شماره ۲۰۶۰ - سال هشتم - چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۰
Wed, Feb 20, 2002
Dialog black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
صفر قهرمانيان مردي از اهالي تاريخ
* مبارزه تاوان دارد و من هم مانند ديگران سهم خود را پرداختم.
050439.jpg
گاليله بعد از پاپس كشيدن از نظريه اش درباره زمين، در دادگاه تفتيش عقايد قرون وسطا، در پاسخ به انتقاد دستيارش كه گفته بود، بيچاره ملتي كه قهرمان نداشته باشد، گفت: بيچاره ملتي كه احتياج به قهرمان داشته باشد. راست يا دروغ اين روايت، مشكلي را حل نمي كند اما زخمي را مي گشايد كه از ابتداي تاريخ تاكنون، التيام نيافته و ناسورمانده است. مي دانيم ديكته نانوشته غلط ندارد، همانگونه كه سواري كه به ميدان درنيايد شكست نمي خورد و هماره مدعي است كه اگر…
حال رودرروي صفر قهرمانيان نشسته ايم، راستي شما صفر را مي شناسيد؟ مي دانيد اين مرد ۳۲ سال از عمر خويش را در مقابل استبداد ايستاده است و اگر بر اثر انقلاب اسلامي سال ۵۷ از زندان آزاد نمي شد و آن استبداد ادامه مي يافت، هنوز هم «نه» مي گفت و زانو نمي زد، چنانكه ۳۲ سال چنين كرد.
چندسال را يك عمر حساب مي كنند؟ ده سال، ۱۵ سال، ۳۰ سال، ۵۰ سال. عمر مي تواند يك سال باشد، يك روز باشد يا صدسال. اما دراين، هيچ اختلاف نظري نيست كه اصل عمر، سالهاي جواني و باروري است، سالهايي كه بي چشمداشت مي توان ايثار كرد، سالهايي كه بده بستان هاي كاسبكارانه زخمي اش نكرده است، سالهايي كه عشق مفهومي آسماني و رؤيايي است و مابقي آن با مرور خاطرات خوب يا تلخ آن مي گذرد.
تا پيش از سال ،۱۳۵۷ سال بيداري مردم، همواره رژيم پهلوي مدعي نداشتن زنداني سياسي در زندانهاي ايران بود، تا آنكه پس از افتادن آب از آسيابهاي تبليغاتي، به تدريج كساني در آينه تاريخ پديدار شدند كه تا پاي جان ايستاده بودند و يكي از اينان، صفر قهرمانيان بود كه ۳۲ سال از عمر خويش را در زندانهاي برازجان، بندرعباس، قصر، اوين و … گذرانده بود. كسي كه حتي با اصرار صليب سرخ، شاه آزادي او را ناممكن دانست. صفر در ۵۷ سالگي از زندان آزاد شد و اكنون در هشتادسالگي در آپارتماني كوچك در تهران به تنهايي روزگار مي گذراند. او سياستمداري كاركشته نيست، و آن روز هم كه به مبارزه برخاست تنها و تنها عاصي در مقابل ستمي بود كه بيرحمانه از سوي مالكان به كشاورزان تهيدست اعمال مي شد، او امروز هم با همان نگاه انساني و پدرانه به فرداهاي بهتر مي انديشد.
050319.jpg
** آقاي قهرمانيان اكنون ۲۳ سال از آزادي شما مي گذرد، آيا در دوران زندان هيچ وقت به آزادي فكر كرده بوديد، اصلاً برايتان متصور بود كه يك روز بگويند، وسايلت را بردار و برو؟
* راستش نه! يعني اگر فكر مي كردم ممكن است يك روز آزاد شوم حداقل درس مي خواندم، انگليسي ياد مي گرفتم، مي دانيد من سواد ندارم و هر چه آموخته ام از ديگران بوده است، آدمهاي باسواد در زندان فراوان بودند.
** اينكه آدم به آزادي فكر نكند، تحمل زندان را صدچندان مي كند، شما چطور بدون اميد به رهايي روزها را شب و شبها را روز مي كرديد؟
* من هفت سال زير اعدام بودم و براي كسي كه هفت سال هر روز منتظر مرگ است و با آن دست و پنجه نرم مي كند، زندگي معناي ديگري مي گيرد.
[تبديل حكم اعدام به حبس ابد كه براثر شرايط سال ۱۳۳۲ بود، به معناي گريز از مرگ نبوده است، بلكه نوع انتظار تغيير يافته، چرا كه صفر مي گويد هرگز به آزادي فكر نمي كرده است.]
** جواناني كه به زندان مي آمدند، از شما به عنوان قديمي ترين زنداني انتظار روحيه داشتند با آنان چگونه رفتار مي كرديد؟
* طوري رفتار مي كردم كه همه، بخصوص تازه واردها اميدوارانه مقاومت كنند.
