• ببينيد در آن موقع موسيقي به نام پاپ مطرح نبود. در آن دوران بيشتر موسيقي جاز مي گفتند. كه در اين نوع موسيقي يكي دو نفر بودند كه درواقع سمبل موسيقي جاز بودند. يكي از آنها همين آقاي نوري بود.
كاش مي توانستم تمام يك ساعت گفت وگو با او را چاپ كنم. كاش! اما افسوس و صدافسوس كه …
اميد كه مابقي اين گفت وگو را در روزگاري ديگر به چاپ برسانم. حيفم آمد در مقدمه ننويسم كه «همايون خرم» آنقدر از علاقه جوانان به خودش ذوق زده و خوشحال است كه ناحقي هايي را كه شايد برخي از آنها درحقش مي كنند، ناديده مي گيرد.
• استاد، خيلي دوست دارم برگرديم به حال و هواي برنامه گلها در ۴۰ يا ۴۵ سال پيش. برنامه گلها اصلاً چطور متولد شد؟
• • برنامه گلها بين سالهاي ۳۵ يا ۳۶ و احتمالاً همان سال ۱۳۳۶ شروع به فعاليت كرد و اين درواقع محصول فكر بكري بود كه آقاي «پيرنيا» كرد. و احساس كرد از استادان بزرگي مثل «مرتضي خان محجوبي»، مثل «حسين تهراني»، مثل استاد بزرگوار خودم «ابوالحسن صبا» آنطور كه بايد و شايد استفاده نشده است. بعد تصميم گرفت كه جمعي از اينها را كنار هم گردآورد تا از تجربيات و هنر اين عزيزان به صورت خيلي بالا و والا استفاده شود. از طرفي اين عزيزان ديگر سالهاي آخر عمر خود را سپري مي كردند و هنوز در آن زمان مجموعه اي نبود كه در آن بتوان از اين همه تجربه استفاده كرد. بنابراين ايشان از استاد صبا دعوت كردند تا يك اركستري را از اساتيدي كه مي شناخت ترتيب دهد تا بتوان در آن اركستر آثار ارزنده اي را خلق كرد.
• صرفاً به همين خاطر؟! اما من فكر مي كنم اهداف مهمتر ديگري هم ايشان دنبال مي كرده اند؟
• • بله. ايشان ضمن اين كار مي خواستند ميان موسيقي سنتي و ملي ما و ادبيات مان و خصوصاً ادبيات عرفاني مان، پيوند و ارتباط نزديكي برقرار كند.
• يعني قبل از آن اين پيوند برقرار نبود؟
• • در حقيقت موسيقي ما به صورت موسيقي ايراني بود. كه در آن يك خواننده اي، آهنگي را اجرا مي كرد كه احتمالاً شعر آن را يك شاعر روز گفته بود و بعد از آن هم خواننده آوازي را مي خواند. شعري از سعدي يا شعري از حافظ و شعراي ديگر را با آواز اجرا مي كرد…
• به صورت زنده و مستقيم؟
• • بله. پخش مستقيم بود. البته بعدها به گمانم همان سالهاي ۳۴ به بعد ديگر دستگاه ضبط صوت هم به ايران آمده بود. ولي آنچه كه آقاي پيرنيا درنظر داشت اين بود كه بتواند شعر را در موسيقي بطور مشخص تري وارد كند.
• به چه صورت؟
• • به اين صورت كه وقتي موسيقي نواخته مي شد، ضمن آن مثلاً دو بيت از يك غزل بسيار زيباي سعدي را در آن…
• دكلمه كنند؟
• • بله. در ضمن موسيقي يا در شروع برنامه. يا اينكه با يك شعر بسيار خوب كه در آرم برنامه پخش مي شد مثلاً شعري از عطار شنيده مي شد. كارمورد استقبال كساني قرار گرفت كه با شعر خيلي سروكار داشتند. اين برنامه باعث شد كه آنها كه فقط با شعر سروكار داشتند با موسيقي ايراني هم پيوند و ارتباط برقرار كنند. و كساني كه فقط از دريچه اصوات با موسيقي ايراني عجين بودند توانستند با شعر هم سروكار پيدا كنند و بيشتر مأنوس بشوند. و اين خدمت، خدمت باارزشي بود.
• سازها چطور؟ منظورم اينكه از چه سازهايي استفاده مي شد؟
• • سازها بيشتر، سازهاي زهي، مثل ويولن ها بودند كه ويولنيست ها را هم آقاي صبا از شاگردانشان دعوت مي كردند كه از بنده و آقاي «تجويدي» و آقاي «حبيب الله خان بديعي» و تعدادي شاگردان هنرستان مثل آقاي «ميرنقيبي» هم بودند…
• آقاي ياحقي چطور؟
• • نخير. ايشان در اين اركستر نبودند… پيانوي اين اركستر بر عهده«مرتضي خان محجوبي» بود. تار اركستر با«ابراهيم خان سرخوش» بوده و «حبيب الله صالحي» و «ضرب» اركستر با استاد «حسين تهراني» بود.
• خواننده اركستر كي بود؟
• • اول كار آقاي «بنان» بودند و آقاي «عبدالعلي وزيري». البته بتدريج خوانندگان ديگري هم انتخاب شدند و اين در حقيقت شرح شروع اركستر گلهاست. و يادم مي آيد «قره ني» يا «كلارينت» آن آقاي «وزيري تبار» بودند.
• انتخاب اين عزيزان برچه معياري بود؟
• • آقاي صبا مسؤول گروه بودند و اغلب اين انتخابات توسط ايشان صورت مي گرفت.
درواقع از ايشان خواستند كه اركستري تشكيل بدهند و نام آن را اركستر «گلها» بگذارند و ايشان از كساني دعوت مي كرد كه صاحب صلاحيت بودند.
• براي من خيلي عجيبه كه تمام كساني كه در اركستر گلها حضور داشتند، بعدها خودشان اساتيدي صاحب سبك شدند. منظورم اينكه اين اركستر افرادي مثل خود شما يا آقاي بديعي يا مثلاً آقاي بنان را به بار آورد؛ علت اين مسأله را در چه مي بينيد؟ آقاي صبا مگر چطور با شاگردانش ارتباط داشت كه به اين شناخت رسيده بود؟
• • عرض كنم كه استاد صبا فقط همين سه، چهارتا شاگرد را نداشت كه استاد صبا در حدود سه هزار تا شاگرد داشت. و خود ايشان هم در يكي از مصاحبه هايش گفته بود كه اين رديفي كه من بيرون دارم تيراژش سه هزار تا بود. و تمام اين تيراژ فروش رفت. و اگر تمام كساني كه از اين استفاده كردند شاگرد ايشان بدانيم و قطعاً هم ممكن است نزد آقاي صبا لااقل ده يا بيست بار آمده باشند، اين همه جزو شاگردان صبا بوده اند. اما از اين تعداد خيلي ها الك شدند و كساني كه به جايي رسيدند درست مثل سيمرغ «منطق الطير» عطار بودند. البته در موسيقي متأسفانه سي تا مرغ كه هيچي سه، چهار تا بيشتر باقي نماندند. و اينها البته شاگردان مشخص صبا بودند. آن موقع هم اين شاگردان در راديو از بروبيايي برخوردار بودند. مثلاً خود بنده از دو سال قبل از آن در راديو برنامه اجرا مي كردم. درواقع آقاي صبا آن دسته از شاگردانش را كه به بارنشسته بودند براي برنامه گلها انتخاب كرد.
• خود مرحوم صبا چه مدت با برنامه گلها همكاري داشتند؟
• • آقاي صبا، متأسفانه همان سال ۱۳۳۶ كه برنامه گلها شروع شد، در همان آذرماه ۱۳۳۶ ايشان درگذشتند. بنابر اين اگر محاسبه كنيم بسيار كوتاه با اين برنامه همكاري داشتند.
• بعد از ايشان رهبري اركستر گلها بر عهده چه كسي بود؟
• • بعد از ايشان تصميم گرفته شد تعداد نوازندگان اركستر گلها را بيشتر كنند. و از شاگرداني استفاده كنند كه از هنرستان ملي موسيقي تازه فارغ التحصيل شده بودند. و از ميان كساني كه با خود مرحوم صبا همكاري مي كردند خواسته شد تا بيشتر به آهنگسازي بپردازند و خود ما هم همزمان با اركستر گلها در راديو يك اركستر جداگانه داشتيم. درواقع همان اركستر شماره ۲ كه من و آقاي بديعي آن را اداره مي كرديم.
• تفاوت اركستر شماره ۱ گلها با اركستر شماره ۲ در چي بود؟
• • اركسترها را رده بندي كرده بودند براساس روزها و ساعاتي كه برنامه اجرا مي كردند.
• من هنوز جواب سؤالم را نگرفتم، استاد مشخصاً بعد از مرحوم صبا چه كسي رهبر اركستر گلها شد؟
• • مرحوم روح الله خالقي. چون ايشان خودشان «هنرستان موسيقي ملي» را پايه گذاري كرده بودند و همه شاگردانشان را مي شناختند و از اين امكانات استفاده كردند و اركستر يك اركستر كاملتري شد. و يك مجموعه اي كامل از نوازندگان چيره دست در آن گرد آمدند.
• استاد مي خواهم به عنوان كسي كه متعلق به نسل بعد از آن سالهاست بدانم كه در آن دوران چه موسيقي هاي ديگري در اجتماع جريان داشت؟ موسيقي پاپ هم داشتيم؟ موسيقي كلاسيك هم داشتيم؟
• • بله. ببينيد در آن موقع موسيقي به نام پاپ مطرح نبود. در آن دوران بيشتر موسيقي جاز مي گفتند. كه در اين نوع موسيقي يكي دو نفر بودند كه درواقع سمبل موسيقي جاز بودند. يكي از آنها همين آقاي نوري بود. درواقع آقاي محمد نوري سمبل موسيقي جاز بود. حتي زودتر از آقاي ويگن هم مطرح بودند. خيلي زودتر.
• علت موفقيت اركستري مثل اركستر گلها در چي بود؟
• • به نظرم توجه به شعر و موسيقي توأمان. چون مردم ما، حتي كساني كه خيلي هم باسواد نيستند تحت تأثير شعر خوب قرار مي گيرند و اين شعر وقتي با يك نواي خوش و يك موسيقي دلپذير پخش شود، بطور طبيعي و فطري ايراني ها را به خودش جلب مي كند. يكي ديگر از دلايل مهمترش اين بود كه موسيقيدانهايي كه در اين اركستر فعاليت داشتند، يا به مراحل بالاي موسيقي رسيده بودند و يا درحال رسيدن به اين مراحل بودند و از طرفي ديگر طيف وسيعي از آحاد جامعه را اين موسيقي ارضا مي كرد. مثلاً وقتي گوينده مي گفت «سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد/ آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد» اين وقتي با نواي دلپذير و مناسبي پخش مي شد اين آدم ـ هركه بود ـ مجذوب اين شعر و آن نوا مي شد.
• آقاي خرم چطور شد كه خودتان به و يولن علاقه مند شديد؟ چون ويولن هنوز هم يك ساز گرانقيمت است ـ چه به لحاظ داشتنش، چه به لحاظ تدريس ـ و هنوز هم خيلي ها توانايي خريد آن راندارند. احتمالاً آن موقع اين موضوع شديدتر هم بوده؟ چطور شد كه شما به سمت ويولن رفتيد؟
• • عرض كنم كه بنده در حقيقت، بطور خيلي اتفاقي به سمت ويولن رفتم نه بطور خودخواسته. بلكه من اگر هر سازي را در ابتدا دست مي گرفتم شايد اگر دنبال آن مي رفتم در همان ساز تبحر پيدا مي كردم. ولي مي شه گفت كه در ابتداي كار مادرم يك «ني لبك» ساده برايم گرفت. آن موقع شش هفت سالم بود. من با همان «ني لبك» به سمت موسيقي كشيده شدم.
• در كجا، تهران؟!
• • بله، تهران. و اين «ني لبك» را هم با اينكه كودكي خردسال بودم ولي با همين «ني لبك» آهنگهاي روز را مي نواختم. اما كم كم بتدريج خيلي دلم مي خواست كه حتي خودم سازي درست كنم. البته با همان افكار كودكانه. در آن موقع كسي در منزل ما كار آشپزي را انجام مي داد و آن موقع هم آشپزي مثل الآن با گاز نبود. بلكه مردم از چوب استفاده مي كردند. من هم در آن چوبها مي گشتم و چوبهاي صافش را پيدا مي كردم و آن را ميخ كوبي مي كردم و سيم بهش مي زدم و با همان كارها فكر مي كردم كه حالا من سازي را ساخته ام. تا اينكه يك روز همان آشپز پيش مادرم رفت و گفت: «خانم اين همايون براي ما زندگي نذاشته، هرچي چوب خوب من براي آتش درست كردن مي گيرم، ايشان آن چوبها را براي سازش برمي دارد.» مادرم رفت و از يك مغازه اي يك ويولن اسباب بازي براي من خريد. نه از اين ويولن هاي كودكانه اي كه الآن استفاده مي كنند. نه. در حقيقت يك ويولن عروسكي برايم گرفت و من با همان ويولن همان كاري را كه با «ني لبك» مي كردم، با اين ويولن هم مي كردم و با همين ويولن نغماتي را اجرا مي كردم. بعد خانواده اي كه با ما رفت و آمد خانوادگي داشتند، با نام خانواده ركني، ـ خواهرم با يكي از دخترانشان دوست بود ـ اينهاوقتي متوجه شدند من با اين ويولن عروسكي نغمه اي مي زنم، برايشان خيلي جالب بود و به همين دليل به مادرم گفتند كه «خانم خرم به نظر ما همايون استعداد موسيقي دارد و حيف است كه هرز برود و اجازه بدهيد پيش استادي ايشان را ببريم و ايشان به موسيقي بطور جدي بپردازند.» مادرم هم علي رغم اينكه به اين مسائل اصلاً آشنايي نداشت موافقت كرد و از جانب پدرم هم موافقت كردند و مرا تشويق كردند، منتهي گفتند: «ما با كسي آشنايي نداريم» آن خانم به مادرم گفت: «اتفاقاً من خودم از شاگردان استاد صبا هستم و اتفاقاً ايشان معاشرت خانوادگي هم با ما دارند و ايشان به خانواده ما لطف دارند و اگر اجازه بدهيد من همايون را به ايشان معرفي كنم.» همين قرار باعث شد تابعداز دو سه روز از اين ماجرا من به اتفاق اين خانم به ديدن استاد صبا رفتم.
|
|
همايون خرم در ۱۲ سالگي
|
• چند سالتون بود؟
• • فكر مي كنم ده يا يازده سالم بود. وقتي خدمت ايشان رفتيم، ايشان اول مرا كمي نگاه كرد و گفت: «باباجون تو مي خواي ويولن كار كني»… از همان اول هم به من مي گفت باباجان تا آخرين لحظه. گفتم: «بله» گفت: «خيلي خوب…». « دستت را بده ببينم» دستم را كه ديد به مادرم گفت، «خيلي خب، برويد برايشان يك ويولن بگيريد» آن موقع هم اگر مي خواستند ويولن بگيرند بايد يك ويولن استاندارد چهار، چهارم مي گرفتند.
• يعني يك ويولن بزرگ؟
• • بله. آن هم براي يك بچه اي مثل من كه درست با آن ويولن، يك مثلث قائم متساوي الساقين تشكيل مي داديم. چون هردو مساوي هم بوديم. بنده با همان ويولن خدمت استاد صبا رفتم و كار كردم.
• از آن دوران خاطره اي هم داريد؟
• • خاطرات كه زياد هستند. اما يكي از خاطراتم اين بود كه، ويولن همانطور كه مي دانيد، تمرينات اوليه اش براي اطرافيان خيلي خسته كننده است. ما هم همسايه اي داشتيم كه از شنيدن اين صداي خسته كننده ـ آن هم در تابستان كه همه درها و پنجره ها باز بود ـ خسته شده بود. منهم با عشق و علاقه كار مي كردم و اصلاً نمي فهميدم كه ممكن است ديگران از اين صداها ناراحت شوند، چون خودم اصلاً ناراحت نمي شدم. به اضافه اينكه مادرم هم خيلي تشويقم مي كرد. تشويق مادرم خيلي مؤثر بود. يادم است كه همان نواهاي دلخراش اوليه هم براي مادرم خيلي شنيدني بود و ايشان هميشه مي گفتند: «به به، خيلي خوبه، خيلي خوبه!» حالا فكر كنيد من درست زماني شروع به تمرين مي كردم كه اين همسايه ما خسته از سركار، براي استراحت به منزل برمي گشت و درست سر ساعت ۳ كه مي خواست بخوابد ما شروع مي كرديم به تمرين كردن و تا پنج بعدازظهر مي نواختم. بالاخره يك روز كه اين همسايه طاقتش طاق شده بود آمد و در زد و به مادرم گفت: «خانم پسرتان زندگي براي ما نگذاشته، ما تا مي خواهيم استراحت كنيم، ايشان شروع مي كند به زر و زر كردن» خانمي بود البته. مادر من هم خيلي ناراحت شد وگفت: «نه خير زر و زر هم نيست و خيلي خوب مي زند، تازه پسرم بايد ياد بگيره ديگه. بايد تمرين كند.» تا اينكه چند سال بعد كه به سن چهارده، پانزده سالگي رسيدم و خدمت استاد صبا مي نواختم پيشرفت چشمگيري كردم به نحوي كه با تشويق استاد به راديو معرفي شدم و به عنوان اولين نوازنده ۱۴ ساله در راديوساز تنها زدم.
• چه سالي بود استاد؟
• • سال ۱۳۲۴ يا ۱۳۲۵ بود. اعلام كردند كه «اكنون همايون خرم، نوازنده چهارده ساله راديو، در دستگاه همايون قطعاتي مي نوازد.»
• برنامه بطور مستقيم بود؟
• • بله. مستقيم بود و زنده. بعد از اينكه نواختم، از فرداش در تمام شهر پيچيد كه نوجواني پيدا شده كه ساز تنها مي نوازد.
• آن همسايه كجا بود؟
• • حالا! چند روز بعداز آن برنامه در خيابان «شاه آباد» آن موقع من داشتم رد مي شدم كه ديدم كسي من را صدا مي كند «همايون خان… همايون خان» برگشتم و ديدم همان خانم همسايه است. ما هم حالا نوجوان و دوسه بار اسممان از راديو پخش شده بود، وحالا فكر مي كرديم كه بعله «اين منم طاووس علين شده» به هرحال با آن حال و هوا و با يك غرور خاصي رفتيم جلو يك سلام بفهمي نفهمي، سردي كرديم و آن خانم شروع كرد كه «به به آقاي همايون خان تبريك مي گم خيلي خوشحالم…»
• هنوز همسايتان بودند؟
• • نه ديگر. از آن محل ما رفته بوديم. خلاصه از ايشان عرض ارادت و از ما هم غرور و تفاخر و بنده هم خيلي با بي اعتنايي مي گفتم «متشكرم… مرسي» بعد ايشان گفتند: «حالا ما مي خواهيم از شما خواهش كنيم كه اگر امكان دارد يك شب لطف كنيد و به منزل ما تشريف بياوريد و براي ما نوازندگي كنيد و ما را محظوظ كنيد. «منهم يك مرتبه گفتم«منكه حالا وقت ندارم» يك مرتبه دو دستش را به كمرش گرفت و گفت: «نفهميدم… زر، زراشو ما بايد تحمل مي كرديم و حالا ساز قشنگ را بايد ديگران بشنوند» كه ديدم هوا خيلي پسه و در رفتم.
احمدجلالي فراهاني
ahmadak_d@yahoo.com