شماره ۲۰۶۰ - سال هشتم - چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۰
Wed, Feb 20, 2002
Gozar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
سايه هاي واقعي
پاسخ
بازجويي
حقه هاي ازدواج
گزارشي از دوراهزني مرگبارجاده اهواز

سايه هاي واقعي
گلي براي بدبختي ام
اولين باري كه اونو ديدم، دلم لرزيد، توي حياط خونمون بودم كه سنگيني نگاه هاي غريبه اي رو احساس كردم. دست از جاروكشيدن برداشتم، دل دلي كردم و سرمو بالا چرخوندم.
اولش، فكر كردم اشتباهي شده، اوني كه منو نگاه مي كرد مردي بود كه سن و سالش نشون نمي داد جوون باشه، موهاش جوگندمي بودو نگاه هاش معني دار.
اونشب وقتي خواستم چشمامو ببندم قيافه اون مرد يادم افتاد، نمي دونم چه مرگم شده بود فقط مي خواستم يكبار ديگه اونو ببينم چرا؟ نمي دونستم!
فرداش بازم جارو برداشتم رفتم توي حياط، مامانم تعجب كرده بود هميشه مي مردم و زنده مي شدم تا حياط رو جارو كنم، اون روز يه مقداري به خودم رسيده بودم تا جايي كه مامانم با نيش و كنايه به من گفت: «مگه مي خواي بروي عروسي؟»
خلاصه، رفتم توي حياط و با صداي بلند شروع كردم به آواز خوندن، فكر كنم هر ثانيه يكبار به اون پنجره نگاه مي كردم، كم كم نااميد مي شدم كه اون باز اومد اما اين دفعه يه مقداري پرروشده بود، اون پنجره روباز كرد و بانگاه به من خنده اي كرد.
ديگه طاقتم تموم شده بود، عين اين آماتورها برگشتم سمتش وزل زدم توچشماش، اونم انگار نه انگار، اگه يه مقدار ديگه ادامه مي دادم حتماً آبروم پيش همسايه ها و از همه مهمتر مامانم مي رفت.
نمي دونستم چيكار كنم، اون اصلاً اشاره اي هم نمي كرد انگار مي خواست عكس العمل منو ببينه، آخر الامر دست به كار شدم، ساعت مچي ام رو به اون نشون دادم و با علامت گفتم يك ساعت ديگه سركوچه منتظرم باشه.
شب وقتي سر سفره شام نشستم، اصلاً اشتها نداشتم، مي خواستم هرجوري شده زودبرم توي اتاقم و حرفهاي اونو به ياد بيارم،. منوچهر ۴۵ ساله بود توي يكي از كارخونه هاي آمريكا مهندس برق بود و چون زنش توي تصادف مرده بود، اومد به ايران.
باوجود اينكه ۲۵ سال فاصله سني بين من و اون بود، مي تونستيم خوشبخت باشيم اما راضي كردن مامان و بابام كارشاقي بود البته خواستن، توانستن است.
سه ماهي از آشنايي من ومنوچهر گذشته بود، وقتي قبض تلفن اومد بابام كم مونده بود سكته كنه، چقدر غر زد، مامانم انگار فهميده بود كاسه اي زير نيم كاسه است، چندباري وقتي از خونه زدم بيرون، احساس كردم مامانم شال و كلاه كرده ودنبالم افتاده.
مامان زري از نيش وكنايه هاي همسايه ها مي گفت، ديگه همه مي دونستن من و منوچهر باهم مي ريم خيابون گردي، مامانم هر كاري مي كرد نمي تونست از پس من بربياد، خلاصه شيريني شده بودم كه دنبال فرهاد پر مي زدم.
هر وقت توي كوچه راه مي رفتم، زن و مرد، دختر و پسر متلك مي گفتند، پسرا كه منو مي ديدند انگار سوژه روزديده اند هي با پررويي چرت و پرت مي گفتند، يكي مي گفت كاش منم ۴۵ ساله بودم، ديگري مي گفت بخدا من توي كلاس پنجم ابتدايي درس اديسون روخوندم يه چيزهايي از برق سرم مي شه، نقشه آمريكا روهم كه توي خونه دارم، بيام خواستگاري. خسته شده بودم، داداشم با من قهر بود و آبجي ليلام هميشه زاغ منو چوب مي زد، ديگه نبايد معطل مي كردم، هرجوري شده اين غائله بايستي ختم مي شد.
يه روز، وقتي مامان زري حسابي از خجالت من در اومد و پوست منو درسته كند رفتم توي اتاقم، گوشي تلفنو برداشتم: منوچهر مثل هميشه با مهربوني حرف مي زد، كلي اين شاخه و اون شاخه پريدم تا تونستم حرف دلمو بزنم.
منوچهر، وقتي شنيد ازش مي خوام بياد خواستگاريم، يكه اي خورد، لحن حرف زدنش با لرزش بود، سعي كرد حرفو عوض كنه اما من پاي حرفم ايستادم ومنوچهر آخر سر وقتي ديد من جدي ام قول داد يه فكري به حال سرنوشت من بكند.
چند روزي با وعده وعيدهاي منوچهر جلوي پدر ومادرم سينه سپر كردم.
منوچهر از من مهلت خواسته بود شرايط سفر مشترك من وخودشو به آمريكا مهيا كنه، آخ چقدر خوب مي شد توي خيابون هاي آمريكا قدم مي زدم.
ديگه به حرف ها، نگاه ها و حتي شكلك هاي همسايه ها توجهي نمي كردم، مي خواستم وقتي بار سفر به آمريكا رو بستم توي روي همه اونا بايستم وبزنم زير خنده وبه همشون بگم كه شماها از حسودي داريد مي تركيد.
