فرح اصولي در سال ۱۳۳۲ در زنجان متولد شد و پس از پشت سر گذاشتن هنرستان هنرهاي زيباي دختران وارد دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد. اصولي در سال ۱۳۵۶ در رشته گرافيك از دانشكده هنرهاي زيبا فارغ التحصيل شد و پس از آن به فعاليت حرفه اي در زمينه نقاشي پرداخت.
اصولي از سال ۱۳۵۷ تاكنون نمايشگاههاي انفرادي و گروهي بسياري برگزار كرده است. او در دهه اخير نيز در چندين نمايشگاه گروهي در كشورهاي تركيه، چين، فرانسه، اوكراين، لبنان، آمريكا، انگلستان، سوئيس، هلند و... شركت كرده است.
اصولي علاوه بر شناخت هنر معاصر غرب از هنرهاي كهن ايران و خصوصاً مينياتور نيز آگاه است.
با او در خصوص نقش هويت در هنر و آثار خودش به گفت و گو پرداختيم:
* برداشت شما از هويت چيست؟
** هر آدمي چندجور هويت دارد؛ يعني اينكه شما در چه قاره اي زندگي مي كنيد، در چه عصري، چه شهري با چه خانواده و طبقه يا با چه شغلي، همه اينها هويت شما را مي سازد. وقتي هر كدام از اين شاخصها زير فشار برود، بخشي از هويت شما زير فشار خواهد رفت. البته يكي از بزرگترين خواص هنر اين است كه مي گوييم وطن ندارد. جهان وطن هنر است، اما از يك طرف هم مي بينيم هرچقدر كه اين شعارها و حرفها گفته شود، (بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند) باز هم در جايي اين اعضا زير فشار خواهند بود، مثل افغانستان. پس اين جورها هم نيست كه هيچ مرز جغرافيايي يا مرز فرهنگي وجود ندارد. البته ممكن است كه من به عنوان يك نقاش با يك نقاش چيني بيشتر احساس هموطن و يكي بودن مي كنم تا با يك حسابدار ايراني. اين يك طرف ماجراست، اما طرف ديگر آن هم اين است كه به هرحال ما ريشه هايي داريم كه با اين ريشه هايمان عكس العمل نشان مي دهيم. گل مي دهيم، شكوفه و برگ مي دهيم، تنومند مي شويم و دست آخر و مهمتر از همه حرف مي زنيم و اين ريشه ها هم ريشه هايي نيستند كه آنها را دربياوريم و بگذاريمش در خاك.
ما به عنوان يك انسان تمام هراسها، قدرتها، وحشيگريها، پيروزيها و نقاط درخشان دوران غارنشيني مان را با خود حمل مي كنيم. چطور مي شود به يكسان سازي در هويت دست يافت؟ شايد اين آرزوي بشر باشد، ولي نمي دانم چقدر شدني و چقدر ناشدني است.
هيچگاه دوست نداشته ام شغلي داشته باشم كه مرا با پوشيدن يونيفرمي خاص با يك عده آدم ديگر متحدالشكل كند و من به عنوان يك هنرمند از اينكه مرا با بقيه آدمها متحدالشكل كنند، بيزازم. دوست دارم با آدمها همدردي كنم. مثلاً وقتي تصويري را مي بينم كه در آن تصوير يك زن افغاني فرزندش را در آغوش گرفته و بدون حامي است، ناخودآگاه خود را جاي او قرار مي دهم وبا حس او همدردي مي كنم و خودم را كنار او مي بينم، ولي از چيزي كه مي خواهند از بالا تحميل كنند و به همه ما يك فرم بدهند، بدم مي آيد. در هنر هم همينطور است. وقتي مطرح مي شوم، مرا اذيت مي كند، چون به عنوان يك نقاش معاصر ايراني در آغاز هزاره سوم، در اين لحظه و اين موقعيت به عنوان يك زن و اينكه با همه اين حرفها حرفي براي زدن دارم و آن اين است كه دوست ندارم كه به من بگويند چطور نقاشي كن و چطور نقاشي نكن.
* به نظر شما، توجه به هويت امري ضروري است؟
** من به عنوان نسلي كه هويتم با انقلاب مطرح شد، به تنها چيزي كه توجه نمي كردم، هويت بود، ولي اين كه كي هستيم و چي هستيم، چيزي نبود كه ما به آن فكر كرده باشيم، منظورم نسل خودم است، درست نسلي كه قبل از انقلاب پرورش پيدا كرد و همزمان با انقلاب فارغ التحصيل شديم. ما نسلي هستيم كه در دوران رشد ما در ايران از لحاظ سياسي و اجتماعي بين كودتاي ۲۸ مرداد و انقلاب يك بحران خاص و يك نگرش خاص ايجاد شده بود و آن موقع ما نگاه فردي و آرمانگرايانه به خيلي چيزها داشتيم. مثلاً وقتي كوروش مطرح مي شد يا مسجد جامع اصفهان را مي ديديم، هيچ تفاوتي نداشت، اما خيلي هم براي ما حاد نبود. اما قبل از انقلاب به هرحال روي تمدن قبل از اسلام ما بيشتر تأكيد مي شد كه بعد از انقلاب حذف شد و روي تمدن بعد از اسلام تأكيد شد. از آنجا بود كه اين علامت سؤال براي خود من به عنوان كسي كه هنر خوانده بودم و تازه مي خواستم زبانم را پيدا كنم و حرفي بزنم مطرح شد كه من كدام يكي از اينها هستم، نواده هاي كوروش هستم يا اينكه با تمدن اسلامي بزرگ شده ام، همينقدر بايد عشق بورزم به عالي قاپو، به تخت جمشيد و يا اينكه هر دو را رد كنم يا يكي از آن دو را قبول كنم و دوست داشته باشم و اين مسأله به همه چيزهايي كه در جامعه اتفاق مي افتد، توسعه پيدا كرد و بنابراين از اينجا بود كه اين توجه كردن به مسأله هويت براي همه نسل ما مطرح شد و خيلي افراطي جهت گرفت. بعضي ها يك شكل از هويت را متجلي كردند و بعضي ديگر را پس زدند و اين جنگ هويت و اين چالش هويت چيزي نبود كه ما بتوانيم خيلي ساده از آن بگذريم، چون به هرحال مطرح شده بود و حالا شايد براي نسل ديگر (نسل متولدين ۵۰ و ۶۰ به بعد) اصلاً هويت در چيز ديگري باشد يا هويت بي معني است يا اصلاً غير ضروري. تا وقتي كه هويت شما را تحت فشار نگذارند، شما حس نمي كنيد هويت يعني چه، تا عضوي از بدنتان درد نيايد، اصلاً حس نمي كنيد كه آن عضو را داريد، دست شما شروع مي كند خودش را نشان دادن و آن وقتي است كه درد گرفته باشد.
ما هم به عنوان يك ايراني اين علامت سؤال برايمان مطرح نبود. مثلاً اگر سفر مي كرديم با پاسپورت و پولمان مسأله اي نداشتيم ـ گفتند ايراني بد است و ما گفتيم نخير شما بد هستيد و اين دعوا شروع شد و ما شروع كرديم به فكر كردن كه بديم، خوبيم، اونها بد هستند و... اساساً من فكر مي كنم كه افراط در همه چيز هيچ جذابيتي ندارد، رد كردن و گچ كشيدن روي آن چيزي كه بوديم، مثل همين چيزها كه طي تاريخ ما وجود دارد، مثلاً فلان شاه دستور داده روي فلان نقاشي فرسك گچ بكشند و دوباره نقاشي كنند و يا اينجا روي آجرش كاشي كنند و روي كاشيش آجر كنند. مثل اينكه اگر ما اين كار را نمي كرديم در جهان به آن بزرگي جاي ديگري براي هنرنمايي وجود نداشته و نقاشي ها و كاشيهاي زيادي باقي مي ماند، همين كار با هويتمان شده است، يعني يك دوره روي ما گچ گرفتند و گفتند از حالا به بعد اينجوري كار كنيد بازدوباره روي آجر كاشي كردند، روي كاشي آجر و خودمان هم يك سري آدمهايي شديم، سردرگم و در اصل نمي دانيم كدام هستيم. من فكر مي كنم يك آشتي بايد در درون ما اتفاق بيفتد. اگر آن آشتي در درون ما اتفاق افتاد، ديگر دعوا سر هويت تمام مي شود، يعني ما بايد قبول كنيم از كوروش بزرگ، از مادها، از خيلي قبل تر، در اين سرزمين وجود داشتيم و همه اين چيزها بر ما گذشته و اين تمدن اسلامي را هم داشتيم، قبل و بعد از انقلاب هم داشتيم، ما مجموعه همه آن چيزها هستيم و ريشه در خيلي از اين چيزها داريم. اگر بتوانيم اينها را در شخصيتمان، در كارهامان متجلي كنيم، هيچ بخشي را هم در هيچ دوره اي لزومي ندارد پنهان كنيم، ديگر دعواي هويت نمي كنيم.
|
|
|
* رابطه سنت با هويت را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
** اولاً كه سنت خودش بخشي از هويت است. اين رابطه بعضي وقتها به ما هويتي را تحميل مي كند و بعضي وقتها هويتش را از ما سلب مي كند و بعضي وقتها هم درست عمل مي كند. ما هميشه بايد به اين فكر كنيم كه همه چيز چند بعدي است. هنديها حرف جالبي مي زنند و مي گويند زندگي دروغ است يك «مايا» است. يعني آن چيزي كه اطراف ما اتفاق مي افتد، اصلاً معلوم نيست كه آيا حقيقت است و آيا اصلاً هست، نيست و يا آن چيزي است كه ما مي بينيم؟ بنابراين ما هيچ موقع هيچ بيانيه اي نمي توانيم صادر كنيم كه مثلاً سنت بد است. سنت در جايي بد است و در جايي ديگر خوب است. بستگي به اين دارد كه ما چطوري مي خواهيم از آن استفاده كنيم. مثل دارويي كه در يك موقعيت زهر است و در موقعيت ديگر شفابخش است، يعني اگر زياد از آن بخوريم، خودكشي كرده ايم و خواهيم مرد، ولي اگر كمتر بخوريم، نجات پيدا مي كنيم. به عقيده من، سنت يك چنين چيزي است.
* آيا نفوذ هنر مدرن به كشورمان، سبب كمرنگ شدن هويت، مثل هويت ملي، هويت مذهبي و ديني و... شده است؟
** اگر من بخواهم به عنوان يك هنرمند اين قضيه را تحليل كنم، بايد بگويم هنر هيچ ملتي بيرون از شخصيت آن ملت نيست و نمي تواند باشد. مثل جمله اي كه كسي به زبان مي آورد، اين جمله از تمام محتويات آن شخص بيرون مي آيد. هنر هم اين حالت را دارد. هنرمند به اين منظور بيان مي كند كه مخاطب يا مهمانش، خوشش بيايد. يك موقع هم راستش را مي گويد حتي اگر مخاطبش نپسندد. بنابراين طبق روالي كه قبلاً مطرح كرديم، اين بريده شدن تجربيات ما نه فقط در عرصه سياست، بلكه در علوم اجتماعي، دانش و هنرمان نيز هميشه متبلور بوده است. ما در هنرمان دوره هايي بريده بريده داريم، مثلاً از تخت جمشيد و آن دوران قطع مي شود و يك دفعه مي آيد و خودش را با آن ظرافت در قالي، كاشيكاري، گچبري و در معماري نشان مي دهد و هنرهاي تجسمي ما آنقدر كوچك مي شود كه مي رود داخل كتاب و بعد بتدريج در دوره صفويه تأثير هنر اروپايي روي هنر ما عرض اندام مي كند و كمي بزرگتر مي شود.
هنر ايران از دوره صفويه دوباره حركت مي كند و افت و خيزهايي دارد و مثلاً دوره قاجار يك جور ديگر تحت تأثير غرب است كه من شخصاً دوره صفويه را بيشتر مي پسندم. چون اصالت آن بيشتر است و تحولاتش زيباتر. هنر دوره قاجار حالت ابتدايي پيدا مي كند، مثل طراحي لباس كه در دربار ايران رايج مي شود و اين حالت در خيلي چيزها ديده مي شود و بعد در شروع اين قرن وقتي بهزاد مي آيد و مينياتور را در دست مي گيرد كه آن را مدرن يا معاصرش كند، باز يك سري اتفاقات ديگر مي افتد، اين چيزها هيچ كدام دنباله همديگر نيستند و تا اينجا حركت خود نقاش ايراني است. قبل از آن مثلاً كمال الملك نقاشي اروپا را مي آورد، درحالي كه آن نقاشي ديگر در اروپا كلاسيك شده و ما تازه اينجا آن را شروع مي كنيم. البته ما هميشه با چند فاز عقب تر با يك فازهاي عقب تر شروع مي كنيم. بعد از آن دوباره يك سري نقاش مي آيند و ادعاي يك فضاي ديگر را مي كنند و يك نوع نقاشي ديگر عالم هنر ما را در بر مي گيرد، بدون هيچ پيشينه اي. در دوران معاصر مي رسيم به كساني كه آبستره كار مي كنند، عده اي ادامه دوره بهزاد را كار مي كنند، عده اي ادامه دوره قاجار را و شاخه اي مختلف در هنرهاي تجسمي به موازات هم حركت مي كنند. حالا همه جاي دنيا مثلاً در پاريس عده اي هستند كه كانسپچوال آرت يا ويدئو آرت يا مدرن كار مي كنند و كساني هم هستند كه طبيعت را به صورت رئال كار مي كنند. اين مسأله زياد مهم نيست، چون اين تفاوتها همه جاي دنيا وجود دارد، منتهي همه اينها براي غربيها سرچشمه دارد كه براي ما ندارد. ما از جايي در آسمان شروع مي كنيم، بعد جنگي بين اين جريانات در مي گيرد، همه همديگر را تحقير مي كنند، همه همديگر را اذيت مي كنند و با هم دعوا مي كنند و هيچ كس هيچ كس را قبول نمي كند. عده اي فكر مي كنند كه هويتشان در اين است كه در حجره بنشينند و كاغذ بگذارند روي زانوهايشان و مينياتور كار كنند چشم و گوش بسته، عده اي هم فكر مي كنند كه آن دوره تمام شده و من دوست دارم همان شكل كار كنم كه فلان نقاش در آمريكا مدرن كار مي كرده و اينها هيچ كدام در هم تنيده نمي شوند و با هم كنار نمي آيند، تمامشان هم ايراني هستند و همه ادعاي هويت دارند و سردرگمي ما نيز تا حدي از همين جا شروع مي شود.