** بعضي از كساني كه با شما زنداني بودند، اكنون در مشاغل مهم هستند، آيا از شما ياد مي كنند، يا دوستان ديگر به شما سر مي زنند؟
* من در زندان سعي مي كردم با همه دوست باشم، به همين دليل اكثراً محبت دارند و مرا فراموش نكرده اند، حتي آقاياني كه اكنون در كارهاي اجرايي هستند گاهي به ديدارم مي آيند.
** در اين روزهاي تنهايي بيشتر به چه فكر مي كنيد آيا خاطرات سالهاي زندان كمرنگ تر شده يا …؟
* گاهي اصلاً منگ مي شوم. همه آن روزها، آن آدمها، خاطره بودند، شوخي نيست ۳۲ سال ذهنم را انباشته كردم از خاطرات آدمهايي كه هر كدام به تنهايي يك دنيا بودند. براي كسي كه زندان را تجربه نكرده، تصور كندي لحظه ها، دلتنگي آدمها، اعدامشان يا حتي شكستن بعضي از آنها ناممكن است. آدم در زندان فقط با عشق ، ايمان و اعتقاد مي تواند دوام بياورد.
** گويا تا سال ۴۹ در زندان برازجان بوده ايد، از برازجان بگوييد!
* زندان برازجان بين بوشهر و شيراز بود، يك قلعه محكم بزرگ در يك بيابان بي آب و علف. براي واردشدن به داخل قلعه بايد از دالاني بلند و تاريك مي گذشتي كه اين دالان به يك محوطه بسيار بزرگ مي رسيد كه در قديم طويله شترها بود و به آن شترخان مي گفتند. دور تادور اين دژ بزرگ ديوار عظيمي بود كه ضخامت آن به ۲ تا ۴ متر مي رسيد و بتدريج آن را به سه حياط و پنج شترخان تقسيم كردند. يكي از شترخان ها زندان انفرادي شد. ملاقات حضوري زندانيان سياسي هر شش ماه يك بار بود، اول پاييز و عيد نوروز كه صبح تا غروب طول مي كشيد. چه دلهايي كه در پس اين ديوارها نشكست و چه انسانهاي شريفي جان و جواني را در آن باختند.
050316.jpg
** تا آنجا كه مي دانيم شما پيش از دستگيري ازدواج كرده بوديد و همسرتان زماني كه زندان بوديد، درگذشت. از همسرتان چه خاطره اي داريد؟
* من خيال ازدواج نداشتم زيرا مي دانستم راهي كه پيش گرفته ام، راه پرفراز و نشيبي است و نمي خواستم كسي را گرفتار خود كنم. اما پدرم براي اينكه مرا سر به راه كند و به زندگي پايبند، به ازدواج وادارم كرد. در سال ۱۳۲۴ با دختري از ده خودمان ازدواج كردم كه ثمره آن دختري است كه در تولد و نامگذاري او شركت نداشتم. در مجموع چند ماه بيشتر با هم زندگي نكرديم. وقتي هم كه به زندان رفتم همسرم يك ماهه باردار بود كه من بعد اين را فهميدم. همسرم تنها يك بار توانست با زحمت به ملاقاتم بيايد و ارتباط ما بيشتر به وسيله نامه بود، اولين بار دخترم را در سال ۱۳۲۹ كه چهار ساله بود چند دقيقه ديدم.
** از اينكه ناچار بودي، همسر و پدرت را با آن فقر و ناتواني تنها بگذاري، هيچ وقت خودت را سرزنش نكردي؟
* مبارزه تاوان دارد و من هم مانند ديگران سهم خود را پرداختم. بارها از طريق نامه از همسرم خواستم از من جدا شود و جواني خود را تباه نكند، اما او قبول نكرد و در پاسخ گفت: «اگر يك بار ديگر در اين مورد حرفي بزني خودكشي مي كنم. من آرزويي جز زنده ماندن تو ندارم. اگر تا آخر عمر در زندان بماني به اميد رهايي تو تنها دخترمان را بزرگ مي كنم و صبوري در پيش مي گيرم. فكر مي كنم كه مرا هم دستگير كرده اند و حبس ابد داده اند. من هم با تو ابد مي كشم.»
** همسرتان در چه سالي درگذشت؟
*در سال ۱۳۴۱ كه با زحمت و قرض گرفتن از اقوام تصميم داشت دخترمان را به ملاقات من بياورد، دچار سردرد شديدي شد كه در حين عمل جراحي در بيمارستان هزارتختخوابي، از دنيا رفت و حسرت ديدار آخر به دلم ماند.
** فكر مي كني اين نوع وفاداري حالا هم پيدا مي شود يا مثل خيلي خصلتهاي خوب ناياب شده است؟
* خيلي زياد، اگر نگاه كنيم زنان بسياري را مي بينيم كه همسرانشان در زندانهاي شاه يا جبهه هاي نبرد با دشمن متجاوز بعثي به شهادت رسيدند يا دچار معلوليت هاي شديد شدند و آنان همچنان با ياد آنها به پاسداري حريم عشق مي پردازند.
** آقاي قهرمانيان در زندان كساني هم بودند كه تاب نمي آوردند و در مقابل شكنجه ها و دوري از عزيزان و… تسليم مي شدند، از آنجا كه ما عادت داريم آدمها را خوب مطلق يا بد مطلق بدانيم و به هيچكس اجازه اشتباه ندهيم، نظرتان درباره آن آدمها، كه از نزديك با آنها در تماس بوديد چيست؟
* تا كسي آن زندانها را تجربه نكرده باشد نمي داند مقاومت يعني چه، بايد آن شكنجه گرها را مي ديديد، آدمهايي هيستريك و رواني كه بعضي هاشان مانند رسولي از شكنجه لذت مي بردند اما به جرأت مي توان گفت هر كسي به زندان مي آمد تا توان داشت مي ايستاد و نمي توان از كسي بيش از توانش توقع داشت، آنها هم سهم بسياري در شكستن بت استبداد داشتند.
** سال ۱۳۲۵ كه به زندان رفتيد با سال ۵۷ تفاوت بسيار داشت، مثلاً آن وقت راديو خيلي كم بود يا حداقل در روستاها نبود، همين طور برق، تلويزيون، سينما و… با اين پديده ها چطور روبرو شديد؟
* همانطور كه گفتيد در آن زمان هيچ چيز نبود. من تلويزيون را اولين بار در زندان قصر ديدم، من حتي آپارتمان را بعد از آزادي در تهران ديدم. در حقيقت آن سالهاي طولاني، سالهاي ورود صنعت و دستاوردهاي آن بود و بايد هم روز به روز گسترش مي يافت همانطور كه حالا اين سرعت بسيار بيشتر شده است.
** آقاي قهرمانيان امروزه با وجود ركود بازار كتاب، كتابهاي خاصي كه معمولاً داراي ارزش چنداني نيستند مانند داستانهاي سطحي عاشقانه يا طالع بيني و … فروش خوبي دارند. از اينكه در اين شرايط «خاطرات صفرخان» فروش مطلوبي نداشته و خيلي ها از انتشار آن بي اطلاعند، دلگير نمي شويد؟
* تا جايي كه مي دانم دوستان بسياري گلايه دارند كه اين كتاب در شهرستان توزيع نشده است و ناچارند براي خريد به تهران بيايند. ناشر هم مي گويد نمي تواند هزينه تبليغات بپردازد، من هم نمي توانم انتظار داشته باشم، با اين همه گرفتاي روزمره، مردم به فكر من و خاطراتم باشند، به هر حال در هر زمان سليقه ها فرق مي كند.
** به نظر مي رسد شما بعد از آزادي خود را بازنشسته كرديد و بيشتر از دور به مسائل سياسي مي پردازيد، چرا؟
* بعد از پيروزي انقلاب گروههاي بسياري خواهان همكاري من بودند، اما هيچكدام به نظرم دلچسب نيامدند. البته من به سياست طي آن ۳۲ سال عادت كرده ام و نمي توانم به آن فكر نكنم. روزنامه ها را مي خوانم و راديوها را به دقت گوش مي دهم.
** آقاي قهرمانيان يك سؤال رايج و كليشه اي كه در همه گفت وگوها مطرح مي شود، اين است كه اگر قرار بود دوباره انتخاب كنيد آيا همين راه را مي رفتيد؟
* من راه ديگري را بلد نيستم كه از آن بروم، پس حتماً از همين راه مي رفتم.
** از چه راهي امرار معاش مي كنيد آيا از جايي حقوق مي گيريد؟
* نه، از هيچ جا، هيچ وقت حقوق نگرفته ام و احتياجي هم ندارم. من خرج زيادي ندارم و بيشتر دوستانم كمكم مي كنند.
** چرا تنها زندگي مي كنيد، از تنهايي ناراحت نمي شويد، مثلاً چرا با دخترتان زندگي نمي كنيد؟
* من طي آن سالها به تنهايي عادت كرده ام و هميشه دوست دارم كارهايم را خودم انجام دهم. دختر و نوه هايم مرتب به من سر مي زنند، همچنين دوستان .
[ اين گفت وگو مي تواند ساعتها ادامه داشته باشد چرا كه ناگفته هاي ۳۲ سال را نمي توان در چند صفحه و سؤال خلاصه كرد. صفر قهرمانيان به نوعي خلاصه بخشي از تاريخ پرماجراي ماست كه بايد آن را بارها و بارها با حوصله شنيد.]
** از اينكه سؤالهاي ما را پاسخ گفتيد، متشكريم.
* من هم متشكرم كه هنوز به يادم هستيد.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |