شماره ۲۰۶۰ - سال هشتم - چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۰
Wed, Feb 20, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

وضعيت پوست در زمستان
سرما براي ظاهر شما يك تهديد واقعي به شمار مي آيد و مي تواند باعث شود كه شما به معناي واقعي در سرتاسر بدن خود احساس شكستگي نماييد. اما زماني كه از محيط سرد بيرون به داخل خانه وارد مي شويد، آيا پوست خود را به فراموشي مي سپاريد و يا اينكه مانند يك دوست دلسوز با آن رفتار مي كنيد؟ محيط دلفريب و گرم خانه نبايد شما را فريب دهد. به نكات زير عمل كنيد تا پوستتان از شما تشكر كند.
قرنهاست كه بادهاي زمستاني، پوست هاي خشك و ترك خورده براي انسانها به ارمغان مي آورند. اين بادها رطوبت پوست شما را از بين مي برند و از آنجا كه باعث مي شوند رطوبت زيادي در هوا باقي نماند، بنابراين لازم است براي پوست خود كمي رطوبت فراهم كنيد. شما نمي توانيد بادهاي زمستاني را تغيير دهيد. اما صد البته مي توانيد محيط داخل خانه را به اندازه كافي براي پوست خود مرطوب و بنابراين دلپذير كنيد.
سيستم هاي گرمايش مركزي در خانه ها رطوبت هوا را از بين مي برند و باعث مي شوند پوست شما نيز با از دست دادن مقداري آب، خشك شود. براي مقابله با اين مشكل مي توانيد يك سيستم توليد رطوبت كم به سيستم گرمايشي خود اضافه نماييد. چنين راه حلي خرج زيادي براي شما نخواهد شد و البته ارزش پول خرج كردن را دارد. اگر در يك مجتمع مسكوني زندگي مي كنيد و هيچ كنترلي روي سيستم گرمايشي آپارتمان خود نداريد، بهتر است به يك دستگاه بخور فكر كنيد. اگر از بخاري استفاده مي كنيد، يك كتري آب كه روي آن قرارمي دهيد، علاج درد پوست خشك شماست.
محافظي براي پوست خود تعبيه كنيد.
زماني كه در بيرون از خانه هستيد، هيچ كاري درباره هواي خشك بيرون كه به نوبه خود باعث خشك شدن پوست شما مي شود نمي توانيد انجام دهيد. اما به هر حال، مشكل به قوت خود باقي است.پس بهتر است يك لايه محافظ برروي پوست خود قراردهيد. از لوسيون استفاده كنيد. اما اگر روي پوستتان لكه هاي جوش آكنه وجود دارد، بهتر است از لوسيون هاي سبك تر استفاده كنيد تا چربي لوسيون باعث تركيدن جوشهاي آكنه نشود. به دنبال لوسيوني بگرديد كه روي آن نوشته شده باشد:«خطري براي به وجود آوردن جوشهاي صورت ندارد.»
همچنين نبايد در زمستان حمام هاي طولاني و بسيار گرم بگيريد. هر چند يك حمام گرم پس از هواي سرد زمستاني بسيار دلچسب است. اما گرماي بيش از حد آن گرماي طبيعي پوست را شسته و از بين مي برد. اگر نمي توانيد از وسوسه چنين حمامي چشم بپوشيد، پس بهتر است صورت خود را با يك حوله و يا پارچه نرم بپوشانيد.
از خشك شدن پوستتان جلوگيري كنيد
اگر پوست تان خشك شود، آنگاه استعداد بيشتري براي بيشتر خشك شدن خواهد داشت. چرا كه پوست شما عملكرد عادي خود را از دست داده و رطوبت بيشتري را با سرعت بيشتري از دست خواهد داد.اگر لبهايتان خشك مي شود، آنها را ليس نزنيد. بزاق دهان نه تنها رطوبتي در برندارد بلكه چربي طبيعي لبهايتان را نيز پاك مي كند.
در زمستان از صابونهاي ملايم و بدون بو استفاده كنيد.
لازم است آقايان به جاي استفاده از خميرريش معمولي از لوسيون اصلاح صورت استفاده كنند.
ترجمه: دينداري

راز سرداب طلسم شده
050337.jpg
مردجواني كه مخبر پليس بود براي گذراندن دوران محكوميتش دريك ديوانه خانه بود كه كميسرفلورس از اداره پليس سراغش رفت و از او خواست درمورد علت ناپديدشدن دختران مدرسه شبانه روزي سن گرواسيو او را كمك كند.مردجوان ديوانه با كميسر فلورس از ديوانه خانه خارج شد و به مركز بارسلون رفت. درآنجا بود كه خواهرش كانديدا را به همراه جواني سوئدي كه نامزد او بود، ديد و بعد به مسافرخانه رفت. اما لحظاتي بعد دراتاقش به صدادرآمد و مردسوئدي را ديد كه وارداتاق شد. مرد سوئدي با اسلحه به او نشانه رفته بود. او درحالي كه سعي مي كرد خود را خونسرد نشان دهد، متوجه جاري شدن خون از پاهاي مردسوئدي شد. وقتي به طرف مردديوانه حمله كرد، فهميداو مرده است. مردديوانه از پنجره اتاقش خود را به بيرون پرتاب كرد و متوجه شد سايه دومرد روي پنجره اش افتاده است. او به سرعت به سراغ خواهرش رفت كانديدا را پيداكرده و با او به طرف آپارتمان كانديدا راه افتاد. اما وقتي در اتاق كانديدا را بازكردند با جسد مردسوئدي روبروشدند. مردديوانه در لحظاتي كه سعي مي كرد، با خواهرش فراركند متوجه شد در محاصره پليس قرارگرفته است. مرد ديوانه در يك فرصت مناسب اقدام به فرار كرد و بعد از آن به سراغ باغبان مدرسه رفت. باغبان جوان را با يك شيشه نوشيدني كه درآن موادمخدر ريخته بود، سرگرم كرد. باغبان جوان كه از نوشيدن بطري دچار گيجي شده بود به او گفت: نخستين دختري كه از مدرسه ناپديدشد، شش سال پيش بود كه مربوط به زمان باغبان پيربود.مردديوانه كه توانسته بود از گيجي باغبان جوان استفاده كند، نامه و آدرسي از باغبان پير به دست آورد و به سراغ او رفت.باغبان پير به او گفت: دختري كه ازمدرسه ناپديدشد ايزابليتا نام داشت. او دختر مظلومي بود و دوستي به نام مرسدس نگرر داشت. روزي كه ايزابليتا ناپديدشد، تعجب كردم، دوروز بعد او سالم روي تختش خوابيده بود. بعد از آن مادر روحاني يك روز مراخواست و گفت: توبازنشسته شده اي و تايك ساعت ديگر بايد بروي. تا يكسال مجله مدرسه برايم فرستاده مي شد ولي عكس ايزابليتا جزو فارغ التحصيلان نبود.مردديوانه بعد از دقت در مجله متوجه شد، مرسدس نگرر نيز جزو فارغ التحصيلان نبود، او بايد هرطوري شده مرسدس را پيدامي كرد.مردديوانه از باغبان پيرجداشد و جست وجويش را براي يافتن مرسدس آغازكرد.و اينك ادامه داستان

مزاحمت قبل از مراسم ازدواج
خانه پراپلانا را از روي كتاب راهنماي تلفن پيدا كردم. فقط آدرس دو پراپلانا در كتاب راهنما وجود داشت كه يكي از آنها در محله فقيرنشين شهر زندگي مي كرد. خانه پراپلاناي ديگر در يكي از بهترين خيابان هاي شهر قرار داشت. اكثر خانه ها در اين محله، نماي آجر قرمز دارند و پنجره هاي بزرگ و باشكوه آنها چشم را خيره مي كند. در كنار دروازه هاي زيباي اين خانه هاي مجلل نيز دربان هاي بسيار شيك پوش كه كلاه هاي مسخره اي به سر دارند، ايستاده اند. در كنار يكي از اين خانه هاي مجلل، چند زن خدمتكار كه همه اونيفورم به تن داشتند، ايستاده بودند. به سوي آنها رفتم و مؤدبانه سلام كردم. خدمتكارها به محض ديدن من، زدند زير خنده. گذاشتم چند لحظه به من بخندند و بعد وانمود كردم كه خنده هاي آنها مرا بسيار غمگين كرده است. به زحمت چند قطره اشك هم ريختم. خدمتكارها كه همه آنها در واقع قلب رئوفي دارند، دلشان به حال من سوخت و از من پرسيدند كه چه اتفاقي افتاده است.
گفتم: «واقعه غم انگيزي رخ داده. نام من توربينيو سوگرنياس است. من با آقاي پراپلانا دوره سربازي را با هم گذرانديم. همان كسي كه در آن خانه مجلل در آن طرف خيابان زندگي مي كند. او افسر بود و من يك سرباز ساده. يك روز هنگامي كه در اردو بوديم، نزديك بود كه يك قاطر لگدي نثارش كند. من خودم رو جلو انداختم و لگد به دهن من اصابت كرد و باعث شد دندان نيشم كه جاي خالي آن را در دهانم مي توانيد مشاهده كنيد، از دست بدهم. من جان پراپلانا رو نجات دادم. او از من تشكر كرد و قسم خورد كه هرگاه احتياج به چيزي داشتم، به من كمك كند. سالهاي زيادي از آن زمان گذشته و الآن همان طور كه مي بينيد در وضعيت بدي هستم. امروز از او خواستم كه به عهدش وفا كند، ولي فكر مي كنيد با چه چيزي روبرو شدم؟ آغوش باز او؟ خير. يك اردنگي نثارم كرد».
يكي از خدمتكارها گفت: «خوب چه انتظاري داشتي؟»
خدمتكار ديگري گفت: «اهل كجايي؟»
خدمتكار سومي نيشخندزنان گفت: «اين يكي فكر مي كند همه از پاريس آمده اند».
يكي ديگر از خدمتكاران كه به نظر مي رسيد از بقيه عاقل تر است، گفت: «نخنديد! همه پولدارها آدمهاي نمك نشناسي هستند. اين موضوع رو نامزدم كه عضو حزب كمونيست اسپانياست به من گفته».
خدمتكار ديگري كه به نظر مي رسيد از بقيه مسن تر است، گفت: «چرند نگوييد. سالهاي زيادي از اين ماجرا گذشته و احتمالاً پراپلانا همه چيزرو فراموش كرده. آيا مطمئني كه دوران سربازي را باهم گذرانديد؟»
«بله. البته هنگامي كه نوبت سربازي رفتن من رسيد، فوراً به خدمت رفتم. ولي پراپلانا پس از خاتمه تحصيلاتش وارد خدمت سربازي شد. به همين خاطر بين من واو اختلاف سني زيادي وجود داره».
خدمتكار مسن گفت: «خانواده پراپلانا آدمهاي خوبي هستند. خوب خرج مي كنند و مشكلي هم ايجاد نمي كنند. احتمالاً به خاطر عروسي دخترشان سرشان شلوغ است».
پرسيدم: «ايزابليتا مي خواهد ازدواج كنه؟»
خدمتكار مسن كه به نظر مي رسيد حرفهاي من او را متقاعد نكرده است، گفت: «ببينم، ايزابليتا هم دوران سربازي اش را با تو گذرانده؟»
«پراپلانا در دوران سربازي هميشه به من مي گفت كه دوست دارد نام دخترش را ايزابليتا بگذاره. چقدر دلم مي خواهد آن دختررو ببينم!»
«فكر نمي كنم تورو به عروسي دعوت كنند. مي گويند داماد خيلي پولدار است.
خدمتكارها پس از اينكه مدت زيادي باهم صحبت كرديم يكي يكي رفتند و مرا در خيابان تنها گذاشتند. چند لحظه فكر كردم و نقشه اي به خاطرم رسيد. براي اجراي نقشه ام بار ديگر به سطل آشغال مراجعه كردم. سطلهاي آشغال براي من به فروشگاههاي زنجيره اي تبديل شده بودند. يك جعبه، مقداري كاغذ، يك روبان ومقداري آت و آشغال ديگر براي درست كردن يك پاكت كه به صورت كادو پيچيده شده باشد، كافي بود. پس از اين كه با هنرمندي تمام يك جعبه كادو درست كردم، به سوي خانه پراپلانا روانه شدم. در كنار در شيشه اي ايستادم و زنگ را فشردم.
مستخدمي بسيار شيك پوش و مؤدب در را باز كرد. با احترام به او سلام كردم و گفتم: «از جواهر فروشي سوگرنياس آمده ام و يك هديه عروسي براي دوشيزه ايزابل پراپلانا آورده ام. آيا خانم تشريف دارند؟»
مستخدم گفت: در حال حاضر نمي توانند شما رو ملاقات كنند. جعبه رو به من بدهيد. من آن رو به ايشان خواهم داد».
از جيبش چند سكه بيرون آورد. از گرسنگي در حال مرگ بودم. يك لحظه وسوسه شدم كه سكه ها را بگيرم و از آنجا بروم. ولي براين غريزه پست خودم چيره شدم و گفتم: «خانم حتماً بايد خودشان رسيد رو امضا كنند».
مستخدم گفت: «من مي توانم به جاي ايشان امضا كنم».
« ولي به من گفته اند فقط شخص خانم پراپلانا درحضور من بايد امضا كنند.
اين شيوه كار در جواهرفروشي ما جاافتاده».
«قبلاً به شما گفتم، خانم در حال حاضر نمي تواند شمارو ملاقات كند. او با خياطش مشغول پرو كردن لباس عروسي است».
«خوب شما به جواهرفروشي تلفن بزنيد و اگر آنها اجازه دادند، با كمال خوشحالي امضاي شما را قبول مي كنم».
مستخدم كه به نظر مي رسيد پيشنهاد من او را متقاعد كرده است، اجازه داد وارد خانه شوم. دعا مي كردم دررختكن ورودي خانه تلفن وجود نداشته باشد. دعاي من مستجاب شد. رختكن اتاقي بود مدور با سقفي بسيار بلند. هيچ مبلي در آن وجود نداشت. فقط چند مجسمه برنزي دورتادور آن چيده شده بود.
مستخدم از من خواست كه همان جا منتظر بمانم تا او از اتاق خودش تلفن بزند از من شماره تلفن جواهرفروشي را پرسيد. گفتم: «شماره تلفن رو به خاطر ندارم، مي توانيد آن رو در دفتر راهنماي تلفن پيدا كنيد. نام آن جواهرفروشي سوگرنياس است. اگر اين نام رو پيدا نكرديد، دنبال نام «جواهري سوگرنياس» بگرديد. اگر اين نام هم وجود نداشت، حتما به نام فروشگاه «اشياي قيمتي سوگرنياس» در كتاب راهنماي تلفن ثبت شده. سعي كنيد با خود آقاي سوگرنياس صحبت كنيد. زيرا پسرش معلول ذهني است و قدرت تصميم گيري نداره».
به محض اين كه مستخدم به اتاقش رفت، از پله ها بالا رفتم وتمام اتاقها را در پي ايزابليتا جست وجو كردم وبالاخره...



|   شناسنامه   |   آرشيو   |