شماره ۲۰۶۸ - سال هشتم - جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 1, 2002
Social black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي گذرا به فرهنگ خرافات مردم
ساعتي با اوكرو ماگوساكي، سفير ژاپن در تهران
• مسأله ترافيك عجيب و باورنكردني است. هر كس دلش مي خواهد با زور و فشار به هدف خودش برسد... اين دقيقاً در سياست ايران هم وجود دارد.
همراه
همراز

نگاهي گذرا به فرهنگ خرافات مردم
رؤياهاي پوشالي، باورهاي خيالي
051648.jpg
همه اتفاقها از دادگاه خانواده شروع شد. محسن داماد ۲۶ساله با سروصورتي زخمي و باندپيچي شده در دادگاه طرح شكايت خود را به قاضي مي دهد. الهه و مادرش ناراحت برروي صندلي هاي راهروي دادگاه مي نشينند. محسن پشت پنجره ايستاده است. تند تند به سيگارش پك مي زند. به خيابان نگاه مي اندازد. گاهي اوقات هم به بهانه انداختن ته سيگارش در سطل با چشمان كبود و بادكرده اش به الهه نگاه مي كند. تا به حال پايش به دادگاه بازنشده است. حالا هم اگر بخاطر لنگه كفشها(!) نبود هرگز به اينجا نمي آمد. قاضي شكايت محسن را چندين بار مي خواند. شكايت از ۵۰نفر! فقط الهه و مادرش براي پاسخگويي به دادگاه آمده اند. مادر الهه سعي مي كند خجالت خودرا پشت چادرمشكي اش پنهان كند. او به قاضي مي گويد: «آقاي قاضي! قصد ما خوشبختي اين دو جوان بود!» قاضي با تعجب نگاهي به چشمان ناراحت زن مي كند. زن نگاهش را به موزاييك هاي جلوي پايش مي دوزد. قاضي بلند مي گويد: « شب عروسي ۵۰نفر به داماد حمله كرده اند! اين چه خوشبختي اي است خانم!»
محسن درحاليكه با دستمالي خونابه لبش را كه براثر اصابت لنگه كفش خواهرزنش پاره شده، پاك مي كند مي گويد: «آقاي قاضي، شب عروسي بعد از جشن، من و الهه به طرف خانه حركت كرديم. طايفه عروس هم دنبالمان آمدند. جلوي درخانه از آنها خداحافظي كرديم. موقعي كه مي خواستم وارد خانه شوم همه آنها باهم مرا صداكردند. وقتي برگشتم ديدم از كوچك و بزرگ يك لنگه كفش در دستانشان است. در يك چشم برهم زدن آسمان سياه شد. به جاي نقل، كفش بارانم كردند. همين مادرزنم چنان دمپايي خود را به طرفم پرتاب كرد كه سه باردورخودم چرخيدم.»
محسن دستي برروي باند سرش مي كشد. قاضي به الهه نگاه مي كند. دختر بيچاره از ناراحتي درخود مچاله شده است. مي پرسد: «دخترم مگه تو شوهرت را دوست نداري؟» الهه با چشماني گريان به قاضي مي گويد: من محسن را دوست دارم. خانواده ام اعتقاد دارند كه اگر شب عروسي طايفه عروس لنگه كفشي را به طرف عروس و داماد پرتاب كنند آنها خوشبخت مي شوند! اصلاً قرارنبود همه اين كار را بكنند!
محسن زيرلب غرولندكنان مي گويد: «آقاي قاضي من آن شب خيلي خوشبخت شدم آن هم با پنجاه لنگه كفش زنانه و مردانه!

مشهورشدن الاغ اين حيوان باربردار بردبار! براساس اعتقاد برخي از قديمي ها از حماقتش دربهشت شروع مي شود!! برخي مردم معتقدند كه بعد از آفرينش جهان، خدا از اين حيوان نامش را مي پرسد، اما الاغ نمي تواند نام خود را به يادآورد! اين حرفها را «يدي» پيرمردي كه زمين هايش را در روستا فروخته و به شهرآمده تا بچه هايش تحصيل كنند، مي گويد: اين مرد قدخميده، تنها نشانه زندگي اش از روستا الاغي است كه به هيچ وجه حاضر به فروش آن نيست. «يدي» حتي وضع آب و هوا را از روي صداي الاغش تشخيص مي دهد. او اعتقاد دارد اگر الاغ بطور لاينقطع «عرعر» كند و گوش هاي درازش را تكان دهد، در هواي صاف باران مي بارد!
مشكل همسايه هاي اين پيرمرد روستايي اين است كه الاغ از صبح تا شب «عرعر» مي كند اما هيچگاه در هواي صاف باران نمي بارد!
«يدي» حتي پيش بيني كرده بود اگر الاغش يك سال بطور شبانه روز «عرعر» كند بحران كم آبي حل خواهدشد! شكايت مردم محله زماني به كلانتري كشيده شد كه «يدي» سرفه هاي شديد مي كرد. نيمه هاي شب ناگهان درمان جالبي را كه از پدربزرگش شنيده بود به يادآورد. با الاغ از خانه خارج مي شود.«يدي» باتكه كچي دايره كج و معوجي را وسط خيابان روي زمين مي كشد. سوار الاغ مي شود و در گوشش مي گويد: الاغ جان! دردت به جانم. مريضي من با چرخيدن تو در اين دايره و «عرعرت» خوب مي شود.»
الاغ تا ساعت ۶ صبح با تمام خاطراتي كه از روستا به ياد مي آورد، «عرعر» مي كند. اين معالجه زماني تمام مي شود كه نيروي انتظامي يدي و الاغ را به كلانتري مي برند.

چندسالي است كه بعضي از مردم به حيوانات كوچك از قبيل سگ، گربه، سنجاب، همستر و در برخي موارد ميمون علاقه زيادي پيداكرده اند. اينكه بعضي از اين افراد احساس تنهايي مي كنند و محبت گمشده خود را در دوستي با اين حيوانات زبان بسته مي بينند به كنار. اما در بعضي موارد اين حيوانات باعث آشنايي دختران و پسران جوان با يكديگر مي شوند كه گاهي اوقات ختم به ازدواج مي شود.
در فرودگاه مهرآباد تابلوي اعلانات، ساعت پرواز و فرود هريك از هواپيماها را نشان مي دهد. عده زيادي با خوشحالي به شيشه هاي روبرويشان زل زده اند تا از مسافران خود به گرمي استقبال كنند. سروكله اولين مسافرها پيدامي شود. همه با چرخهايي كه چمدانهاي خود را برروي آن گذاشته اند، يكي يكي به سالن انتظار مي رسند. صداي خنده و گريه در هم مي آميزد. پوپك با آن قيافه اي كه به سرخپوست ها بيشتر شباهت دارد تا يك ايراني، از دور با تكان دادن دست، ورودش را اطلاع مي دهد. بعد از گذشت چندسال چهره او و پدرو مادرش تغيير كرده است. در لحظه آشنايي، پوپك «جسي» را از جيبش بيرون مي آورد. قورباغه سبز رنگ براقي كه قيافه اش واقعاً مضحك است. در مسير بازگشت، از همه جا و همه چيز صحبت مي كنيم تا به «جسي» مي رسيم. پوپك مي گويد: «در تگزاس بعضي از دخترها عقيده دارند كه با قورباغه مي توانند توجه مرد مورد علاقه خود را به دست آورند!» پوپك بوسه اي بر پشت «جسي» مي زند و ادامه مي دهد: از همه مهمتر اگر دختر دم بختي بخواهد قبل از پيداكردن همسر موردعلاقه اش حداقل يك بار چهره او را ببيند، بايد سر قورباغه را به طرف خود بچرخاند! ... اينجوري ... خب ... و بعد به قورباغه چشمك بزند. در چشمان قورباغه براي چندثانيه مي تواند چهره شوهرش را ببيند. پوپك چشمكي به «جسي» مي زند و به چشمان ريز آن نگاه مي كند. نمي دانم چه مي بيند كه لبخند كمرنگي بر روي لبانش نقش مي بندد.
آقا مهران پدر پوپك هم براي خودش اعتقادات جالبي دارد. او در حالي كه با اشتياق تمام به ميدان آزادي نگاه مي كند، مي گويد: من هم مادر پوپك را به وسيله يك پياز پيدا كردم!
مهندس بي تفاوت به اخم سيمين ـ مادر پوپك ـ ادامه مي دهد: «خيلي دوست داشتم در خواب چهره زنم را ببينم. تا اينكه يكي از دوستانم گفت اگر پيازي را زير بالشم بگذارم در خواب مي توانم همسر آينده ام را ببينم. مهندس در حالي كه از خنده ريسه مي رود ـ بطوري كه ماشين در اتوبان به اين طرف و آن طرف كشيده مي شود ـ مي گويد: سيمين به جان خودم تا صبح از بوي گند پياز خوابم نبرد!
در قديم پيرمردها و پيرزن هاي ايراني عقيده داشتند كه براي رفع سرفه بايد پياز را گاز زده و بعد آن را روي پشت بام همسايه انداخت. حسابش را بكنيد در تهران قديم چه پيازپراني بالاي پشت بام ها بوده است.
اين اعتقادات عجيب و غريب فقط مخصوص ايراني ها نيست. در ماساچوست آمريكا برخي از مردم معتقدند: «اگر بچه اول دختر بود بعدي پسره. آن وقت دنيا خوب شروع مي شه! اما اگر اول پسر بود بعدي حتماً دختره و زندگي همه اش دردسره. در ادامه اين اعتقاد، بچه روز دوشنبه قيافه اش قشنگه! بچه روز سه شنبه پر از محبته، بچه روز چهارشنبه پر از غمه، بچه روز پنجشنبه راه زيادي بايد بره، بچه روز جمعه با محبته و دست و دلبازه. بچه روز شنبه آدم سخت كوشيه و بالاخره بچه روز يكشنبه شاد و خوشگل و خوب و سرحاله. به نظر مي رسد براساس اين اعتقاد بيمارستانهاي روز يكشنبه ماساچوست بايد خيلي شلوغ باشه!
بعضي از مردم آب دهان را به عنوان پادزهر و داروي درمان زخم به كار مي برند. بعضي ها هم لوسيون «تف» را تقويت كننده پوست بدن در كارهاي سخت مي دانند و ... ـ چون اين قسمت از مطلب بسيار تهوع آور است از خرافات موجود در آن صرفنظر مي كنيم . فقط با اين توضيح كه اگر در خيابانها و پياده روهاي تهران بسياري از شهروندان بدون تفكر آب دهان پرتاب مي كنند، ديگر نكنند! شايد بتوانند با فروش لوسيون آب دهانشان به نوايي برسند. امكانش در اين مملكت زياد است!
در يكي از كافي شاپ هاي اطراف ونك با چندنفر از دوستان مشغول خوردن قهوه و بحث درباره مسائل اجتماعي و سياسي بوديم. ميزپشتي آقايي كروات زده با تغييرات دكوراسيوني مشهود با يكي دو نفر گرم صحبت بودند. مي گفت: در آپارتماني كه در يكي از شهرهاي نروژ زندگي مي كردم، همسايه اي داشتم كه مبتلا به سرطان بود. آن مرد براي درمان اين بيماري هرهفته بچه قورباغه اي را بر روي تن خود مي گذاشت تا با مكيدن بدنش، سرطان را از بدن او خارج كند. اين مرد با آب و تاب مي گفت: در چندين مورد ديده كه همسايه اش به اميد آنكه زودتر خوب شود بچه قورباغه اي را بلعيده است!
و اما درماني داريم براي طاسي سر آقايان! اين درمان را از «يونس شمالي» يادگرفتم. يونس هميشه كلاه بر سر دارد و سر ظهر در رستوران شمالي ها ميرزاقاسمي سفارش مي دهد. او با لهجه شمالي مي گويد: براي درمان طاسي سر بايد مقدار زيادي (خيلي ببخشيد) مدفوع غاز را روي قسمتهاي طاسي سر بماليد تا موها رشد كند. من موهايم را اينجوري تقويت كردم. اما ما هرچه روي سر او را نگاه كرديم مويي نديديم. درباره لباس پوشيدن و از جمله سوراخ جوراب هم بد نيست بدانيد كه هنگام پوشيدن لباس بهتر است ابتدا جوراب پاي چپ خود را به پا كنيد! اگر كسي ندانسته جورابهايش را پشت و رو به پا كند خوب است! اگر جوراب زن يا مردي بدون دليل پايين بيايد، معني اش اين است كسي را كه دوستش دارد به او فكر مي كند (پس لطفاً به كش جوراب خود دست نزنيد. اشكال از محبوب و يا محبوبه شماست.) اگر وقتي جوراب مي پوشيد تصادفاً انگشت هاي پايتان به قسمت پاشنه جوراب بنشيند يعني اينكه نامه مهمي به دستتان خواهد رسيد. (ما از محتواي نامه خبر نداريم. نگيد نگفتي!) و اما اندرحكايت سوراخ جوراب بخوانيد كه سوراخ جوراب در قسمت انگشتها يعني در زندگي خرج كن، سوراخ جوراب در پاشنه يعني خيلي خرج كن. قابل توجه دختران دم بخت، سوراخ جوراب در بغل آن يعني عروس ثروتمندي مي شوي و سوراخ جوراب در كف آن، يعني آنقدر زنده مي ماني تا هرچي داري خرج كني! كساني هم كه اصلاً جوراب به پا نمي كنند يعني اينكه الكي زنده اند. (اين يكي را از خودم گفتم!)
افسانه استاد عبادي

ساعتي با اوكرو ماگوساكي، سفير ژاپن در تهران
شباهت هاي ترافيك و سياست در ايران
• مسأله ترافيك عجيب و باورنكردني است. هر كس دلش مي خواهد با زور و فشار به هدف خودش برسد... اين دقيقاً در سياست ايران هم وجود دارد.
گفت وگو با سفرا به اين دليل جذاب نيست كه آنها ديپلمات هستند. يا در جغرافياي كوچكي در كشوري بيگانه مي توانند مستقل باشند. گفت وگو با آنها به اين خاطر جذاب است كه آنها سفيرند! «اهميت» نيز در اين نيست كه آنها سفير مساحتي به وسعت كبريت باشند يا اقليمي پهناور. نماينده حكومتي چاق و چله و بازو كلفت باشند يا حكومتي لاغر و بازو مدادي. «اهميت» اين است كه سفرا، نماينده هاي آداب و فرهنگي متفاوتند از جامعه اي ديگر. «اهميت» در نگاه آنهاست نسبت به جامعه غريبه اي كه به آن مي نگرند. آيا شما مايل نيستيد نظر غريبه اي ـ آن هم سياسي ولي باسواد ـ را نسبت به پيرامون زندگي خود بدانيد؟ از اين هفته، هر جمعه سفيري را مقابل شما مي نشانيم تا با نگاه او نسبت به جامعه خود و يا شايد خود شما! آشنا شويد.
051633.jpg
با پيش فرضهايي كه مي توان از يك ديپلمات يا يك سفير داشت، ديدار با سفير ميانسال ژاپن، اتفاقي كاملاً غيرقابل انتظار است. اوكروماگوساكي (UKERU (MAGOSAKI نمايي كامل از يك ژاپني سرزنده و بشاش ارائه مي دهد. مردي كه عاشق كتابهاي كودكان است و با شيفتگي تمام خود را وقف يادگيري زبان فارسي كرده است. او كه مي كوشد تا حد امكان از محدود كلمات فارسي كه آموخته است در گفت وگو بهره بگيرد، چنان گرمايي در اين مصاحبه از خود نشان داد كه باوركردني نبود. جذابيت همنشيني با اين سياستمدار خوش مشرب، مي تواند هركسي را براي هم صحبتي و رفت وآمد با او وسوسه كند.
پيش ازآنكه من سوال كنم،سفيرمي گويد!
ـ ايران در حال تغيير و تحول است. نكته جالب در مورد ايران سياست اين كشور است. اگر من الآن بخواهم تجزيه و تحليلي در مورد ايران انجام بدهم احتمالاً فردا بايد اين تجزيه و تحليل را عوض كنم. اين شايد به علت اين است كه در عقايد افراد و گروههاي سياسي ايران تنوع زيادي وجود دارد. چند كشور هستند كه ژاپني ها علاقه مندند بدانند در آن كشورها چه مي گذرد: آمريكا، روسيه، چين و ايران.

* منظور از ژاپني ها، سياستمداران و حكومت ژاپن است يا عامه مردم؟
** علاوه بر سياستمداران، مردم هم علاقه مند هستند. چون ايران كشور مهمي در خاورميانه است و مردم ژاپن مي دانند چه تحولاتي در حال رخ دادن در ايران است.
* حضور انبوه ايرانيان در ژاپن، به عنوان نيروي كار، چه تصور ويژه اي نسبت به ايرانيان در بين ژاپني ها به وجود آورده است؟
** اگر از يك ژاپني بپرسيم چه تصور و برداشتي از ايران داري، در ابتدا جواب مي دهد كه ايران يكي از قديمي ترين كشورهاي دنياست و به ياد اين مي افتد كه حتي در قرن ،۶ ۷ و۸ ارتباطي بين فرهنگ ايراني و فرهنگ ژاپني بوده است. سپس مي گويند ايران كشور نفت خيزي است تنها آخر كار است كه به ياد ايرانياني كه در ژاپن هستند مي افتند. شايد بخاطر نزديكي ايران به افغانستان است كه بسياري از ايرانيان در مسائل مربوط به موادمخدر درگير شده اند. و وقتي اين مسائل باشد مسلم است جرم و مسائل قضايي هم پيش مي آيد. در هر صورت اقامت غيرقانوني عده اي از ايرانيها تصور منفي را نسبت به اين كشور در بين مردم به وجود مي آورد.
* باتوجه به اينكه شما بيش از دو سال است كه در ايران اقامت داريد، چه تفاوتي ميان تصور مردم ژاپن از ايران و حقايقي كه شما مي بينيد، وجود دارد؟
** من قبلاً مديركل تجزيه و تحليل سياسي نيز بودم و خيلي خوب مي توانم اين موضوعات را تجزيه و تحليل كنم. چيزي كه خيلي مرا تحت تأثير قرارمي دهد قدرت و توانايي است كه در قشر تحصيلكرده و روشنفكر ايران ديده مي شود.
* توانايي در چه موضوعي؟
** هميشه و همه جا محدوديتهايي براي ابراز عقيده وجود دارد. با اينكه من در ژاپن زندگي مي كنم و ژاپني هستم و در آنجا آزادي كامل برقرار است و هيچ محدوديتي وجود ندارد ولي بازهم هنگامي كه بخواهم عقايدم را ابراز كنم يكسري محدوديتها را حس مي كنم. انقلاب يعني يك برخورد شديد بين عقايد و اين كاملاً طبيعي است كه پس از انقلاب و در جنگ محدوديتهايي به وجود بيايد اما اينجا بيشتر از آنچه من انتظار داشتم مردم مشتاق و مصر هستند تا عقايدشان را از طريق فيلم، كتاب يا ساير محصولات فرهنگي ابراز نمايند.
* خود شما چقدر با محصولات فرهنگي ايران مثل فيلم و كتاب و روزنامه ها ارتباط داريد؟
** شايد درست نباشد ولي من ادعا مي كنم تنها كسي هستم كه تمام كتابهاي مخصوص كودكان را خوانده ام. من بيش از صد كتاب كودكان به زبان فارسي خوانده ام. من از ديدن تنوع فراوان در موضوعات اين كتابها بسيار شگفت زده شدم و همچنين از محتويات سطح بالاي اين كتابها. يكي از مهمترين موضوعات در كتاب بچه ها اين است كه چطور شرايط سخت به وجود مي آيد و چطور بايد از اين شرايط خارج شد و بر مشكلات غلبه كرد. يكي از كتابهايي كه من خواندم در مورد جنگي است بين جغدها و كلاغها. يك روز جغدها تصميم مي گيرند به كلاغها حمله كنند و پادشاه كلاغها همه را براي مشاوره دعوت مي كند و شش پيشنهاد براي مقابله با جغدها داده مي شود. كتاب ديگري را كه خيلي دوست دارم داستان پرستويي است كه نمي خواست پرواز كند. بچه پرستويي كوچك كه در زمان كودكي پدر ومادرش به او غذا مي دادند و پرستو مي پرسد: چرا بايد پرواز كنم؟ پدر و مادرم كه به من غذا مي دهند. من پرواز نمي كنم و... ـ جناب سفير به طور مفصل راجع به اين قصه و قصه قبلي سخن مي گويد!ـ
* چه شباهتي بين اين داستان و شخصيت ايراني ها مي بينيد؟
** به طور كلي ايراني ها به عقايد خودشان خيلي اهميت مي دهند و اين نشان دهنده قدرت و توانايي ايراني ها است و در عين حال نقطه ضعفشان هم هست.
* جدا از كتابهاي كودكان چقدر با ادبيات روز ايران يا با سينماگران ايران آشنايي داريد؟
** هنوز دانش زبان فارسي به اندازه خواندن كتابهاي بزرگسالان نيست. به عقيده من، ايرانيها در كتابهاي بزرگسالان آنقدر باز و راحت نمي توانند عقايد خودشان را مطرح كنند.
* با توجه به اينكه سينماي ايران در ژاپن هم بازتاب داشته و در جشنواره هاي ژاپن هم جايزه برده، چقدر سينماي ايران مورد توجه شما بوده؟
** مردم ژاپن خيلي سينماي ايران را دوست دارند و تحسين مي كنند. من فيلمهاي سكوت، باران و سفر قندهار و همينطور مريم مقدس را ديده ام، در آينده هم دوست دارم فيلمهاي بيشتري را ببينم. فيلمهاي ايراني از نظر بيان و توصيف احساسات و عواطف خيلي قدرتمند هستند. روشنفكران زيادي از ژاپن و ساير كشورها كيفيت و استاندارد بالاي سينماي ايران را تحسين مي كنند. به نظرم اين سينما يكي از راحت ترين راهها براي شناخت فرهنگ و طرز تفكر ايراني هاست.
* اين فيلمها را در سينما ديده ايد يا ويدئو؟
** در سينما ديده ام. توانايي سينماي ايران تمام فرهنگ ايران نيست، بلكه مانند تكه اي از كوه يخي است كه فرهنگ عظيم ايران است. بخاطر موانع زباني كه اينجا وجود دارد، ما نمي توانيم خيلي راحت به ساير محصولات فرهنگي دست پيدا كنيم و با آنها آشنا شويم. من نمايش آنتيگونه خانم پري صابري را تماشا كردم. با اينكه ديالوگها را متوجه نمي شدم، ولي خيلي لذت بردم و برايم جالب بود. حتي مي توانم بگويم خيلي استادانه بود.
* براي اوقات فراغت تان چه برنامه هايي داريد؟
** من پير هستم و محدوديتهايي براي پيشرفت زباني هست، ولي خيلي مايل هستم كه فارسي ياد بگيرم. در تعطيلات آخر هفته كه جمعه و شنبه است، روزي ۱۰ ساعت براي يادگيري زبان فارسي وقت مي گذارم و چون هميشه ارجحيت را براي يادگيري زبان مي گذارم، براي كارهاي ديگرم وقت كم مي آورم.
* از گردشگاههاي ايران ديدن كرده ايد؟ اگر احياناً اهل ورزش هستيد، در اين مورد صحبت كنيد.
** من بين نيم ساعت تا يك ساعت در روز مي دوم. قبل از اينكه به ايران بيايم، در مسابقات دو ماراتن شركت كرده بودم. الآن هم اين دويدن را ادامه مي دهم. تقريباً تمام جاذبه هاي توريستي مشهور ايران را ديده ام. اصفهان، شيراز، بندرعباس، كرمان، كرمانشاه، مشهد و...
* و كجا براي شما جالبتر بود؟
** ابيانه و ماسوله. براي اينكه خيلي بي نظير و قشنگ هستند. در كشورهاي ديگر اصلاً نمي توانيد چنين جاهايي را پيدا كنيد.
* هنوز هم مي توانيد ۴۲ كيلومتر ماراتن را بدويد؟
** اگر ماه اكتبر در تهران مسابقات دو ماراتن برگزار شود، حتماً شركت مي كنم، ولي آخرين بار سه سال پيش در مسابقات دو ماراتن شركت كرده بودم.
* مسابقات ورزشي را از طريق تلويزيون تعقيب مي كنيد؟
** بله، خيلي زياد.
* يكي از مشكلات مهم تيم ملي ايران مثل روحيه بسياري از ايرانيها، مقاومت آنها براي پذيرش نظم و قوانين بود و ...
** بله براي خيلي از خارجيهايي كه در تهران هستند، مسأله ترافيك يك مسأله عجيب و باورنكردني است. شايد خيلي از خارجيها اصلاً نتوانند در تهران رانندگي كنند و اين انعكاسي از اجتماع ايران است. هر كسي دلش مي خواهد با زور و فشار به هدف خودش برسد و در مواقع حساس مسيرش را عوض مي كند و من فكر مي كنم اين دقيقاً در سياست ايران هم وجود دارد. فرش، ديگر پديده مهم ايراني است كه من در مورد آن مقاله هم نوشته ام.
من نوشته بودم در خيلي از جاهاي دنيا شيئي را روي زمين مي اندازند و هيچ احتياجي نيست كه يك چيز قيمتي و گرانقيمت را روي زمين بيندازيم، ولي در ايران يكي از قيمتي ترين اشيا را روي زمين مي بينيد. بنابراين ايرانيها دنبال اين هستند كه كيفيت بالايي از زندگي و فرهنگ را داشته باشند و اين به معني اين است كه ايراني ها پول زيادي را در جايي كه لازم به نظر نمي رسد، خرج مي كنند و اين احتياج به داشتن كيفيت بالا از زندگي، در خون ايرانيهاست و با آنها زاده شده. به نظرم اگر ايرانيها بخواهند چيزي را كه كشورشان نياز دارد، بسازند، نياز به همفكري و جمع شدن نخبه ها و روشنفكران و رسيدن اتحاد و يگانگي دارند.
* اگر ضرب المثلي بلديد، براي ما بگوييد.
** الآن خاطرم نيست... من به فارسي مي توانم بگويم... با يك سنگ مي توانند دوتا پرنده را بگيريم (با يك تير دو نشان زدن).
* و آخرين سؤال من اين است: اگر امروز تيم ملي ايران به مصاف تيم ملي ژاپن برود، شما نتيجه را چطور پيش بيني مي كنيد؟
** ايرانيها در تكنيك فردي خيلي بهترند، اما ژاپني ها تيمي تر بازي مي كنند. در جام جهاني شما بدون تاكتيك نمي توانستيد به جايي برسيد. اگر ايران با ژاپن بازي مي كرد... من دلم مي خواست ژاپن ببرد.... ژاپن مي برد.
گفت و گو از سيامك رحماني

همراه
مفهوم روانشناختي زمان
بشر از ديرباز به مفهوم زمان توجه داشته است. تلاش انسان در راه تعيين زمان طلوع و غروب آفتاب و پديد آمدن فصول سال به هزاران سال پيش بر مي گردد. پس از تنظيم تقويم هاي اوليه، از چندين قرن پيش، روند تكامل ساعت براي تعيين گذر زمان از شتاب بيشتري برخوردار شد. بطوري كه ساعتهاي امروزي گذر فيزيكي زمان را با دقيقترين شيوه ثبت كرده و نشان مي دهند.
زمان مهمترين سرمايه بشر است و از اين رو گذر زمان مورد توجه همگان است. ولي آيا برداشتي كه ما از مفهوم زمان داريم، در همه ما يكسان است؟ آيا افراد در هنگام دلتنگي گذر زمان را به همان صورتي ادراك مي كنند كه شاد و بانشاط هستند؟
زمان سواي جنبه فيزيكي و آشكار آن، از يك بعد نا آشكار نيز برخوردار است كه تنها به واسطه تعداد و طول مدت تجارب ما و احساس همراه با آن، به گونه اي ذهني ارزيابي و ادراك مي گردد. به بياني ديگر، برداشت ما از سپري شدن زمان نسبي است. از اين رو به لحاظ روانشناختي، برداشت يك فرد از سپري شدن زمان ممكن است در شرايط و زمينه هاي متفاوت زندگي و نيز در حالات روحي متفاوت، دستخوش تغيير گردد. به بياني ديگر، ارزيابي ذهني ما از زمان به ميزان زيادي تحت تأثير شرايط سني، وضعيت جسماني، سلامت يا بيماري، نوع احساسات، نيازها و انتظارات ما قرار مي گيرد. بودن در انزوا و يا برخورداري از معاشرت اجتماعي مناسب نيز از عوامل اثرگذار هستند. در چنين شرايطي ارزيابي و برداشت ذهني از سپري شدن وقت با گذر عيني زمان همخواني ندارد. گذشت زمان ممكن است كوتاه تر و يا بلندتر ادراك گردد. مثلاً هنگامي كه انسان دست به كار انجام تجاربي خوشايند است و يا به كار و تلاش متنوعي مي پردازد، زندگي پرمشغله و دلپذيري را مي گذراند، زمان را زودگذر تجربه مي كند. چنانچه براي دوستي تعريف كنيد كه: «از بس سرم شلوغ است، نفهميدم اين هفته چطور سپري شد»، احتمالاً به شما خواهد گفت: «حتماً به تو خوش مي گذرد.» فردي كه در حالت انتظار همراه با هيجان به سر مي برد، فواصل زماني را بلندتر و گذر زمان را طولاني تر احساس مي كند و به اصطلاح ثانيه ها را مي شمارد. اين حالت ممكن است با غم و ملانكولي همراه باشد.
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است
مگر كسي كه به زندان عشق در بند است
انسان براي تجربه يك رويداد خوشايند نيز ممكن است عجله به خرج دهد و ثانيه شماري كند، ولي در عين حال با هيجان مثبت و دلپذيري سر و كار داشته باشد.
شخصي كه بنا به عللي دلش گرفته است، هر چيزي براي او غم انگيز، خفه و دلگير است و حوصله هيچكس و هيچ چيز را ندارد. دنيا و زندگي اش را تيره و تار مي بيند و دچار ملال خاطر است. احساس مي كند خسته و كسل است و انرژي اش تمام شده و رمق دست زدن به هيچ كاري را ندارد. بروز چنين حالتي غالباً با عوارض ديگري نظير غمگيني، احساس يأس و نا اميدي به آينده، عدم تمركز ذهني، احساس دلشوره، بي حالي، فقدان انگيزه، اختلال در خواب و اشتها و عدم تمايل به برقراري ارتباط اجتماعي همراه است. شخص احساس مي كند كه نسبت به فعاليتهاي روزمره بي تفاوت شده است. در واقع علاقه فرد به فعاليتهاي عادي كاهش مي پذيرد. تداوم هر يك از اين حالتها مي تواند به بيماري افسردگي منجر شود. در افراد افسرده، كندي تفكر و عمل با احساس كند گذشتن زمان همخواني دارد.
وقتي به انسان احساس گرفتگي و غم دست مي دهد و از حالت نشاط و انبساط خاطر فاصله مي گيرد، اين گرايش در او وجود دارد كه دست به هر كاري بزند تا زمان سپري شود و او از اين حالت بيرون بيايد. دريغا كه ثانيه ها در چنين حالتي يكي يكي، با تأني و بسيار كند مي گذرند. بديهي است كه في الفور و دفعتاً نمي توان از اين حالت خارج شد. تشخيص سريع اين حالت و جدي گرفتن علايم آن و جست و جوي راههايي براي برون رفتن از آن، اولين قدم در راه برخورد و مقابله با اين مشكل و اختلال در تجربه است. در عين حال، فرد بايد از بحرانهاي گذشته به عنوان تجربه اي براي آينده استفاده نمايد و بحران را عادي تلقي نكند. همچنين بايد به محدود بودن فعاليتهاي اجتماعي و تفريحي و فرسودگي شغلي توجه كافي نموده و در رفع آن كوشيد. هر فردي مي تواند به منظور كاستن از ميزان بروز دلگيري و احساس بي حوصلگي براي خود از پيش برنامه ريزي نمايد.
اگر انسان از زندگي و كار و فعاليت خود رضايت داشته باشد و به پر كردن اوقات فراغت خود توجه جدي مبذول نمايد، ورزش را مهم تلقي كند، بويژه به تنوع شيوه زندگي و به مسافرت اهميت دهد، به معاشرت اجتماعي و به كسب مهارتهاي اجتماعي رو آورد، سرگرمي هاي خود را توسعه دهد و نه آنكه آنها را اتلاف وقت تلقي نمايد، نه تنها دچار تنهايي، بي حوصلگي و كسالت نخواهد شد، بلكه معمولاً از تنهايي و با خود بودن لذت نيز مي برد و از گذشت زمان احساس دلپذيرتري نسبت به قبل خواهد داشت.
علي تحصيلي

همراز
آب كم جو، تشنگي آور به دست
ما اين صفحه را براي شما جوانان مي نويسيم.
درددلهاي شما، حرفهاي پنهاني شما و پاسخهاي ما!
اگر جوانيد و پرشور و اگر حرفي براي گفتن داريد، قلم به دست بگيريد و براي ما نامه بنويسيد و به آدرس تهران ـ صندوق پستي ۱۹۵۶۵‎/۱۸۳ ارسال كنيد. شايد نامه بعدي ما از آن شما باشد. دست به كار شويد فرصت را مغتنم شماريد.
دست حق يارتان
همراز

• به نام يگانه مظهر عطوفت و مهرباني!
اين چراهاي مرا چه كسي پاسخ خواهد داد؟!...
دلم مي خواهد دستهايم را به دور گردن مادر انداخته و بالاترين نقطه پيشانيش، همان جايي كه فرق سرش پيداست را ببوسم. اما چرا نمي توانم؟
دلم مي خواهد دستهاي زحمتكش پدر را ببوسم. باز هم نمي توانم. چيزي در وجود هر دوي ما مانع اين كار مي شود.
واقعاً چرا؟
دلها همه زنگار زده، به حدي كه آسمان هم از دود دل انسانها سياه شده! هيچكس چشم ديدن ديگري راندارد و اصل مهرباني مرده. كسي دلش به حال ديگري نمي سوزد. ديگر نام پدر و ناظم ابهت گذشته را ندارد. تبعيض در همه چيز هويداست. شاديها به دل نمي نشيند و من تنهايي ام را به هر چيزي ترجيح مي دهم. روزي خانه ها كم شده، مردم از كنار هم بي تفاوت مي گذرند. اغلب جوانان به عشق، جز براي پر كردن اوقات بيكاري و سركار گذاشتن ديگري فكر نمي كنند.
همه چيز فقط به زرق و برق و پول ختم مي شود. تيمي محبوب فدراسيون است و تيمي ديگر مظلومانه قرباني مي شود.
فاصله زيادي ميان من و معبودم افتاده، به حدي كه شديداً دلتنگ اويم. آدمها از اينكه كار خيري براي هم انجام بدهند گريزان هستند. ديگر رؤياها مرده است. هيچ مجنوني وجود ندارد كه ليلايي به خاطرش شبها نخوابد.
اتحاد و همبستگي ديگر نيست. حتي اگربه بچه اي محبت كني، مي خواهد كلاه سرت بگذارد و سوءاستفاده كند. دروغ مثل تخمه و آجيل بساطش را همه جا پهن كرده است. حالا ديگر حرمت نان هم شكسته شده، باران از سرزمين ما مي گريزد و آن طرف تر سيل مي بارد.
همه چيز در نكته هاي مهم و كنكوري نهفته شده و اگر نداني، دانشگاهي در كار نخواهد بود. بخاطر آنكه عاشق پرسپوليسم، مدام بايد گوشه و كنايه تحمل كنم. حافظي ديگر در ديارمان يافت نمي شود و پندهاي زيباي سعدي براي كسي دلنشين نيست. مردم فلسطين زير لگد و گلوله اسرائيل و آمريكا كشته مي شوند...
مي خواهم بدانم به راستي چرا؟ چرا اين همه سؤال بي جواب وجود دارد؟ همه براي اين سؤالها پاسخي بسيار محكم و درعين حال بي خيال دارند. همه طفره مي روند و خود را در دنياي «بي خيال فرش، برو روش با كفش» غرق غرق مي كنند.
آيا كسي هست به خلاصه اي از سؤالاتم پاسخ گويد؟ سلامم را تو پاسخ گوي... در بگشاي...!
دختري كه تشنه فهميدن تمام چراهاست
سارا ـ ك از شيراز

•• آب كم جو، تشنگي آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
خواهرعزيزم، سارا خانم سلام!
سؤالات بي پاسخت چنان فكر تو را مشغول كرده كه مجال سلام كردن در آغاز نامه را هم از تو گرفته است! مهم نيست. فرصتي را فراهم كردي تا يك بار هم كه شده، نخست همراز به مخاطب ارجمند خود سلام كند.
از همين حالا بگويم كه من قصد پاسخ گفتن به سؤالات تو راندارم. مي گويي پس چرا اين نامه را برگزيده اي و اصلاً مي خواهي چه كني؟ آها!... مي خواهم قدري با تو همدردي كنم. شايد در پايان اين مقال گفتي: جانا؛ سخن از زبان ما مي گويي!... و اگر من بتوانم از زبان تو سخن بگويم، خيلي هنر كرده ام!
بگذار بالاتراز اين بگويم. اگر من همين جا از دوستان جوان تو كه نامه تو را خوانده و اكنون سرگرم مطالعه حرفهاي نهاني منند، بخواهم آنان نيز مثل تو چراهايي را كه رنجشان مي دهند، رديف كنند و بر صفحه سپيد كاغذ بياورند، مي داني چندين هزار چرا فراهم خواهد شد؟
من هرگز تو را سرزنش نمي كنم كه چرا اين همه پرسشهاي بي پاسخ را در زواياي فكر و انديشه خود گنجانده اي. اينها سوزي است كه از درد سرچشمه مي گيرد و دردها هميشه درمان پذير نيستند!
اين حرفها زخمهاي كهنه اي هستند كه بر پيكر زمانه امروز ما جاخوش كرده و هر روز خود را گسترده تر از روزهاي پيش مي نمايانند.
مگرمي شود به تفكري عميق درعلم و دانش بشري دست يافت. بدون آنكه از جايي آغاز كنيم؟
يكي از تعاريفي كه براي فكر كرده اند اين است كه: «الفكر حركة الي المبادي و من المبادي الي المرادي» فكر وانديشه حركتي است به سوي آغازگاههايي و از آنجا به سوي مقاصد و اهدافي؛ اين چراها همان آغازگاههاست! هركه پرسشهاي گسترده تري داشته باشد، به بسط انديشه درعلوم بشري كمك بيشتري خواهد كرد.
تلاش و كوشش خستگي ناپذير بسياري از مصلحان و آزادانديشان طي قرنهاي متمادي صرف اين شده كه با پاسخگويي به اين سؤالات راه زندگي كردن و چرايي حيات بشري را به مردم بياموزند و در محيطي كه «انسان» ها فهميده نمي شوند و كسي به بازي شان نمي گيرد، چراغ «انسانيت» را پرفروغ نگهدارند.
آنان مشعلي به دست گرفتند و در راهي ايستادند كه هرچند رهروان زيادي نداشت اما آنچه خوشنودشان مي كرد اين بود كه اگر روزي، كسي از اين راه گذشت، پيش پاي خود را ببيند! ... و شدند مصداق شعر زيباي خواجه شيراز كه:
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند
خواهر خوبم! اين دل درد آشنا را قدر بدان. ما آمده ايم كه زمانه را بسازيم، نه آنكه به دست زمانه ساخته شويم! همت بلند دار! اما افق ديد خود را تنگ مكن. مبادا ديدن اين نقاط تاريك چشم تو را از ديدن زيباييها باز دارد. اين بوم است كه چشم بر تاريكي دارد و از روشنايي گريزان است. آدمي بايد در دل ظلمت ها چراغي برافروزد و جاده زندگي را روشني و امنيت بخشد.
اين ماييم كه بايد به يكديگر، گرما و روشني ببخشيم. خواهرم؛ حس مي كنم خانه ات سرد است. خورشيدي در پاكت مي گذارم و برايت پست مي كنم. اما تو هم دريغ مكن و ستاره كوچكي در ژرفاي كلمه اي ـ سرشاراز اميد و آرزو ـ بگذار و به آسمانم روانه كن... و دل خوش دار كه تو نيز سهمي درروشني آسمان دل من داشته اي!
كار مهم ديگر آن است كه عقل خود را از زاويه اي كه دلهاي ملتهب و دردمند را رنجور مي سازد بپيراييم و آن را به زيورهايي كه كنكاش براي دست يافتن به آنها مورد غفلت واقع شده، بياراييم... و به هم قول بدهيم كه همه ما جوانها هر كاري كه از دستمان برمي آيد براي پاسخگويي به اين سؤالات رنج آور انجام دهيم. از دست انداختن به دور گردن مادر و بوسيدن بالاترين نقطه پيشاني او تا بوسيدن دستهاي زحمتكش پدر... و بعد اتحاد و همبستگي، ترك دروغ و دورنگي، كم كردن فاصله ميان خود و معبود، تعبير همه رؤياها، همدردي با همه مظلومان بويژه فلسطيني هاي بي پناه، همنوا شدن با نغمه هاي دلنشين حافظ و گوش سپردن به پندهاي زيباي سعدي و صدها كار خوب ديگر. خواهرم، اگر بگويي نمي توانم، خود رامحصور و مغلوب جماعتي كرده اي كه در سراسر نامه خويش آنها را نكوهيده و از رفتار پست آنها نواي غم و اندوه سرداده اي! اگر بگويي نمي توانم، خواسته يا ناخواسته همرنگ جماعت شده اي كه در دل و جان خويش با آنان بيگانه اي! قدم بلند تو هر ناممكني را ممكن مي سازد و افق دوردستي را كه در منظر خويش قرار داده اي، پيمودن هر راه پرفراز و نشيبي را برايت سهل و آسان مي نمايد.
امروز هركسي بايد طبيب دردهاي خود باشد. هم به علت بيماري خود پي ببرد و هم راه علاج را بيابد. اگر دردي را حس كرد به جاي ديگران هم فرياد بزند اما خود را ـ به تنهايي ـ وارث همه اين دردها نداند... و اينها همه با اميد ميسر خواهد شد. آرزومندم آن را به چنگ آوري و مفت از چنگ ندهي!
دل و جانت سرشار از اميد و آرزو ـ همراز
حسين سروقامت


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |