شماره ۲۰۶۸ - سال هشتم - جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 1, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
احمق ترين دزد
عجيب ترين طلاق

شاهدي براي قاتل سريالي كانادا
051651.jpg
«برناردو» جواني كانادايي بود كه به علت قتل هفت دختر جوان دركانادا در ليست قاتلان سريالي قرار گرفت.
«برناردو» كه به شيوه خاص و تبهكارانه اي اقدام به قتل دختران جوان در تورنتو و ديگر شهرهاي كانادا مي كرد، به عنوان سيمپسون شمال شهرت يافته است.
در سال ۱۹۶۴ زني به نام«هولكا» درحالي كه به شدت غمگين و مضطرب بود، به پليس كانادا مراجعه كرد. اين زن با گريه گفت:
ـ تصميم دارم پرده از راز چند جنايت بردارم. جناياتي كه من هم در انجام آنها سهيم هستم. اين زن كه از شدت ترس بريده بريده صحبت مي كرد، گفت:
ـ سالها پيش با جواني به نام برناردو ازدواج كردم. پس از مدتي زندگي مشترك متوجه شدم هيچگونه تفاهمي با او ندارم، براي همين در فكر جدايي بودم. رفتارهاي وحشيانه برناردو و توقعاتي كه از من داشت به گونه اي بود كه از زندگي با او بيزار شده بودم. بعد از مدتي بالاخره از برناردو جدا شدم.
وي افزود: مدتي بعد از اين جدايي بود كه برناردو دوباره سر راه من قرار گرفت. او با تهديد از من خواست كه در انجام كاري با او همدستي كنم. ابتدا سعي كردم به گونه اي نپذيرم ولي وقتي برناردو مرا تهديد به مرگ كرد، ناچار شدم تن به خواسته اش بدهم.
«هولكا» به پليس گفت: برناردو از من خواست تا با دختران دبيرستاني رابطه دوستي برقرار كنم. من كه از هدف و نيت اصلي او بي خبر بودم، اين كار را كردم ولي وقتي اولين دختري را كه با او دوست شده بودم به محلي كه برناردو مشخص كرده بود بردم متوجه شدم در چه دامي گرفتار شده ام. «برناردو» دختر بيچاره را مورد آزار و اذيت قرار داد و بعد به صورت فجيعي به قتل رساند. من به اندازه اي از ديدن اين صحنه به وحشت افتاده بودم كه اقدام به فرار كردم. ولي همان شب «برناردو» دوباره به آپارتمان من آمد و گفت: تو راز مهمي از من مي داني، با دختر ديگري دوست شو.
051654.jpg
«هولكا» در اظهارات خود به پليس افزود: يك روز توانستم با دو دختر فرانسوي به نام هاي كريستين فرنچ و لسلي باهاني دوست شوم در دو نوبت آنان را به قرارگاه برناردو كشاندم، ولي از ترس ديدن لحظات وحشيانه برناردو خودم آنجا نماندم.
با اعترافات اين زن جوان كه همسر سابق برناردو بود، پليس كانادا تحقيقات وسيع و مخفيانه اي را آغاز كرد. در اين تحقيقات روشن شد تاكنون هفت زن و دختر جوان ناپديد شده اند و اجساد آنان هرگز پيدا نشده است.
پليس با توجه به سرنخ هايي كه به دست آورده بود، برناردو را بازداشت كرد. برناردو پس از دستگيري هرگونه دخالتي در انجام قتل و داشتن آشنايي با دختران دبيرستاني را انكار كرد و گفت: هولكا به علت شكست وجدايي ميان ما سعي دارد، به گونه اي مرا متهم كرده و از من انتقام بگيرد.
وي افزود: من هيچ جنايتي را مرتكب نشده ام و شما نيز تا زماني كه مدركي در دست نداريد، نمي توانيد براساس گفته هاي همسر سابق من، مرا متهم كنيد.
پليس پس از انكار برناردو، اقدام به بررسي و جست و جوي آپارتمان محل اقامت برناردو كرد، ولي نتوانست هيچ گونه مدركي در خصوص انجام جنايت توسط برناردو به دست آورد، تا اينكه پليس توانست از يك دريچه كوچك كه به طرز ماهرانه اي پشت يك قاب عكس در قرارگاه شوم برناردو تعبيه شده بود، چند فيلم ويدئويي به دست آورد. بااين فيلم ها بود كه برناردو ناچار به اعتراف شد.
در اين فيلمها برناردو از همان لحظات اولي كه طعمه هايش پاي در قرارگاه شوم مي گذاشتند، اقدام به تهيه فيلم كرده بود. نمايش اين فيلمها در دادگاه باعث شد تا موجي از انزجار در ميان مردم كانادا به وجود آيد. زيرا در اين فيلمها نشان داده مي شد كه برناردو پس از آزار و اذيت دختران جوان، چگونه آنان را با قساوت قلب و بي رحمي و باوجود التماس هايي كه به او مي كردند، پس از شكنجه به قتل رسانده است.
سرانجام برناردو در دادگاه به قتل دودختر فرانسوي اعتراف كرد و گفت:
ـ بعد از اينكه هولكا كريستين فرنچ را كه ۱۵سال بيشتر نداشت به قرارگاه من كشاند. سعي كردم به نوعي با رفتاري محبت آميز اعتماد او را جلب كنم در فرصتي مناسب پس از آزار و اذيت، اقدام به شكنجه او كردم و سپس او را از پاي درآوردم و بعد جسد او را در درياچه انداختم.
وي در مورد قتل لسلي باهاني گفت: لسلي دختر مهرباني بود. ۱۴سال بيشتر نداشت. سادگي عجيبي داشت. او را خيلي راحت از پاي درآوردم و جسدش را در درياچه انداختم.
وكيل مدافع برناردو در دادگاه پس از اعترافات تكاندهنده اين مرد جنايتكار گفت:
ـ برناردو دچار مشكلات روحي ـ رواني و افسردگي شديد است و هنگام انجام اين جنايات هيچ انگيزه و اختياري از خود نداشته است.
برناردو در ادامه اعترافات خود در دادگاه گفت:
ـ بعد از اينكه احساس كردم هولكا به سختي امكان آشنا ساختن من با دختران جوان را فراهم مي كند، خودم اقدام به ايجاد دوستي با دختران جوان مي كردم و پس از چند جلسه دوستي آنان را به قرارگاه شوم مي كشاندم و از اين راه با هفت دختر جوان آشنا شده بودم كه همه درخانه ام اسير بودند و من تصميم داشتم به تدريج آنان را از پاي درآورم.
اين محاكمه جنجالي در شرايطي برگزار شد، كه بازتاب وسيعي را درجامعه به دنبال داشت. اگرچه برناردو هرگز به قتل هاي بيشتري اعتراف نكرد، اما پليس احتمال مي داد كه وي جنايات متعدد ديگري را نيز مرتكب شده باشد.
دادگاه پس از بررسي هولكا را به علت همدستي با شوهر سابقش مجرم شناخت ولي او را به علت همكاري با پليس در فاش كردن جنايات برناردو به ۱۲سال زندان محكوم كرد و برناردو را به حبس ابد محكوم كرد.

احمق ترين دزد
نقشه دزدي براي ازدواج
051657.jpg
سالك دست هايش رادرجيب كاپشن چرمي اش كرد. خسته بود، ازبي پولي. درست شش ماه بود كه دل به دخترهمسايه بسته بود. درست شش ماه بود كه آرام و قرارش بريده بود. درست شش ماه بود كه مي خواست به خواستگاري برود زن بگيرد، اما دردبي پولي شانه هايش را شكسته بود.
چندبار به مادرش گفته بود هما را مي خواهد، اما حرف مادر يكي بود.
ـ زن گرفتن كه بي خودي نيست. بايد كاروپول داشته باشي. تو عرضه ات رو نشون بده. منم برات عروس مي آرم. توبرو سركار، تو پول داشته باش شيريني و گل روز خواستگاري رو بخري بقيه اش با من.
خوب كه فكرمي كرد مي ديد مادر چندان هم بي ربط نمي گويد. نه پدري داشت و نه پشتوانه اي. برادرش كه از ۱۰ سال پيش وقتي زن گرفته بود، دنبال كار و زن و بچه اش بود، هروقت هم كه به سالك مي رسيد آهنگ نداري مي زد، خواهرش هم كه نان خور مردم بود.
اگرمي شد يك پول كلان ازيك جا به دست آورد آن را سرمايه مي كرد، بعد هم زن مي گرفت. اما كسي را نمي شناخت كه حتي يك هزارتوماني به او قرض بدهد. كسي را نمي شناخت كه حتي براي او يك...
گريه اش گرفت. خيلي بدبخت بود. چرا؟ چرا بعد ازمرگ پدر زندگي شان به اين حال و روز درآمده بود، مگر پدر چه قدرتي داشت كه چرخ زندگي را اينطور دردست گرفته بود، ازخودش بدش مي آمد، به هيچوجه جوهره پدرش را نداشت.
دراين فكرها بود كه يكدفعه خودش را سرخيابان ديد. ازديدن هما يكه خورد. هما به طرفش آمد. انگار مي خواست چيزي بگويد.
ـ آقاسالك!
دستپاچه سلام كرد. هما اصلاً دستپاچه نبود. اصلاً صدايش نمي لرزيد، فقط كمي سرخ شده بود.
ـ بله هماخانم!
ـ مي خواستم موضوع مهمي رو بهتون بگم.
دخترك چنددقيقه سكوت كرد.
ـ قراره آخر هفته براي من يه خواستگار بياد. مي گم اگه شما، آخه مامانتون به من همه چيز رو گفته، زودتر بياييد.
قلب سالك شروع به تپيدن كرد. نفسش گرفت مادركي به هما گفته بود كي گفته، نمي دانست پس هما هم سالك را دوست داشت، اما چرا مي خواستند هما را به كسي بدهند كه دوستش نداشت. كلافه شد.
كاش هما بيشتر كنارش مانده بود. كاش هما بيشتر با او حرف زده بود.
ـ سلام آقاسالك!
صداي آقارحمان بود. آقارحمان فروشگاه لوازم خانگي داشت. مردخوبي بود اما خسيس بود، اما بويي از انسانيت نبرده بود. مردخوبي بود ولي خيرش به كسي نمي رسيد.
با بي اعتنايي جواب آقارحمان را داد. مي خواست ردبشود كه با خودش گفت: بذار با رحمان حرف بزنم، شايد يكبار در عمرش كارخيركرد.
آقارحمان با آمدن مشتري داخل مغازه رفته بود. سالك به مغازه داخل شد. در اين فكر بود كه چطور مشكلش را مطرح كنه كه يكدفعه چشمش به گاوصندوق افتاد. مشتري يك جاروبرقي خريده بود و رحمان پول ها رو توي گاوصندوق گذاشت. چقدر پول توي گاوصندوق بود.
سالك تا صبح نخوابيد. نقشه هاي جورواجوري كشيد و دست آخر به فكرش رسيد ه سراغ گاوصندوق برود.
صبح زود ازخواب بيدارشد. بيشتر مغازه هاي اطراف مغازه آقارحمان ساعت هشت و نيم مغازه شان را بازمي كردند، ولي آقارحمان سرساعت ۹ به مغازه آمد. سالك با خودش فكركرد حداقل تاساعت ۶صبح بايد كار را تمام كند تا با خيال راحت به خانه بياد. تا كسي او را شناسايي نكند.
سالك چندروز با خودش كلنجاررفت و بالاخره تصميمش را گرفت. نقشه اش را كامل كرد.
نيمه شب به طرف مغازه آقارحمان راه افتاد. مي دانست كه آقارحمان پولها را شبها به خانه اش نمي برد. دلهره عجيبي داشت. كمي اين پا و آن پا كرد. هيچكس در خيابان نبود. سكوت شب قلبش را به درد آورده بود. با خودش فكركرد بي خيال دزدي و آقارحمان و هما شود و بقيه عمر را در حسرت بگذراند، اما نمي توانست هما هم به اميد او بود. گوني لوازمش را آرام كناردر مغازه آقارحمان گذاشت و آهسته دست به كارشد. چنددقيقه اي طول كشيد تا توانست قفل كركره را بازكند. حالا نوبت قفل دربود. قفل دررا هم بازكرد. داخل مغازه شد كركره را پايين كشيد، دررا بست و آرام كنار گاوصندوق رسيد. سه ساعت طول كشيد تا در گاوصندوق را بازكند. در گاوصندوق يك و نيم ميليون تومان پول بود. همه را برداشت براي پول پيش و يك عروسي ساده كافي بود. باقي اش را هم خدابزرگ بود. صداي بوق ماشين ها او را به خودش آورد.
ديرشده بود. چشمش به سيم هاي تلفن افتاد. بيرون مغازه تمام سيم هاي تلفن منطقه بود. بايد قبل از فرار آنها را ازكارمي انداخت تا كسي نتواند پليس را خبرداركند. گوني اش را برداشت به سرعت سيم هاي تلفن را قطع كرد و پابه فرارگذاشت. دركوچه پس كوچه ها مي دويد، بايد هرطوري بود خودش را نجات مي داد اگر هما مي فهميد سالك دزد از آب درآمده كارش تمام بود.
كم كم از آن صداها كم شد. كوچه آرام بود. روي پله اي نشست تا نفس تازه كند مطمئن بود كه با قطع كردن سيم تلفن جان سالم به دربرده است. شروع به شمردن پولها كرد امروز بايد حمام و آرايشگاه مي رفت و بعد هما را خواستگاري مي كرد.
يكدفعه ماشيني جلوي او توقف كرد. چندپليس بيرون آمدند. فكركرد با يكي ازخانه ها كاردارند. سعي كرد خودش را كنترل كند. اما پليس سراغ او آمده بود.
ـ شما چطورمنو شناسايي كرديد؟
ـ با تلفن مردم به.۱۱۰
ـ من كه تلفن هاي منطقه را قطع كرده بودم.
ـ پشت ميله هاي زندان سالك فهميد كه چه حماقتي كرده، چون با موبايل به پليس تلفن شده بود.

عجيب ترين طلاق
تصميم ناگهاني
051660.jpg
زن و مرد گوشه اي ايستاده بودند. از سن و سالشان پيدا بود كه از سالها قبل دل به هم داده اند و زير يك سقف زندگي كرده اند.
زن رنگ پريده به نظر مي آمد. مرد در ميان خطوط چهره اش غم جانكاهي را پنهان كرده بود. بالاخره وقتي محضردار شناسنامه ها را در دست گرفت، با تعجب به آن دو نگاهي انداخت.
ـ چي شده كه بعد از اين مدت مي خواهيد طلاق بگيريد، شما كه چهار فرزند و داماد داريد؟
زن لبخند تلخي زد. غرورش مانع از اين مي شد كه اشك از چشم هايش جاري شود. مرد دستي به موهاي جوگندمي اش كشيد.
ـ راستش نمي دانم چي شده، فقط مي دانم كه من و عصمت ديگه نمي تونيم زندگي كنيم.
مرد نفسي كشيد و گفت:
ـ درست ۲۵ سال پيش در حالي كه ۲۵ ساله بودم، عصمت را كه دختر همسايه مادربزرگم بود، ديدم. مادربزرگم تازه به آن محله اسباب كشي كرده بود. انگار بعد از ديدن عصمت كسي دست و پايم را بست به بهانه اينكه مادر بزرگم تنها است، هفته ها در خانه مادر بزرگم مي ماندم. بعد از چند ماه بالاخره فهميدم عصمت هم مرا دوست دارد. عصمت در آن موقع سه سال از من بزرگتر بود. پدر و مادرم با اين وصلت مخالفت كردند. پدرم مي گفت عصمت از تو بزرگتر است، يكبار عقد كرده و بعد جدا شده است. پدرش پولدار نيست، مادرش طلاق گرفته و رفته است. چند جور بچه اند، پدرش دو تا زن دارد، تو بيخود مي كني با عصمت ازدواج كني.
مادرم هم با گريه شيرش را حرامم كرد و گفت:
ـ اگر اسم عصمت را آوردي اسم مرا براي هميشه فراموش كن.
ناچار شدم كه مخفيانه به عصمت عشق بورزم و بعد از چند هفته دوري و ديدارهاي پنهاني عصمت به من پيشنهاد داد كه صيغه محرميت بخوانيم و عقد محضري نكنيم تا كم كم خانواده من رضايت شان جلب شود. اول مخالفت كردم، ولي بعد حاضر شدم اين كار را بكنيم.
مادرم اجازه رفتن به خانه مادر بزرگم را ديگر به من نمي داد. به همين علت عصمت بيشتر در محلي كه قرار مي گذاشتيم مي آمد. بعد از مدتي پدر عصمت كه سرگرم دو همسرش بود نسبت به عصمت بي توجه شد و بالاخره به علت اينكه همسرش خواسته بود، براي عصمت اتاقي كرايه كرد.
در اين موقع بود كه من و او با هم ازدواج غير محضري كرديم. بعد از مدتي صاحب يك فرزند دختر شديم. به اندازه اي نسبت به اين بچه احساس عاطفي داشتم كه كم كم به بهانه يافتن كار و درس از خانواده ام دور شدم. دست زن و بچه ام را گرفتم و به تهران آمدم.
در تهران بعد از چند سال صاحب چهار بچه قدو نيم قد شديم. در اين زمان كم و بيش پدر و مادرم اصرار به ازدواج من داشتند بي آنكه بدانند من چهار فرزند دارم. بالاخر پدر و مادرم از دنيا رفتند و راز من پنهان ماند. تا اينكه چشم بر هم گذاشتيم ديديم دخترمان بزرگ شده و برايش خواستگار آمده است. ودر آن زمان متوجه شديم به علت مشغله هايي كه در طول اين سالها داشتيم اصلاً به يادمان نبوده كه ازدواجمان غير رسمي است.
به پيشنهاد دختر و دامادم ما هم ازدواج ۲۵ سال پيش مان را ثبت كرديم، ولي چشمتان روز بد نبيند از وقتي ازدواج مان محضري شده اين زن بناي ناسازگاري گذاشته است. انگار نه انگار اين عصمت همان عصمت قبلي است.
دائم مثل تازه عروس ها بهانه مي گيرد. توقعات نابجا دارد. و ۲۵ سال پيش اش را به ياد آورده و هر آنچه را كه آن زمان نخواسته حالا يكجا مي خواهد. براي همين تصميم به طلاق گرفتيم.
زن در ميان حرفهاي شوهرش با خشم به او نگاه كرد:
ـ براي خودش حرف مي زند. فكر مي كند چون ۲۵ سال پيش چيزي نخواسته ام، حالا هم نبايد بخواهم. نمي داند حالا كه بچه ها بزرگ شده اند، بايد بيشتر به زنش توجه كند. دائم جلوي دامادم ايراد مي گيرد و من به اين نتيجه رسيده ام كه اصلاً ثبت ازدواج رسمي براي من و او شگون نداشته است. طلاق تنها مي تواند ما را سعادتمند كند.
زن و مرد جوان وقتي طلاق عجيب شان را گرفتند و از هم جدا شدند، انگار همه چيز آرام شده بود.
خبرنگار محله ـ سارا خامه اي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |