو هاول نمايشنامه نويس بدل شده به رئيس جمهوري آن، زماني لقب «سرزمين مسخره» را به آن داد.
شايد هم«پرل هاربر» به سبك چكي ها باشد: چون دو خلبان ازچكسلواكي تحت اشغال نازيها فرار مي كنند و به انگليس مي روند و آنجا هردو عاشق يك زن مي شوند و يكي شان در نبرد كشته مي شود.
*يك فيلم تركي غوغا كرده است
يك فيلم جديد در تركيه كه به روابط مردم اين كشور با كردهاي مقيم تركيه مي پردازد، اين روزها در اين كشور سروصدايي به راه انداخته است. در اين فيلم، يك دختر ۵ساله ي كرد به نام «حجار» را مي بينيم كه از حمله ي شديد و خونين پليس تركيه به خانه ي اقوامش جان سالم به در مي برد و در نهايت تحت قيموميت يك قاضي بازنشسته و ۷۵ ساله ي ترك قرار مي گيرد. اين دختر كرد نمي تواند به زبان تركي صحبت كند ولي اين قاضي ديكتاتور هم حاضر نيست تن به صحبت كردن اين دختر با زبان مادري اش بدهد و به اين ترتيب تضاد و نگون بختي در زندگي اين دختر به عنوان نمادي از زندگي تمام اقليت كرد مقيم تركيه ادامه مي يابد.
خود مردم تركيه نيز معترف اند كه هرگز چنين فيلمي را نديده اند.
* ايمپاستر؛ آينده يا…؟
فيلم جديد«ايمپاستر» كه به تازگي در آمريكا و كانادا اكران شده، راجع به چيست؟
در پاسخ بايد گفت ما در اين اثر جديد سينمايي آينده اي را مي بينيم كه فرقي اساسي با امروز ندارد. طي اين فيلم كاراكتر اصلي قصه به نام اولهام توسط افرادي كه قصد تصرف كره زمين را دارند، تحت تعقيب شديد قرار مي گيرد اما در برخورد آنان با يكديگر، نيروهاي منفي مثل پليس هايي كه در فيلم هاي دو دهه ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ استوديوي «كي استون» و در تعقيب بي نتيجه ي چارلي چاپلين وهارولد لويد از پاي درمي آمدند، مثل برگ خزان فرومي افتند. به اين ترتيب است كه اولهام با كاراكتر كيل (با بازي مكي فيفر) ائتلاف مي كند و همكاري آنها با يكديگر جامعه جنگزده ي فردا (كدام فردا؟!) را نجات مي دهد. اين «ساينس فيكشن» (علمي ـ تخيلي) است يا ساختن فيلم هاي موهوم پرهيجان به سبك روز؟
* يك فيلم هندي در آمريكا و اروپا مي فروشد
يك فيلم تازه هندي به نام «گاهي خوشحالي، گاهي گريه» اين روزها دائماً اشك بيننده ها را درمي آورد و مي فروشد و با بهره عظيم مالي ناشي از آن، صنايع فيلمسازي در اين كشور كه در اشاره به هاليوود لقب «بالي وود» را به آن داده اند، به آينده خود دوباره اميدوار شده اند. و اين فيلم چنان پيش تاخته است كه طي يك ماه اخير حتي در ليست پرفروش ترين فيلم هاي بريتانيا نيز تا رده هاي چهارم و پنجم بالا آمد و تنها فيلم هاي هاليوودي «هري پاتر و سنگ جادوگر» و «ارباب حلقه ها» و يك فيلم كميك و اكشن بريتانيايي به نام «ايالت پنجاه و يكم» بيشتر از آن فروختند. ماجرا به اين هم ختم نمي شود وحتي در آمريكا نيز اين اثر سينمايي به اولين فيلم هندي بدل شده كه در سه روز نخستين عرضه اش بيش از يك ميليون دلار فروخته است.
البته اين فيلم با بازي ستاره هاي سينماي هند مثل اميتا باچ چان، كاجول، شاهرخ خان و هري تيك روشن، برخي از وقايعش در لندن مي گذرد و بمبئي را نيز دربرمي گيرد درباره ي خانواده اي است كه پس از مخالفت پسرخانواده با پدر پولدارش و حمايت وي از همسر طبقه ي متوسط اش در عين مخالفت پدر، به هم مي ريزد. بحران اين خانواده به معناي شكوه در سينماي هند و پولسازي حتي در اروپا و آمريكا است.
* تلاش يك موزيسين آلمان شرقي براي كشف زندگي
«هدويگ و اينچ عصباني» و بهتر بگوييم فيلمي كه معادل فارسي اش درنمي آيد(!) از عجيب ترين فيلم هاي سال است.
ما به كجا مي رويم؟ اين سؤالي است كه هم ما از جان كامرون ميچل كارگردان و هنرپيشه نقش اول اين فيلم داريم و هم خود وي به عنوان بازيگر مركزي فيلم آن را مطرح مي كند. وي در نقش يك نوازنده ي موسيقي راك در بخش شرقي آلمان ظاهر مي شود كه در ايده آل هاي غيرحقيقي وغيرقابل لمس زمان گرفتار آمده است. دوستانش و خودش به هم ريخته اند و در سرش و در دلش فقط يك دلخوشي دارد. اينكه اگر بگردد، نيمه بهتر وماهيت غني تر وجودي اش را كشف كرده و به آدم كامل تري بدل خواهد شد.
نام او در فيلم هدويگ است و تلاش كرده بانشان دادن جست وجوي خود براي كشف رازهاي دلش و پيداكردن خوشبختي در پس زمينه ي يك كار موزيكال مبتني برموسيقي هاي كالت و راك، مردم را در اوايل سال ۲۰۰۲ به يك سفر حقيقي ببرد. زبان او تند و خودش آدم زرنگي است و اگر در نظر بگيريم كه زندگي بسياري از جوانها در آلمان و در پهنه ي اروپا اكنون مثل زندگي هدويگ است متوجه مي شويم كه او به بيراهه نرفته است.
خبرگزاري آسوشيتدپرس كه به چنين چيزي معتقد است اخيراً «هدويگ» و اينچ عصباني» را به عنوان سومين فيلم برتر سال (۲۰۰۱) جهان انتخاب كرده است.