|
|
شكوه ابوطالبي ـ مشاور رفيده
|
«ايوان ني » در تحقيقات خود مبني بر روابط خانوادگي و رفتار مناسب به اين نتيجه رسيد كه در خانواده هايي كه وحدت خودشان را عليرغم نفاق و اختلاف موجود حفظ مي كنند وقوع بزهكاري بيشتر است تا در خانواده هايي كه از هم پاشيده مي شوند و وحدت خود را از دست مي دهند!
كانون خانواده مي تواند اشخاصي را درنظر كودك دوست يا دشمن ، زشت يا زيبا، منفور يا محبوب جلوه گر سازد به اين ترتيب در قدرت جاذبه اشخاص و همچنين نوع افرادي كه كودك درآينده با آنان روابط دوستانه و خصوصي برقرار خواهد كرد تأثير بخشد. كنشهاي متقابل والدين تعارضات و يا تضادهاي آنها در تثبيت يا متزلزل ساختن اين الگو نقش بسزايي دارد.
كودك از كانون خانواده پرتنش و التهاب مي گريزد و از اينكه خود را عضوي از آن بداند روي برمي تابد. زيرا هماهنگي با چنين رفتارهايي نخست مستلزم پذيرش درون سازي آنها و سپس به فعل درآوردن اين رفتارها مي باشد. اين روند از ظرفيت كودك فراتر مي رود، او را دچار التهاب ، تنش و اختلالات رواني متعددي مي گرداند كه بعضاً منجر به بروز واكنشهاي تخريبي يا بزهكاري مي شود.
كانون خانواده ممكن است در تربيت كودك از لياقت كافي برخوردار نباشد ونتواند او را چنان بار آورد كه درحل معضلات زندگي اجتماعي پيروز گردد . به سخن ديگر : خانواده ممكن است سرمشق بدآموزي و بزهكاري به كودك تحويل دهد.
از آنجا كه اساس زندگي زناشويي و دوام آن براصل تفاهم كامل بين زن و شوهر يا اعضاي اصلي كانون خانوادگي استوار است بنابراين هرآنچه معارض اين تفاهم باشد متناسب با شدت تعارض مي تواند فضاي عاطفي كانون خانواده را از روشنايي و صميميت و فداكاري به تيرگي و نفاق مبدل ساخته و زمينه هاي شكل گيري رفتارهاي نابهنجار را فراهم مي آورد.
كودك ممكن است درميان خانواده خود ، با ملاحظه والدين خويشتن ، با ساير اعضاي خانواده اوضاع و احوال ، ارزشها، انواعي از رفتار يك بزهكار را كسب نمايد.
موفقيت والدين در برقراري استحكام خانوادگي و روابطي مبتني بر احترام متقابل و سازش و گذشت قطعاً محيطي آرام وسامان يافته براي تربيت و رشد متناسب كودك مهيا مي سازد. اما در پاره اي از موارد دستيابي به چنين ساختار مطلوبي از عهده والدين خارج است و خود آنها از پذيرش يكديگر وايجاد تفاهم به دلايل مختلف شخصيتي ، فرهنگي ، اجتماعي و … ناتوان بوده خانواده را تبديل به محيطي پرالتهاب و تنش مي سازند و بعضاً به دليل عدم مقاومت درمقابل چنين شرايطي به طلاق روي مي آورند. طبيعتاً دراين ميان آسيب پذيرترين افراد خانواده كه كودكان هستند دچار اختلالات گوناگوني مي گردند. اما دربعضي موارد سپردن كودك به والد اصلح كه مسؤوليت پذيري وهمدلي بيشتري با وي دارد او را در پذيرش و انطباق با شرايط جديد ياري نموده از آسيبهاي جدي برحذر مي دارد.
طبق آماري كه درسال ۱۹۸۵ توسط مؤسسه ملي بهداشت رواني اعلام شد معلوم گرديد فرزنداني كه درخانواده هاي از هم جداشده بزرگ مي شوند درمقايسه با خانواده هايي كه پدرومادر هميشه با هم درحال كشمكش هستند مشكلات رفتاري كمتري دارند. بديهي است بچه هايي كه درخانواده هاي پريشان بزرگ مي شوند ، چنانچه پدر ومادر دوستانه از هم جدا مي شدند از نظر رواني سالمتر بار مي آمدند. اين سنت قديمي كه ترجيح دارد پدرومادر به خاطر سعادت فرزند، زندگي را ادامه دهند ديگر اعتبار ندارد، و دليلي هم ندارد كه با گرفتن طلاق، والدين بي جهت احساس گناه كنند.
طلاق براي بچه ها دردناك و ناراحت كننده است ولي آنها قدرت انعطاف پذيري دارند و مي توانند با هدايت بجا بطور چشمگيري خود را با محيط جديد سازگار نمايند. علاوه برآن ، پدرومادرها هنگامي بخوبي به وظيفه خود عمل مي كنند كه احساس رضايت از خود را از دست ندهند و از زندگي جديد راضي باشند. مورد زير گوياي اين امر است:
با وجود گذشت سه سال از طلاق، مادر خانواده كه والد سرپرست فرزندان بود احساس گناه و اينكه موجب بدبختي فرزندان خود نشده لحظه اي او را آرام نمي گذاشت. از طرفي خانواده از لحاظ مادي در مضيقه بيشتري قرار گرفته مادر به دليل آنكه نمي توانست مثل ساير پدرومادرها به درخواستهاي فرزندانش ترتيب اثر بدهد، رنج مي برد و احساس گناه مي كرد.
مادر شروع به اضافه كاري كرد، صرفاً براي آنكه به فرزندان كمتر «نه» بگويد . ليكن درآمد بيشتر صرفاً خرج فرزندان مي شد و مادر بتدريج متوجه شد كه توان و وقتي براي ساير كارهاي روزانه نيست و مسلماً وقتي هم براي آنكه صرف خود و نيازهاي شخصي خويش نمايد باقي نمي ماند. زندگي او صرفاً وقف برآوردن نيازهاي ديگران مي شد واين احساس غبن و اجحاف موجب پيدايش افسردگي روزافزون در وي گرديد. بنابه پيشنهاد همكارش پذيرفت كه با مشاوري دراين زمينه مشورت كند.
مشاور او را متوجه كرد كه احساس گناه چگونه موجب از هم پاشيده شدن شيرازه زندگي او شده است . بويژه اين احساس گناه سبب شده تا بكوشد مادر فداكار و مفيدي براي فرزندان خود باشد. ناسازگاري يكي از فرزندان سبب تشديد احساس گناه مادر شده بود. پيوسته از مادر نافرماني مي كرد. مشاور هشدار داد كه نافرماني فرزندش بيشتر به علت عدم قاطعيت او درمقابل مقررات و محدوديتهايي بود كه براي پسرش قائل مي شد تا «به علت طلاق».
احساس گناه موجب شده بود مادر نتواند از موضع قدرت حرف بزند و هرزمان كه لازم بود به او «نه» بگويد. زيرا اين احساس همواره با او بود كه وي با اقدام به جدايي، به پسرش لطمه زده و درمقابل اين عمل بايد تفاهم و انعطاف بيشتري از خود نشان دهد. بطوري كه او هرعملي را انجام مي داد بدون آنكه مجازاتي در پي داشته باشد واين امر سبب گرديده بود كه در محيط خارج از خانه هم لزومي به حرف شنوي از معلم يا رؤساي خود احساس نمي كرد.
در چند جلسه اي كه مادر با مشاور داشت، ابتدا سعي نمود براحساس گناه خود غلبه كند و وقتي از بار گناه رهايي يافت شروع به مقاومت درمقابل انتقادها و سرزنشهاي فرزند نمود. وقتي ديگر اجازه نداد كه بازيچه دست او گردد و به او فهماند كه شخصاً مسؤول اعمال خود در منزل و مدرسه مي باشد رفتار او بطور محسوسي روبه بهبود گذاشت. ساير والدين هم پس از آنكه موفق شدند اين احساس گناه را كه آنها مسؤول بدبختي فرزندان خود شده اند، از خود دور كنند، رفتار مناسب و صحيحي نيز پيدا كردند و از آن پس انتظارات واقع بينانه تري از خود داشتند.
چنانچه كوششهاي مكرر زن وشوهر براي حل مشكلات و اختلافات با يكديگر به جايي نرسد، دوطرف مي توانند بدون احساس گناه از هم جدا شوند واين تصميم هم به سود والدين و هم فرزندان خواهد بود. قبول اين نكته مهم و ضروري است كه بچه ها در درازمدت، از عواقب طلاق آسيبي نخواهند ديد و والدين با استفاده از اصول و قواعد صحيح مي توانند به بچه هاي خود كمك كنند تاهرچه زودتر با محيط جديد خو بگيرند.
پس مي توان نتيجه گرفت كه والدين نبايد صرفاً بخاطر بچه ها به زندگي ناآرام خود ادامه دهند يا پس از تصميم به طلاق احساس گناه كنند. شكي نيست كه طلاق مسائل و دشواريهاي زيادي براي بچه ها پديد مي آورد و گاهي سالها طول مي كشد تا كودك بتواند خود را با محيط جديد وفق دهد، با وجود اين درصورتي كه والدين بدانند چگونه دراين راه به آنها كمك كنند، بچه ها مي توانند بدون دردسر با محيط خود انس بگيرند.
درپايان قابل ذكر است ، چنانچه اين پيش فرض را كه كودكان طلاق همواره بزهكار و نابهنجار خواهند بود، كنار نهاده ، با رويكردي نو به اين پديده اجتماعي بنگريم، به شكل گيري ساختار شخصيت سالم آنها كمك كرده و با آموزش والد مسؤول وي و بالابردن ظرفيتهاي ادراكي و كنشي آنها كودك را دريافتن الگويي متناسب براي زندگي جديد ياري خواهيم كرد. با بازنگري ديدگاههاي اجتماعي به والد سرپرست (بخصوص مادر) نهاد خانواده تك والد را كه خود دست به گريبان معضلات و مشكلات متعددي است دور نگاه داشته و با كاستن تنش هاي ناشي از بازخوردهاي اجتماعي نسبت به طلاق، محيطي سازمان يافته و همطراز با خانواده هاي سنتي براي آموختن روش زندگي و يادگيري عمومي كودك فراهم سازيم .
۱ـ پژوهشي در عوامل اجتماعي طلاق. دكترمهدي كي نيا. استاد دانشگاه تهران ، مطبوعات ديني قم . بهار ۱۳۷۳
۲ـ بچه هاي طلاق . دكتر تايبر، توراندخت تمدن چاپ دوم بهار ۱۳۷۲ (نشر خاتون )
۱/ F.Ivan Nye : Family
Relation ship and deliquent behaviour . Cite' Parsuthelande,P.189