شماره ۲۰۶۹ - سال هشتم - شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۰
Sat, Mar 2, 2002
Cinb black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
درباره بازيگري
051840.jpg
بازيگري مانند اولين جرعه آبجو است. جرعه اي كه شما حتماً در كودكي آن را دزدانه مي نوشيد و چنان بر كام شما تأثير مي گذارد كه طعم آن را هرگز نمي توانيد فراموش كنيد. هيچ جرعه ديگري هرگز آن طعم را نخواهد داشت و هميشه كمي با آن متفاوت خواهد بود. بازيگري اغلب مورد بي اعتنايي افرادي قرار مي گيرد كه بيرون از گود مي ايستند و احتمالاً علاقه اي هم به آن ندارند، گويي اين نوعي بازي است كه افراد بالغ بايد خوب بودن آن را تأييد كنند، درحالي كه اينطور نيست زيرا بازيگري هنر بزرگي است و هنگامي كه به خوبي ايفا شود به گونه اي استوار، عالي و رضايت بخش بر روي پاهاي خويش خواهد ايستاد. زياد به اين موضوع اهميت ندهيد: همين آدم هاي بي فرهنگ و پول پرست كه ما را تحقير مي كنند اگر بر حسب اتفاق يكي از نقاشي هاي «ترنر» را در جايي بيابند توجه چنداني به آن نخواهند كرد و شايد هم بگويند: «آن سايه هاي قرمز ديگر چه معجوني است؟» و شايد يكي از نقاشي هاي ون گوگ در نظر ايشان رنگ آميزي هايي سردستي درحد نقاشي هاي دم دستي بچه هاي كودكستاني آنها باشد. اين آدم هاي از همه جا بي خبر كه همان سياره اي را اشغال كرده اند كه ما در آن هستيم آهنگ هاي بتهوون را بد صدا و باخ را معلم ولزي آهنگ هاي كر و آثار شوپن را درحد سروصداي شكستن هيزم در آتش مي پندارند.
من تمامي زندگي ام را صرف بازيگري كرده ام. ما هميشه در كنار هم بوده ايم. بازيگري شادي ها و اندوه هاي فراواني را نصيب من كرده است. مرا به جاهايي كشانده است كه اگر غير از اين بود هرگز آن مكان ها را نمي ديدم. بازيگري جهان و شادي هاي بزرگ آن را به من ارزاني داشته است. دوستان، مجالست هاي صميمانه و دوستي هايي كه نتيجه زندگي جمعي و برادرانه است را براي من به همراه آورده، به من انضباط و همچنين جست وجوگري و فراگيري چشمان يك ناظر را بخشيده است. مرا قادر ساخته تا همنوعان خويش را دوست بدارم. معاش مرا تأمين كرده و اين درحالي است كه مرا از كارهاي معمولي و پشت ميزنشيني به دور نگه داشته است.
اتومبيل، خانه، تعطيلات، روزهاي آفتابي وهمچنين ابري را براي من به ارمغان آورده است. مرا به پادشاهان، ملكه ها، رؤساي جمهور و شاهزادگان معرفي كرده است. در بازيگري هيچ سد ومانع و يا طبقه اي وجود ندارد. زمينه شما هرچه باشد اگر تصميم بگيريد شما را در برگرفته، ارتقا داده و درحد خدايان قرار مي دهد. كفش هاي چوبي شما يك شبه عوض خواهد شد و به جاي آن كفش هاي بلورين خواهيد داشت. من آدم خوشبختي بوده ام ـ اين ادعا را بدون هيچگونه اغراقي قبول دارم ـ زيرا در بيشتر كارهاي زندگي ام موفق بوده ام، اما چيزي كه در اين حرفه عجيب است آنكه بازيگري در هر لحظه و زماني مي تواند افتخاراتي را نصيب مان گرداند و براي اين كار هرگز دير نيست. در سن هشتادسالگي، وقتي كه شما آخرين نفس ها را مي كشيد، بازيگري مي تواند به راحتي شما را به مقام «ستاره» شدن برساند و اين مسأله هميشه در كمين شما قرار دارد.