چند وقتي از منوچهر خبري نبود، اون توي تماس هاي تلفني اش مي گفت: رفته دبي، تا مقدمات سفررو فراهم كنه بعد مي آد تهرون سراغ من، باهم عروسي مي كنيم و پرواز به سمت خوشبختي.
با هر زحمتي بود مامان و بابامو راضي كرده بودم با ازدواج من و منوچهر مخالفت نكنن، اما هرچي نشستم خبري نشد، ديگه تماسي هم در كار نبود، چه روزگاريه، وقتي مي خوابيدم كلي نذر ونياز مي كردم تا صبح منوچهر بياد در خونمون.
الآن پنج سالي از آخرين باري كه «منوچهر» رو ديدم مي گذره آبجي ليلام ازدواج كرده و رفته خونه بخت و من دريغ از يك خواستگار، وقتي در مورد منوچهر پرس وجو كردم فهميدم اون منو فريب داده و حالا توي آمريكا پيش زن و بچه اش است و به ريش من مي خنده.
ديگه روم نمي شه برم بيرون، مامان زري خيلي سعي مي كنه بابامو راضي كنه تا خونه رو بفروشه بريم جاي ديگه لااقل اگه خواستگاري داشته باشم همسايه ها اونو توي جريان من ومنوچهر نذارند.
شب و روزم پشيمونيه، بعضي وقت ها مي گم آخر دختر تو مگه عقل نداري حتي اگه اون زن مرده هم بود، ۲۵ سال تفاوت سن را چيكار مي كردي، بعضي وقت ها براي خودم دسته گلي مي خرم ودر حسرت يك خواستگار روي كارت سفيدي مي نويسم؛ «گلي براي بدبختي ام.»

پاسخ
اعتياد و ترك نفقه، ۶۷ درصد جدايي
حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده: دست آوردهاي آماري در مجتمع قضايي ويژه خانواده نشان مي دهد كه حدود ۶۷ درصد جدايي و طلاق بدليل اعتياد و ترك نفقه از سوي زوج (مرد) مي باشد.
كه البته مسأله اعتياد داراي علل و عوامل مختلف است و همچون ساير آسيب هاي اجتماعي از يك علت ناشي نمي شود. اين علل يا دروني و فردي و به اصطلاح روحي هستند و يا بيروني و اجتماعي و به اصطلاح ناشي از عوامل زيستي مي باشند.
به عنوان مثال مي توان به بعضي از علل فردي و دروني اشاره نمود كه كمبود الگو براي جوانان ميتواند از موجبات روي آوردن آنها به اعتياد شود زيرا جوانان بدنبال الگوي مثبتي هستند كه از آنها پيروي نمايند و اگر بنا به علل مختلف ازنعمت اين الگو محروم بمانند برروي تخليه فشارهاي روحي به دريچه هاي مصنوعي روي مي آورند. خلأ ناشي از بي ايماني يكي ديگر از عوامل اعتياد است زيرا اعتقاد ايماني مانع بروز ناهنجاريها و بزهكاريها مي شود. فرد معتقد براساس معيارها و الگوهاي مثبت حركت مي نمايد و بادست خويش خود را به هلاكت نمي اندازد. تفريحات ناسالم و همچنين فقر و ثروت زياد نيز از عوامل ديگر روي آوردن به اعتياد است زيرا شخصي كه تحت تأثير فقر شديد قرار مي گيرد براي بيرون آمدن از فشارها به همان دريچه هاي مصنوعي يعني اعتياد روي مي آورد عدم اراده قوي نيز يكي ديگر از عوامل روي آوردن به اعتياد است چون شكسته شدن آخرين حلقه مقاومت يعني روي آوردن به اعتياد و در پايان اين قسمت بايد گفت مسأله طلاق در خانواده و تربيت نادرست ناشي از طلاق نيز از عوامل مهم ديگري است كه در مسأله اعتياد مؤثر است.
و اما عوامل اجتماعي و بروني:
* خانواده هاي طرد كننده و سخت گير كه به جاي تأمين نيازهاي روحي و عاطفي فرزندان خود با آنها به خشونت بر خورد مي كنند و موجبات طرد فرزندان را از دامن پر مهر خانواده فراهم مي سازند.
* خانواده هاي متلاشي ناشي از مسأله طلاق كه ديگر فرصتي براي تربيت فرزندان خود پيدا نمي نمايند.
* خانواده هاي بي تفاوت فاقد معيار استاندارد و درست، براي تربيت فرزندان
*خانواده هاي سخت گير با معيارهاي غير علمي
* خانواده هاي مرفه و بي قيد كه فكر مي كنند زندگي فرزندان آنها فقط تأمين مسائل مالي است.
* خانواده هاي بزهكار كه خود درگير مسأله بزهكاري هستند و فرصتي براي تربيت فرزندان ندارند و يا بدليل بزهكار بودن آنها فاقد صلاحيت لازم براي تربيت آنها ميباشند.
نتيجه: همه ما مي دانيم كه اعتياد يعني غارت غيرت و شخصي كه به اعتياد روي مي آورد چون نمي تواند از راه شرافتمندانه زندگي خود را تأمين نمايد به انواع و اقسام بزهكاريهاي اجتماعي مانند سرقت، كلاهبرداري و... روي مي آورد حتي براي تأمين مواد مورد نياز خود به چرخ گوشت مادر و دوچرخه پدر پير و گوشواره خواهر خردسال خود رحم نمي كند زيرا اعتياد فضاي ذهني او را به تسخير خويش در آورده و او را از متن جامعه به حاشيه مي كشاند و چون در خصوص زندگي و خانواده و اطرافيان خود احساس مسؤوليت نمي كند شرف خانوادگي را نيز برباد مي دهد و زندگي را به همه خصوصاً زن و فرزندان خويش غير ممكن مي سازد در چنين فضائي سنگين و سهمگين است كه تنها راه با قيمانده براي همسر (زوجه) مراجعه به دادگاه و درخواست طلاق و رهايي از اين وضع رقت بار است زيرا شخص معتاد در زندگي به شديد ترين فعاليت هاي مخرب در زندگي دست زده و هر عمل او در زندگي علت نوين و جديدي مي شود براي بزهكاريهاي ديگر.
توصيه بنده به خانواده هاي محترم اين است كه قبل از ازدواج شناخت و بصيرت لازم و كافي را درخصوص كساني كه به خواستگاري دخترشان مي آيند پيدا نموده ضمناً در خواست معرفي براي آزمايش مواد مخدر ازنظر حقوقي حق دختري مي باشد كه قصد ازدواج دارد لذا قبل از جاري شدن صيغه عقد حتماً به اين امر مهم توجه داشته باشند.

مشاوره حقوقي خانواده
050406.jpg
صداي به هم خوردن درمينو را از خواب پراند. دردل گفت: حتماً داوداست.
مينو در رختخواب خود جابه جاشد. ديگر فرقي به حالش نمي كرد. حتماً به محض واردشدن داود به اتاق مثل گذشته جاروجنجال راه مي افتاد.
مينو آهي كشيد با دست آرام پتوي سحر را تا شانه هاي او بالاكشيد «سحر» هيچ شبي تا صبح به آرامي نخوابيده بود، برق اتاق روشن شد. مينو چشم هايش را بست به اميد اينكه داود از ديدن خواب زن و بچه اش سروصدا راه نيندازد.
داود به نظر كمي گيج بود. با صداي بلندگفت:
ـ آهاي زن!
مينو ازجا تكان نخورد. شايد داود ساكت مي شد.
ـ آهاي زن! مينو با توام. مگه ننه ات يادت نداده كه وقتي شوهرت مي آد خونه، به احترامش بلندشي. كتش رو دربياري...،
مينو ازجابلندشد. داود آنقدر باصداي بلند حرف مي زد كه بزودي همسايه روبرويي اوقات تلخي راه مي انداخت.
ـ سلام!
ـ سلام!
ـ چقدرديراومدي؟
ـ از هميشه زودتراومدم.
ـ ولي ساعت يك و نيمه. سحر خوابيده، توروبه خدا سروصدا نكن. شام خوردي يا نه؟
ـ نه، مرد زن دار كه بيرون شام نمي خوره.
ـ تا لباسات رو دربياري، برات شام مي آرم.
مينو مثل برق از اتاق بيرون زد. هرطوربود بايد شوهرش را آرام نگه مي داشت. همين كه شش سال خون دل خورده بود، برايش كافي بود. همين صبح بود كه همسايه روبرويي گفته بود از سروصدا و دعوا و فحاشي هاي شوهرت خسته شدم، ما چه گناهي كرديم كه همسايه شما شديم. يعني ما حق نداريم يك شب راحت بخوابيم؟!
مينو با خودش فكركرد: هرطورشده بايد اينجا بمونيم اگه از اينجا بلندبشيم، همين پول كم پيش رو داود دودمي كنه و پاي منقل مي سوزونه.
به آرامي لامپ آشپزخانه را روشن كرد. بشقاب غذا را از درسماوربرداشت و توي سيني گذاشت، يك پارچ آب خنك توي سيني گذاشت و پله ها را بالاآمد. پشت در اتاق به آهستگي دمپايي هايش را درآورد و آهي كشيد. چقدر زندگي با داود او را شكسته كرده بود. وارد اتاق شد. داود روي تشك به خواب رفته بود. مينو سيني غذا را كنار تشك گذاشت. براي چندلحظه مرددماند.
ـ بيدارش كنم يا نه؟!
نمي دانست چه كاركند. با خودش فكركرد. بذار بخوابه. منم مي خوابم. ساعت حدود ۲صبح است حالا كه وقت غذانيست هرجابوده حتماً يه چيزي خورده است.
وقتي مينو لامپ را خاموش كرد و آرام به طرف رختخوابش حركت كرد، يكدفعه صداي فريادي شنيد.
ـ پدرسوخته فكركردي، خوابم.
صداي برخورد بشقاب و پارچ آب به ديوار با صداي گريه سحر و ضربان قلب او توأم شد. داود هنوز عربده مي كشيد.
برق اتاق كه روشن شد. داود با كمربند به جان مينو افتاد.
ـ پدرت رو درمي آرم.
ـ براي چي؟ به خاطر خرجي اي كه مي دي يا نه به خاطر اعتيادي كه داري؟ چي ازجونم مي خوايي.
ـ حقوقت را بده، وگرنه مي كشمت. خرج مواد امشبم رو قرضي دادم. براي فردا پول ندارم. مگه من شوهرت نيستم.
ـ كاش نبودي.
سحر بشدت گريه مي كرد. صداي كوبيده شدن دراتاق بلندشد. داود بي توجه به صداي در مشغول كتك زدن مينوبود.
ـ آقا داود!
ـ به شما ربطي نداره! زن بد رو بايد زد.
داود ساعت سه صبح بود كه از خانه بيرون رفت. مينو با بدني سياه و بيني اي خون آلود سحر را درآغوش گرفت.
ـ دخترم چرا گريه كردي؟
ـ مامان اگه صورتت رو توي آينه ببيني، مي فهمي چرا گريه كردم.
زن موهاي دخترش را شروع به نوازش كرد. در اتاق آرام بازشد.
ـ مينوخانم!
مينو از جابلندشد.
ـ بفرماييد.
زن همسايه وارداتاق شد. دوليوان شربت در سيني گذاشته بود.
ـ رفت!
مينو سرش را تكان داد.
ـ ببخشيد كه بازهم نگذاشت شما خواب راحتي...
زن همسايه لبخند تلخي زد.
ـ بگير اين شربت رو بخور. سحرجون مامان يك خورده شربت بخور، مادر رنگ به صورتت نيست.
مينو آهي كشيد.
ـ ديوونه شده بود. پول مي خواست.
ـ بهش دادي؟
ـ نه ندادم. آخه من با ماهي ۵۰ هزارتومان حقوق، اجاره خانه، برق و آب و رفت وآمد و لباس من و سحر و اين مرد، مگه پولي برام مي مونه.
اشك ها شروع به دويدن از چشمان مينو كردند.
ـ راستي مينوجون شوهرم گفت: بپرسم تا كي مي خوايي اينجوري تحمل كني. ما به جهنم، روحيه اين بچه و خودت چي مي شه؟!
مينو به گل هاي كهنه پرده نگاه كرد. خودش هم نمي دانست.
ـ راستي مي گم شوهرشما نگفت مارو بيرون مي كنه؟!
- نه، اونم دلش به حال تو مي سوزه. درسته كه گاهي حرف هايي مي زنه، ولي توي دلش چيزي نيست. مينو آهي كشيد. تا كي بايد با ترحم ديگران زندگي مي كرد. چقدر سحر رنگ پريده و استخواني شده بود. داود ازجان آنان چه مي خواست.
صبح زود، مينو سحر را به زن همسايه سپرد سوار ماشين شد و خودش را به مجتمع قضايي خانواده سپرد.
ـ شوهرم معتاداست. هرشب تا صبح به قصد كشت كتكم مي زند. همسايه ها از كتك خوردنم خسته شده اند. درجايي كارگري مي كنم. اما شوهرم حقوقم را مي خواهد. يك جاي بدنم سفيد نيست. بچه ام ناراحتي روحي گرفته است. داود وقتي ندارد كه بكشد. ديوونه است، وقتي هم مي كشد مثل سگ هار به جانم مي افتد تا پول مواد روز بعدش، روزهاي بعدش را بگيرد.
مي دانم كه هيچ نجاتي ندارم، مي دانم كه با ازدواج با داود به خاك سياه نشسته ام، اما با طلاق لااقل، ديگر كتك نمي خورم. لااقل بچه ام يك شب تا صبح براحتي مي خوابد. نمي دانيد هرشب وقتي مي خواهد چشم هاي خسته اش را روي هم بگذارد، درعالم كودكي اش دعامي كند: اي كاش بابا امشب خونه نياد!

بازجويي
ضربه نهايي
درجريان نزاع قبيله اي دريكي از روستاهاي اطراف كن، مردي با اصابت ضرباتي مرموز و يك گلوله به قتل رسيد.
پليس جنايي تهران در نخستين اقدام شركت كنندگان در اين درگيري را بازداشت كرد و تحت بازجويي قرارداد.
همه روستاييان در اعترافات مشابهي مردي معروف به «شابابا» را عامل تيراندازي دانستند و ادعاكردند مقتول با اصابت گلوله اين مرد به قتل رسيده است. با اين تصور، همه كاررا تا دستگيري «شابابا» تمام شده دانستند و اين مرد نيز پس از دستگيري اعتراف كرد گلوله را او شليك كرده است.
اما نظريه پزشكي قانوني چيزديگري بود، متخصصان اعلام كردند اصابت ضربه شيئي سنگين به سر مرد روستايي، علت اصلي مرگ است.
تحقيقات بازهم شروع شد و شركت كنندگان در درگيري به پاي ميز بازجويي كشيده شدند.
يكي از آنان كه در روزهاي ابتدايي وقوع جنايت با فرار از دست پليس خود را گم و گور كرده بود با خيالي آسوده از اينكه «شابابا» با گلوله دست به قتل زده است دربرابر پليس بازجو، حاضرشد.
افسربازجو، مي دانست چه سؤالاتي بكند.
* ازروزحادثه بگو؟
ـ من توي روستا بودم كه سروصدا شنيدم وقتي به محل درگيري رسيدم «شابابا» با اسلحه شكاري اش به سمت مقتول نشانه رفته بود.
* بعدچي شد؟
ـ هيچي، او شليك كرد و مقتول افتاد روي زمين.
* تو چيكاركردي؟
ـ ابتدا فقط تماشاچي بودم اما وقتي ديدم چند تا از فاميل هاي مقتول به هواخواهي اومدن، رفتم توي دعوا و با اونا گلاويزشدم.
* چرا فراري بودي؟
ـ خب، مي ترسيدم پليس دستگيرم كنه و بفرسته اونجايي كه بايد آب خنك بخورم.
* توكه مقصرنبودي؟
ـ نمي دونم چرا دلشوره داشتم. حتي اين بار كه شما خواستيد بيام پيشتون دلشوره داشتم اما چون مي دونستم مقصراصلي همون «شابابا» است، خيالم راحت بود.
* ازكجا مي دوني اون عامل قتل باشه؟
ـ اون فقط اسلحه داشت و هيچكس ديگه اي گلوله اي شليك نكرد.
* تو چيكاركردي؟
ـ فقط يك ضربه زدم اونم با چوب.
* كجاي مقتول زدي؟
ـ توي سرش زدم، حتي يه ضربه هم جاي ديگه اش نزدم.
