|
جنايتكارترين قاتلان جهان
|
|
|
|
عجيب ترين ازدواج
|
|
|
|
زندگي تو
|
|
|
|
عجيب ترين طلاق
|
|
|
|
|
جنايتكارترين قاتلان جهان
نهنگ دانشگاههاي آمريكا
|
|
|
نشريات چند دانشگاه معروف آمريكا در پي قتل هاي سريالي دانشجويان اقدام به چاپ و انتشار گزارشاتي كردند كه باعث شد يك بخشش ملي ايجاد شود.
روزنامه ها در سلسله گزارشات خود «دني رولينگ» را نهنگ آمريكا خواندند. زيرا قاتل مانند نهنگ در نهايت تفكر، صبر و تيزهوشي اقدام به جنايت مي كرد. نشريات دانشگاهي در نشان دادن چهره قاتل سريالي تا جايي پيش رفتند كه او را شخصيتي مستقل و به دور از هرگونه نياز جلوه دادند و اعلام كردند: نهنگ در رفتارهايي كه مي كند، غيرعادي است. از آنجا كه بيشتر جنايات مربوط به دانشگاه فلوريدا بود، مقالات متعددي نيز در نشريه اين دانشگاه به چاپ مي رسيد كه نشان مي داد نهنگ از هيچ امتياز دولتي، رعايت احترام و حقوق وبخششي بهره نمي برده است.
كساني كه اقدام به چاپ اين سلسله مقالات و اخبار در نشريات دانشگاهي مي كردند، تعهدي براي چاپ نكردن اينگونه مطالب درخصوص نهنگ نداده بودند، به همين علت اين اخبار كه بدون هيچ گونه مشورتي با پليس و منابع ديگر چاپ مي شد، هيچ گونه مساعدتي در خصوص شناساندن چهره قاتل نداشت.
پس از مدتي از چاپ اخبار نهنگ كه رفتارهاي محافظه كارانه اي از خود نشان داده بود و در اخبار مربوط به او به گونه اي از او يك چهره ساخته بود باعث شد تا نشريه فلوريدا بتواند ۳ميليون دلار از طريق چاپ آگهي و فروش به دست آورد.
اين موفقيت ها در طول چندسال انتشار باعث شد تا مردم كمكها و هديه هاي خود را به دانشگاه سرازير كنند و قسمتي از زمين مجاور دانشگاه به عنوان هديه در اختيار اين نشريه قرار گرفت.
قسمتي از اين پولها همچنين در خدمت چند تشكل دانشجويي قرار گرفت و بخش ديگري از اين پولها كه ۲۵هزاردلار صرف تحقيقات دانشگاهي شد.
روزنامه هايي كه اقدام به چاپ مطالبي در مورد نهنگ كرده بودند، هر كدام درآمد خوبي از طريق آگهي به دست آورده بودندكه ۷۶درصد از اين آگهي هاي محلي را دانشجويان مي گرفتند. رقابت بين نشريه هاي دانشجويي چنددانشگاه بر سر چاپ «خبر نهنگ آمريكا» و به دست آوردن سود سرشاري كه از اين راه عايد اين نشريات دانشجويي مي شد، باعث شده بود تا تمام دانشجويان در يك رقابت سالم وهمه جانبه اقدام به گرفتن آگهي هاي محلي كنند. در حالي كه نشريات داشتند نهنگ آمريكا را به يك چهره تاريخي تبديل مي كردند، چند نشريه با چاپ چند عكس و چند خبر شايعاتي را وارد جامعه كردند كه بازتاب گسترده اي در جامعه داشت.
چند دانشكده در يك طرح با هم متحد شده و جايزه اي را براي دستگيري قاتل دانشجويان تعيين كردند.
در سال۱۹۹۹انجمن هاي حرفه اي روزنامه نگاران در يك گزارش دوباره نام قاتل دانشجويان را نهنگ گذاشت، نهنگ كه با چاپ اخبار مربوط به خود با يك جنگ تمام عيار رو برو شده بود اقدامات جنايتكارانه خود را وسيع تر كرد.
بيشترين قسمتي كه مطالب متنوع و جنجالي در خصوص نهنگ به چاپ مي رساند، سرمقاله نشريات دانشجويي بود كه بعدها پس از دستگيري قاتل سريالي بعضي از اين سرمقاله ها در دادگاه مورد استناد قرار گرفتند.اين مسأله كه براي نشريات دانشجويي يك نوع موفقيت به حساب مي آمد. پس از اينكه دادگاه عالي فلوريدا سه سرمقاله را در دادگاه مورد استناد و توجه قرار داد، به اوج خود رسيد وباعث شد تا جنايات نهنگ افزايش يابد و ۵سال تا زمان دستگيري قاتل به طول بينجامد و قانوني جديد از طريق نشريات فلوريدا تعريف شود.
مريم ساماني
|
|
|
|
|
عجيب ترين ازدواج
تهديد براي ازدواج با برادر شوهر خواهر
|
|
|
سميه سرش را در كتاب كرده بود. دلش نمي خواست به هيچ چيز فكر كند. هر فكري عذاب اش مي داد. درست شش سال پيش بود كه سمانه را به خانه وحيد فرستاده بودند. وحيد برايشان داماد خوبي بود، اما حالا پدر پايش را كرده بود در يك كفش!
صداي زنگ تلفن سميه را از افكار پريشان بيرون آورد. دلهره و اضطراب قلب اش را پر كرد. از هفته گذشته كه پدر ومادر وحيد به خانه شان آمده بودند و او را براي سعيد خواستگاري كرده بودند، پدر شده بود برج زهرمار. مادر هم دست كمي از او نداشت.
ـ بفرمائيد.
مادر گوشي تلفن را برداشته بود.
ـ سلام، احوال شما، قربان شما، شماچطوريد، حاج آقا چطورن...
مادر شوهر خواهرش بود. نمي دانست چرا اين خانواده اينقدر نسبت به ازدواج او و سعيد اصرار دارند، او هيچ سابقه محبت و مهري نسبت به سعيد نداشت. آنقدر به فكر شيطنت هاي جورواجورش بود كه از اطرافش غافل شده بود. خودش خوب مي دانست كه مادر چه جوابي به مادرشوهر خواهراش مي دهد.
ـ راستش من و پدر سمانه خيلي فكر كرديم. هم شما خانواده خيلي خوبي هستيد و ما هم از دامادمان وحيدخان راضي هستيم، ولي واقعيت قضيه اين است كه پدر سمانه دوست ندارد دودختر به يك خانواده بره، دوست نداره دخترش هووبشن، دوست نداره كه...
سمانه فكر مي كرد، حتماً با اين حرفها مادرشوهر خواهرش منصرف مي شود و آرامشي راكه يك هفته بود از خانه شان رفته بود، بالاخره از فردا در خانه به دست مي آورد، مادر هنوز سرگرم اين مكالمه تلفني بود كه زنگ در آپارتمان به صدا درآمد. سمانه در دل گفت:
ـ كاش تا قبل از آمدن بابا اين حرفها تمام مي شد.
در را كه باز كرد. پدر با اخم و غرغر وارد شد.
ـ راستش حاج خانم الآن پدر سمانه هم اومد. مي خواهيد با خودش حرف بزنيد.
سمانه به مادرش نگاه كرد. مادر از شدت عصبانيت سرخ شده بود. پدرش چپ چپ به مادرش نگاه كرد.
ـ خودت نمي توني چهاركلمه حرف درست و حسابي بزني، حتماً من بايد.
ـ سلام عليكم. حالتون چطوره؟ حاج آقا...
قلب سمانه مثل گنجشكي در سينه اش مي تپيد. چرا وضعيت اين طور شده بود. در اين يك هفته حتي خواهرش سميه هم به آنان تلفن نكرده بود. در اتاق اش را بست. دلش نمي خواست بيشتر از اين شاهد مشاجره باشد. كتاب اش را روي زانوان اش گذاشت و مشغول نگاه كردن به عكسهاي كتاب شد.
ـ سمانه زود بيا اينجا باهات كار دارم.
سمانه با شنيدن صداي پدر، كتاب در دست از اتاق بيرون رفت.
ـ خوب گوش كن الآن اين مادرشوهر سميه قرار گذاشت با شوهرش بياد اينجا حرف بزنه. حواست رو جمع مي كني. تو به هيچ وجه تمايلي به ازدواج با وحيد نداري. وقتي ازت پرسيدن مي گي من به وحيد هيچ علاقه اي ندارم و اون رو مثل داداش ام مي دونم.
سمانه سرش را تكان داد. غم از چهره اش مي باريد. چرا بايد اين حرفها رو مي زد. چون پدرش مي خواست. چرا پدر در اين موردمثل خواستگاران سابق نظر او را نمي پرسيد.
روي تخت اتاق اش دراز كشيده بود كه صداي زنگ در آپارتمان بلند شد.
ـ بفرمائيد، خوش آمديد...
ـ حالتون چطوره؟...
ـ خودتون گل بوديد، چرا زحمت كشيديد...
از صداي مادر بي حوصلگي پيدا بود پدر هم حال و روز خوشي نداشت، اين مسأله از طرز رفتار و حرف زدنهايش روشن بود.
ـ راستش ما قصد نداريم زياد وقت شما رو بگيريم. اومديم بگيم يه دختر ازتون گرفتيم،. اونقدر اين عروس برامون عزيزه و پسرمون رو خوشبخت كرده كه دلمون مي خواد برادرش هم همين قدر خوشبخت بشه براي همين به خواستگاري خواهرش اومديم و تا نگيريم ول كن نيستيم.
ـ ولي حاج خانم. ماهم براي زندگي و خوشبختي دخترامون يكسري برنامه ها ريختيم، من به هيچ وجه علاقه ندارم دو تا دختر به يك خانواده بدم كه اگر خداي نكرده اختلافي ميون يكي از دخترام با شوهرش بود، دودش به چشم اون يكي دخترم هم بره.
ـ چه حرفهايي مي زنيد حاج آقا! من و شما هر دو مردهستيم و مي دونيم اين صحبت هانشانه سنگ انداختند. علت اصلي مخالفتتون چيه؟ مادر اين سالها به شما بد كرديم يا سميه ناراحتي داشته يا سعيد را نمي پسنديد. حرف دلتون رو بزنيد.
ـ هيچ كدام حرف دلم همون بود كه زدم. در ضمن سمانه هم به من گفته هيچ علاقه اي به سعيد ندارد.
وقتي پدر ومادر وحيد رفتند هنوز سمانه درخودش بود. سفره شام انداخته شده بود كه صداي زنگ تلفن بلند شد.
ـ بفرمائيد. اي واي ببخشيد.
مادر پاي تلفن بود. سمانه با ديس برنج به طرف سفره رفت.
ـ اين چه حرفيه شما مي زنيد...
سمانه به مادرش نگاه كرد. پاي تلفن رنگ پريده ايستاده بود و بعد گوشي را بدون خداحافظي گذاشت و شروع به گريه كرد.
ـ چي شده زن؟
ـ هيچي مادر وحيد بود. گفت ما فكرهامون رو كرديم. اگر سمانه را داديد كه داديد وگرنه عروسمون رو ناچار به شما پس مي دهيم. فردا صبح وحيد مي ره دادخواست طلاق بده...
سمانه تور سفيد روي صورتش را كنار زد. سومين بار بود كه عاقد خطبه را مي خواند. نگاهش را از روي سوره يوسف برداشت و به خواهرش نگاه كرد. سميه هم با چشماني پر از اشك به او نگاه مي كرد. لبخند تلخي زد و گفت:
ـ به خاطر خواهرم، بله!
|
|
|
|
|
زندگي تو
راز مادر فداكار در چشم هاي نرگس
زن به آرامي از جا بلند شد، هرچهار بچه اش درخواب ناز بودند. چادرش را سر كرد . بقچه كهنه اش را زير بغل زد و از در خارج شد.
امروز نوبت خانه خانم مهندس بود. زن به ياد روزي افتاد كه شوهرش او وبچه ها را به عشق زن ديگري رها كرد و گريخت. هرچه جست وجو كرده بود، مراد را پيدا نكرده بود. انگار آب شده و در زمين رفته بود.
زن پس از آن همه تنهايي براي حفظ خودش و بچه هايش ناچار تن به كار داد. خرجي اش درنمي آمد پس بايد كار ديگري مي كرد. دور از چشم بچه ها كلفتي مي كرد. با لباس خوب از خانه بيرون مي رفت و با همان لباسها به خانه برمي گشت. زير پله ها جايي بود كه بقچه كهنه ولباس هاي كارش را پنهان مي كرد.
اگر بچه ها مي دانستند كه مادرشان كلفتي مي كند، غصه مي خوردند.
زن بي خبر از هرچيز از اتوبوس پياده شد. خسته بود، اما بخاطر نرگس و سه پسرش بايد كار مي كرد. پوست دستش ترك خورده بود. وقتي دست به آب سرد مي زد، سرما تا مغز استخوانش مي رفت. يكدفعه به ياد نرگس افتاد. از ديروز كه به مدرسه رفته بود، فكري مثل خوره وجودش را آزار مي داد.
نرگس در كلاس اول، شاگرد اول شده بود. اي كاش او مي توانست آرزوي دخترش را برآورده كند. زن به خانه مهندس رسيد. ساختمان سفيد رنگ مي درخشيد. زنگ در را فشرد. صداي زني از آن طرف به گوش رسيد:
ـ كيه؟
ـ منم خانم! كارگرتون.
خانم مهندس شاسي در را فشرد. زن به آرامي وارد شد. اولين باري بود كه به اينجا مي آمد. خانم دكتر آدرس خانم مهندس را داده بود تا او براي كار بيايد.
ـ سلام خانم
زن جواني با لباس زيبايي روبروي او ايستاده بود و تمام بدبختي اش را نگاه مي كرد.
ـ سلام! خانم دكتر فرستادت؟
ـ بله خانم! هركاري هست بگوييد، انجام دهم.
زن دستي به پيشاني اش كشيد.
ـ چقدر خسته ام.
ـ خدانكرده كسالت داريد، خانم؟
خانم بي توجه به حرف زن او را به طرف پشت بام هدايت كرد.
ـ پشت بام را تميز مي كني، سبزيهارا پاك مي كني، اين ملحفه ها رو هم با دست خوب مي شويي وبعد پهن مي كني، اين چند گوني پر را هم مي شويي و…
زن سرش را به علامت مثبت تكان داد.
ـ چشم خانم.
زن چادرش را از سر برداشت . روپوش رنگ و رو رفته اش را پوشيد و شروع كرد. تا عصر يكسره كار كرد. غروب بود كه كارهايش تمام شد.
ـ خسته شدي؟
ـ بله خانم!
ـ مي خواستم سبزي هارو هم بشويي وبرام خرد كني.
ـ خانم اگر مي شه فردا بيام، آخه بايد بخاطر اينكه نرگس شاگرد اول شده، براش كادو بخرم و فردا صبح زود ببرم مدرسه اش.
ـ راستي چي مي خوايي براش بخري؟
ـ راستش خانم آرزو داره يه عروسك داشته باشه.
خانم مهندس لبخندي زد وگفت:
ـ خب تو اين سبزيها رو بشور، من مي خوام برم بيرون خريد كنم، براي بچه ات هم يه چيزي مي خرم.
زن شاد شد. پولي براي خريدن عروسك نداشت. حتماً انتخاب خانم مهندس، انتخاب خوبي بود. فردا وقتي او عروسك را به مدرسه مي برد، چقدر نرگس خوشحال مي شد. چقدر…
زن از مجسم كردن شادي بچه اش، شروع به گريه كرد. تمام خستگي اش را فراموش كرده بود. تند تند سبزيها را شست و خرد كرد. لباسهايش را پوشيد. چقدر دير شده بود. ساعت نزديك ۸شب بود. خانم مهندس درحالي كه دوپاكت بزرگ پلاستيك در دست داشت، به خانه وارد شد.
ـ بيا اين پول كارهايي كه كردي، اين هم عروسك.
دختركي كنار خانم مهندس ايستاده بود. خانم مهندس جعبه عروسك را بيرون آورد و به زن نشان داد.
ـ اين هم عروسك! بچه اي كه شاگرد اول بشه، بايد براش عروسك خريد. بايد تشويقش كرد. فتانه توهم اگر شاگرد اول مي شدي، اگر درس ات را خوب مي خوندي ازاين عروسك يكي هم براي تو مي خريدم.
دخترك شروع به گريه كرد و به طرف اتاقش دويد. زن هرچه از خانم مهندس خواست كه عروسك را به دخترش بدهد ، ولي خانم مهندس لبخند تلخي زد.
ـ همه چيز براش حاضره، دل به درس نمي ده، ولي نرگس تو…
زن سرش را زير انداخت. عروسك رادر بغل گرفت و به طرف خانه راه افتاد. شب ساعت نزديك ۱۰ بود كه زن به خانه رسيد. بچه ها دلواپسش بودند، اما لبخند مادر و سفره كوچكي كه از غذاهاي پس مانده خانه خانم مهندس درسفره گذاشت، بچه ها را از دلتنگي بيرون آورد. زن هرچه به چشم هاي نرگس بيشتر نگاه مي كرد، بيشتر خوشحال مي شد.
روز بعد زن زودتر از هميشه از خواب بيدار شد. عروسك را بابقچه كهنه زير بغل گرفت و به طرف مدرسه رفت. جايزه نرگس را به ناظم مدرسه سپرد و به خانه خانم دكتر رفت، انگار زن نيروي جديدي پيدا كرده بود.
تا عصر از فكر شادي دخترك، درپوست نمي گنجيد. غروب زودتر از هميشه با يك پاكت شكلات به طرف خانه راه افتاد. چقدر دوست داشت بازي كردن نرگس را با عروسك موطلايي بزرگ كه حرف مي زد وراه مي رفت ببيند.
به خانه كه رسيد متوجه شد لامپ اتاق خاموش است. با نگراني در را باز كرد. هيچ كدام از بچه هايش نبودند.
ـ چه اتفاقي افتاده است؟
دختر صاحبخانه به او گفت:
ـ مثل اينكه نرگس…
زن سوار ماشين شد تا بيمارستان نفهميد كه چطور رسيده است. بخش كودكان. دخترش روي تخت شماره ۲۰ بي حال افتاده بود.
ناظم مدرسه كنار تخت نرگس ايستاده بود.
ـ بچه ام چي شده؟!
ـ چيزي نيست ، نترسيد.
اشكهاي زن از چين وچروكهاي صورتش شروع به دويدن كردند. زن با نگراني به نرگس اش چشم دوخته بود. سه پسرش دور تخت نرگس را گرفته بودند. زن انگشتان ترك خورده اش را روي گونه هاي دخترك گذاشت. نرگس چشم باز كرد.
ـ مامان جون!
قطرات اشك از چشمان نرگس به سرعت در ملحفه سفيد خود را پنهان مي كردند.
ـ مامان! تو مگر رئيس اداره تون نيستي ؟
ـ زن سرش را تكان داد.
ـ پس چرا دستات اينقدر زبره. چرا پوست انگشتات ترك خورده، چرا…
زن به نرگس خيره شده بود.
ـ مامان! عروسك منو از كجا خريده بودي؟
ـ از فروشگاه.
ـ پس چرا امروز وقتي سرصف خانم ناظم عروسك را به من داد، فتانه دوستم به بچه ها گفت: من ومامانم اين عروسك را خريديم، آخه مامان نرگس كلفت خونه ماست. ديگه هيچكس با نرگس دوست نباشه، اونا از غذاهاي پس مونده ما مي خورن… مامان مگه تو كلفتي؟! من عروسك نمي خواستم، دلم مي خواست تو كلفتي نكني…
زن به صداي هق هق بچه اش گوش مي داد. چقدر از اين لحظه مي ترسيد. چرا نپرسيده بود فتانه كلاس چندمه، چرا نپرسيده بود…؟!
جلوي چشمش سياهي مي رفت. صداي فرياد خانم ناظم و… وقتي زن چشم باز كرد، خانم مهندس با يك سبد گل كنار تختش نشسته بود و خانم ناظم سرصف براي بچه ها قصه مادر فداكاري را تعريف مي كرد كه بخاطر عشق به بچه هايش درخانه ها كارگري مي كرد.
ونرگس عروسك موطلايي را زير پله ها پنهان كرده بود.
|
|
|
|
|
عجيب ترين طلاق
دروغ شوهر
|
|
|
زن پشت در دادگاه ايستاده بود. غم چهره اش را پر كرده بود. با بغض به محضردار نگاه كرد موقع ازدواج از شوهرم خواستم كه چيزي را در زندگي مشترك از من پنهان نكند. از او خواستم به من دروغ نگويد و با من روراست باشد، ولي بعد از شش سالگي برايم روشن شد كه اينطور نيست.
زن درحالي كه به شدت ناراحت بود، گفت: در اين شش سال خدا به ما سه بچه داده است، ولي من طبق شرط روز اول زندگي ام كه هر وقت فهميدم او به من دروغ مي گويد يا چيزي را از من پنهان كرده از او طلاق مي گيرم به دادگاه رفتم و دادخواست طلاق دادم. زن روي صندلي نشست با دستان لرزان اش اشك هاي پسر ۵ساله اش را پاك كرد.
ـ پسرم با جدايي من لااقل تو ياد مي گيري كه هيچوقت چيزي را پنهان نكني. ياد مي گيري كه دروغ نگويي، چيزي كه پدرت بلد نبود و هيچوقت هم ياد نگرفت.
مرد ساكت و آرام پسر ۵ماهه اي را در بغل داشت. پسر ديگرش كه سه ساله بود، سرگرم بازي با ماشين پلاستيكي اش بود.
ـ اختلاف ما از جايي شروع شد كه من از شوهرم خواستم پس اندازي را كه داشتيم در اختيار پدرم قرار دهد تا با شراكت بتوانيم سرمايه زندگي مان را زيادتر كنيم و به زندگي مان سر و ساماني ببخشيم. البته اين خواسته، خواسته شوهرم هم بود. او يكسال قبل از من خواسته بود اين مسأله را با پدرم كه در كار آزاد است در ميان بگذارم ومن اول به شدت مخالفت كردم ولي بعداً موقعيتي پيش آمد كه توانستم اين مسأله را به پدرم بگويم. پدرم از اين پيشنهاد استقبال كرد و گفت: من خوشحال مي شوم بتوانم كمكي به زندگي تو بكنم.
و قرار شد من با شوهرم صحبت كنم و دو ميليون تومان پس اندازمان را در اختيار پدرم قرار دهيم ولي وقتي با شوهرم صحبت كردم، او مخالفت كرد. علت مخالفتش را كه پرسيدم بهانه آورد ولي وقتي فهميد كه من اصرار دارم گفت: دوست ندارم با شراكت كردن با پدرت به رابطه عاطفي مان لطمه اي وارد شود.
مي دانستم كه بهانه مي آورد براي همين از او خواستم لااقل حالا كه تصميم ندارد پول را در كار بيندازد براي ايجاد رفاه حال من و بچه ها خانه اي بزرگتر و مجهزتر بگيرد، ولي او آن را هم نپذيرفت. بعد از مدتي وقتي كه با خواهر شوهرم دچار اختلاف شديم او به من گفت: برو بدبخت اينقدر دم نزن دو ميليون برادرم دست ماست و خانه اي را كه مي بيني من خريده ام با كمك برادرم بوده است.
زن اشك هايش را پاك كرد و …
ـ شوهرم همان شب به اين مسأله اقرار كرد ومن نه بخاطر اينكه به كسي براي خريدن خانه كمك كرده بلكه به خاطر اينكه مسأله اي را از من پنهان كرده است، از او دلگير شدم و شرط روز اول زندگي مان را به يادش آوردم و روز بعد دادخواست طلاق دادم.
طلاق كه جاري شد، زن دوراز مرد و سه بچه اش، تنهاي تنها به راهي رفت كه در آن هرگز دروغ و نيرنگ و پنهان كاري نباشد.
|
|
|
|