اولين بار براي مصاحبه اي كوتاه به بهانه برگزاري نمايشگاه آثار عربشاهي در موزه هنرهاي معاصر با او تماس گرفتيم. گفت مصاحبه نمي كند اما قرار ملاقاتي در موزه گذاشتيم. عربشاهي چند دفترچه نمايشگاههاي گذشته اش و مطالبي كه در مورد آثارش نوشته شده بود را به ما داد ولي گفت وگو نكرد.
باردوم كه با او تماس گرفتيم باز هم حاضر نشد مصاحبه كند، اما دوباره در موزه قرار گذاشتيم.
وقتي در موزه عربشاهي را ديديم، گفت: «من حرفي ندارم» هر چه اصرار كرديم او طفره رفت و حاضر نشد مصاحبه كند. آنقدر اصرار كرديم كه خودش شروع كرد به شكايت از اوضاع موجود و گفتن اينكه «تا كي مي خواهيم حرف بزنيم.»
پيكاسو در جايي مي گويد: من با منتقدها صحبت نمي كنم چون منتقد كسي است كه نتوانسته هنرمند شود. البته منظورم شما نيستيد ولي چقدر اين را بگويم كه در كارهايم از اسطوره استفاده كرده ام، اين اسطوره ها را از فلان جا جمع كرده ام، به فلان شكل تصوير كرده ام و از اين دست حرفها»
عربشاهي به تنهايي حرف زدن را شروع كرد و بعد از اينكه كمي گذشت واكمن را روشن كرديم و تك گويي او را ضبط كرديم، او هم چيزي نگفت…
مصاحبه اي كه به دنبالش بوديم از حالت گفت وگوي دوجانبه خارج و به تك گويي تبديل شد كه پاسخ برخي سؤالها را نيز داشت. هرچه مي خواست گفت و فقط بعضي لحظات كه از گفتن سرد مي شد با سؤال يا جمله اي كوتاه او را به بيشتر گفتن تشويق كرديم.
آنچه مي خوانيد بخشي از صحبتهاي مسعود عربشاهي است كه توانستيم برروي نوار ضبط كنيم.
با وضعيت مافيايي كه در اروپا وجود دارد هنرمند ايراني نمي تواند مطرح شود. افراد ايراني كه در اروپا كارهايشان مطرح مي شود از حمايت مالي برخوردارند كه مي توانند با پرداخت ۲۰ هزار يا ۱۵ هزاردلار در مجلات خارجي آثارشان را چاپ كنند. من توان مالي چنين كاري را ندارم. تمام زندگي من چند بروشور است؛ چون از من پشتيباني نمي شود. من براي فرهنگ اين مملكت كار مي كنم ولي كسي من را نمي شناسد. ما در اروپا پايگاهي نداريم و نمايشگاههايي كه آنجا برپا مي شوند جايگاهي ندارند. آنها با چنان قدرت و تواني كار مي كنند كه اصلاً باوركردني نيست. مثلاً «آلبرت بوري» كسي است كه آنجا كار مي كند. بوري دكتر جراح بود و بعد وارد هنر شد و آثاري با گل درست كرد؛ گل ترك خورده. چون نسبت به كارهاي اين فرد عدم شناخت وجود دارد، عده اي در ايران كارهاي بوري را كپي مي كنند و مي گويند اين هنر معاصر ايران است! به نظر من در ايران اصلاً هنر معاصري وجود ندارد.
يك روز بروشور يك نمايشگاه به دستم رسيد كه روي كارت آن اثر من كپي شده بود. من با مسؤول آن نمايشگاه تماس گرفتم و پرسيدم شما از سوابق كاري فردي كه در گالري شما نمايشگاه گذاشته اطلاع داريد؟ گفتند نه نمي دانيم. اين فرد تعدادي از كارهاي فلز من را كپي كرد و در نمايشگاهش گذاشت. جالب اين كه اين شخص، استاد دانشگاه است. دانشجوهايي كه پيش چنين افرادي مي روند چه چيزي ياد مي گيرند؟ چرا دانشجوها بعد از چهارسال درس خواندن جايگاه خود را پيدا نمي كنند؟ در اين چندسال اين همه نمايشگاه برگزار مي شود ولي نتيجه اي ندارد. انگار دوران رنسانس است، نمايشگاه گل و بوته تا چه زماني بايد ادامه داشته باشد؟
من نمي خواهم منفي بافي كنم چون كار من روشنگرايي و ادامه بينش و فرهنگ است. اما به نظر من كار بايد بنيادي باشد. چرا بروشورهايي كه پنج يا شش ميليون خرج آن است، چاپ مي شود؟ چه فايده اي دارد؟
كساني كه در نيويورك نمايشگاه مي گذارند و بعد در تلويزيونهاي خارجي مي گويند كه من يك تابلو فروخته ام به قيمت ۶۰۰ دلار چه كاري مي خواهند انجام دهند؟ در خارج قيمت يك پوستر ۷۰۰ تا ۸۰۰ دلار است حالا من نمي دانم فروختن يك تابلو با چنين قيمتي چه افتخاري دارد؟
اين همه نمايشگاه برپا شده كه بيشتر شركت كنندگان در آنها جوان هستند اما هيچ وقت نمايشگاه دومي از آنها ديده نمي شود. بايد علت اينكه چرا اين بچه ها نمي توانند دوباره نمايشگاه بگذارند را رديابي كرد. وقتي چاپ يك كاتالوگ يا بروشور ۲۰۰ يا ۳۰۰ هزارتومان مي شود، يك دانشجو نمي تواند بطور مرتب نمايشگاه داشته باشد.
اگر شما مي خواهيد حقيقتاً كار كنيد، را جع به من يا هر فرد ديگري ننويسيد. ريشه يابي كنيد. اين ريشه يابي ها مهم است.
علت اينكه نقاش نمي تواند با گذشت سنش موفق باشد اين است كه تأمين نيست. يك هنرمند نه بيمه دارد و نه امكانات مالي دارد و بايد زندگي حقيرانه اي داشته باشد.
اين چيزها ممكن است براي شما خوشايند نباشد اما واقعيت دارد.
من اعتقادي ندارم به اينكه حرف بزنم و بگويم اين كارها را انجام داده ام، اين تحقيقات را كرده ام و تابلوهايم اينهاست. چون مسأله مهم رديابي ريشه اي كارهاست كه كسي به آن توجه نمي كند.
در هر صورت، براي كاري كه شما مي كنيد، احتياجي به من نيست. من يكسري كارهايي انجام داده ام و مي روم دنبال كار خودم. شما خودتان بايد اين موضوعات را بپرورانيد و راجع به آن بحث كنيد.
* وقتي كسي بيايد و روند كار شما را ببيند چطور مي تواند به شما كاري نداشته باشد؟ و يا اصلاً بخواهد بداند چرا در ايران نقاشي به اين ورطه افتاده است…
** شما تا به حال اين كار را كرده ايد؟ اين مسأله را بررسي كرده ايد؟
* بله، ما در گفت وگوهايي كه با هنرمندان ديگري داشته ايم اين مسأله را مطرح كرده ايم كه آيا اصلاً ما در ايران هنر تجسمي داريم؟ و اين هنر چه كاري انجام مي دهد؟
** به هر حال نام هنر تجسمي هست اما در واقعيت وجود ندارد.
* چرا؟
** من نمي دانم. مجله اي ديدم به اسم طاووس كه اسم حدود ۳۰۰ گالري در آن بود. خب اين ۳۰۰ گالري چه كاري مي كنند؟ اين همه صحبتي كه درمورد هنر مي شود سطحي و غيرريشه اي است. هنور براي آدمها معياري وجود ندارد. اين را شما بايد مشخص كنيد؛ چه كسي براي فرهنگ اين مملكت كار كرده است. اينجا صدبرابر از جريانات مافيايي غرب بدتر است؛ آدمها را رده بندي مي كنند. اصولاً بايد رديابي انجام شود در غير اين صورت اين هرج و مرج همچنان ادامه خواهد داشت.
شما بايد به اين مسائل بپردازيد كه چرا اين همه نمايشگاه برگزار مي شود ولي كمتر اتفاق مي افتد يك جوان با استعداد كه پشتوانه مالي ندارد، نمايشگاه دومش را برگزار كند.
در اروپا وقتي كارتان را به يك گالري مي بريد، آنها با ديدن آثار شما مي فهمند كي زمان شما تمام مي شود وديگر نمي توانيد كار كنيد. اما در گالري هاي ايران، آثاري را كه از روي هم كپي مي كنند به نمايش مي گذارند. گالري دار ايراني نيازي به دانش ندارد. مي گويد چهار تابلوي گل و بوته را بزنيد به ديوار؛ چند تابلو هم فروش مي رود. البته من نمي گويم سبك خاصي بايد كار شود يا نيازي به برخي سبكها نيست. به انواع نقاشي ها بايد پرداخته شود اما جايگاه هر كدام از آنها بايد مشخص باشد كه متأسفانه اين مسأله وجود ندارد. جايگاهي براي آدمها وجود ندارد.
مثلاً اين نمايشگاه كه تمام شود، ما هم جزو اموات مي شويم. بايد تابلوهايم را ببرم و بگذارم در انبار. ادامه اي براي كارمان وجود ندارد. من هم كه حوصله ندارم بروم دنبال اينكه جاي ديگري دوباره نمايشگاه بگذارم . اينكه اشكال كار كجاست، من نمي دانم.
* چرا حوصله نداريد جاي ديگري نمايشگاه بگذاريد؟
** من خيلي هم حوصله دارم. بعضي از تابلوهايي كه شما اينجا مي بينيد تابلوهاي چندسال اخير من است من حوصله دارم كار كنم.
* پس حوصله نمايشگاه گذاشتن نداريد؟
** چند ماه پيش در گالري گلستان نمايشگاه گذاشتم. ولي داد و فرياد نكردم، كه فلان جا نمايشگاه دارم. چند نفر از دوستانم آمدند و نمايشگاه تمام شد هيچكدام از تابلوهايم فروخته نشد و دوباره تابلوها را بردم خانه ام. نه! حوصله نمايشگاه گذاشتن دارم ولي مسائلي وجود دارد كه نمي شود گفت. آخرش اين مي شود كه مي گويند فلاني منفي بافي مي كند و روحيه ها را ضعيف مي كند.
* بحث ندانستن نيست، نمي خواهيد بگوييد؟
** من دقيقاً جزئيات قضايا را مي دانم، اما لازم نمي بينم بگويم من چه كسي هستم و چه كاري انجام مي دهم. شما بايد اين كار را انجام دهيد. من كه ديگر اين مسائل را رها كرده ام و دنبال كار خودم هستم. شما كه جوانيد تلاش كنيد و ادامه بدهيد. من به سهم خود تلاش و كوشش كرده ام و تا امروز كه روبروي شما نشسته ام بي مهري ها و بي توجهي ها را هم ديده ام. اين مسأله واقعيت دارد، نمي خواهيد قبول كنيد؟
* ما هم مي خواستيم با شما در رابطه با همين مسائل صحبت كنيم؟
** گفتم ديگر، همين حرفها را گفتم. به نظر من هنرمند ايراني وجود ندارد و هنوز براي هنرهاي تجسمي ايران هيچ حجمي نمي توان قائل بود! سبكي هم وجود ندارد! من هم در حد خودم فقط حركتي را شروع كردم و تنها تلنگري زدم.