* كس ديگه اي به سرمقتول ضربه نزد؟
ـ نه، فقط من بودم كه يك ضربه زدم.
|||
روزبعد، با آزادي «شابابا» با سپردن وثيقه به دادگاه، پسرجواني كه تصورنمي كرد به اين راحتي به قتل اعتراف كرده باشد، عامل جنايت شناخته شد و با دستور قاضي جواداسماعيلي روانه زندان شد.

حقه هاي ازدواج
ازدواج غيابي
ستاره احساس خوش و شادي داشت. در چشمانش برق شادي پيدا بود. آنقدر احساس طراوت مي كرد كه هيچكس باورش نمي شد تازه ديپلم اش را گرفته بود. دلش مي خواست چند ماهي استراحت كند، بعد خودش را براي دانشگاه آماده كند.
در ميان دختران فاميل به هر لحاظي كه فكر مي كرد از همه جلوتر بود. اگر مي توانست به دانشگاه هم راه پيدا كند، ديگر هيچ مشكلي نداشت.
«ستاره» خوشحال و خندان از اتوبوس پياده شد. چند پلاستيك نو پر از لباس هايي را كه خريده بود در دست هايش جابه جا كرد و به طرف خانه راه افتاد. مادر در خانه نبود. ستاره لباسها يي را كه خريده بود، از پاكت پلاستيك در آورد و پوشيد. در همين حال و هوابود كه صداي بازشدن در آپارتمان بلند شد.
مادر بود. مادر چقدر خوشحال بود. چشمانش به ستاره مي خنديد.
ـ چي شده مامان، چقدر خوشحالي؟!
مادر لبخندي به ستاره زد.
ـ دخترم! عزيزم! قشنگم ! امشب مهمون داريم. بيا كمك كن!
ستاره همراه مادر به آشپزخانه رفت.
ـ مامان چه خبره، كي مي خواد بياد؟
مادر يك لحظه دست از كار كشيد.
ـ كسي كه با اومدنش زندگي تو رو زير و رو مي كنه.
ستاره يك لحظه جا خورد.
ـ چي مامان؟!
مادر دست به كارشد و زير لب گفت:
ـ شب كه بشه مي فهمي.
ستاره به سفارش مادر تند تند ميوه ها را شست. شيريني ها را در ظرف چيد. قندان را قند كرد و بعد نوبت به خودش رسيد. لباس سبز رنگ ساده اي را كه بيشتر از همه لباسهايش دوست داشت پوشيد. او هميشه به سادگي عشق مي ورزيد.
مادر همايون با آرايش غليظ و لباس پرزرق و برق اش روي مبل نشسته بود. ستاره يكي، دو بار از لاي در او را ديده بود، چقدر اين زن از او فاصله داشت. اگر پسرش هم مثل خودش بود...
مادر با عجله به اتاق آمد.
ـ چرا نمي آيي، دختر؟
ستاره احساس كرد قلب اش از سينه اش بيرون مي آيد. يك بار ديگر در آينه نگاه كرد. چقدر رنگ اش پريده بود. دلهره داشت و...
سه روز بعد وقتي ستاره با كيف پر از كتاب از كتابخانه به خانه رسيد، مادر با لبخند جديدي سراغش رفت.
ـ مادر جون! مادرهمايون تو رو پسند كرده است.
ستاره يكه خورد.
ـ چي مامان!
ـ تورو پسنديده، قراره كه تا فردا پدرت جواب بده.
ستاره اخم هايش را در هم كرد.
ـ ولي مامان! من اصلاً از اين خانمه خوشم نيومد.
ـ تو كه به مادر همايون كارنداري. پسرش كه يونان است و براي خودش دم و دستگاهي داره اينطور كه مادره مي گفت اونجا وضع خيلي خوبي داره. تو عقد مي كني و مي ري اونجا، بعدش ديگه نه اين زنه رو مي بيني نه كاري به اون داري.
ـ مامان هرچي باشه اونم پسر اين زن است.
ـ چي مي گي تو پسره ۱۰ساله كه رفته خارج.
ستاره با گريه به اتاق خودش رفت. دلش نمي خواست شوهر كند. دلش نمي خواست به يونان برود. شب پدر با يك سيني غذا به اتاق ستاره رفت. ستاره به احترام پدر از روي تخت خواب بلند شد و اشكهايش را پاك كرد.
ـ ستاره چقدر شبيه بچگي هات شدي؟ باباجون چرا گريه كردي؟ هان!
ستاره ساكت و آرام به پدر چشم دوخته بود.
ـ باباجون! همانقدر كه تو نگران هستي منم نگرانم. گفتم پسره از يونان يه فيلم بگيره و بفرسته كه ما اينجا ببينيم. تو هم خوب وراندازش كني. اگر خواستي. حالا هم بلند شو بيا بريم فيلم رو ببين.
ستاره ناچار همراه پدر پاي تلويزيون رفت. همايون ظاهر بدي نداشت. خانه اي مجلل داشت و لباس خيلي شيكي پوشيده بود. با مادرش مقداري تفاوت داشت. همين باعث شد تا مادر و پدر ستاره بيشتر به ازدواج دخترشان با همايون اصرار كنند.
وقتي ستاره پاي سفر عقد نشست. در دلش عزادار بود. دوستش اكرم به او گفته بود:
ـ ستاره مطمئن باش وقتي بري و زندگي رو شروع كني، به همايون علاقه مند مي شي. مي توني دانشگاه بري، مي توني در رفاه باشي. به خدا همين براي يك زندگي خوب كافيه.
ستاره چمدان اش را بست. فرداي روز عقد بايد راهي مي شد. يكبار ديگر بليت اش را بررسي كرد فردا بايد پرواز مي كرد و به يونان مي رفت. مادر شوهرش چند بسته براي همايون فرستاده بود. ستاره به اتاق اش نگاه كرد، از رفتن به يونان احساس دلهره مي كرد. او تنها به خاطر دل پدر و مادرش ازدواج كرده بود.
ستاره در فرودگاه با ديدن همايون يكه خورد. همايون لباس نسبتاً كهنه اي به تن داشت. طرز حرف زدن اش به دل ستاره نمي نشست. همايون چمدان ستاره را برداشت و با او سوار يك تاكسي شد. ستاره سعي مي كرد آشوب دلش را به همايون نشان ندهد. همايون زن اش را به يك هتل شيك برد.
ـ مگه تو خودت خونه نداري؟
ـ چرا؟
ـ فيلم فرستاده بودي از خونه ات، همونجا بريم. چرا هتل؟!
همايون لبخند زد.
ـ دوست دارم روز اول زندگي مون رو توي يك هتل باشيم و تو هرچي دوست داري سفارش بدي و بخوري، مي دونم كه خسته اي.
دو روز بعد همايون ستاره را به خانه اش برد. ستاره باتعجب به جايي كه بايد در آن زندگي مي كرد نگاه كرد...
\\\
ستاره دلتنگ بود. با پدرش در راهرو دادگاه ايستاده بود.
ـ آقاي قاضي ! فريبم داده اند. شوهرم فيلمي از محل زندگي اش در يونان فرستاده بود.
خانه مجللي كه گفته ملك اوست گفته بود مهندس است، اما او مستخدم خانه مجلل است و كارگر مهندس كه مالك آن خانه بود.
به يونان كه رفتم فهميدم شوهرم مرا فريب داده است، وقتي اعتراض كردم، گفت: صحبت كرده ام تو هم به عنوان كلفت درخانه آقا كار كني.
او با خنده مي گفت: هر وقت آقا و خانم مسافرت رفتند لباس هاي خانم را بپوش، فيلم بگيريم و براي ايران بفرستيم.

گزارشي از دوراهزني مرگبارجاده اهواز
سياهپوشان مسلح جاده هاي سياه
050334.jpg
شهناز باصري - نخستين قرباني
وقتي ميهماندار با مهرباني از مسافران خواست براي فرود هواپيما در باند فرودگاه اهواز، كمربندها را ببندند، زن جوان با افكار به هم ريخته اي چشم به پنجره كوچك دوخت.
سوسوي نور چراغ هاي شهر درتاريكي شامگاهي چه زيبا وغم انگيز بود، قلب شكسته زن با به زمين نشستن هواپيما به دلشوره افتاد، انگار مي دانست چه سرنوشت شومي خواهد داشت.
«شهناز» ۹ سال بيشتر نداشت كه مادر، او را با پدر تنها گذاشت، ۱۰ سال غم بي مادري و بعد به اصرار پدر، نشستن سر سفره عقد پزشكي كه قبل از وي، زن ديگري داشت.
خودروي پرايد با سرعت از پاركينگ فرودگاه خارج شد، همسر پزشك انگار نمي خواست چيزي بگويد، ساعتي پيش در فرودگاه مهرآباد، مرد، او را همراه برادر جواهر فروش خود كرده بود تا به ديار تنهايي سفر كند.
برادرشوهر، نگران از محموله طلايي كه همراهشان بود، پدال گاز را تا آخر فشرد، ساعت ۲۰ پنج شنبه ۱۱ اسفند ماه سال ،۷۹ انگار خاك مرگ در اتوبان انديمشك پاشيده بودند، مرد جواهر فروش ثانيه اي چشم از آيينه بر نمي داشت، خودروي پيكاني با سه سرنشين ناشناس در تعقيب پرايد بود.
حوالي پاسگاه سيد عباس ، سرنشينان پيكان با چراغ دادن از راننده پرايد خواستند در گوشه اي توقف كند. قطره هاي عرق روي پيشاني مرد نشسته بود و زن حالتي آشفته داشت، سه نقابدار مسلح با بي اعتنايي سرنشينان پرايد، گوي سبقت گرفتند.
فريادهاي «شهناز» و برادر شوهرش در ميان صداي برخورد تنه دو خودرو گم شد، مرد جواهر فروش وقتي لوله اسلحه كلاشينكف را روي در سمت راننده ديد، پا روي ترمز گذاشت، پرايد را سر و ته كرد و در باند مخالف به سمت اهواز بازگشت.
۱۰ كيلومتر تعقيب و گريز مرگبار، پرايد وقتي ماشه اسلحه سه نقابدار چكانده شد، چرخي زد و با انحراف از آزاد راه، صدمتر دور تر از جاده، در گوشه اي خاكي متوقف شد.
«شهناز» ناله مي كرد و برادر شوهر سر به روي فرمان گذاشته بود تا دور از تيررس سه مرد مهاجم باشد.
ساعتي بعد، با فرار راهزنان، شهناز روي تخت بيمارستان خاموش شد و پزشكان توانستند مرد جواهر فروش را از مرگ نجات دهند.
050400.jpg
چهار ماه بعد، جاده اهواز، ماهشهر
راننده كاميون نگاهي به عكس پسر ۸ ماهه اش كرد. دست روي شانه برادر انداخت و شروع به داستانسرايي از شيرين كاري هاي وحيد كوچولو كرد.
وقتي شنيد بايستي بار برنج را از بابل به بندر ماهشهر ببرد دوري از همسر و كودك برايش سخت شد، «جلال» با به يادآوردن خنده هاي كودكانه «پسر» قهقهه اي زد و از برادر خواست ليوانش را از چايي پر كند.
ساعت يك بامداد ۱۲ تيرماه سال ،۸۰ پلكهاي راننده كاميون سنگين شده بود جاده خلوت و خوفناك، ساعتي مي شد برادر آرام خوابيده بود، صداي خش خش راديو امان از جلال گرفته بود.