بعد از انقلاب وقتي مسأله هويت مطرح شد عده اي نقاش كه ممكن بودقبل از انقلاب هرگز به مسأله هويت فكر نكنند به موضوع هويت پرداختند چراكه اين سؤال مطرح شد كه بالاخره ما كي هستيم؟ خود من از كساني بودم كه در دانشكده به سبك غرب نقاشي يادگرفته بود و به آن سبك خيلي علاقه داشتم و هنوز هم دارم هنوز هم عاشقانه كلوپش را دوست دارم، ميكل آنژ را دوست دارم، كانسپچوال آرت را و... چون از هركدام برداشت خاصي دارم. اما چيزي كه من در نقاشي به آن عمل مي كنم اين است كه مي خواهم نقاشي ام تمام برداشتهاي من از اطرافم باشد به اضافه آن چيزي كه درواقع در قلبم و در ريشه هايم وجود دارد. من قبلاً فكر مي كردم مطلقاً نبايد به سراغ ريشه ها رفت زيرا به معني بن بست، ارتجاع و عقب ماندگي است. اين تصوري بود كه قبل از انقلاب داشتيم و درواقع به هويت توجهي نداشتيم. بعد از آن وقتي متوجه اين مسائل شديم عده اي نقاش، هركدام به تنهايي سعي كردند راه حلي پيدا كنند. يكي از اين افراد شهلا حسيني بود، نقاشي كه براي خودش راه و روشي دارد و نقاشي غرب را خيلي خوب مي شناسد و يا آقاي روحبخش كه كارهايشان نوعي آبستره تزئيني است. البته تزئين در زندگي يك ايراني يك معنا دارد و در زندگي يك فرانسوي معنايي ديگر. شايد آن چيزي كه يك فرانسوي به عنوان تزئين به كار مي برد، اساس كار ما باشد.
چيزي كه در نقاشي غرب از آن به نام فضاي خالي ياد مي كنند در نقاشي ايراني و در هنرهاي تجسمي ما فضاي پر است. يعني ما هميشه فضاي پر را كنار مي گذاريم مثل اخلاقمان و يا تعارفاتمان كه اين مسأله در هنرمان هم متجلي است.
بعضي ها فكر مي كنند هنر يك مقوله جداست در صورتي كه همه به هم مربوط هستند. طي اين سالها كه خود من بيشتر به اين مقوله توجه داشتم، ارتباط تمام مقوله ها را به هم ديديم. چرا شعرمان، قاليمان و هنرمان اينطور است. اصلاً چرا اينطور حرف مي زنيم درست مثل قاليمان.
همه اينها يك ملت را مي سازد، كاراكترش را مي سازد، جذابيتش را و هنرش را مي سازد. مثل آبستره اي كه آقاي روحبخش كار مي كردند و من هم خيلي به آن علاقه دارم. البته به معناي رد كردن آبستره ديگري نيست چون خيلي از كارها چه داخل ايران و چه خارج از ايران دوست دارم ولي فكر مي كنم در درازمدت شايد روحبخش براي ما فقيرتر باشد. شايد يك دانشجوي جوان تصميم بگيرد راه حلهاي ديگري براي نقاشي ايران پيدا كند كه وقتي نقاشي ايران را به خارج از ايران مي برند و ارائه مي دهند يك روحي در آن ببينند كه در كار خودشان نمي بينند، من با اين موضوع در نمايشگاههاي خارج از ايران مواجه شدم و خيلي وقتها پيش آمده كه گفتند خوب ما شبيه اين را داريم، كار خوبي است ولي شبيه آن را داريم. اين براي ما جالب نيست چون دوست داريم كار ديگري از آن فضا ببينيم. يك هنرشناس تفاوت بين كار مبتذل و غيرمبتذل را تشخيص مي دهد، به هرحال ما مي توانيم بگوييم كه يك كار دستي چيني با تقاشي خوب چيني فرق دارد هرچند خبره نقاشي چيني نيستيم ولي چون كارمان نقاشي است و ساليان دراز كار مي كنيم بايد بتوانيم تا حدودي اين را شناسايي كنيم: آن چيزي را كه از بازارشان مي خريم به عنوان يك چيز مبتذل تا آن چيزي كه در گالري به عنوان هنري كه ساده و خلاصه شده است، مي توانيم ببينيم.
آنها هم همين را در مورد كارما تشخيص مي دهند يعني يك كار مينياتور مبتذل و يا آبستره مبتذل را هر چقدر هم بخواهيم لعابش بدهيم خوب شناسايي مي كنند. اتفاقاً جايي جالب است كه ببينند يك كاري در هنر ايران اتفاق افتاده كه هم ارزشمند است، مبتذل نيست و روح ايراني هم در آن است. به هرحال خيلي از نقاشان بعد از انقلاب اين كار را كردند. البته قبل از انقلاب هم نقاشاني چون پيلارآم و زنده رودي بودند كه از المان خط استفاده مي كردند و يك نگاهي به آن شكل داشتند. بعضي از اين افراد مثل احصائي كه به نظر من جزو قويترين ها است در رده كاري كه انجام مي دهد نگاه بسيار مدرن و جذابي به خط مي كند، خط را خوب مي شناسد و بعد در عين حال درواقع نقاشي غرب و آبستره را هم خيلي خوب مي شناسد.
من عكس العمل غير ايراني ها را هم روي كارهاي ايشان ديده ام كه چقدر براي آنها جالب بود. عده اي نيز برعكس اين حركتها با زمينه هاي ايراني به سمت هنر غرب حركت كردند.
* آيا امر آموزش هنر بخصوص در سطح دانشگاههاي كشور مي تواند در تقويت يا تضعيف هويت نقش داشته باشد؟
** بله نقش دارد. زماني كه خود من به هنرستان و دانشگاه مي رفتم باوجود اساتيد بسيار خوبي كه داشتيم، چيزي كه اصلاً توجه ما را به آن جلب نكردند، هنر ايران بود. يعني در هيچ بخشي نه توجه مان را به معماريش جلب كردند نه به هنر عاميانه اش و نه به مينياتور قديميش. ما هيچ تحليلي از مينياتور قديم نداشتيم و آن چيزي كه يك دانشجو به آن محتاج است، تحليل يك نوع نقاشي است.
من در دوران تحصيليم بارها امپرسيونيست را خواندم، اكسپرسيونيست را فوويسم و فتوريسم را نيز همه اينها را با نقاشان، زندگي و تكنيك هركدام از آنها خواندم به شكلي كه حتي بعضي اوقات تكرار آن برايم كسالت آور بود. اما آن موقع هيچ كتابي راجع به مينياتور و هنر ايران به زبان فارسي ترجمه نشده بود و يا بسيار كم و اختصاصي بود. بعد از انقلاب كتابهايي چاپ شد اما متأسفانه همه تحليل هاي انجام شده را خارجي ها انجام دادند و ما كاري نكرديم. وقتي چيزي را تحليل نكنيد اصلاً شناختي از آن پيدا نمي كنيم. ما اصلاً فلسفه اينكه چرا مينياتور را به آن شكل كار مي كردند و چرا آن رنگها را كنار هم مي گذاشتند و آن موتيف ها به چه دليل به كار برده مي شد را هرگز نفهميديم و هيچ راهنمايي هم نشد كه مثلاً ارتباط بين ادبيات ايران با هنرش، نقاشي اش و موسيقي اش چيست. باوجود اينكه تمام اينها به هم مربوط اند و كار كتريك شخص را مي سازند اما توجهي به آنها نشد.
از تمام كشورها اطلاعات داشتيم غير از آسيا. مثلاً از افغانستان، آيا نقاشي دارد يا ندارد و يا عراق و تركيه. اصلاً برايمان جالب نبود يعني به ما تدريس نمي شد. اين تمدنها كه همسايه ما نيز هستند، تمدنهايي كم اهميتي نيستند. در مورد هنر مصر كه از تمدن عظيمي سرچشمه مي گيرد آنچنان كه بايد، صحبت نشده است و يا هنر چين. بعد از انقلاب و وقتي كه خودم به دنبال هويت رفتم نقاشي كشورهاي همجوار و آسيا را مطالعه كردم و بعد به كشورهايي كه چنين نگاهي دارند مثل هند، تركيه، چين و ژاپن پرداختم.
البته منابعي از كشورهايي مثل عراق به دست نياوردم ولي بقيه را كه نگاه كردم و تفاوت هايش و نوع نگاه آنها را ديدم متوجه شدم كه ژاپني ها چقدرهمه چيزشان با هم هماهنگ است مثلاً معماريشان با نقاشي هايشان با رفتارشان و فلسفه شان، وقتي در شخصيت ايراني دقت كردم ديدم كه در ايراني ها هم مسائل فرهنگي همينقدر به هم مرتبط است منتهي ما اين زنجير را آورديم و از چند جا حلقه هايي از آن را درآورديم و دورانداختيم بعد چند حلقه اي كه مانده بود را زوركي به هم وصل كرديم. خودمان هم نمي فهميم چرا اينطور مي شود. مي توانم به راحتي بگويم مثلاً آدمي كه در فرانسه نقاشي مدرن كار مي كند به هرحال ممكن است و يوالدي هم گوش كند، تئاتر هم ببيند و بعد بنشيند سرميز واستيكش را بخورد و در ايران شخصي كه آبستره كار مي كند ممكن است گوگوش گوش كند، با بيژامه روي زمين بنشيند، آبگوشت هم بخورد و اگر ولش كنند حتي با دست هم بخورد، تضادهاي دروني اين آدم چطور با آن تابلو هم خواني دارد (آن تابلو چقدر ر است است). من مي گويم كه آن فقط يك عمل مكانيكي است. آن آدم با استعداد و دانشگاه رفته است. كه اين كارها را انجام مي دهد و اين مسأله مي تواند شامل خيلي از مسائل ما هم بشود. بطور مثال آدمي كه كارش آبستره است ممكن است برود سينما و يك كار مبتذل يا متوسط تماشا كند. اينها همه بايد باهم هماهنگ باشند و اينها مشكلاتي بودند كه قبل از انقلاب نسل ما با آن پرورش داده شدند. مثلاً يكي از بيرجند مي آمد ديگري از بروجرد و ... و همه مي آمدند در دانشگاه تهران و در يك فضاي سوپر مدرن كه حتي وضعيت ظاهري شان هم بعد از مدتي تغيير پيدا مي كرد و اين طوري بود كه شروع كردند به نقاشي كردن آن نوع نقاشي بعد انقلاب كه شد. گفتند همه اينها بد است هركس اين كارها را كرده بد است. هركس از خارجي ها خوشش مي آيد و انگليسي حرف مي زند برود پي كارش و... يك مدت فضا به اين شكل گذشت و حالا يك چيز برعكس، يك شمارش معكوس شروع شده همه دارند باهم مسابقه مي دهند كه اول بايد انگليسي حرف بزنيم بعد نقاش بشويم و اينكه هنر ايران چقدر بد است. آبرويمان رفته و حالا دوره انتقاد و ملامت از خود است؛ ملامت سنت، ملامت هويت و... كه من اينها را در كار دانشجويان مي بينم. مثلاً دانشجويي كه ۵ سال پيش در كارش روحي از سنت بودالآن اين را به شدت سركوب مي كند و پس مي زند كه مبادا فلان استاد مدرنيزمش او را مورد انتقاد قراردهد. معلمهاي كه درس مي دهند يا از نسل ما هستند و يا از نسلي هستند كه به دست نسل ما پرورش پيدا كرده اند و خودشان هم چنين پس زمينه اي دارند. يكي از بحثهايي كه هميشه زمينه ذهن من بود اين است كه ما كي به تعادل مي رسيم. نه به قبل از انقلاب، نه به بعد از انقلاب، نه به اواسط انقلاب و نه به حالا. ده سال مي گويند اين كارها بد است و انجام ندهيد بعد برعكسش مي كنند. باز دوباره برعكس و... وقتي نقاشي ايي كه الآن تبليغ مي شود و متعلق به حداقل ۴۰ يا ۵۰ سال قبل است به من غالب مي شود، حالم بد مي شود و اين مشكل عمده ماست.
