شماره ۲۰۷۲ - سال هشتم - چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۰
Wed, Mar 6, 2002
Dar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
پاورقي هفته

پاورقي هفته
غصه هاي پنهان
خوانديد زني پس از بيماري سخت، تصميم گرفت تا رازپنهاني را با چهار فرزندش در ميان بگذارد. اين زن ـ بانو ـ از ابتداي قصه زندگي اش شرحي از ازدواجش را تعريف كرد.
بانو گفت: چگونه دل به پدرشان جواد داده است و بعد از مدتي به علت اينكه باردار نمي شده است، مادرشوهرش تمام كينه هايي را كه نسبت به او در دل داشته، بروز مي دهد. بانو در مي يابد كه ما در شوهرش مصمم است تا هر طور شده دختر خواهرش حميرا را براي جواد عقد كند. او به تكاپو مي افتد و شروع به مداوا مي كند. پزشكان به او مي گويند: تو بايد صبر كني و در طول چند سال آينده حتماً بچه دار خواهي شد.
فشارهاي مادر شوهر روي بانو باعث مي شود تا او به پرستار پيري كه در طول مراجعات مكرر با او آشنا شده بوده است، پناه ببرد. پرستار پير بعد از اينكه او را در بيمارستان مي بيند به او مي گويد: بايد راز مهمي را به هيچكس نگويد و از سوي ديگر پول زيادي در اين راه خرج كند. بانو غمگين به خانه بر مي گردد زيرا پولي در دست ندارد. يك روز صبح كه شوهرش جواد هنوز از سفر برنگشته است، او دچار مسموميت مي شود. در حاليكه او دچار حالت تهوع و استفراغ بوده است، مادر جواد به خانه اش مي آيد و از حالت تهوع بانو تصور مي كند او باردار شده است.
جواد پس از بازگشت از سفر وقتي از مادرش مي شوند بانو باردار شده است. جواد از خوشحالي تمام پس اندازي را كه داشته در اختيار او مي گذارد.
بانو از ديدن اين همه محبت به سختي دگرگون مي شود و در مي يابد بابودن بچه اي زندگي اش پر از نور و عشق مي شود. بنا بر اين براي از دست ندادن اين خوشي موقت از گفتن حقيقت به شوهرش منصرف مي شود. او براي اينكه زمان را از دست ندهد تصميم مي گيرد بار ديگر سراغ پرستار پير برود. بانو پس از مراجعه به بيمارستان متوجه مي شود پرستار پير به شدت بيمار شده و در بستر بيماري افتاده است. بانو پس از رفتن به خانه پرستار پير و عيادت او غصه بارداري اش را براي او تعريف مي كند. پرستار پير از او مي خواهد تا دو ماه ديگر بانو پيش او برود و خيالش راحت باشد.
بانو پس از بازگشت به خانه مادر شوهرش را در حاليكه براي او ويارانه پخته بود، پشت در مي بيند. با او به داخل خانه اش مي رود كه زنگ تلفن....
واينك ادامه داستان
***
صداي زنگ تلفن بلند شد.
- سلام! چي شده آقا؟ تورو به خدا
گوشي از دستم افتاد. جواد تصادف كرده بود. جواد به شدت مجروح شده و در بيمارستان بستري شده بود. مادر شوهرم كه از حال رفتن مرا پاي گوشي ديده بود، گوشي را فوراً از دستم گرفت. او هم حال و روز بهتري از من نداشت بلافاصله وسايلم را جمع كردم. مادر جواد هم همراهم شد. فوراً ماشين سوار شديم تا خودمان را به ماكو برسانيم.
به شدت عصبي بودم. اگر جواد از دست مي رفت. حادثه تصادف در ذهن من جاي خوبي نداشت. در يك تصادف پدر و مادرم را با هم از دست داده بودم، هيچ بعيد نبود كه او را هم از دست مي دادم. از اين فكر شروع به گريه كردم. غم نازايي ام را از ياد برده بودم. آرزو مي كردم:
ـ اي كاش نازا بودم، اما جواد بود. اي كاش سالها سركوفت مي شنيدم، اما جواد رو از دست نمي دادم.
تمام خاطرات آشنايي و دل دادن و زندگي مشتركم با جواد مثل فيلم بارها و بارها از ذهنم مي گذشت. فشار عصبي زيادي احساس مي كردم. بعد از اين همه غم و اندوه تحمل كوچكترين تلنگري را نداشتم.
مادر جواد آرام آب ميوه اي را كه خريده بود، به طرفم گرفت:
ـ بانو! بخور!
نگاهش كردم. او هم درست به اندازه من احساس بدبختي مي كرد. انگار چند سال پيرتر شده بود. انگار اگر بلايي سر جواد مي آمد، او هم مثل من زمين گير مي شد.
دست هاي پر چين و چروكش را روي دستم گذاشت.
ـ بانو!
شروع به گريه كردم. چقدر به او نزديك شده بودم. او هم مثل من شروع به گريه كرد.
به ماكو كه رسيديم، پس از پرس و جو فهميدم شوهرم به علت اينكه حالش خيلي بد بوده به بيمارستاني در تبريز منتقل شده است. دوباره با مادر جواد به طرف تبريز راه افتاديم.
جواد به هوش آمده بود. باديدن من و مادرش دگرگون شد.
ـ كي به تو گفت بيايي اينجا، اونم با اون شرايطي كه داشتي؟
ـ جواد چي شدي؟
ـ هيچي. مي بيني كه فقط كمي زخمي شدم.
ـ مامان! چرا بانو را اين همه راه آوردي؟ يه وقت براي بچه...

صرفه جويي در زمستان
استفاده از سقف كاذب
اجراي صحيح سقف كاذب در ساختمانها مي تواند به ميزان قابل توجهي مصرف سوخت را كاهش دهد. سقف كاذب با حذف بخشي از فضاي مورد سرمايش و گرمايش ميزان مصرف انرژي را كه براي اين منظور به كار مي رود، كاهش مي دهد. سقف كاذب در طبقات فوقاني مي تواند از انتقال حرارت بين فضاي داخلي و فضاي خارج ساختمان بكاهد. استفاده از عايقهاي حرارتي در سقفهاي كاذب و اجراي صحيح و بدون درز اينگونه سقفها تبادل حرارتي را كاهش مي دهد.
مزاياي حاصل از اجراي اين طرح
كاهش هزينه هاي سرمايش و گرمايش
با فرض اينكه ارتفاع هر طبقه ساختمان ۳‎/۵ متر و فاصله سقف كاذب از سقف اصلي ۸۷ سانتيمتر باشد، در نتيجه سقف كاذب يك چهارم حجم هوا را از فضاي مفيد جدا مي كند و هزينه گرمايش و سرمايش به ميزان يك چهارم كاهش مي يابد. در صورتي كه فقط چهل درصد از ساختمانهاي ايران داراي سقف كاذب مناسب باشند، مي توان حدود هفتاد ميليارد ريال در سال صرفه جويي كرد.
در صورتي كه هر مدرسه يك ميليارد ريال هزينه داشته باشد، مي توان هر ساله حدود ۷۰ مدرسه را تأسيس كرد.

خاطره مادربزرگ
يادم مي آيد كه وقتي شوهر كردم، دختر كم سن و سالي بودم، ولي با اين حال و با وجود جثه ريز و كوچكي كه داشتم، خيلي فرز بودم. چندسالي بعد از ازدواج مان بود كه شوهرم گفت:
ـ با حقوق كارمندي من چرخ زندگي خوب نمي چرخد و من آنطور كه مي خواهم، نمي توانم راحتي شما را فراهم كنم.
بالاخره حبيب تصميم گرفت مغازه اي باز كند و عصرها در مغازه كار كند. با اينكه زياد موافق نبودم، ولي با خودم فكر كردم حالا كه او مي خواهد و به فكر راحتي ما افتاده، مانعش نشوم.
چندماهي از مغازه باز كردن حبيب گذشته بود. از گوشه و كنار مي شنيدم كه شوهرم در حق همه بخصوص مشتريان زن دست و دلبازي به خرج مي دهد. هر كسي كه فكرش را بكنيد، از همسايه، آشنا، فاميل به مغازه حبيب مي رفت و ميز ناهارخوري و صندلي، كمد، تخت و... مي خريد.
يك روز برادرم به من گفت با اين اوضاعي كه حبيب در پيش گرفته، قرض بالا مي آورد و ناچاري فرش زير پايت را هم بفروشي تا زندان نيفتد.
خيلي فكر كردم. مي دانستم حرف زدن با او در اين مورد بي فايده است. حبيب اخلاقش طوري بود كه اگر تصميم به كاري مي گرفت، حتماً آن را انجام مي داد. تصميم گرفتم خودم امتحانش كنم تا هم مطمئن شوم هم اينكه يك گوشمالي به او داده باشم.
يك روز وقتي حبيب ظهر از اداره به خانه آمد، غذا خورده، نخورده راه افتاد طرف مغازه. من هم بچه ها را خواباندم و با خيال راحت چادر سر كردم و رفتم سمت مغازه. از دور نگاه كردم، چند زن در مغازه اش بودند، حبيب راهشان انداخت و بعد پشت ميزش نشست.
من چادرم را روي صورتم كشيدم و وارد مغازه شدم. كمي به ميز و صندلي ها نگاه كردم، بعد جلو رفتم و به شكل يك زن ناشناس سلام كردم. حبيب بدون اينكه سرش را بلند كند، سلامم را جواب داد. به او يك دست ميز و صندلي كه گرانتر از بقيه بود را نشان دادم.
حبيب گفت: مسأله اي نيست.
گفتم هيچ پولي ندارم.
گفت: مسأله اي نيست.
گفتم: اشكال داره از چند ماه ديگه كم كم پولش رو بدم.
گفت: قابل نداره.
گفتم: پس اگر ممكنه اين ميز و صندلي رو تا يك ساعت ديگه براي من بفرستيد.
گفت: به چشم! آدرس بدهيد!
من هم خيلي جدي آدرس خانه مان را دادم، فقط حبيب وقتي پلاك خانه را گفتم، با تعجب سرش را بالا گرفت و به من گفت:
ـ اِاِاِ! تويي!
مغازه داري اش همان شد. اين بهانه و قرضهايي كه بالا برده بود، باعث شد تا بيشتر از آن ما را غرق نكرده بود و زندگي مان را به آتش نزده بود، مغازه داري را فراموش كند.

خاطره پدربزرگ 
اي كاش پدرم زنده بود تا اين خاطره را براي نوه هايش تعريف مي كرد. خاطره اي كه اگر او بود، حالا خاطره شيريني بود.
۲۰سال پيش بود. كلاس اول ابتدايي بودم. از روز اول مهرماه پدرم به ما قول داده بود كه بعد از انجام تكاليف مدرسه بتوانيم به فضاي جلوي آپارتمان رفته و بازي كنيم. سيم هاي خاردار ما را از فرودگاه جدا مي كردند و سربازان براي اينكه كسي به آن سوي سيمهاي خاردار كه منطقه ممنوع بود، نرود، كشيك مي دادند.
يك هفته از مهرماه گذشته بود براي بازي به پايين رفته بودم. با بچه ها در حال بازي بودم كه يك دفعه صدايي به گوشم رسيد. چند لحظه اي سرجا ميخكوب شدم و بعد به طرف صدا دويدم سربازي آن سوي سيمها در خون خود مي غلتيد.
هركسي چيزي مي گفت. يكي مي گفت شوخي بوده. يكي مي گفت: با تير زدن اش. يكي مي گفت: اسم رمزرو نمي دونسته و...
در اين ازدحام زني كه تازه تزريق ياد گرفته بود، مردم را كنار زد. چند آمپول دستش بود. مي خواست به سرباز كه خون از بدنش مي رفت، تزريق كند. پدرم را ديدم كه جلوي مردم ايستاده بود. پدرم يكدفعه به طرف ماشين مان دويد. سرباز را بسختي روي صندلي عقب انداخت. آن شب وقتي پدرم به خانه آمد و مشغول شستن صندلي عقب شد، ديد يكي از پوتين هاي سرباز در ماشين مان مانده است. همين بهانه اي شد تا پدرم به ديدار سرباز برود و تا خوب شدن كاملش از او دلجويي كند. سرباز دو هفته بعد از مرخص شدن از بيمارستان جشن عروسي اش بود. پدرم را دعوت كرده بود قرار بود ما با پدرمان به جشن عروسي برويم ولي پدرم چند روز قبل از عروسي در يك سانحه مجروح شد و در همان بيمارستاني كه سرباز را برده بود، روي تخت جان سپرد.
حالا كه به گذشته فكر مي كنم آرزو مي كنم اي كاش پدرم زنده بود و خاطره نجات سرباز را براي نوه هايش تعريف مي كرد و ما در كودكي به جشن عروسي آن سرباز رفته بوديم.
اكرم زارع ـ خبرنگار محله

دختر باغ آرزو
052347.jpg
اونها با هم پريدند و پريدند
تاكه به باغ آرزو رسيدند
ازقضا شهزاده باغ آرزو
از اونجا داشت مي گذشت
وقتي پريسا رو ديد
ازته دل پسنديد
راستي كه شهزاده باغ آرزو
يه دل نه صددل شده بود عاشق او
گلبانو هم وقتي شنيد پذيرفت
پريسا رو بوسيد و نازكرد و گفت:
«به كس كسانت نمي دم
به همه كسانت نمي دم
به قورقوري، سوسك سياه
به موش كورت نمي دم
به راه دورت نمي دم
مي دم به شهزاده كه مهربونه
هميشه دركنار ما مي مونه.»
دختر باغ آرزو پريسا
با خوشحالي ايستاده بود
كنارشهزاده باغ آرزو
يه مرتبه دستش رو داد به دست او.
گلبانوهم رفت و يه دست رخت عروسي آورد
پريسا رو عروس كرد
عروس و دوماد رو بوس كرد
پرنده ها، بالش پر
پروانه ها، دوبال زر
گلهاي باغ چندتا لحاف تر،تميز آوردند
ماهيا از پولكشون يه سينه ريز آوردند
همگي باهم، درشت و ريز
دست مي زدند با جست و خيز
هفت شب و روز جشن و بزن بكوب بود
چه خوب بود
لبها به خنده وابود
دنيا پرازشادي بچه ها بود
نويسنده: هانس كريستين آندرسن
ترجمه و بازنويسي منظوم: اسدالله شعبان

تزيين خانه
052359.jpg
صفحه كليدها را رنگ آميزي كنيد
پريزهاي رنگي به هر فضايي، از حمام گرفته تا اتاق خواب، روح مي بخشند.
* مواد لازم:
صفحه كليد(پريز)
رنگ اكريليك و قلم مو
* مرحله اول:
اطراف پريز را با روزنامه بپوشانيد و براي اينكه رنگ روي لباستان نريزد، از پوششي استفاده كنيد.
* مرحله دوم:
قلم مو را در رنگ فروبريد و بعد روي صفحه كليد را رنگ كنيد. دقت كنيد كه قلم مو را آهسته تكان دهيد تا اطراف پريز رنگي نشود. مي توانيد روي آن طرح هاي مختلفي به سليقه خود بكشيد و اين كار را با هر رنگي كه مي پسنديد، ادامه دهيد تا تمام صفحه كليد پرشود.
* مرحله سوم:
سپس صفحه كليدهاي ديگر را نيز به همين صورت رنگ آميزي كنيد. مي توانيد از طرح هاي راه راه، خال خال، مارپيچي و اشكال تركيبي هم استفاده نماييد.

آشپزي اينترنتي
052362.jpg
غذاي مكزيكي (تنوري)
زمان آماده شدن: ۱۵دقيقه
زمان پخت: ۴۵دقيقه
مناسب براي ۶نفر
* مواد لازم:
يك كيلو گوشت گوساله، يك فنجان پياز خرد شده، يك پيمانه بزرگ باقلاي خشك شده، يك شيشه سسس سويا، يك پيمانه بزرگ فلفل سبز خرد شده، ۲قاشق چايخوري فلفل سياه، يك قاشق چايخوري نمك، يك قاشق چايخوري پونه خشك شده، ۲فنجان شير، ۱‎/۵فنجان برنج خشك، يك فنجان پنير گدار
* روش تهيه:
فر را روي درجه ۳۷۵درجه فارنهايت روشن كنيد.
گوشت را همراه با پياز سرخ كنيد تا قهوه اي شود. سپس آب آن را بگيريد. باقلا، سس سويا، فلفل سبز، فلفل سياه ونمك و پونه را به آن بيفزاييد. مايع آماده شده را در قالب كيك كم عمق بريزيد، سر آن را صاف كنيد و كنار بگذاريد.
شير را بجوشانيد. در حالي كه آن را آرام و مداوم هم مي زنيد برنج را به آن اضافه كنيد. بگذاريد در شعله كم به مدت ۳۰دقيقه بپزد. در تمام اين مدت آن را به هم بزنيد. از روي آتش برداريد. در آن را بگذاريد و بگذاريد تا ۵دقيقه به همين حال بماند سپس پنير را به آن اضافه كنيد تاكاملاً در آن آب شود. مايع آماده شده را روي قالب كيك حاوي مواد ريزيد، قالب را در فر قرار دهيد و بگذاريد بين ۲۵تا ۳۰دقيقه بپزد.

طراحي خانه
052344.jpg
تغيير دكوراسيون آپارتماني كه اجاره كرده ايد
اگر اخيراً به يك آپارتمان اجاره اي نقل مكان كرده ايد ومي خواهيد قيافه آن را تغيير دهيدتا كمي بيشتر باب ميلتان شود و بيشتر در آن احساس راحتي كنيد، مي توانيد اقدامات زير را انجام دهيد. در نظر بگيريد كه مالك آپارتمان به شما اجازه نخواهد داد تا تغييرات اساسي در آن ايجاد كنيد بنابراين سعي كنيد با صرف هزينه كم و بدون آسيب زدن به ساختمان كمي در آن تنوع ايجاد كنيد.
* اگرآپارتمانتان از فضاهاي بزرگ و تعداد كمي ديوار تشكيل شده است و شما نياز به فضاهاي كوچكتر براي كاربردهاي متفاوت داريد مي توانيد آپارتمان خود را با استفاده از قاليچه ها و گليم هاي مختلف داراي طرحها و رنگهاي متفاوت به نواحي كوچكتر تقسيم كنيد. به عنوان مثال، مي توانيد در اطراف يك قاليچه ميز ناهارخوري خود را قرار دهيد يا از فضاي قاليچه ديگر به عنوان اتاق نشين براي تماشاي تلويزيون استفاده كنيد.
* استفاده از ملافه ها و پرده هاي داراي رنگهاي شاد و طرحهاي جالب نيز به ايجاد تنوع در آپارتمان شما كمك خواهدكرد. كوسن ها وتابلوهاي متعدد نيز به همين ترتيب عمل مي كنند.
* استفاده از چوب پرده هاي زيبا و جالب و گلها يا طرحهايي كه بر روي درها نصب مي شوند نيز همين تأثير را دارند.
* استفاده از گياهان را فراموش نكنيد. گلدانهايي با طرحهاي زيبا ومتفاوت، گياهاني با ارتفاعهاي مختلف و گلهايي از انواع گوناگون به زيباتر شدن آپارتمان شما كمك مي كنند.

قبل از خواب بچه ها
052350.jpg
گريه هاي موشي و مسواك
نيمه شب بود، هوا تاريك تاريك بود. صداي گريه مي آمد. مسواك كوچوكو گريه مي كرد. فرشته مهربان وقتي صداي گريه را شنيد، پيش مسواك كوچولو آمد و به او سلام كرد.
مسواك كوچولو با ديدن فرشته مهربان اشك هايش را پاك كرد.
فرشته مهربان از مسواك كوچولو پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني؟
مسواك كوچولو گفت:
ـ من مسواك موشي هستم، وقتي مامان موشي منو براي اون خريد خيلي خوشحال شدم ولي از اون روز تا حالاموشي اصلاً به من دست نزده، اون منو دوست نداره، اون منو تنها گذاشته و رفته دنبال بازي.
فرشته مهربان لبخندي زد و گفت:
ـ من فكر كنم موشي نمي دونه كه تو چه دوست خوبي هستي، حتماً او خبر نداره كه مسواك نزدن چه كار بديه.
مسواك كوچولو گفت:
ـ نه. مامان موشي و باباي موشي براش تعريف كردن كه مسواك نزدن چقدر خطرناكه.
فرشته مهربان از مسواك كوچولو خواست كه گريه نكند و به او گفت:
ـ من تنها مي تونم امشب به خواب موشي برم و باهاش حرف بزنم.
موشي در خواب بود كه فرشته مهربان را ديد. او خواب ديد كه بزرگ شده و به مدرسه رفته است. موشي از اينكه در مدرسه با دوستانش بازي مي كرد، خوشحال بود.
موشي در خواب ديد كه بعد از بازي رفته و آب سرد خورده اما يكدفعه دندانش درد گرفته است، موشي اول به درد دندانش توجهي نكرد، ولي كم كم درد دندانش شديد شد. او كه از درد گريه مي كرد، پيش يكي از دوستانش رفت، اما دوست او گفت:
ـ موشي دهانت بوي بد مي دهد، با من حرف نزن!
موشي در خواب ديد كه مادرش او را به دندانپزشكي برد و وقتي دندانپزشكي دندانهاي او را ديد گفت:
ـ موشي تو دندان هايت را پاك نكردي، چقدر جوجو توي دهانته.
موشي گفت:
ـ چه جور جوجويي؟
052341.jpg
دندانپزشك گفت:
ـ جوجوهايي كه هركس مسواك نزنه مي رن توي دهانش و دندون هاش رو خراب مي كنن.
دندانپزشك گفت: اول اين داروها رو بخور تا من دندانهاتو درست كنم.
موشي درست نمي توانست غذا بخورد. دلش شكلات و شيريني مي خواست، اما دندانپزشك گفته بود او نمي تواند شيريني بخورد چون دندانش دوباره درد مي گيرد.
موشي در خواب گريه مي كرد كه فرشته مهربان رفت پيش او و گفت:
ـ موشي جون! چرا گريه مي كني؟
ـ دندونهام درد مي كنه، دهانم بوي بد مي ده، ديگه كسي با من دوست نيست.
فرشته مهربان گفت:
ـ مگر مامان موشي و باباموشي برات مسواك نخريده بودند، چرا به حرفشون گوش ندادي؟
موشي با گريه گفت: من اشتباه كردم.
فرشته مهربان او را به چند سال قبل برگرداند. فرشته مهربان به او يك دفتر داد و گفت:
ـ هر روز كه مسواك زدي اينجا يك نقاشي بكش!
از آن به بعد هر وقت موشي دندانهايش را مسواك مي زد يك نقاشي قشنگ در دفتري كه فرشته مهربان به او داده بود، مي كشيد و مسواك كوچولو هم خوشحال خوشحال بود.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |