عليرضا غني متولد ۱۳۳۸ تهران است و تا سال چهارم دبيرستان ايران زندگي مي كند و پس از آن به همراه خانواده اش به اتريش مي رود. از همان كودكي به نقاشي و مجسمه سازي روي مي آورد. در اتريش پس از اتمام دبيرستان وارد دانشكده هنر وين مي شود. پس از اتمام دوره فوق ليسانس هنر با اپراي زاسبورگ كه يكي از بزرگترين اپراهاي جهان است به عنوان طراح صحنه و لباس همكاري مي كند و از طريق همان اپرا با چند كارگردان مطرح دنيا مثل «ژان پيه پونل» و «فيليپو سانيواسكي» آشنا مي شود و دستيار چند كارگردان به نام اتريش و اروپا مي شود. در فيلم «بازي باد» از «رابرت آلتمن» شاعر و نويسنده شهير اتريشي استفاده كرده است و متأسفانه آلتمن آنقدر زنده نمي ماند تا اين فيلم را ببيند. اين فيلم در بخش جشنواره جشنواره هاي بيستمين جشنواره بين المللي فيلم فجر حضور داشته است.
• فيلم «بازي باد» خيلي فضاي شاعرانه اي دارد؟
•• اصلاً كل فيلم من يك بيت شعر است.
• اين بيت را برايم مي خواني؟
•• اين فيلم شعري است كه بيت اولش را من سروده ام و بيت دومش را بايد خود مخاطب بسازد…
• همان بيت اول را بگو؟
•• همان بيت معروف مولانا «هركسي كو دور ماند از اصل خويش…»
من در اين بيت مي گويم وقتي با باطن خودت يكي شوي، شعر برايت مفهوم پيدا مي كند.
• خيلي به سينماي شاعرانه اعتقاد داري؟
•• من حتي فكر مي كنم فيلم هاي آمريكايي هم كه مي بيني، همان پيام يا Missage كه در فيلم وجود دارد آن هم يك بيت شعر است. شعري عاميانه. بنابراين پايه هرمونولوگ يا ديالوگي در حقيقت شعر است. حالا وقتي اين شعر فرم و قافيه پيدا مي كند . ما به آن مي گوييم شعر. ماحتي مكالمات روزمره مان هم شعر است.
• در فيلم تان هفت مرحله از عشق وجود دارد اما برخلاف ادبياتمان، اين هفت مرحله از ابتدا با يك نگاه عاشقانه شروع مي شود. اما در انتهاي فيلم شايد، اين عشق، عشقي زميني بشود. نمي شود؟!
•• ببين كل حركت فيلم را اگر توجه كني من با يك كلوزآپ از پيرمردي شروع كردم كه شاعر است و با همان شاعر هم تمام مي شود. فيلم درواقع چند مرحله دارد. به نظر خودم اين فيلم چند فيلم است در يك فيلم. مي توانم اينطور بگويم كه تمام اين قصه ها فقط در ذهن اين شخص اتفاق مي افتد و هيچ مخاطبي براي او وجود ندارد كه با او درددل كند. منظورم اينكه زندگي اروپايي اصلاً شاعرگونه نيست. شعر نيست. يك حالت راسيوناليست دارد.
• منظورت منطق گرايي است؟
•• منطق نه. راسيوناليست. يعني تقسيم بندي شده. درواقع نه فرم دارد نه قافيه. بنابراين فيلمي كه در ايران مورد پسند مخاطب قرار مي گيردـ حالا واقع گرايانه يا غيرواقع گرايانه ـ چون زبان شعرگونه دارد بر دل مخاطب اروپايي مي نشيند. وگرنه نه تكنيك ما در حد و اندازه آنهاست و نه قدرت ما. درواقع همين سادگي كه در آثار ايراني موج مي زند، آنها را به خود جلب مي كند. درواقع اين سادگي ماست كه در دنياي پيچيده خيلي ماشيني و مادي آنها مفهوم پيدا مي كند.
• من اگر جاي تو بودم اسم فيلمم را مي گذاشتم «بهشت گمشده» چرا اسم فيلم را گذاشتي «بازي باد»؟
•• «بازي باد» به اين دليل است كه در فيلم صحنه ايست كه اين پيرمرد يك سفر ذهني را از كنار يك بالكن دروني آغاز مي كند. سفري كه با پيچيدن بادميان بند ني هايي كه از سقف آويزان است آغاز مي شود. در زبان آلماني به اين مي گويند «بازي باد» «وينچ بيل». براي من مثل رقص درختان در هنگامه توفان است. غير از آن حافظ هم اين «باد» را در اشعارش آورده است و به آن به عنوان يك عشق و حركت نگاه كرده است. موتورحركت قصه فيلم من هم عشق است.
• ولي «باد» يك پديده فرار و گريزان است. باد باتو بازي را آغاز مي كند و ناتمام از تو فرار مي كند.
•• عشق هم همينطوره.
• ولي در منطق شرقي عشق يك بازي ناتمام نيست. عشق موجب كمال مي شود. موجب رهايي .
•• به نظرم اين مرحله، مرحله بالاتري است. وقتي تو به كمال برسي ديگر چيزي برايت مفهوم ندارد، جز عشق.
• قهرمان قصه تو به كمال مي رسد؟
•• قهرمان فيلم من، در اصل به ذهنياتي كه وابسته به كمال است مي رسد. در يكي از صحنه هاي فيلم وقتي پيرمرد به پارك مي رود، صداي ني را مي شنود و او به سوي ني برمي گردد و ديگر نوشته هايش وجود ندارد و او به اصل خويش مي رسد. اصلي كه از شرق مي آيد. نمي خوام بگويم ما بهتريم يا آنها. من مي خواستم با اين فيلم بالانسي ميان شرق و غرب برقرار كنم، اين بالانس باعث مي شود كه رابطه ديگري ميان شرق و غرب به وجود بيايد. اين ارتباط، ارتباط جهان اول و دوم و سوم نيست. در اين دنيا ديگر جهاني وجود ندارد. مرز جغرافيايي وجود ندارد و به نظر من اين همان عرفان است. عرفان يعني خودشناسي.
• قهرمان فيلم كه درواقع همان شاعر پير ـ كه اتفاقاً شاعر بزرگ و بنام اتريشي آرتمن است ـ در ابتداي فيلم بسته اي برايش مي رسد. مي خواهم بدانم كه چرا در آن بسته هفت بند«ني» وجود دارد و چه منظور و مفهومي را دنبال مي كردي با اين هفت بند ني؟
| ببين من خيلي سعي كردم آقاي «آرتمن» را به ايران بياورم، تا فضاي سوررئالي كه دنبالش بودم بيشتر احساس بشود. براي من مهم اين بود كه بعد از سالها دورماندن از مملكت خودم دنبال اصل خودم بودم. هر كسي به نحوي اين بازجويي را انجام مي دهد. براي من ادبيات ايران خيلي مهم بود، شايد بيشتر به خاطر تربيت خانوادگيم. اين براي پدرم يك «اوماژ» است و براي آرتمن. درواقع همان هفت منزل عشق است براي من بيشتر دنبال «الماني» بودم از هفت منزل عشق. براي من خيلي جالب بود كه اروپايي ها كه در سالن «سالزبورگ» اين فيلم را تماشا كردند، دقيقاً اين هفت «بند» را فهميدند.
• چرا آرتمن با هر بندي كه مطالعه مي كند يك شمع روشن مي كند؟
•• اين همان نور است. نور چيه؟ نور يك پديده الهي است. روشنايي، شكفتن.
• نجات از جهالت خودش نسبت به گذشته؟
•• جهالت نمي تواني بگي. مسأله اصلي بينايي اوست كه بيشتر مي شود.
• بينايي نسبت به چي؟
•• بينايي به ماوراي ديدن. به نظر من تمدنها فاصله را بيشتر كرده، ما بايد براي نزديكتر شدن اين فاصله ها، بينايي ها را بيشتر كنيم. شما هر چه ديد بازتري داشته باشي مسائل عميق تري را دنبال مي كني.
• پس معتقدي عرفان زبان مشترك اديان است؟
•• دقيقاً.
• از نظر تو عرفان غرب و شر ق با هم متفاوت نيستند؟
•• نه. اصلاً. در مسيحيت هم كسي مثل «ميس دي اكات» را داريم. حتي به نظر من «گوته» هم آدم عارفي بوده.
• چرا از «آرتمن» براي بازي در فيلمت استفاده كردي؟
•• من وقتي برگشتم به اتريش دنبال آدمي مي گشتم كه با ادبيات فارسي ارتباط داشته باشد و بيشتر دوست داشتم اين آدم نويسنده و شاعر باشد و اصلاً اطلاعي نداشتم كه آرتمن با ادبيات فارسي آشنايي دارد. چون آرتمن كارهاي مختلفي مثل نول و شعر و نظم و نثر نوشته است. تا اينكه يك روز در سالزبورگ با دوستي كه مسؤول خانه فرهنگ آنجاست رفتم پيش او و به ايشان گفتم دنبال كسي مي گردم كه با ايران و فرهنگ ايران رابطه داشته باشد. ما اين صحبت را در يك كتابخانه بزرگ و قديمي انجام مي داديم، ايشان وقتي بلند شد رفت براي من قهوه بياورد، من همين طوري كه كتابهاي كتابخانه را نگاه مي كردم، چشمم به كتابي افتاد، وقتي آن را باز كردم ديدم نوشته شده «پرشيا كواتري» رباعيات فارسي و قتي روي جلد را نگاه كردم ديدم نوشته «هاسه آرتمن» كه اين كتاب مجموعه اي هشت جلدي از رباعيات فارسي است.
• پس همانجا جرقه استفاده از آرتمن به ذهنت رسيد، از برخورد آرتمن نسبت به پيشنهادت بگو؟
•• خيلي جالب بود. چون من اولين بار يك شب تلفني با ايشان تماس گرفتم. گفتم من طرحي دارم كه اين طرح در اصل فيلمنامه نيست. اما مي خواهم يك فيلم بسازم و از همكاري شما استفاده كنم. اين اتفاق در مقطعي افتاد كه «آرتمن» دوباره سر زبانها افتاده بود و جايزه «گئوگشتا» را گرفته بود و جايزه صلح ادبيات و چون آدم درويش مسلكي هم بود اهل خودنمايي نبود، خيلي دنبال راه خودش بود.
• پيشنهادي هم براي طرح داشت يا اينكه دربست پذيرفت؟
•• من طرح را پشت تلفن خواندم. هنوز يك صفحه و نيم بيشتر نخوانده بودم كه گفت «چند صفحه اش مانده» گفتم «چيزي حدود چهار صفحه است» گفت «از صفحه آخر سر هفتم را برايم بخوان» و من هم خواندم و منتظر بودم كه بگويد «نه خيلي ممنون» اما وقتي تمام شد پرسيد «كي مي آيي وين؟» گفتم: دوهفته ديگر. گفت«پس من آخر هفته مي رم نزديك رودخانه دانوب اگر دوست داري بيا و خيلي خوشحال مي شم.» درواقع رابطه از همان قصه خواندم ايجاد شد.
الف . دبير