در كشورهاي اروپايي و غرب هنوز سوررئاليستها، فتوريستها و رئاليستها كار مي كنند. هنوز پست مدرنيستها كار مي كنند و مهمتر از همه اينكه كانسپچوالها، ويدئو آرتها كار مي كنند و حتي فراتر از آن، البته اين هم براي جامعه آنها است. كسي نگفته كه هرچيزي آنجا كار مي كنند ما هم بايد همان را كار كنيم. هرجايي يك هويتي دارد. ما بايد ببينيم نسبت به فضايي كه در آن زندگي مي كنيم چه چيزي مدرن و معاصر است و با قالب آن فضا جور درمي آيد چون معيارهاي ما معياري ديگر است. چه كسي گفته معيار زيبايي ما را بايد آنها تعيين كنند. اگر شكسپير خوب است، حافظ هم خوب است. ما نمي توانيم معيار شكسپير را با حافظ مقايسه كنيم.
البته در حال حاضر همينطور است يعني بحث معاصر بودن و مدرن بودن، سنت گرا بودن و واپسگرا بودن از بحثهاي عمده در ايران است، يعني ما با آن به نتيجه اي نمي رسيم وتمام مدت هم بر سر اين موضوع دعواي وحشتناكي ادامه دارد.
دانشكده محلي است كه وقتي معلمي درسي را شروع مي كند نوعي ارتباط عاطفي را با شاگردانش آغاز مي كند و خود به خود روي دانشجو تأثير مي گذارد. در شرايط حاضر مي بينيم كه متأسفانه هر معلمي عده اي شاگرد پرورش مي دهد شبيه به خودش و حتي بعضي وقتها يك سري كار مي بينيم كه به نظر مي رسد همه كار يك نفر هستند در صورتي كه آثار به چند آدم متفاوت تعلق دارد. بايد هنرمند درون هر دانشجويي را بيدار كرد تا خودش شروع كند به حركت كردن. در غير اين صورت فضايي ارعابي به وجود مي آيد كه اگر اين طور كاركني نمره ات را مي گيري و قابل قبولي و اگرنه، برو دنبال كارت.
ما در اينجا دچار دوگانگي شده ايم. چيزي هم كه قبل از اين دوره تبليغ مي شد و كارمي شد نقاشي ضعيفي بود، يعني دو نوع نقاشي بود: يك نوع نقاشي كه دوره دارد و در خدمت ايدئولوژي است كه آن نوع نقاشي معمولاً تاريخ مصرف دارد و تمام مي شود مثلاً نقاشي دوره جنگ كه در دوره اي اهميت دار مي شود ولي نمي تواند تأثيرگذار و دائمي باشد. در مدت اين ۲۰سال به دونوع نقاشي بيشتر اهميت داده مي شد يكي آن نوع نقاشي بود (جنگ) و ديگري نقاشي سنتي ضعيف كه خيلي هم مبتذل و شرم آور بود.
حالا اين جريان سوم كه ايجادشده آن دو جريان ديگر را رد مي كند مي خواهد از وسط اين دو جريان نقب بزند به فضايي جديدتر و معاصرتر. اما سرراه خودش براي اينكه آن دو جريان را پس بزند تقريباً همه راههاي ديگر را صاف مي كند و مي رود جلو، اين مشكل و اين اتفاقي كه دارد مي افتد و البته من تا حدودي هم موقعيت را درك مي كنم، يعني مي گويم كه متعادل بودن و تحليل كردن و جداكردن خشك و تر باهم سوختن كارآساني نيست و خودش نياز به يك ارزيابي اساسي دارد. اما آن چيزي كه ناراحتم مي كند، شتاب زدگي به طرف غربي كردن آثار است كه در جوانها بيشترشده مثل يك مسابقه. البته طي چند نمايشگاهي كه من از جوانها ديدم در ابتدا كارها خيلي خوب بود ولي بتدريج كارها وارد يك استحاله شد و بتدريج از هويت و شخصيت دور شده اند.
در صورتي كه اگر در كارهاي نقاشان غرب و اروپايي نظر كنيم، مشاهده خواهيم كرد كه هر نقاش داراي هويت مستقل است مثلاً پيكاسو، پيكاسو است و ماتيز ماتيز است و… باتوجه به اينكه هر دو در يك كشور(فرانسه) كار كرده اند و تمام جذابيت اين دو نقاش در اين است كه خيلي باهم متفاوت هستند و هركدام هويت مشخصي در كارشان وجود دارد كه خيلي با ارزش است. در حال حاضر هم هرچه بيشتر زمان مي گذرد به هويت بيشتر توجه مي شود. حتي بعضي وقتها بعضي كارها كه از ديد من بي ارزش است به موزه هاي دنيا وارد مي شوند به خاطر اينكه خاص اند، خاص خود آن آدمي است كه دارد كار انجام مي دهد در حالي كه در ايران اينطور نيست و ممكن است گاهي بين استاد و دانشجو كارها را عوضي بگيريم و نتوانيم تشخيص دهيم. پس ما هرچقدر هم بخواهيم بگوييم كه موضوع هويت اهميتي ندارد (حتي آنجا هم كه بحران هويت و تهاجم فرهنگي وجود ندارد) از اهميت ويژه اي برخوردار است.
مسأله ديگر اين است كه اگر غربي ها از نقاشي شرق تأثير بگيرند ايرادي ندارد ولي اگر ايرانيان از شرق برداشت كنند، مورد مواخذه قرار خواهندگرفت. يعني معمولاً مي گويند اين برداشت، بن بست و ارتجاع است. اگر ما به فضاي خودمان نگاه كنيم، بي اهميت واقع مي شود چون خصلتي تاريخي و ابدي داريم كه بين تزلزل(عقده حقارت) و نوعي خود بزرگ بيني اغراق شده، سرگردانيم. دليل آن هم اين است كه مثل خيلي از كشورهايي كه تمدن كهن دارند، حملات زيادي را پشت سرگذاشته اند (هم آدمهاي مهمي بودند و هم دائم مورد حمله قرارمي گرفتند) و اين دو بعد را هيچ جور نمي توانند باهم چفت كنند و ساليان دراز اين دوگانگي را با خود حمل مي كنيم كه اين معضل را عيناً در هنرمان هم داريم و اگر يك غير ايراني بگويد كارمان خوب است، حتماً برايمان مهمتر است تا يك ايراني بگويد.
* آيا بازتاب هويت در نقاشي شما وجود دارد؟
** من روي مقواهاي ضخيم و باگواش و ايربراش كارمي كنم. البته عده اي عقيده دارند مينياتوريست نبايد با ايربراش كاركند كه زحمت و رياضتي ندارد. البته من اصلاً به رياضت بي معني اعتقاد ندارم، بگذريم از اينكه ايربراش رياضتش بيشتر است براي اينكه وقتي مي خواهم فضاها را ماسكه كنم و تميز دربياوريم، كار بسيار پرمشقتي است.
باتوجه به اينكه من به ادبيات خيلي علاقه دارم، حتي قبل از اينكه به هنرستان بروم بين نقاش و نويسنده شدن مردد بودم، فكر مي كنم بخشي از نقاشي ايران با ادبيات مرتبط است و حتي در دوره هايي خاص نقاشي توسط شعر جان گرفت. البته به شكل ديگري هم مي توان به نقاشي نگاه كرد و گفت نقاشي بايد به ذات خودش خلاصه شود، از ادبيات فاصله بگيرد و چيزي را روايت نكند. اما من به عنوان يك نقاش دوست دارم روايت كنم و بطور خاص دوست دارم بعضي وقتها داستان زنها را روايت كنم. اين هم مسأله جداگانه اي است و باهويتي خاص و به عنوان يك زن دوست دارم نگاه ديگري داشته باشم. من هيچوقت زنها را در موضع ضعف نمي بينم بلكه برعكس اعتقاد دارم زنها موجودات قدرتمندي هستند؛ بخاطر طبيعت بدنشان برعكس بقيه كه اعتقاد دارند ضعيف است من مي گويم قوي هستند براي اينكه تعداد بيماري هايي كه مردها مي گيرند بيشتر از زنها است، يك زن مي تواند بارور شود موجودي را به دنيا آورد و همه مشقتها را تحمل كند و طول عمرشان بيشتر از مردها است پس جنس ضعيفي نيستند خيلي هم قوي هستند. آدمهايي هستند كه در آن واحد مي توانند به چندچيز فكر كنند مي توانند چندتا كار را با هم انجام بدهند و … به تمامي اين دلايل اين موجود براي من موجود جالبي است و همچنين من خودم به عنوان يك زن دوست دارم تمام اين چيزها را در نقاشي هايم بياورم. هرچند نقاشي جاي بيان يا صادركردن نيست و ذات هنر بهتر است كه تاريخ مصرف نداشته باشد و بشري و هميشگي باشد.
انگشت روي چيزهايي مي گذارم كه متعلق به يك دوره خاص نيست، مثلاً هفت گنبد: يك چيز كلي را نگاه مي كنم نگاه يك مرد به يك زن، كه ممكن است براي يك زن آمريكايي هم نگاهي باشد. يا موضوعات ديگرم كه اسطوره هايي را انتخاب مي كنم و مي دانيم كه اسطوره فقط متعلق به يك كشور نيست، چون فكر مي كنم هنوز اين اسطوره ها كنار ما زندگي مي كنند و وجود دارند، اينها را بيشتر در آدمهاي ساده مي بينم البته همه اينها محتواي كارهاي من است، قالب كارهايم طوري است كه اولاً هميشه از كمپوزيسيون به فيگور مي رسم برعكس مينياتوريست ها كه از فيگور به كمپوزيسيون مي رسند. اول موضوع را مي بينيم بعد آن موضوع فرمي را برايم به همراه مي آورد. رنگ برايم مقوله بسيار مهمي است. آن چيزي كه در مينياتور جديد ايران مي بينم و بي نهايت عذابم مي دهد، رنگش است. فكر مي كنم بي حرمتي وحشتناكي به رنگ شده است در حالي كه ايران كشوري است كه به دليل طبيعتش از لحاظ رنگ بسيار غني است چون هرجا كه پابگذاري تركيبهاي عجيبي از رنگ مي تواني ببيني و همچنين در هنرمان هم اين قضيه صدق مي كند، در هنر خود ما، شما هيچ رنگ جلف، بدون قدرت، بدون متانت و حجب و حيا نمي بينيد حتي كنتراست ها و رنگهاي بازيگوشمان همگي داراي شخصيت هستند و اگر مينياتور قديم را ورق بزنيد محال است رنگ بد در آن ببينيد و از اين هارموني رنگي و اينكه چطور اين رنگها كنار هم قرارگرفته اند كه هم كنتراست دارند و هم هارموني ، حيرت خواهيد كرد. بنابراين رنگ از مسائلي است كه نسبت به آن خيلي حساس هستم و ممكن است ده دفعه يك رنگ را تركيب كنم تا آن چيزي كه مي خواهم را به دست آورم.
مسأله ديگر بافت است كه در مينياتورهاي قديم هم وجود داشته است.
مثلاً بافت و آن المانهايي كه در ساختمانها به كار برده شده بعضي وقتها در لباسها، پارچه ها و زمينه وجود دارد. اگر به شما بگويند اين بافتها را كنار هم قراربده نمي توانيد و شايد فكر كنيد چيز بي ربطي به وجود خواهدآمد ولي اگر اين كار را انجام دهيد، كار داراي خلوص عجيبي خواهدشد. اين بافتهاي جذاب در جاجيم و گليم هم وجود دارند و من آنها را حتماً دركارهايم مي آورم و دوست دارم بافتهاي گوناگون را كنار هم قراربدهم.
نگاه ديگري كه در مينياتور قديم وجود دارد، پرسپكتيوي است كه شكسته شده و از جذابيتهايش اين است كه يك جا شب است، يك جا روز، يك جا اتاق است، يك جا حياط و… همه اينها را باهم مي بينيد. من دوست دارم اين نگاه را هم در كارهايم بياورم. تداوم روزها، ماه ها و شب ها كه در اثر اتفاق مي افتد درست مثل اين است كه چندلايه تصويري را روي هم چسبانده باشيد و مي بينيد كه اينها فقط قالب نيستند و حرفهايي براي گفتن دارند.
اينها نكاتي است كه از مينياتور قديم گرفته اند و به شكل معاصر اجرا مي كنم. بعضي چيزهاي ديگر مثل طراحي لباس را خودم انجام مي دهم و به بهانه رنگ، بافت و فرم روي آنها فكر مي كنم.
البته بعضي ها مي گويند اين يك قالب قديمي است و چرا من براي كارهايم آن را انتخاب كرده ام. بعضي ديگر مي گويند اين دوره گذشته، دوره تمثيلي كاركردن گذشته. اما به نظر من اينها تمثيل و نماد هستند و اصلاًمهم نيست كه در آنها حالت گرايي وجود ندارد.
فكر مي كنم موضوعاتي وجود دارد كه موضوعات معاصر است و هميشه معاصر خواهدماند. اگر هنوز حافظ مي خوانم در آن چيزهايي است كه بعد از چندصدسال هنوز به درد من مي خورد، بدون اينكه بخواهم خودم را با حافظ مقايسه كنم. پس اصلاً اهميتي ندارد تمثيلي كه من مي آورم چه شكلي است. اين به آن معني نيست كه حتماً واپس گرايي است و حتماًاصرار دارم آن را احيا كنم نه، نمي خواهم احيا كنم. اينها فيگورهاي ذهن من هستندكه با اين فيگورها يك سري حرفها را مي توانم بگويم، يك سري بهانه هاي رنگي دارم، يك سري بهانه هاي بافتي كه در كارهايم از آنها استفاده مي كنم.
گفت و گو : ليلي رضايي