مرد، وقتي خواست برادر را بيدار كند، تا پشت فرمان بنشيند، صداي تركيدگي شنيد و فرمان در دستانش رقصيد، كاميون چرخي زد و در گوشه اي از جاده متوقف شد.
هنوز «جلال» و برادرش از كاميون پياده نشده بودند كه سه نقابدار مسلح آنان را به رگبار بستند، هر دو برادر با اصابت گلوله نيمه جان در كابين كاميون افتادند.
سه نقابدار جاده هاي خوزستان، آنان را از كابين بيرون كشيدند، كاميون را به حركت درآوردند و در تاريكي جاده گم شدند.
وقتي كاميون خالي از بار در پنج كيلومتري صحنه درگيري در بيراهه خاكي پيدا شد، «جلال» كودك ۸ ماه اش را تنها گذاشته بود و برادر لباس سياه عزا به تن كرده بود.
| | |
حمله مرموز راهزنان نقابدار جاده هاي خوزستان به خودروي همسر يك پزشك و راننده كاميون باري كه با يك شيوه مشابه صورت گرفته است، پليس را سردرگم كرده است.
اين سردرگمي درحالي تحقيقات جنايي را با بن بست روبرو كرده است كه دو مرد نجات يافته از مرگ، شاهد وقوع اين دو جنايت بوده اند.
* نخستين راهزني مرگبار
شامگاه ۱۱ اسفندماه سال گذشته، سرنشينان خودروي پيكاني كه از فرودگاه شهرستان اهواز در تعقيب خودروي پرايدي بودند، در حوالي پاسگاه سيدعباس درحالي كه صورت خود را با پارچه اي پوشانده و اسلحه اي در دست داشتند، از سرنشينان پرايد خواستند در گوشه اي از آزادراه توقف كنند.
سه نقابدار مسلح كه با بي اعتنايي راننده پرايد روبرو شده بودند، چند بار اقدام به سبقت از قربانيان خود كردند تا اينكه با چسباندن تنه خودرو به بدنه خودروي مرد جواهرفروش، لوله اسلحه كلاشينكف را روي در سمت راننده چسبانده و با تهديد به شليك، خواستند توقف كند.
مرد جواهرفروش كه همسر وحشتزده برادرش در صندلي جلو خودرو فرياد مي كشيد، در يك عكس العمل سريع در باند مخالف، به سمت اهواز حركت كرد.
نقابداران با فرار طعمه هايشان به تعقيب ۱۰ كيلومتري آنان پرداختند و از پشت سر، آنان را به رگبار بستند.
سه مرد مهاجم، وقتي تصور كردند سرنشينان پرايد از پاي درآمده اند برخلاف اصرار قبلي خود براي متوقف ساختن خودرو، در اقدامي مرموز به جاي اجراي كامل نقشه خود، با سرعت پا به فرار گذاشتند.
دقايقي بعد، مأموران انتظامي پاسگاه «سيدعباس» با دريافت گزارش اين تيراندازي درحوزه استحفاظي شان به محل حادثه اعزام شده و با انجام هماهنگي پيكرهاي نيمه جان زن جوان و برادر شوهر وي را براي درمان به بيمارستان مهر اهواز، انتقال دادند.
همسر پزشك ومرد جواهرفروش بلافاصله تحت عمل جراحي قرار گرفتند كه پرونده اين راهزني مرگبار با از پاي درآمدن زن جوان در دستور كار مأموران شعبه ويژه قتل اداره آگاهي شهرستان اهواز قرار گرفت.
كارآگاهان در بررسي هايي ويژه دريافتند قرباني جنايت «شهناز باصري» نام دارد و ۱۹ ساله است كه چندي پيش با رضايت پدرش به همسري دكتر ۴۵ ساله اهوازي درآمده است.
050340.jpg
سيدجلال موسوي
در اين تجسس ها مشخص شد، روز حادثه «شهناز» كه ۴۸ ساعت قبل به همراه همسر و برادر شوهرش به تهران رفته بود به اهواز باز گشته و قصد داشت به انديشمك برود كه مورد حمله نقابداران قرار گرفته است.
كارآگاهان كه براي شناسايي عاملان اين جنايت، مرد جواهرفروش را سرنخ اصلي مي دانستند، وي را تحت بازجويي قرار دادند، برادر شوهر «شهناز» به پليس گفت: « از زمان خروج از فرودگاه احساس كردم پيكان سفيد رنگي با سه سرنشين ما را تعقيب مي كند، با بي توجهي به راه خود ادامه دادم تا اينكه بعد از پشت سر گذاشتن دو پاسگاه، تعقيب و گريز بين من و آنها شروع شد.
من بخاطر حمل ۶ كيلو طلا و جواهرات سعي در فرار داشتم اما آنها مجال ندادند و بابه رگبار بستن من و زن برادرم، ما را هدف گلوله قرار دادند.»
بعد از فاش شدن ماجراي محموله طلا، قاضي دادگستري اهواز با توجه به اينكه محل تيراندازي در حوزه قضايي شهرستان اهواز نبود، با صدور رأي عدم صلاحيت، آن را به دادگستري شهرستان شوش ارجاع داد.
بدين ترتيب، با دستور قاضي جنايي دادگستري شوش، رديابي نقابداران جنايتكار در دستور كار شعبه ويژه قتل اداره آگاهي شوش قرار گرفت.
كارآگاهان شوشي كه از ابتداي تحقيقات پليسي در ماجراي جنايت نبودند با كاوش در پرونده ارجاعي به مرموز بودن انگيزه عاملان تيراندازي پي بردند.
فرار غيرمنطقي سه مرد نقابدار پس از اجراي موفقيت آميز نقشه جنايت، نشان مي داد آنان برخلاف فرضيه هاي اوليه براي سرقت محموله طلا، دست به اين جنايت نزده اند و انگيزه خاصي براي از بين بردن طعمه هاي خود داشتند.
نحوه تعقيب و گريز نيز نشان داد كه نقابداران مردجواهرفروش و همسرپزشك اهوازي را بخوبي مي شناختند به گونه اي كه از ساعت ورود آنان به فرودگاه اهواز، نوع خودرو و مسير حركت قربانيان آگاهي داشتند و براي عدم شناسايي ازسوي طعمه هايشان صورت خود را با پارچه اي پوشانده اند.
ازسوي ديگر، متخصصان پزشكي قانوني پس از معاينه جسد «شهناز» اعلام كردند گلوله ها از فاصله اي بسيارنزديك به سمت زن جوان شليك شده است و مشخص نيست اين گلوله ها از جلو واردبدن قرباني شده و يا با پشت سرگذاشتن بدنه خودرو، صندلي عقب و صندلي جلو واردبدن قرباني شده و از آن خارج شده است.
* دومين راهزني مشابه
نيمه هاي شب ۱۲ تيرماه سال جاري، سه راهزن نقابدار در اقدامي مشابه به سمت سرنشينان كاميون بنز ده چرخ آتش گشودند.
اين حمله زماني صورت گرفت كه كاميون بخاطر تركيدن لاستيك درگوشه اي از جاده اهواز، ماهشهر توقف كرد.
بنابه اين گزارش، راننده يك خودروي وانت وقتي درحال گذر از كيلومتر ۱۲رامشير بود با پيكر خون آلود و نيمه جان دومردجوان روبروشد.
ساعتي بعد، باتوقف خودروي وانت دربرابر درمانگاه رامشير، دوبرادر براي درمان به داخل درمانگاه انتقال يافتند.
صبح روزبعد، مسؤولان بيمارستان رازي اهواز در گزارشي به پليس اعلام كردند: مرد ۴۱ساله اي به نام سيدجلال موسوي نماور كه موردهدف گلوله قرارگرفته است و براي عمل جراحي ويژه از ماهشهر به اين بيمارستان انتقال داده شده است، بخاطر خونريزي شديد جان سپرده است.
بدين ترتيب، يك تيم جنايي از مأموران آگاهي اهواز واردعمل شدند وبا پي بردن به اينكه برادر قرباني در بيمارستان شهداي ماهشهر بستري است به اين بندر اعزام و وي را تحت بازجويي قراردادند.
شاهد حمله راهزنان نقابدار، دربازجويي ها به مأموران گفت: من و برادرم محموله برنجي را از بابل به بندر ماهشهر مي برديم كه در جاده اهواز لاستيك كاميون تركيد و ما به ناچار در گوشه اي توقف كرديم.
وقتي خواستيم از كاميون پياده شويم، سه مرد كه صورت خود را با پارچه اي پوشانده بودند و اسلحه كلاشينكف دردست داشتند به ما حمله كردند و بدون اينكه خواسته اي را مطرح كنند ما را به گلوله بستند.
سيداحمد ادامه داد: آنها ما را از كاميون بيرون انداختند و درحالي كه لاستيك خودرو پنچربود آن را به حركت در آوردند.
پرونده اين جنايت جاده اي باتوجه به اينكه محل وقوع آن در حوزه قضايي شهرستان رامشيربود، دراختيار دادگاه عمومي اين شهرستان قرارگرفت و قاضي شريفي پور پس از بررسي هاي اوليه به تيمي از كارآگاهان كلانتري ۱۳ رامشير به سرپرستي سروان سيدقربان سيداحمدي مأموريت داد با رديابي كاميون قرباني، عاملان جنايت را دستگير كنند.
اين تيم ويژه باتوجه به ادعاهاي «سيداحمد» دريافتند كاميون بايستي در نزديكي محل وقوع جنايت باشد.
بنابراين، جست وجوي گسترده اي آغاز شد تا اينكه كاميون خالي از بار در بيراهه خاكي اي در پنج كيلومتري قتلگاه راننده اش پيداشد.
با پيداشدن كاميون كه كليد حل اين معماي پليسي به شمار مي رفت، كارآگاهان دريافتند كه سه مرد نقابدار با زيركي بدون برجاي گذاشتن ردپايي بار برنج كاميون را به سرقت برده اند. آنان با تجسس در محل تيراندازي كه در آن راننده با اصابت سه گلوله به پهلوي راست، ران راست و ساعد راست به قتل رسيده است، دريافتند راهزنان نقابدار از ساعاتي قبل از اجراي نقشه خود به تعقيب كاميون پرداخته اند و در محله خلوتي با سبقت گرفتن از آن، سوپاپ هاي تيزشده اي را روي جاده ريخته اند تا كاميون با پنچر شدن لاستيك توقف كند و سپس در كمين طعمه هايشان نشسته اند.
بنا به گزارش خبرنگار جنايي ما، باتوجه به مشابهت اين دو راهزني مرگبار در جاده هاي خوزستان كه در آن ردپايي از سه مرد نقابدار و يك اسلحه كلاشينكف به دست آمده است به نظرمي رسد اين باند با در كمين نشستن در جاده هاي خروجي اهواز و ردزني محموله هاي گرانقيمت بي رحمانه دست به جنايت مي زنند.
اين اقدامات در حالي ازسوي اين باند سه نفره ادامه دارد كه پليس خوزستان با پي بردن به چگونگي وقوع اين جنايات جاده اي تيم هاي ويژه اي را براي شناسايي و دستگيري نقابداران مسلح تشكيل داده است.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |