«زير باران خيال» عنوان اين ستون بي مال و منال است براي خيال انگيزان و خيال پروران و بويژه شرقي هاي محكوم به عشق. هر جمعه جغرافياي اين صحنه پذيراي شاعران و ادب دوستان است. شما نيز اگر گاهي هوايي مي شويد وارد خيالات ملكوتي، اين جغرافيا را متعلق به خود بدانيد. يك قطعه عكس و چند اثر از خود بفرستيد به نشاني مؤسسه ايران، روزنامه ايران جمعه پردوام باشيد. چون شعر
• آرزو
دلم قرباني آن مو كه با خنجر كند بازي
به روي نيزه دست افشان دود تا سركند بازي
مرا روزي خود خوان خسان كردند و مي ترسم
در اين بازار زر با حرمت بوذر كند بازي
چو واعظ پايبند صحبت خود نيست جا دارد
كه حرمت بشكند محراب با منبر كند بازي
خدا فرمود جبرائيل دنيا جاي بازي نيست
كه با انگشتري يك لحظه پيغمبر كند بازي
مرا در دل به جز مردن همين يك آرزو باقي است
كه ابراهيم دل با آتش و محشر كند بازي
عليرضا قزوه
• سوم دي
زيرباران و برف سوم دي
كودكي هفت ساله تنها بود
پاي سرد بدون جورابش
از نوك كفش پاره پيدا بود
آب باران زچتر سوراخش
شر شر روي صورتش مي ريخت
با كُت كهنه پرازچركش
چهره اش مثل ماه زيبا بود
وصله هاي بلوز و شلوارش
تكه هايي ز چادر مادر
چتر سوراخ باز روي سرش
چتر سي سال پيش بابا بود
دستهايش كبود وكوچك بود
تكه ناني ز جيب خود برداشت
نان خشكيده را نگاهي كرد
با نگاهي كه غرق رؤيا بود
كفش چيني پاره پاره او
خيس بود و صداي آب درآن
دست وپاي كبود ويخ زده اش
سهم او ازتمام دنيا بود
يك نگاهي به كفشهاي خودم
يك نگاهي به پاي او كردم
چشمم آرام مي گريست ولي
در دلم صدهزارغوغا بود
درس امروز بود بابا آب
درس امروز بود بابا نان
او نفهميد درس را هرگز
چون خبر نه ز نان نه بابا بود
او فقط درس آب را فهميد
چون زسقف اتاق مي آمد
چون لباس و كتاب ودفتر او
خيس مثل كتاب كبري بود
پيش خود فكر كرد تنها نيست
خواهر كوچك و برادر او
خنده كودكانه اي زد ورفت
خنده اي كه پر ازتمنا بود
او به مقصد رسيده بود ومن
راه طي كرده را نفهميدم
بر درخانه بودم وديدم
مدرسه پشت خانه ما بود.
الهه قنبري تبار