• چشمهاي تو
من در تمام هفته تو بال مي زنم
در جمعه غريب تو مي سازم آشيان
تا انتهاي شب
تعطيل مي شوم
از اول غروب
تا نيمه هاي شب
تا انتهاي صبح
بر شانه خيالي تو تكيه ي زنم
آنگاه خواب من
تا ابتداي ديدن تو سبز مي شود
هنوز به ياد دارم تصويري را
حتي همان تصوير شكسته ام را
كه در لابه لايش
به دنبال چشمهاي تو
زخم مي شوم
شادي نظريان
• بعدازسحر...!
يك آسمان شكايت ما در گلو شكست
شعر لطيف مدح شما در گلو شكست
با چهره ام در آيينه بدرود مي كنم
بغض نگاه آيينه ها در گلو شكست
در آستان ميكده چشم سبز باغ
همچون حباب جام صدا در گلو شكست
برگردنم طناب جنون را گره مزن
از بيم عشق، لطف هوا در گلو شكست
با يك كرشمه بلبل زيباي طبع تو
نور پگاه زمزمه را در گلو شكست
در من نزول آيه تاريكي است و اشك
امشب چراغ آه چرا درگلو شكست!؟
بعداز سحر كه ريخت شفق روشني به شهر
فرياد سرخ مرد خدا در گلو شكست
محمد مجد
• مترسك
مثل مترسك هاي جاليزي زمينگيري
كز كرده اي در گوشه اي بي هيچ تغييري
فرياد كردم: همسفر! آخر اميدت كو؟
تا كي تو با كابوس هاي كهنه درگيري؟
باور بكن جنگل شدن امروز آسان است
بيهوده دنبال درختان اساطيري
دنيا به سرعت سمت فرداها سرازير است
اما تو در گرداب خود انگار پس ميري
فرياد كردم؛ عاقبت خشكيده ـ مي پوسي
خنديدي و گفتي به من «تسليم تقديري»
فرداي دنياي تو را تاريك مي بينم
جامانده اي از قافله مهجور مي ميري...
رضا حيراني
• صميمي
تو قصه بلند شبهاي يلدايي
به من اميد خواندن بده
تا بخوانم در درازترين شب
سرود صميمي موهاي بلند تو را
محمدرضا مديري
• جمال
در حنجره بال بال فريادي هست
انگار هنوز حال فريادي هست
من وقف زبان بسته اين خلقم
تا در نفسم مجال فريادي هست
مصطفي محدثي
• لبخند شاعرانه
در يك روز بسيار سرد زمستاني ـ كه برف فراواني باريده بود ـ رشيد وطواط براي ديدار و هم صحبتي عازم خانه اديب صابر شد.
اين دو شاعر فاضل معروف، سالهاي دراز باهم دوستي و رابطه محبت داشتند و شوخي هاي شيرين آن دو بايكديگر دهان به دهان مي گشت.
وقتي رشيد در آن برف و سرما به درخانه ادب رسيد و حلقه بردر زد.
كنيركي در را باز كرد و درجواب رشيد گفت:
ـ اديب خانه نيست
رشيد همان جا اين بيت مي سرود و به صداي بلند خواند.
آن كس كه برون رود در اين روز
احمق تر از او كس ديگر نيست
اديب صداي او را شنيده، دريچه بالاي خانه را گشود و در جوابش اين بيت را ساخت و خواند:
من خود به حرمسراي خويشم
پيداست كه در برون در كيست
• غزل ناتمام
به لحن آب غزل مي سرود. دلش رابه آب و آيينه داده بود. آيين دوستي را رعايت مي كرد. از نردبان صداقت بالا مي رفت. با زبان درد، آشنا بود. با اهل بي بضاعت به حجم آفتاب مهرباني مي كرد.افسوس قلب مهربانش در حادثه دلخراش سكته بازايستاد و غزل زندگيش ناتمام ماند. كوچ غمگنانه شاعر عاشق از تبار شقايق علي آذرشاهي (آتش) رابه عالم بالا به شعرا و ادبا و جامعه اهل قلم تسليت باد. او رفت و وديعت حيات رابه موكلان قضا و قدر سپرد. يادش گرامي و خاطره اش سبز باد.