گريه هاي موشي و مسواك
نيمه شب بود، هوا تاريك تاريك بود. صداي گريه مي آمد. مسواك كوچوكو گريه مي كرد. فرشته مهربان وقتي صداي گريه را شنيد، پيش مسواك كوچولو آمد و به او سلام كرد.
مسواك كوچولو با ديدن فرشته مهربان اشك هايش را پاك كرد.
فرشته مهربان از مسواك كوچولو پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني؟
مسواك كوچولو گفت:
ـ من مسواك موشي هستم، وقتي مامان موشي منو براي اون خريد خيلي خوشحال شدم ولي از اون روز تا حالاموشي اصلاً به من دست نزده، اون منو دوست نداره، اون منو تنها گذاشته و رفته دنبال بازي.
فرشته مهربان لبخندي زد و گفت:
ـ من فكر كنم موشي نمي دونه كه تو چه دوست خوبي هستي، حتماً او خبر نداره كه مسواك نزدن چه كار بديه.
مسواك كوچولو گفت:
ـ نه. مامان موشي و باباي موشي براش تعريف كردن كه مسواك نزدن چقدر خطرناكه.
فرشته مهربان از مسواك كوچولو خواست كه گريه نكند و به او گفت:
ـ من تنها مي تونم امشب به خواب موشي برم و باهاش حرف بزنم.
موشي در خواب بود كه فرشته مهربان را ديد. او خواب ديد كه بزرگ شده و به مدرسه رفته است. موشي از اينكه در مدرسه با دوستانش بازي مي كرد، خوشحال بود.
موشي در خواب ديد كه بعد از بازي رفته و آب سرد خورده اما يكدفعه دندانش درد گرفته است، موشي اول به درد دندانش توجهي نكرد، ولي كم كم درد دندانش شديد شد. او كه از درد گريه مي كرد، پيش يكي از دوستانش رفت، اما دوست او گفت:
ـ موشي دهانت بوي بد مي دهد، با من حرف نزن!
موشي در خواب ديد كه مادرش او را به دندانپزشكي برد و وقتي دندانپزشكي دندانهاي او را ديد گفت:
ـ موشي تو دندان هايت را پاك نكردي، چقدر جوجو توي دهانته.
موشي گفت:
ـ چه جور جوجويي؟
دندانپزشك گفت:
ـ جوجوهايي كه هركس مسواك نزنه مي رن توي دهانش و دندون هاش رو خراب مي كنن.
دندانپزشك گفت: اول اين داروها رو بخور تا من دندانهاتو درست كنم.
موشي درست نمي توانست غذا بخورد. دلش شكلات و شيريني مي خواست، اما دندانپزشك گفته بود او نمي تواند شيريني بخورد چون دندانش دوباره درد مي گيرد.
موشي در خواب گريه مي كرد كه فرشته مهربان رفت پيش او و گفت:
ـ موشي جون! چرا گريه مي كني؟
ـ دندونهام درد مي كنه، دهانم بوي بد مي ده، ديگه كسي با من دوست نيست.
فرشته مهربان گفت:
ـ مگر مامان موشي و باباموشي برات مسواك نخريده بودند، چرا به حرفشون گوش ندادي؟
موشي با گريه گفت: من اشتباه كردم.
فرشته مهربان او را به چند سال قبل برگرداند. فرشته مهربان به او يك دفتر داد و گفت:
ـ هر روز كه مسواك زدي اينجا يك نقاشي بكش!
از آن به بعد هر وقت موشي دندانهايش را مسواك مي زد يك نقاشي قشنگ در دفتري كه فرشته مهربان به او داده بود، مي كشيد و مسواك كوچولو هم خوشحال خوشحال بود.