وقتي كه به يكباره در كنار درختي قرار گيريد و طعم ميوه ها را كه بعضي ترش و بعضي شيرين هستند بچشيد ديگر هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را رها كنيد. طعم آن در جاي جاي بدنتان وارد شده و با خونتان عجين مي شود و ديگر هيچ چيز قادر نيست آن را از شما جدا كند. بازيگري فراز و نشيب ها، چرخش ها، خوش اقبالي هاي بزرگ و بدشانسي هايي هم دارد. خرافات و زبان مخصوص خودش را دارد. دسته بندي هاي خودي و غيرخودي، حسادت ها و عشق هاي مخصوص به خود را دارد و مي تواند بالطايف الحيل بسيار چون مشروبات، موادمخدر، موفقيت ها و شكست ها شما را به نابودي بكشاند. شخصيت هاي زيبا را مي تواند به هيولايي مبدل كرده و يا نفوس بزرگي را نيز به درجات بالاتر ارتقا دهد. بازيگري مي تواند شهرت و محبوبيت تان را به شما بقبولاند. مي تواند شما را بر پشت گذشته ها بنشاند و با خوراك افتخارات گذشته تغذيه نمايد. بازيگري مي تواند شما را در انبوه بريده هاي روزنامه هاي ديروز غرق و رها كرده و آنگاه چنان شما را به باد مسخره بگيرد كه شما حيران بمانيد و ندانيد كه چه بر سر شخصيت واقعي تان آمده است. بازيگري گزينش گر وحيرت انگيز است و مي تواند باعث شود كه همه چيزتان را رها كنيد. روابط شخصي شما با ديگران را محدود ساخته، ازدواج و خانواده شما را ويران كند. حتي مي تواند دوقلوها را برضد هم برانگيزد، به شما تجاوز كند و يا به شما بركت دهد و دستگير شما باشد. خلق و خوي بازيگري با وزش باد عوض مي شود. وقتي شما مصمم باشيد ـ اگر به اندازه كافي معتقد باشيد ـ مسلماً ديگر راه بازگشتي وجود نخواهد داشت. از همه اينهاگذشته، بايد نسبت به هر ايده جديدي گشاده رو و پذيرا باشيد.
051843.jpg
بسيار خوب است كه به گذشته ها فكر كنيم ـ در اين حالت مي توان به رختخواب خود رفته و در رؤياهاي ديروزمان فرو رويم، من مطمئن هستم كه مي توانم يك روز كامل را بدون اين كه از اتاق خود بيرون بروم درحالت بيداري سپري كنم ـ اما اين كار مهمي نيست، آنچه مهم است فرداست كه نبايد اجازه داد از ديده بگريزد، سفت و محكم به آن بچسبيد، آن را در خود ثابت نگه داريد تا هميشه بتوانيد به آينده بنگريد. به هرحال خاطرات گذشته را نگه داريد تا هميشه بتوانيد به آينده بنگريد. به هرحال خاطرات گذشته را نگه داريد و مانند من درباره آن سخن بگوييد اما نگاه هاي خود را به آينده بدوزيد وگرنه ممكن است درست مانند همين لحظه متوقف شويد. لحظه اي تأمل كنيد و جاي پاي خود را در گذشته محكم كنيد.
من هميشه مجذوب تئاتر و تمامي جنبه هاي آن بوده ام، دوست دارم تمام زيروبم آن را بدانم. هميشه تلاش كرده ام تا هر جزئي از آن را ياد بگيرم. هميشه معتقد بوده ام تا خودتان در جايي نباشيد نمي توانيد از كسي بخواهيد تا كاري را انجام بدهد، بنابر اين از همان ابتدا بسيار دقت كردم تا بفهمم تئاتر چگونه نفس مي كشد. باور كنيد وقتي شما در سن هجده سالگي دستيار دوم مدير صحنه در تئاتر تورانوا يك باشيد. خيلي به سرعت چيز ياد مي گيريد!
در همان اوايل نيز از نوئل كوارد چيزهايي ياد گرفتم. در نمايش «زندگي هاي خصوصي» من و آدرين آلن به گونه اي آشكارا، سكوي پرشي براي گرتي لارنس و نوئل بزرگوار بوديم. كار ما اشتباه نبود اما سرانجامي نوميدانه داشت، البته نوئل خود نويسنده بود و به درستي مي دانست كه بدون ما نيز مي توانست نقش خود در تئاتر را ايفا كند. من مي دانستم كه در زير متن لافزني هاي نوئل اين حقيقت وجود داشت كه من و آدرين به مثابه چاشني اي براي آتش كردن موشك آنها بوديم، اين مطلب را فقط به اين خاطر بازگو مي كنم تا روشن سازم (سكوي پرش براي ديگران بودن) در حرفه ما بخشي از فرايند رشد و تكامل است، مي دانستم كه براي خوب تغذيه شدن بايستي تغذيه ما كامل باشد و اينكه هرچه بيشتر خوراك بدهيد احتمالاً روزي بيشتر خوراك خواهيد خورد. يادش بخير آن روزها ـ هرگز فراموش نمي شوند ـ درسها، تخته سياه، گچ، روزهايي كه حمايت مي شديم، مي آموختيم، همه آن چيزها را به خاطر سپردم و محفوظ نگه داشتم.
من تصور مي كنم آدم خوشبختي بوده ام كه توانسته ام پيش چنين استاداني تلمذ كنم. حتي بدترين بازيگر هم مي تواند به شما چيزهايي را بياموزاند، حتي اگر چيزي باشد كه نتوان آن را به اجرا درآورد و يا مناسب زمان ما نباشد، حتي اگر آموخته شما انعطاف ناپذير و صلب باشد حتماً در آن چيزي براي آموختن وجود دارد.
من تصور مي كنم به علت اشتغال كامل من در تئاتر بود كه عاقبت توانستم سرپرست بازيگران در تئاتري بشوم. من هميشه براي تلاش در هر كاري مصمم بوده ام. قبل از كار در تئاتر «سنت جيمز» (لندن) من به صورت تفريحي كار مي كردم ولي اين بار ديگر مسأله تئاتر خودم مطرح بود. برخلاف تئاتر «اولدويك» كه در آن والف، برول و من تشكيل گروه سه نفره اي را داده بوديم، اين بار به مدت دوازده سال اين تئاتر به من تعلق داشت.
به هرحال اين بار من مدير و يا سرپرست موفقي نبودم اما فكر مي كنم بتوان گفت كه مدير نسبتاً شجاعي بودم، بيشتر ماجراجو بودم تا آدمي محتاط! و البته عاقبت ماجراجويي من به ديواره نازك گيشه ختم شد. احتمالاً هميشه بيش از اندازه جاه طلب بوده ام، حتي وقتي كه تئاتري كاملاً پر بود نمي توانستم از آن راضي باشم و يا با آن بسازم. مثلاً وقتي تئاتر «كلئوپاترا» را به صحنه بردم هر شب همه به دور هم جمع مي شديم و بر روي نمايش كار مي كرديم ولي عاقبت تنها سودي كه عايدم شد هفته اي چهل پوند بود! حالا مي توانيد حساب كنيد كه من چه مدت مجبور بودم اين نمايش را به اجرا درآورم تا بتوانم از آن سرمايه اي حسابي به دست آورم. بنابر اين چنانچه مي بينيد، گرچه ممكن است سابقه موفقيت من از لحاظ هنري خوب باشد اما از نظر مادي چندان خوب نيست.
051846.jpg
هيچ فرشته نجاتي در كار نبود تا به من كمك كند، بنابر اين من مجبور بودم. تمامي نقدينگي ام را تا زماني خرج كنم كه مردم توجه شان به تماشاخانه زيباي «سنت جيمز» معطوف شود و اين ماجرا دوازده سال طول كشيد و من در اين مدت تمام شصت هزار پوندي را كه در هاليوود پس انداز كرده بودم خرج كردم و در اين ماجرا تنها به جيب من صدمه خورد. بنابر اين براي به دست آوردن نان روزانه ام مجبور شدم خودم را براي زندگي جمع و جورتري آماده سازم، پس بايد از آن تئاتر بيرون مي آمدم و اين درست همان كاري بود كه كردم. البته اين كار به تئاتري كه تأسيس كرده بودم خسارات فراواني وارد كرد ولي راه چاره ديگري نبود. بمبارا‹ هاي ۱۹۴۰ سقف سالن تئاتري را كه تأسيس كرده بودم فروريخت، تئاتري كه در سال ۱۸۲۰ تأسيس شده بود و يك بار ديگر هم دچار حريق خطرناكي شده بود. شوراي شهر لندن ديگر پروانه تأسيس آن تماشاخانه را صادر نمي كرد مگر اين كه دويست و پنجاه هزار پوند بابت ايمن سازي آن بپردازيم و اين درحالي بود كه هيچ سرمايه گذاري حاضر به اين كار نبود. تا سال ۱۹۶۳ كه به سمت كارگردان «نشنال تئاتر» برگزيده شدم از مديريت تئاتر به دور ماندم گرچه سمت خطي ام با سرپرستي بازيگران كه قبلاً به آن اشتغال داشتم هزاران مايل فاصله داشت. در اين تئاتر من كارگردان هنري بودم اما در عين حال هيأت مديره اي وجود داشت كه من بايستي جوابگوي آن باشم بنابراين نمي توانستم خودسرانه، آنطوري كه علاقه داشتم عمل كنم ومن قسمت اعظم اين دوره را در كتاب «اعترافات يك بازيگر» شرح داده ام. به رغم تمامي اختلافاتي كه بر سر روش هايمان داشتيم ميل دارم اعتراف كنم كه همگي ما در يك مورد اشتراك نظر داشتيم و آن ادامه دادن تئاتر به عنوان يك هنر مستقل بود.
من به مقام مديريتم در نشنال تئاتر افتخار مي كنم و هميشه هم افتخار خواهم كرد و مطمئن هستم آن كارهايي كه من در آنجا انجام دادم اعتبار بزرگي براي تئاتر بريتانيا بود. بر اين عقيده هستم كه ما براي مدتي بهترين بازيگران دنيا بوديم. گروه ما احساس گرا بود و به معناي واقعي كلمه روحيه جمعي داشت. هر نفر از گروه ما، هر زمان كه مي توانست سكان كشتي نمايش را در دست مي گرفت و آن را به ساحل امن مي رساند. تمام افراد گروه ما عالي بودند از مدير صحنه گرفته تا آن بالا، احساس مي كردم فرد فرد آنها رامي شناختم و همين طور هم بود. ممكن است كه من براي آنها شخصيت معمر و محترمي بوده باشم ولي نه به معناي ويكتوريايي آن، بلكه ما در گروه مان با يكديگر گفت وگو مي كرديم و از هم حرف شنوي داشتيم. دليل اين مدعاي من اسامي ناشناس آن زمان گروه ماست كه اينك همگي سرشناس هستند. اميدوارم كه از يكديگر چيزهايي ياد گرفته باشيم و البته همينطور هم هست، هرآنچه كه از ديگران فراگرفته بودم به آنها انتقال دادم زيرا گرچه اعتقادم بر اين است كه نظرمان هميشه بايد متوجه آينده باشد اما بسيار اهميت دارد كه به ريشه هاي تئاتري خود متكي باشيم و به انها تأسي جوييم.
از هفتاد و نه تئاتري كه در زمان تصدي من توليد شد تنها هفت نمايش بود كه كارگرداني آنها به عهده من بود و اين فرصتي بود تا ساير كارگردانان جوان نيز مجال كار بيابند. هرگز بر آن نبوده ام تا به تنهايي از فرصت ها استفاده جويم. ما بازيگراني باتوان يادگيري بسيار بالايي داشتيم. ما افراد كافي براي اجراي نقش هاي كاملاً اسكاتلندي و يا ايرلندي داشتيم و آيا كدام گروه ديگري مي توانست چنين باشد؟ ما نمايشنامه هاي جديدي را كشف كرديم كه دربرگيرنده طيف كاملي از نويسندگان امروزي، از راستاهاي سياسي تا چپگراها بودند. تمامي اين كارها و بخصوص تقسيم و جابه جايي نقش ها من را مجذوب خويش مي ساخت. تعويض نقش ها، بازي آنها را بطور دائم جلا مي داد و به آنها اين اجازه را مي داد تا به شكل جديدي ظاهر شده و اين باعث رشد آنها مي شد و آنها را در رده هاي بالاتر جاي مي داد. من هميشه انها را تشويق مي كردم تا مثل مجنون ها به ابداع بپردازند و بعداً معلوم مي شد كه اين كار نمايش را خراب نمي كند واقعاً سالهاي عالي و خوبي بودند.
من هرگز اظهارات تايرون گاتري را كه باعث تغيير و تحول در بازيگري ام شد فراموش نمي كنم. اين تغيير و تحول از درون من حادث نشد بلكه از طرف كسي به من اعطا شد كه هيچگاه انتظار نصيحت عاقلانه اي را از جانب وي نداشتم، بله، از لحاظ كارهاي عملي و راهنمايي هاي صحنه اي تحت تأثير وي قرار مي گرفتم اما از نظر مسائل روحي و رواني، هرگز! در آن زمان مردد بودم و اين درحيني بود كه عقايد من درباره تئاتر ونيز بازيگري ام درحال رشد بود. بازيگري هنر ارائه يك شخصيت به گروهي از تماشاگران است. مي گويند دو نوع بازيگر داريم: بازيگري كه نقش هاي ساده را ايفا مي كند و بازيگري كه شخصيت هاي پيچيده را ارائه مي كند. هركس كه در اين رشته مورد احترام قرار مي گيرد مسلماً توانايي زيادي در به كاربردن دست ها، پاها، و صورت دارد و از همه مهمتر داراي شناختي دقيق از زندگي است.
من هميشه مجذوب كار جراحان بوده ام. كار اينان نيز به نوعي نمايش است. كار تئاتري جراح در گرماي اتاق عمل ـ كه ستيزي به خاطر نجات جان بيمار در زير سايه بالدار مرگ است ـ در اوج خود يك نمايش است.
در طي چند سال گذشته من خود درگير يك سري بيماري بوده ام و مجبور بودم جان خود را در زير چاقوي جراحان به خطر بياندازم. من هرچه بيشتر از سلامتي و يا ناخوشي بدنم آگاه مي شدم بيشتر مجذوب مي شدم. دوستي داشتم كه جراح خوبي بود و من مدتها به او اصرار مي كردم تا اجازه دهد ناظر يكي از جراحي هاي وي باشم. او نيز مرا بيشتر به اين كار ترغيب مي كرد زيرا گمان مي كرد من باوجود تمام دوز وكلك ها و لاف زني هايم به محض اينكه برش چاقوي او را در گوشت و خون ببينم نقش زمين شده و نيازمند كسي خواهم بود تا مرا دوباره به هوش آورد.
بعد از مدتي توانستم او را متقاعد سازم كه پاهايم از پاهاي يك ملوان دريازده مستحكم تر است و بالاخره او به من اين اجازه را داد تا به تئاترش وارد شوم. او دوباره همان اظهارات قبلي اش را تكرار كرد: «حالا در تئاتر من هستي، اگر تصميم داري قبل از شب به خير گفتن ات نقش زمين شوي همين حالا مجبوريم تو را در تشك خوابت رها سازيم زيرا ما براي مردي سالم كه دچار دل بهم خوردگي شده باشد جايي نداريم».
گفتم: حال من خوب است.
ـ «خب، اگر مي خواهي بروي، برو و اينجا نمان، اگر هم احساس تهوع داري از سر راهم كنار برو!» مكشي كوتاه حكمفرما شد. زيرلب غرغري كردم و او كارش را شروع كرد. از لحظه اي كه چاقويش به كار افتاد من در جاي خود ميخكوب شدم.
