|
فرهنگ و وسايل ارتباط جمعي در نگاه مكتب فرانكفورت(بخش دوم وپاياني)
رسانه ها، ابزار سلطه وسركوب نهان
* در جهان نوين تسلط به آخرين مرحله كمال و پيچيدگي اش رسيده و از طريق اعمال نفوذ عوامل فرهنگي مانند رسانه هاي همگاني در دل و جان و ذهن كنشگران عجين گشته است
|
|
|
آنچه درقسمت نخست آمد، گزارشي ازنگاه نظريه پردازان انتقادي به مقوله فرهنگ بود.بخش دوم وپاياني اين بحث، رويكردنظريه پردازان انتقادي به رسانه ها راموردتوجه قرار داده است.
وسايل ارتباط جمعي در انديشه نظريه پردازان انتقادي
پيروان مكتب فرانكفورت در زمينه عوارض منفي وسايل ارتباط جمعي نيز بحث كرده اند و عوامل تخريبي آن را از جنبه هاي مختلف مورد بررسي قرار داده اند.
برخي از آنها بر «عوام فريبي» اين وسايل انگشت نهاده و انتقاد از وسايل ارتباطات جمعي را موضوع اساسي بحثهاي خود قرار داده اند. اين بحث (عوام فريبي وسايل ارتباط جمعي) كه با پديده صنعتي شدن كه در مبحث قبل به آن اشاره گرديد بي ارتباط نيست به اين مسأله اشاره دارد كه حتي در مواردي كه مسأله تنوع (در وسايل ارتباط جمعي و برنامه هاي آن) مطرح است، هدف وسايل ارتباط جمعي پوشاندن جماعت كثيري است كه عملاً در يك دسته مشخص قرارمي گيرند. از اين جهت غالباً پيش مي آيد كه براي رضايت خاطر مصرف كننده از هيچ كاري فروگذار نشده و سعي شود توجه او جلب گردد، حس كنجكاوي وي برانگيخته گردد و بالاخره اينكه فرستنده پيام و سطح فرهنگي آنان ارتقا داده شود. به عبارت دقيق تر، از راهنمايي و ارشاد جدي در جهت قواعد اساسي تر وسايل ارتباط جمعي دور مي شويم و فقط به انگيزه هاي خيلي سطحي توجه داريم. اين واقعيتي است كه يك بررسي از نوع تحليل محتوي در زمينه آگهي ها و اعلاميه هاي تبليغاتي در مورد فيلمها به خوبي نشان مي دهد.
از سوي ديگر برخي منتقدين مثل كازنو مي گويند، وسايل ارتباط جمعي شاهكارهاي هنري را از طريق مخلوط كردن با ساير برنامه ها تنزل مي دهند و بعضاً هنرهاي اصيل رابه ابتذال مي كشانند. «به عنوان نمونه يك هفته تلويزيون را در نظر بگيريد درآن همه چيز را مخلوط و در هم و برهم مشاهده مي كنيد. برنامه هاي ارزنده فرهنگي در رديف برنامه هاي فكاهي و غيرجدي قرار داده شده است. قبل از يك برنامه هنري كه از اثر ارزنده يك نويسنده بزرگ تهيه شده ترانه پخش مي شود و پس از آن يك سريال تلويزيوني ارائه مي شود كه دو نفر ششلول بند چهره هاي اصلي آن هستند. براي تماشاگر متوسط خطر مخلوط كردن اين برنامه ها و قرار دادن همه آنها در يك رديف مطرح است. دراين وضع آيا صحيح است كه اين اثر هنري به نحوي معمولي و بدون در نظر گرفتن ارزش آن ارائه شود و آن را بين ترانه و سريال تلويزيوني قرار دهند، آيا بهتر نخواهد بود كه اين برنامه جالب براي دسته اي نمايش داده شود كه قادر به درك و جذب كيفيات هنري آن باشند؟ فرهنگ براي همه، با ضرب المثل قديمي «ريختن مرواريد در زير پاي خوكان» مطابقت دارد. اين قضاوت بي ترديد متأثر از بخشهاي مبتني بر اشرافيت ذهني است زيرا ما براي اينكه نتيجه بگيريم اينگونه مخلوط كردن برنامه هاي از هر سطح محتواي فرهنگي آثار هنري را در نظر جماعت عامي حفظ مي كند، بايد ثابت كنم كه سطح فرهنگي اين جماعت دراثر ديدن آن ارتقا پيدا كرده است.»(۸)
به اعتقاد آدورنو: «درجه ارزش شكسپير براي تمامي كسان آن مي شود كه مي گويند «دوست و هم قطار من شكسپير» براي اين افراد نويسنده بزرگ ارزشي بالاتر از يك دلقك عادي ندارد و تصاوير هر دو روي يك صفحه نقش مي بندد.
انتقاد ديگري كه درباره نقش فرهنگي انتشار جمعي ارائه مي شود مربوط به خطر تقليل فعاليتهاي فكري است. «در راديو، تلويزيون و حتي بعضي از مجلات اجزاي متشكله دانستني ها به نحو كاملاً در هم و برهمي ارائه مي شود. مثلاً در صفحه تلويزيون نه تنها برنامه هاي فرهنگي پس از برنامه هاي بي ارزش از نظر فرهنگي قرار مي گيرند، بلكه برنامه هاي از نوع اول نيز بدون هيچگونه نظم منطقي از طريق تلويزيون پخش مي شوند. پس از يك فيلم مستند نوبت به يك برنامه ادبي مي رسد و پس از آن يك گزارش جغرافيايي و يا اقتصادي نمايش داده مي شود. اين برخلاف جرياني است كه در مجموعه شرايط مدرسه اي و دانشگاهي مي گذرد، چراكه در اين مراكز كلاسهاي مربوط به هم به دنبال هم مي آيند و در آنها نوعي روند تدريجي و حساب شده مشهود است. روح شنونده يا بيننده اي كه متوجه راديو يا تلويزيون است (البته غير از راديو و تلويزيون آموزشي كه پديده خاصي در كنار وسايل ارتباط جمعي است) از اين بي نظمي در ارائه اطلاعات آشفته شده و در مسير خاصي قرار نمي گيرد. نتيجه آنچه تحت عنوان «فرهنگ موزاييكي يا فرهنگ عاميانه و آزاد »ناميده اند آن است كه اساساً مي تواند ذهني پرمحتوي به وجود آورده، اما نه ذهني كه از مطالب استوار و مفيد پرشده باشد. وحشتناك تر آن است كه انباشته كردن دانستني ها خطر اشتباه شدن با فرهنگ واقعي را پيش مي رود، آنها را بي اعتبار مي كند و يا حتي تخيلات خطرناك به وجود مي آورند.(۹)
كازنو مي گويد: «ديگر انتقادات متوجه تأثيرات سوئي است كه برخي از ويژگيهاي وسايل ارتباط جمعي بر دقت، حافظه و كنشهاي رواني بطور كلي دارد. در اين زمينه گفته شده است كه وارد شدن پيامها و اطلاعات، توليد نوعي اشباع ذهني مي كند و ذهن را از شناخت مسائل اساسي و تلاش به منظور جست وجوي آگاهيهاي مفيد بازمي دارد.»
كازنو از قول رئيس دانشگاه شيكاگو مي گويد: «من فرارسيدن زماني را مي بينم كه تحت تأثير تلويزيون مردم آمريكا نخواهند توانست نه بخوانند و نه بنويسند و زندگي خاصي نظير زندگي حيوانات خواهند داشت.»(۱۰)
هربرت ماركوزه به عنوان متفكري كه انتقادش از جامعه پيشرفته صنعتي تأثيري فراگير داشت بحث مي كند كه تكنولوژي مدرن افراد رابه نحوي مؤثر و خوشايند اداره و مهار مي كند و راه را براي توتاليتاريانيسم هموار مي سازد. از نظر ماركوزه «عقلانيت تكنولوژيك زماني خصلت سياسي خود را آشكار مي سازد كه به صورت جهاني عظيم براي اعمال سلطه بهتر درمي آيد. اين عقلانيت دنيايي حقيقتاً توتاليتري خلق مي كند كه در آن جامعه و طبيعت و روح و جسم براي دفاع از چنين دنيايي همواره در وضعيتي از بسيج قرار داده مي شوند.» اين عقلانيت تكنولوژيك است كه جامعه تك ساختي را به وجود مي آورد، جايي كه انسان قابليت تفكر انتقادي را از كف مي دهد در چنين مناسبتي او براي رسانه هاي جمعي به عنوان شكلي تازه از اداره و مهار اجتماعي اهميتي زياد قائل مي شود. اين رسانه ها هستند كه نيازهاي كاذب، تفكر ساحتي و رفتاري متناسب با بازتوليد سرمايه داري پيشرفته را ايجاد مي كنند.«(۱۱)
نويسندگان ديالكتيك روشنگري، (آدورنو و هوركهايمر) به گونه اي خاص به شكل گيري و تكوين گرايشهاي توتاليتر در فرهنگ حساس بودند و نشان مي دادند كه «گستره همگاني» (نهادهايي مستقل از دولت و از جامعه مدني) و به ياري رسانه هاي همگاني، انسان امكان تميز ميان مورد بخردانه و مورد غيرعقلاني را از كف داده است. آنان از موسيقي توده اي (در مثال آدورنو موسيقي جاز و در تكامل بحث او موسيقي راك و پاپ امروز، كليپهاي ويدئويي)، ادبيات توده اي (از رمانهاي مردم پسند تا داستانهاي ترسيمي و...) برنامه هاي راديويي و تلويزيوني ياد كردند و بويژه از «فيلم سينمايي» مثال آورند كه كاركرد ذهن تماشاگر و مخاطب را نيم خودكار مي كنند، ذهن او را دراختيار خود مي گيرند و هيچ راهي براي خيالپردازي باقي نمي گذارند...» و حتي تماشاگر را دچار اين توهم مي كنند كه «در كار فهميدن چيزي است.»(۱۲)
صاحب نظران ارتباطي معتقدند هنر توده اي و «محصولات صنعت فرهنگ» تمايزهاي دروني ميان عناصر جمع را برنمي تابند. همه بايد به لحظه هاي غمگين يك ملودرام بگريند، از «پايان شاد» يك فيلم خوشحال شوند و بپذيرند كه راز دشواريها، ناكاميها و شكستها در «طبيعت» و نهاد انساني نهفته است و چندان ارتباطي به نابرابريهاي اجتماعي ندارند. خلاصه همه بايد به احكام علم آداب حقير و اخلاق نازل بوروژوايي تن دهند.(۱۳)
هربرت ماركوزه كه منتقد شديد تكنولوژي نوين بود معتقد است كه تكنولوژي در جامعه نوين به توتاليتاريسم راه مي برد. در واقع او مي گويد كه اين تكنولوژي به روشهاي مؤثرتر و حتي دلخوش كننده تر نظارت خارجي بر افراد، منجر مي شوند. نمونه بارز اين قضيه كاربرد تلويزيون براي اجتماعي كردن و ساكت كردن مردم است.(۱۴)
ادگار مورن كه از منتقدين به وسايل ارتباط جمعي است، معتقد است كه «فرهنگ جمعي از نظر تاريخي مربوط به «صنعتي شدن ثانوي » يعني صنعتي شدن روح. اين حالت برحسب هنجارهاي جمعي توليد صنعتي كه از طريق تكنيكهاي انتشار جمعي اشاعه پيدا كرده است ايجاد شده و ناظر به يك توده اجتماعي است.»
به هر حال، فرهنگ جمعي ناشي از صنعت فرهنگي كه از طريق وسايل ارتباط جمعي اشاعه يافته است معمولاً به وسيله روشنفكران طرد گرديده و از اين جهت روشنفكران علاقه مند به آن نيستند كه جنبه انساني ندارد و وابستگي ذهني را جايگزين خلاقيت مي كند. دراين حالت تضادي بين فرهنگ افراد برگزيده و فرهنگ جمعي وجود دارد. فرهنگ جمعي به شرحي كه ادگار مورن مي گويد در حقيقت يك فرآورده صنعتي است و بخاطر هدفهاي كاپيتاليستي به وجود آمده است. اما در هر جامعه اي اعم از آنكه كاپيتاليستي باشد يا سوسياليستي به رشد و نمو خود ادامه مي دهد. اين فرهنگ خود را درگير با دو ضرورت مي بيند، يكي ضرورت توليد و ديگري ضرورت خلاقيت. فرهنگ جمعي از يك طرف متكي به تمركز فني ـ اداري است و از طرف ديگر نمي تواند مصرف كنندگاني را كه در طلب اصالت و بدعت هستند راضي كند.(۱۵)
نهايت اينكه به نظر مكتب فرانكفورت، تسلط در دوران گذشته به شيوه اي ساده و بيشتراز طريق اعمال زور و تحميل سلطه طبقه حاكم بر قشرها و طبقات ديگر عمل مي شد، اما در جهان نوين تسلط به آخرين مرحله كمال و پيچيدگي اش رسيده و از طريق اعمال نفوذ عوامل فرهنگي مانند رسانه هاي همگاني در دل و جان و ذهن كنشگران عجين گشته است و ديگر چندان نيازي به روشهاي آشكار اعمال زور ندارد. تسلط چندان كامل شده كه ديگر به تسلط شباهتي ندارد و انسانها با ميل و رغبت، خود وسيله تسلط بر خودشان گشته اند.
در مجموع صنعت فرهنگي به ساختارهاي عقلاني و ديوانسالاري چون شبكه هاي تلويزيوني القا مي كند و توليدكننده فرهنگ توده اي است كه فرهنگي جهت داده شده، غيرخودجوش، چيزواره شده و ساختگي و دروغين است و به صورت افكار بسته بندي توسط رسانه هاي همگاني وارد ذهن مردم مي شود. اين فرهنگ در جهت ساكن كردن، سركوبي و حذف كردن توده هاي مردم عمل مي كند. ازنظر آنان وسايل ارتباط جمعي امروز ابزار سلطه فرهنگي و سياسي نظامهاي سلطه برتوده مردم شده و از آنان موجوداتي قالبي، انتزاعي، منفعل و غيرخلاقي ساخته است كه اطلاعات و اخبار را به شكل كنسرو شده مصرف كرده و درنفي و اثبات آن هيچگونه دخل و تصرفي ندارند.
منتقدين مكتب فرانكفورت همچنان كه نسبت به جبرگرايي اقتصادي ماركسيستي انتقاد داشتند و به جاي زيربناي اقتصادي به روبناي فرهنگي توجه داشتند از سوي ديگر، به نقش وسايل ارتباط جمعي درنظامهاي سرمايه داري انتقاد داشته و آن را مورد نقادي قرار مي دادند.
افرادي همچون هربرت ماكوزه به تكنولوژي انتقاد داشته و معتقد بودند تكنولوژي برخلاف ظاهرش، در جهان نوين بي طرف نيست و در واقع وسيله اي براي تسلط بر مردم به شمارمي آيد و وسايل ارتباط جمعي به عنوان نمودي از اين تكنولوژي در همين راستا قرار دارند.
*كارشناس ارشد ارتباطات اجتماعي
|