|
ادبيات صوفيانه فارسي
(بخش سوم و پاياني)
شعر، موسيقي و آغوش مهربان خداوند
* شعرصوفيانه كه غالباً همراه با موسيقي است به اين قصد پديد آمده كه آن موانعي را كه در جان شنونده است و نفس را از خدا جدا مي دارد، از ميان بردارد. جذبه، از اين برخاستن حجاب ها و رفع محدوديت هاي آگاهي متعارفمان حاصل مي شود.
* فضيلت جان عبارت از زيبايي آن است و به بركت اين فضيلت، روح به همه سطوح زيبايي ـ از زيبايي صور بيروني گرفته تا زيبايي غايي كه از آن خداست ـ جذب مي شود.
* همه طريقت هاي عرفاني، دلمشغول آن وجود واپسين اند كه هم مطلق و هم نامتناهي است؛ به همين علت به جذبه نيز مربوط اند
|
|
|
در اينجا بايد چيزي هم راجع به صورت و محتواي شعر صوفيانه فارسي بگوييم. نظريه اي پرتفصيل، يا به يك معني چيزي بيش از يك نظريه، يك آموزه درخصوص شعر مولوي مطرح شده كه بنيان كار وي را از منظري مابعدالطبيعي تشكيل مي دهد و آن رابطه ميان صورت و معناست. درلسان تصوف كلمه صورت (كه نبايد آن را با معناي ارسطويي صورت كه عجين با ماده است، خلط كرد) مطابق با صورت بيروني است، و معنا نيز مطابق با ذات و گوهر دروني. بنابر عقيده صوفيان، معنا خود را در صورت جلوه گر مي سازد. صورت فقط وقتي مي تواند محملي براي بيان معناي دروني باشد كه از پيش با آن معناي دروني منطبق باشد. بنابراين در عين حال كه معناي دروني به يك معني، به تعبير مولوي، بر محمل صورت «سوار است»، محمل از قبل در «سوارشدن» معناي دروني بر آن، هدايتگر آن است. لذا امتزاجي لطيف ميان صورت و معنا وجود دارد كه مشخصه برجسته ترين ادبيات صوفيانه فارسي است.
صورت، وجود مستقل و قائم به خود ندارد بلكه براي بيان معناي دروني است. به همين دليل است كه هميشه مي توان شاعران درجه دو را كه صورت هاي شعر صوفيانه را تقليد مي كنند و سعي در رقابت دارند، از آن شاعران صوفي كه واقعاً حقيقت تصوف را به تجربه دريافته اند، بازشناخت. صورت شعر شاعران اخير، از نفحه معناي ازلي ـ كه در فارسي وجه «معنوي» امور هم معني مي دهد ـ برخوردار است. در فارسي كلمه «spirituality» بيشتر مطابق با معنويت است تا روحانيت كه از واژه روح مشتق شده و در عربي متداول است. در فارسي اين دو واژه پيوندي دروني با هم دارند، به طوري كه به جاي «معني» مي توان گفت «معنويت». خدا، معني در عميق ترين تعبير كلمه است. بنابراين، معناي دروني است كه به يك معني خود شعر را مي آفريند و به «صورت بيروني» شكل مي دهد و به اصطلاح آن را قالب ريزي مي كند و اين دقيقاً همان امري است كه به لحاظ تاريخي اتفاق افتاد. دليل اينكه ادبيات صوفيانه فارسي چنين پربار و غني است، اين است كه زبان آن در زماني شكل گرفت كه زبان فارسي سيال و انعطاف پذير بود و مجبور نبود با صورت هاي بغايت خشك و سخت و قواعد عروض ـ كه پيشتر شعر عربي پيش از اسلام از آن برخوردار بود ـ آغاز كند. سياليت و انعطاف پذيري شعر فارسي بود كه اين امكان را براي تصوف فراهم كرد تا صورت هايش را با تنوع و كمال بسيار بسط وگسترش دهد. چيزي كه همچنان مشخصه شعر صوفيانه فارسي تا به امروز است.
لازم به ذكر نيست كه زبان شعر صوفيانه، بسيار نمادين است. «نمادين» نه به معناي مدرن و روان شناختي كلمه، بلكه به معناي سنتي آن. نمادپردازي، مرتبه نازل تر و جزيي تري از واقعيت را به مرتبه اي بالاتر مرتبط مي سازد. اين شعر، كه نمادين است، قادر است ما را به ساحل دوردست وجود ببرد دقيقاً به اين علت كه خود از آن ساحل برآمده و زبانش هرگز محدود به آن چيزي نمي شود كه در ظاهر به نظر مي رسد. ما به درون زبان راه مي يابيم تا به مدد آن به معناي دروني برسيم، يعني از صورت به معنا سير مي كنيم. دقيقاً به همين سبب است كه اين شعر در نهايت معطوف به جذبه و از خود به در شدن است و آدمي را به عالم جذبه كه چيزي غير از عالم معنا نيست، هدايت مي كند. از اين لحاظ، مهم است كه به وابستگي دروني و رابطه متقارن ميان شعر صوفيانه و موسيقي توجه داشته باشيم. پديده اي كه جين دورينگ در مقاله اش درباره موسيقي صوفيانه در اين مجموعه، به تحليل آن پرداخته است.
براي آنان كه با موضوع تصوف ناآشنااند، لازم است خاطرنشان كرد كه بخش اعظم شعر صوفيانه برجسته فارسي، با هماهنگي و ريتم دروني اي كه به وسيله موسيقي عرفاني در مجالس صوفيانه خلق مي شد، ربط داشت و يا در چنين فضايي آفريده مي شد و يا در درون روح شاعر جان مي يافت. اين ارتباط را حتي امروزه هم در جهان اسلام مي توان ديد به رغم آنكه در پاره اي آداب عمومي تباهي راه يافته است.
ارتباط ميان شعر صوفيانه و موسيقي، ارتباطي سطحي و تصادفي نيست بلكه ذاتي و گوهرين است. علت اش اين است كه چيزي در اين شعر هست كه معطوف به جذبه و از خود به در شدن است و اينكه هم اين شعر و هم موسيقي، مرتبط با آن هماهنگي جهاني است كه در تاروپود همه موجودات جريان دارد و جان عاشقان خدا را از شوق و جذبه اقامت در جوار محبوب سرشار مي سازد.
البته شعر صوفيانه، به آموزه، شرايط طريقت، آموزش هاي معنوي و ساير وجوه مرتبط مي پردازد اما اينها تنها يك روي آن است. روي ديگر اين شعر، كيمياگري دگرگون كننده آن است كه فرد را قادر مي سازد تا از خود فراتر رود. شعر صوفيانه مي تواند اين كار را از دو طريق انجام دهد: يكي از طريق اشارات و صور خيال نمادين اش كه بازمي گردد به وضعيت هاي پيشين روح، و دوم از راه ريتم موسيقايي اش، چنانكه هر كس قرائت سنتي مثنوي يا قوالي در هند يا پاكستان را شنيده باشد، اين واقعيت را تصديق مي كند. اين شعر كه غالباً همراه با موسيقي است به اين قصد پديد آمده كه آن موانعي را كه در جان شنونده است و نفس را از خدا جدا مي دارد، از ميان بردارد. جذبه، از اين برخاستن حجاب ها و رفع محدوديت هاي آگاهي متعارفمان حاصل مي شود. ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه در آن، آگاهي مان در تنگناي نفسمان ـ كه معمولاً معرف شخصيت ماست ـ گرفتار است. به محض آنكه اين حجاب به كنار رود، شخص، ولو براي لحظه اي كوتاه، آن وجوه لايتناهي را كه منشأ ظهور شوق و جذبه است، تجربه مي كند. همه طريقت هاي عرفاني، دلمشغول آن وجود واپسين اند كه هم مطلق و هم نامتناهي است؛ به همين علت به جذبه نيز مربوط اند ولي نه فقط به جذبه. آنها همچنين به موضوع انضباط و تسلط بر جذبه نيز مي پردازند اينها عناصر بارز پاره اي از انواع شعر صوفيانه اند نظير شعر مولوي. بدون اين نظم و انضباط، نفس در واقع فرصت تعالي جستن وفرارفتن از خود را از كف مي دهد.
با اين همه، عنصر جذبه وجود دارد و ارتباط نزديكي با زيبايي عظيم شعر صوفيانه دارد. صوفيان طي دوره هاي مختلف اين حديث نبوي مشهور را نقل كرده اند كه «خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد»؛ حديثي كه به يك معني معرف دين عشق و زيبايي است، همان كه صوفيان پيرو آن اند. زيبايي و عشق مكمل يكديگرند. هيچ زيبايي بدون عشق و هيچ عشقي بدون زيبايي نيست. اين حقيقتي است كه درزندگي روزمره مان آن را به عينه لمس مي كنيم. هر چند، درمقام رفيع تصوف، زيبايي پديده اي تلقي مي شود كه سختي نفس را به نرمي بدل مي كند و به دل صفا و طراوت مي بخشد. جان آن كس كه صلاحيت و استعداد دنبال كردن تصوف را دارد نمي تواند در برابر زيبايي مقاومت كند و شخصي كه حساسيت يا گشودگي اي نسبت به زيبايي (دروني يا بيروني) ندارد، صلاحيت پيمودن طريقت صوفيانه را ندارد و احتمالاً جز به طور سطحي جذب شعر صوفيانه نخواهد شد. بايد چيزي در عمق جان باشد كه آن را به زيبايي جذب كند. وانگهي فضيلت خود جان هم چيزي غير از زيبايي آن نيست چنانكه واژه عربي و فارسي «حسن» كه هم به معني «فضيلت» و هم به معني «زيبايي» است، بر آن گواهي مي دهد. فضيلت جان عبارت از زيبايي آن است و به بركت اين فضيلت، روح به همه سطوح زيبايي ـ از زيبايي صور بيروني گرفته تا زيبايي غايي كه از آن خداست ـ جذب مي شود. از ديدگاه صوفيانه زيبايي مي تواند جان را جذب كند و قادرش سازد تا اين سختي اي را كه مانع رسيدن او به اصل و كانون وجودش است، در هم بشكند. اين دقيقاً كاركرد و نقش زيبايي در شعر صوفيانه فارسي است: زيبايي، وجود دارد تا به فرآيند رسيدن به قلب ـ كه مركز و كانون وجودمان است ـ از طريق آداب و سلوك معنوي، ياري برساند و آن را كامل كند. در اينجا بالاترين كاركرد زيبايي اين شعر نهفته است: ياري رساندن به انسان در سير كمال معنوي كه غايت اش «وصال» و «جذبه» است.
پس اجازه دهيد گفتارمان را با بيتي از شاعري به پايان برسانيم كه تا آنجاكه به قدرت زيبايي و حضور شوق و جذبه در شعر مربوط است، بزرگترين شاعران عارف فارسي است، يعني حافظ:
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سماع زهره به رقص آورد مسيحا را
|