احساس مي كنم كه احتمالاً اطلاعات بازيگران در مورد بدنشان بايد بيشتر از آنچه كه فعلاً مي دانند باشد ـ شايد آنها بايد نسخه اي از كتاب آناتومي گري Gray را در كنار كارهاي شكسپير در قفسه هاي كتاب خود داشته باشند. من پيشنهاد نمي كنم كه آنها بروند و نمايشگاهها و اتاق هاي عمل بيمارستانهاي محل [=operationg thenter اتاق عمل] را به هم بريزند، البته شايد هم فكر بدي نباشد اگر چنين كنند و از طريقه كار قلب، خون و تمام ذرات گوشت بدن خود مطلع شوند.
بعد از اتمام عمل جراحي آن دوست جراح من فهميد كه چقدر من آدم زيرك و در عين حال ساده اي هستم. حالا ديگر مي دانست من مانند بچه هاي كودكستاني نيستم وا ختيارم دست خودم است. تصور مي كنم تحت تأثير من قرار گرفته بود. درواقع من هميشه با او بودم. از او خواهش كردم كه آيا يك بار ديگر هم مي توانم به آنجا بروم؟ و او در جواب گفت: «اگر چيزي پيدا شد كه بدانم مورد علاقه تو است حتماً تو را خبر خواهم كرد.»
شايد شما فكر كنيد اين كاري پليد و مرگ آسا بوده است ولي ابداً اينطورنيست، بلكه خيلي ساده، من مي خواستم درباره خودم بيشتر بدانم. مي خواستم به زير اين گريم خود، واقعاً به زيرپوست خود بروم. مي خواستم از هر قسمت بدنم باخبر باشم و از هر رگ و مجراي بدنم آگاه شوم. مطمئن هستم كه اين قضيه مرا درمدت زمان بيماري ام بسيار كمك كرد، زيرا مي دانستم كه دقيقاً چه خبر است و بيماري ام در كجاي بدنم قرار دارد، هرگز وحشت نكردم و مصمم بودم كه نبرد كنم و از تسليم شدن امتناع ورزيدم.
چندي پيش يكي از كليه هايم را برداشتند، از آنها صميمانه درخواست كردم تا اگر امكان دارد مرا بطور موضعي بيهوش كنند تا بتوانم تمام جريان عمل را در آينه ببينم. افسوس كه آنها با درخواست من موافقت نكردند. من هميشه آدم ورزشكاري بوده ام و ورزش هايي مانند دو و وزنه برداري را انجام مي دادم و اغلب تا توانسته ام از ورزشگاه استفاده مي كردم. وقتي كه بيماري اين نوع ورزشها را از من گرفت به جاي آنهاشنا را انتخاب كردم و تا امروز اغلب صبحها به اندازه نيم مايل شنا مي كنم. شصت و شش بار طول استخر را شنا مي كنم، كاري تكراري ولي باارزش است، هرگز آن را رها نخواهم كرد.
سرحال بودن يكي از اولين چيزهايي است كه براي بازيگر لازم است، ورزش روزانه از اهميت زيادي برخوردار است. بدن انسان وسيله اي است كه بايد به راحتي سرحال بيايد و تا آنجا كه ممكن است بايد آن را با ورزش سرحال نگه داشت. بازيگر بايد قادر باشد كه بدن خود را از نوك سرگرفته تا نوك پا تحت اختيار خود داشته باشد. او بايد بتواند به سرعت كامپيوتر هر پيامي را به هر قسمتي از بدن خود كه خواست بفرستد. ما در داخل يك ماشين زندگي مي كنيم، ماشيني با پيچيدگي هاي فراوان، وبخاطر اين كه بتوانيم آن را به شكل صحيحي به كار بريم بايد حتي الامكان از آن به ميزان زيادي سردربياوريم. شايد بايد قسمتي از دوره آموزش بازيگري را به مطالعه اي چندماهه درباره علم پزشكي تخصيص داد. احتمالاً بازيگر بايد پزشك دائمي يكي از بيمارستان هاي آموزش بزرگ را قدم به قدم دنبال كند و به سخنراني ها و تحقيقات آنان گوش فرادهد. اگر قرار بود من از همين حالا كار بازيگري را آغاز كنم حتماً اين كار را انجام مي دادم. وقتي كه قرار است به هنگام عصر در برابر تماشاگران نمايشي اجرا كرد بايد قبل از اجرا سرحال و ميزان بود و در اينجاست كه ورزش روزانه كاري الزامي مي شود. بازيگر بايد مانند يك مشتزن سرحال و به مانند يك گاوباز متعادل و سرحال ومانند يك بالرين زرنگ باشد. ممكن است به هنگام عصر ـ در طول اجراي نقش ـ وي مجبور باشد تا به مدت زيادي بر روي صحنه با توان بالايي كار كند. در نقش هملت وي به مدت چهار ساعت و يا شايدهم بيشتر بايد با سطح انرژي بالايي كار كند و تازه بعد از آن بايد شب را با يك شمشير بازي به پايان برد. اين شكسپير است كه وي را وادار به قبول اين وسيله امرار معاش كرده است.
صدا نيز به مانند بدن بايد در هنگام كار ميزان و رسا باشد و قبل از هر اجرا بايد روي آن تمرين شود. البته اگر در تئاتر مجبور به استفاده از رختكن مشترك هستيد اين كار مشكل خواهد بود ولي هميشه راهي براي تمرين كردن در همان حوالي موجود است. بسياري از بازيگران در اجراي اصلي به گرم كردن صداي خود مي پردازند، و اين رفتار فوراً خود را نشان مي دهد. لااقل بايد نيم ساعت قبل از شروع نمايش صدا را صاف و نرم ساخت.
مواقعي كه بازيگر بيكار است و در نمايشي كار نمي كند بايد بدن خود را همچنان سرحال نگه دارد، حتي مي توان گفت سرحال بودن بدن در اين مواقع از اهميت بيشتري برخوردار است، گرچه وقتي كارها خوابيده است حفظ چنين انضباطي كاري دشوار خواهد بود ولي به هرحال از زير پتو رفتن وقايم شدن بهتر است.
051849.jpg
نه تنها بايد بدن سرحال و سرزنده باشد. بلكه تخيل انسان نيز بايد چنين گردد. همانطور كه نويسنده بايد هر روز بنويسد بازيگر هم بايد مطالعه كند و اگر نقش آماده اي براي خواندن و فراگيري ندارد بايد بر روي چيزهاي ديگري به انتخاب خودكار كند و يك سخنراني، يك نقش كامل، يك قطعه شعر و يا هر چيز ديگري كه موجود باشد. «سيبيل تورندايك Sybil Thorndike هر صبح از زندگي اش را با يادگيري يك غزل و يا قطعه شعر آغاز مي كرد.
تمام اين كارها شايد فداكاري كوركورانه اي تلقي شود ولي واقعاً اعتقاد دارم كه اگر مي خواهيد در اين حرفه به جايگاهي رفيع برسيد تمامي اين كارها ضرورت دارد. براي موفق شدن بايد آماده هر نوع فداكاري باشيد. بايد اهداف بزرگي را براي خود در نظر بگيريد و براي رسيدن به آنها مانند يك تازي شكاري، با حالتي جنگجويانه، به پيش برويد، به خاطر داشته باشيد كه در دام افراط و تفريط نيفتيد، چون كه اين حرفه اي بس باشكوه و فرحناك و پروسوسه است. با پا گذاشتن بر روي نخستين پله نردبان موفقيت افعي هاي دم ابريشمين، يعني مداهنه گويان و متملقان، شما رابه قعر دره پرتاب مي كنند.
چه بسيار آدمهاي بااستعداد وقتي كه از روي ديوارهاي افراط و تفريط به پايين غروغلتيدند و نابود شدند. مارهاي چاپلوسي در همه جا وجود دارند. اين حرفه اي است كه فريبندگيهاي بسيار دارد و به زودي آدمهاي خوش خدمت براي خيره شدن، نزديك شدن و احتمالاً سرگرم كردن شما صف مي بندند. ستايش آنها واقعي است اما اي بازيگر، هشيار باش، هشيار! از آدمهاي غريبه بپرهيز! (از ضرب المثل هاي يوناني).
از همه مهمتر آنكه وقتي آنها بر تو دست مي يازند و در روح و روان تو چنگ مي زنند تو تنها بايد بپذيري، لبخند بزني. اين زندگي و انتخاب تو است. هشيار باش و به طرف ديگري بنگر. هنگامي كه طرفدار تو نفسهاي پر از مداهنه خود را در گوشهاي آسيب پذير تو فرومي دمد و به سوي آسمانها به پرواز در نيا. هر چيزي مي تواند فردا را دگرگون سازد.
من فكر مي كنم انتقاد ضرورتي بس عبوس است. انتقاد خوب و انتقاد مخرب توأمان وجود دارند. انتقادات ساده و سطحي اي وجود دارند كه فقط خوراكي براي ستون شايعات محسوب مي شوند. شايعاتي كه هيچ نشاني از واقعيت ندارند. نويسندگان اين شايعات برده هاي بيچاره و بيسوادي هستند كه به ضرب و زور قلمفرسايي جلو مي روند. گاهي منتقدان واقعي براي ما مفيدند و گاهي هم مضر، اما آنها اغلب ازمشكلات و چالشهاي حرفه ما باخبرند. بدون آنها بعضي از نمايشنامه هاي بزرگ گذشته بدون تفسير باقي مي مانند.
گاهي فكر مي كنم چه خوب بود اگر منتقدان تشويق مي شدند تا در تمرينهاي نمايش شركت جويند تا بتوانند حجم كار، تمركز، ايمان و عشقي را كه معمولاً در به وجود آوردن يك نمايش به كار برده مي شود از نزديك ببينند تا قبل از به كار بردن شمشير قلم اندكي تأمل كنند. در اينجا لازم است تا ذكري هم مبتني بر رضايت از منتقدان خوب بكنيم، همان منتقداني كه خود را در شادي هاي ما بازيگران، نويسندگان و كارگردانان سهيم مي دانند، آنها همان كساني هستند كه قلمشان همگام با دانششان به پيش مي رود. آنها به بار معنوي جهان ما مي افزايند و سهم زيادي در آن دارند. گمان مي كنم كه اگر كاري خوب از آب درنيايد آنها نيز به اندازه ما متأسف مي شوند. گمان مي كنم منتقدان روزنامه ها در طول زندگي خود نمايشهاي بيشتري را نسبت به ما ببينند و حتي ممكن است يك نمايش را چندين بار ببينند، بنابراين طبيعي است كه احساس كنند بسيار بيشتر از ما مي دانند. كار ساده اي است كه با نوشتن مطالب طنزآميز درباره بازيگري كه با شجاعت و مقاومت به كارخويش مي پردازد، بذله گويي كنيم اما بايد به ياد داشته باشيم كه اين كار بي انصافي است.
من به خوبي مي دانم وقتي كه در اوج شهرت قرار داريم بايد منتظر مهر و توجه قرار گرفتن صاحبان قلم باشيم ولي به من اجازه دهيد تا نه تنها از كسب و كار تئاتر بلكه از تفكر و بي ريايي نيز دفاع كنم.
من هم كتك خورده و صدمه ديده ام و هم مورد تشويق و تمجيد قرار گرفته ام. من هم خنديده و هم گريسته ام. گاهي اوقات از ديگران رنجيده ام و درعمق يأس و نااميدي فرورفته ام، اما در نهايت باز خودم بوده ام كه مجبور شده ام تا از اين ورطه بيرون آمده و ايمانم را بازيابم. هنگامي كه وقتش رسيد اين شما و فقط شما هستيد كه حقيقت خود را درمي يابيد.
من در اين كتاب بيشترين توجه ام را معطوف به نقشهايي كرده ام كه در كنار شكسپير برعهده داشتم. زيرا آنها را فريبنده تر از همه يافتم و هنوز هم دردرون من جاي دارند. هنوز مي توانم آنها را ببينم و حس كنم، گويي هم اكنون در حال رخ دادن هستند.برخلاف ساير نقشها، آن ابيات و شعرها هميشه با من هستند. آنها پاره تن من و من پاره تن آنها هستم. گويي هرچه بيشتر پيرمي شوم آنها را بهتر درك مي كنم. شايد من مي بايد وقت بيشتري را صرف اجراي آثار شاو، وايله، ايبس، استريندبرگ و كوارو مي كردم، اما آنها رابه نسل بعدي واگذار كردم تا خود را صرف اين آثار كنند. يك روز من خود را چنين يافتم:
بازيگري بيچاره
كه ساعات عمرش را بر صحنه مي فرسود
و ديگر آوايي از او به گوش نرسيد
ولي اكنون مي دانم كه مي توانيم باقي بمانيم. ما امروز، تلويزيون، فيلم و نوار داريم، از حالا به بعد مي توانيم باقي بمانيم. از امروز تا صد سال بعد ديگران مي توانند به ما رجوع كنند، نگاهمان كنند، ازما انتقاد كنند، ما رامسخره يا تحسين كنند. هر چقدر كه من اين رسانه ها را دوست داشته باشم ـ و در حقيقت من حداقل يك سوم از ماندگاري عمر بازيگري ام را مديون آنها هستم. ولي اين رسانه ها نمي توانند واقعاً آنچه را كه وجود اشته است منعكس سازند. وقتي چيزي به چاپ رسيد ديگر هرگز عوض نمي شود و آن لحظه تا ابد همانطور ماندگار مي شود. اما بر روي سلولوتيه بو وادرناليني وجود ندارد و آن لحظات واقعي از دست رفته است.
فيلم ابزار كارگردان، تلويزيون ابزار سناريست و تئاتر ابزار بازيگراست. هنگامي كه بازيگر بر روي صحنه است او، تنها اوست كه لحظات را به پيش مي برد. تماشاگران جز اينكه بمانند يا بروند چاره ديگري ندارند. اين هيجان و جادوي واقعي اين حرفه است. بازيگر بر روي صحنه قدرتمند است تا لحظه اي كه پرده ها بالا نرفته تحت كنترل است اما هنگامي كه چراغهاي سالن رو به خاموشي رفت و ريسمانها پرده ها را بالا مي كشند ديگركارگردان و نويسنده هيچ كاري از دستشان ساخته نيست. بازيگرهر كاري را كه دوست داشته باشد انتخاب كرده و يا انجام مي دهد، او حاكم صحنه است و قاطعانه اقدام مي نمايد. اين نويسنده و كارگردان ـ و نه هنرپيشه ـ هستند كه در پشت لژها، مابين جرعه هاي مشروب، ناخنهاي خود را مي جوند.
هنگامي كه بازيگر شروع به بازي مي كند و آن حالت عصبي اوليه از بين مي رود، خنده و شادابي دروني اش آغاز شده و شروع به قدرت نمايي و بهره وري از هنر خويش مي نمايد، نفس كشيدن درهواي گرم و گرفته... احساس كردن آنكه تماشاگران در التهاب لحظه بعدي حركت تو هستند... مكث كردن براي رسيدن به حد كمال... احساس فرورفتن ششها در دل هنگامي كه صدا به اوج مي رسد و سپس بالا آمدن آنها... و اينكه تو هرگز اجازه نمي دهي صداي زياده طلبت بيشتر اوج بگيرد، خودداري كردن از اين كار در حالي كه مي داني همه چشمها با تو در حال حركتند... شنيدن صداي خنده اي كه چون موجي غول آسا در فضاي تئاتر طنين مي افكند و آگاهي كه تو موجب آن بوده اي... و اين در حالي است كه مي داني اشكها منتظر فرمان تو هستند... تمامي ديدگان به دنبال تو است و تو افكار آنان را با افكار خود يكي مي كني، تو آنان را با خود به سفري مي بري و گوشهاي آنان را براي ارائه فكر و ذهنيات خود به وام مي گيري، آنها را به وحشت مي اندازي، به هيجان مي آوري، به آنان عشق مي ورزي و همچنان كه گاليور، لي لي پوت ها را در دستهاي خود مي گرفت آنها را در مشت مي گيري، تملق آنها را مي گويي، ريشخندشان مي كني، مي نوازي و با اين حال مي داني كه بدون آنها وجود خارجي نداري... بدون آنها مردي هستي تنها، در اتاقي خالي و آينه اي در روبرويت، بدون آنها هيچ چيز نيستي... بازيگر بدون تماشاگر، نقاشي بي قلم موست، البته بدون وجود تماشاگران مي تواني به اجراي نمايش در ذهنت بپردازي ولي ديگر آن احساس خرسندي در تو وجود ندارد.
همانطور كه قبلاً گفتم اين كار از همان ابتدا، در خانه و در كنار شومينه آغاز مي شود. همان گونه كه بچه اي خواهان جلب توجه بزرگترها است: «به من نگاه كنيد، به من نگاه كنيد» و بعد از آن كه جلب توجه اش ادامه يافت قريحه اش انسان را به خود مشغول مي كند، سرگرم مي كند و درخشان مي شود و شما به زودي خواهيد فهميد كه چه كساني بازيگر و چه كساني مدير صحنه خواهند شد و درست در همين زمان است كه شما قادر خواهيد بود كه آينده را ببينيد.
هرگز تماشاگران را دست كم نگيريد و آنها را تحريك نكنيد زيرا دراين صورت آنها به سرعت متوجه خواهند شد. آنها بسيار بيشتر از آنچه شما فكر مي كنيد باهوش هستند. آنها امرارمعاش شما را تضمين مي كنند، بدون آنها شما دوباره در اتاقي لخت با كمدي خالي خواهيد بود. شما با آنها بايد با احترام رفتار كنيد، حال چه آنها يك نفر باشند چه هزار نفر. اگر سالن نمايش كوچك است هرگز درآن نمايش اجرا نكنيد. هرگز خود و يا حرفه تان را ارزان نفروشيد. اين يكي از بهترين و قديمي ترين حرفه هاست. كار بندبازان را به خاطر داشته باشيد كه هرگز كار خود را بد اجرا نمي كنند و همواره بر روي طنابي بلند مشغول اجراي كار خود هستند.
من ديگر نمي توانم در تئاتر كار كنم اما احساس شعف انگيز آن هرگز مرا رها نمي كند. چراغها و مبارزه ها... صميميت بين من و تماشاگران و ما به مانند عاشقان بوديم در آن هنگام كه تك گفتارهاي هملت و ريچارد سوم را بر زبان مي رانديم.
در سن و سال شما هرگاه كه به فكر كاري بيفتيد به سرعت دست به عمل مي زنيد زيرا نمي دانيد آن تبر بزرگ چه هنگام فروخواهد آمد. من مردي هفتاد و هشت ساله ام كه به سوي هجده سالگي مي رود. من به تازگي يك سريال براي تلويزيون گرانادا ساخته ام و نيز در يك برنامه سه ساعته كه مختص موسيقي وست اند لندن است ظاهر خواهم شد، اين برنامه از ۱۹۶۸ شروع خواهد شد، وقتي كه اين برنامه تلويزيوني تمام شد قصد دارم يك صفحه موزيك پاپ بسازم... بنابراين همين طور كارهايم ادامه پيداخواهد كرد. زندگي يك بازيگر همين است. آزادي كامل و سيال بودن. همانطور كه گفتم همه چيز تغيير مي كند، اما پس از مدتي ديگر هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. آنچه كه ما نياز داريم يك جعبه سيگار است و كسي كه به ما توجه داشته باشد.
نوشته: لارنس اوليويه
مترجم: رضا سرور



|   شناسنامه   |   آرشيو   |