|
|
|
|
|
|
|
حقه هاي ازدواج
|
|
|
|
|
پاسخ
حسن حميديان، رئيس مجتمع قضايي خانواده در مورد اينگونه ازدواجها، مي گويد:
۱ـ به موجب ماده ۱۰۶۰ قانون مدني: ازدواج زن ايراني با تبعه خارجي در مواردي هم كه مانع قانوني ندارد موكول به اجازه مخصوص از طرف دولت است. به موجب ماده۱۷ قانون ازدواج مصوب ۱۳۱۰ ازدواج مسلمه با غيرمسلم ممنوع است و ازدواج زن ايراني با تبعه خارجي در مواردي هم كه مانع قانوني ندارد موكول به اجازه بخصوص مرجع است و دولت بايد درهر نقطه مرجعي را براي دادن اجازه معين نمايدو هر خارجي كه بدون اجازه با زن ايراني ازدواج نمايد به حبس تأديبي از يك سال تا سه سال محكوم خواهد شد.
مصوبه هيأت وزيران درخصوص صدور پروانه زناشويي بانوان ايراني با اتباع غيرايراني در سال۴۵ به شرح ذيل مي باشد:
به موجب ماده ۱ به وزارت كشور اجازه داده مي شود پروانه اجازه زناشويي بانوان ايراني را با اتباع بيگانه صادر نمايد.
ماده ۲ ـ صدور پروانه منوط به ارائه مداركي است كه از طرف متقاضي بايد به وزارت كشور تقديم شود كه اولاً از مرجع رسمي كشور بررسي بر بلامانع با زن ايراني و به رسميت شناختن ازدواج در كشور متبوع گردد كه البته در صورت عدم امكان تهيه اين گواهينامه وزارت كشور با رضايت زن، پروانه ازدواج صادر مي كند و در صورتي كه مرد غيرمسلمان و زن مسلمان باشد گواهي يا استشهاد تشرف مرد به دين مبين اسلام بايد ارائه شود و مدارك ديگري از مرد مطالبه مي شود.
۱ـ مدارك تجرد بودن مرد يا متأهل بودن او از مرجع رسمي محلي يا مأموران سياسي كشور متبوع مرد.
۲ـ گواهينامه نداشتن پيشينه كيفري از مراجع رسمي يا مأموران سياسي كشور متبوع مرد.
۳ـ استطاعت مالي، مكنت زوج و تعهدنامه ثبتي از طرف مرد بيگانه مبني بر اينكه متعهد شود هزينه و نفقه زن و اولاد و هرگونه حق ديگري كه زن نسبت به او پيدا كند در صورت بدرفتاري ماترك خانواده و طلاق پرداخت نمايد. در صورت مصلحت وزارت كشور تضمين مناسب از شوهر اخذ نمايد فرم تا مرد نسبت به حسن انجام وظايف خود از قبيل حسن رفتار وانفاق در مدت زناشويي و حضانت فرزندان و در صورت تفريق پرداخت هزينه مراجعت همسر مطلقه تا محل سكونت و استقرار زن در ايران تضمين مناسب بدهد كه با اخذ فرم از وزارت كشور تهيه و تقديم مي شود. اين اختيار از طرف وزارت كشور به استانداريها و فرمانداريها تفويض مي شود كه اين پروانه را مستقيماً صادر مي نمايند.
ليكن به دليل اينكه اغلب زنان ايراني كه با اتباع بيگانه (مخصوصاً افغانيها) ازدواج مي كنند بدون رعايت تشريفات قانوني و اخذ مجوز مبادرت به ازدواج مي نمايند و متأسفانه اغلب پس از اينكه داراي اولاد مي شوند مواجه با مشكلات بزرگي مي شوند چراكه اولاً ازدواج بدون اخذ مجوز بوده و به موجب سند نكاحيه عادي مبادرت به ازدواج نموده اند و زوج ترك خانواده مي نمايد، زن در بلاتكليفي قرار مي گيرد و براي طلاق به دادگاه مراجعه مي كند. دادگاه با طلاق موافقت نمي نمايد. در جهت اثبات ازدواج چون مجوز نداشته است مشكل پيدا مي كند. يك فرزند از پدر افغاني دارد كه ايراني محسوب نمي شود در مراجعه به ثبت احوال به او شناسنامه نمي دهند، بنابراين نه مي تواند طلاق بگيرد و نه مي تواند براي فرزندش شناسنامه بگيرد. بنابراين فرزند چنانچه بخواهد به مدرسه برود او را ثبت نام نخواهند كرد. البته در كنوانسيون رفع تبعيض از حقوق زنان در اين خصوص بحث شد كه مادران نيز مانند پدران بتوانند براي اخذ شناسنامه فرزندان خود اقدام نمايند كه چون مخالف اصل ولايت بود پذيرفته نشد در اين قبيل موارد دسترسي به اتباع خارجي كه خانواده را رها مي كنند و به كشور متبوع خود مي روند بسيار مشكل است كه دل كندن از فرزندان و تحويل آنها به كشور متبوع بسيارمشكل است.
|
|
|
|
|
مشاوره حقوقي خانواده
|
|
|
«حسن حميديان» و «زينب رنجبر»
زوج قضايي مجتمع قضايي خانواده هر هفته پاسخگوي مشكلات زوج هاي ايراني هستند. در صورت داشتن سؤالاتي چه حقوقي و چه خانوادگي مي توانيد آن را با ويژه نامه ماجراي زندگي در ميان بگذاريد:
شهربانو از جلوي ساختمان نيمه كاره به سرعت ردشد.
پسرجوان دست درماسه داشت، يك لحظه سرش را بلندكرد. شهربانو نگاهش از نگاه پسرجوان به روي ماسه ها خزيد، انگار پاهايش سست شده بود. شهربانو تا صبح خواب ساختمان نيمه كاره را مي ديد، چه چيزي بود كه او را اسيركرده بود.
فرداصبح زود كيف خياطي اش را برداشت. انگار دوست داشت بازهم ازجلوي ساختمان نيمه كاره ردشود. پسرجوان چندتخم مرغ و نيم كيلو گوجه و چند نان بربري خريده بود و داشت به طرف ساختمان نيمه كاره مي رفت.
شهربانو دوباره پسرجوان را ورانداز كرد. پسرجوان وقتي به نزديك شهربانو رسيد، لبخندي زد، شهربانو احساس كرد، صورتش قرمزشده است.
ـ سلام!
شهربانو بدون جواب دادن ازكنارپسرجوان رد شد.
يك هفته بعد شهربانو فهميد كه دل به پسرجوان داده است. نورالدين هم او را دوست داشت. شهربانو هرچه بيشتر با نورالدين آشنامي شد، بيشتر به او وابسته مي شد. چقدردوست داشت هميشه در كنار نورالدين باشد.
ـ نورالدين اگر بنا باشي بابام منو به تو نمي ده.
ـ من كار برق هم بلدم.
ـ خب اون كار بهتره.
شش ماه بعد نورالدين به خواستگاري شهربانو رفت. پدرشهربانو مخالف بود. اما گوش دخترجوان به اين حرفها بدهكارنبود.
پدرمي گفت:
ـ بايد از روي جنازه من ردبشي با يه پسربيكار و افغاني ازدواج كني.
اما به نظر شهربانو مگه افغاني بودن گناه بود.
شهربانو مي دانست اگر پدرحرفي را بزند، حتماً همان حرف خواهدشد. نورالدين فكركرد، چاره اي جز اينكه به حرف او گوش كند نداشت. آرام سراغ صندوق كوچك رفت شناسنامه اش را برداشت، چنددست لباس زير لوازم خياطي اش پنهان كرده بود.
ـ سلام! من اومدم.
ـ منم آماده ام، بريم.
شهربانو دست در دست نورالدين گذاشت. تنهابا فرار مي توانست همسرنورالدين شود. خوب كه به نورالدين نگاه مي كرد، مي ديد او اصلاً شباهتي به افغان ها ندارد.
يك ماه بعد ازفرار و ازدواج پنهاني، شهربانو فهميد كه باردارشده است. نورالدين اصلاً ناراحت نبود. ازصبح سركارمي رفت و غروب خسته به خانه برمي گشت. شهربانو هرچه كه مي گذشت، بيشتر دلتنگ پدرومادرش، دوستان و دختران همسايه كه دوستش بودند، مي شد.
ـ نورالدين! من از تنهايي خسته شدم. يعني تو هيچ دوست و آشنايي نداري كه ما بتونيم باهاش رفت وآمدكنيم؟
ـ چرا؟ هفته ديگه مي ريم خونشون.
شهربانو در خانه دوست نورالدين بيشتر احساس دلتنگي مي كرد، زن دوست نورالدين، شش بچه قدونيم قد داشت و بارداربود.
ـ واي شما سختتون نيست با اين همه بچه...؟
ـ نه زن بايد بزاد تنها كاري كه مي تونه بكنه همينه.
شهربانو با تعجب به دوست نورالدين نگاه كرد.
ـ آخه خيلي سخته.
ـ سيركردن شكمش كه سخت تره.
ـ ولي من و نورالدين تصميم داريم فقط دوتابچه بياريم.
زن به او نگاه كرد:
ـ مردافغان بايد پربچه باشه. بايد دورش رو بچه بگيره نه غم.
ـ ولي...
نگاهش به نورالدين افتاد.
ـ تازه الآن ما براي هيچكدوم از اين چند تا بچمون نتونستيم شناسنامه بگيريم.
قلب شهربانو لرزيد. پس او هم همين مشكلات را داشت. روزبه روز فاصله او از نورالدين بيشترمي شد. نورالدين دوست داشت او درست مثل يك زن افغان رفتاركند. رفتاري كه او نه دوست داشت و نه مي توانست آن را يادبگيرد.
شهربانو با به دنياآمدن دخترش بيشتر تنها شد. نورالدين كارت اقامت در ايران نداشت. براي دخترش مهتاب نمي توانست شناسنامه ايراني بگيرد. شهربانو دوست نداشت، دخترش افغان باشد. آخر او ايراني بود. تازه مي فهميد پدرش چرا با ازدواج اوو نورالدين مخالف بوده است. مهتاب چهارماهه بود كه شهربانو دوباره باردارشد. نورالدين تلاش مي كرد او را يك زن افغان كند ولي او نمي توانست، فرهنگش را گونه اي ديگر در وجودش بافته بودند.
چندسال بعد دورشهربانو را چندبچه قدونيم قد گرفت. هيچكدام شناسنامه ايراني نداشتند، نورالدين كارت اقامت نداشت چطور بايد خودش را از مشكلاتي كه درآن گرفتارشده بود، نجات مي داد. نمي دانست تنها ازخود بارها و بارها مي پرسيد: چرا تن به ازدواج با يك خارجي دادم.
|
|
|
|
|
سايه هاي واقعي
باقرخان رفت و مادر پير...
وقتي بابام رفت، انگار عقده هاي «شراره» تركيده بود، اون از پدر پيرم خيلي مي ترسيد و هيچ وقت جرأت پيدا نكرده بود روي حرف اون چيزي بگه.
شراره، هفت سال پيش با من سر سفره عقد نشسته بود، از روز اول بابام گربه رو دم حجله كشته بود، همه فكر مي كردند زنم يه پارچه خانمه دريغ از اينكه ظاهرش اينجوريه و توي خونه دمار از روزگار من درآورده.
اين زن از هيچكس نمي ترسيد الا باباباقرم، عجب داستاني دارم. هميشه توي خونه جنگ و دعوا بود اما نه من و نه شراره، جرأت بيان اونو بيرون از چهار ديواريمون نداشتيم. هر دو مي دونستيم اگه بابام بفهمه تيكه بزرگه گوشمونه!
وقتي باباباقر عصباني مي شد انگار يك خان به رعيت خودش مي تازه، بزرگ و كوچيك نمي شناخت، خلاصه توي مجلس عزاي باقرخان، تنها كسي كه خوشحال بود «شراره» بود، اين زن ديگه ميدون رو خالي ديده بود.
هنوز چهل بابام درنيومده بود كه اون روي «شراره» رو همه شناختند، ديگه از اون عزيزگفتنها براي مادرم خبري نبود، خواهرو برادرام هم كه جاي خود دارند، من كه يه مقدار به بودن باباباقر دلخوش كرده بودم مي دانستم چه غوغايي پيش رو داريم.
انگار حكومت نظامي بود، وزير جنگ خونه دست به سياه و سفيد نمي زد، شده بودم غلام حلقه به گوش و خونمون شده بود ميهمانسراي خانوادگي براي خانواده عيال، ديگه پدر و مادر «شراره» هم به من احترام نمي ذاشتند. حتي برادرزن كوچيكم هم به من دهن كجي مي كرد مگه من جرأت داشتم چيزي بگم.
ديگه شده بودم يك داماد سرخونه، يواش يواش گليم «شراره» ابعادش بزرگتر مي شد، اون چشم نداشت مامانمو ببينه، پيرزن بيچاره براي اينكه بتونه نوه هاشو ببينه، قايمكي مي رفت توي راه مدرسه دريغ از اينكه امروز و فرداس كه خشم «شراره» پروپاي اونو مي گيره.
عصر بود كه خسته و كوفته رسيدم خونه، بيشتر از صد بار همكارام به من گفته بودند كه «شراره» زنگ زده سركارم، اما خودمو زده بودم به اون راه، مي دونستم يه خبرهاي شده اما حال و حوصله نداشتم باز گوش به حرفهاي خاله زنكي بدم.
وقتي در رو باز كردم رفتم داخل، «شراره» و پدر و مادرشو ديدم كه نشستند روبروم، اصلاً تكوني نخوردند و جواب سلامي ندادند، اي باقرخان يادت بخير! اون روز، محاكمه شدم اتهامم نزدن توي دهن مادر پيرم بود، مثل اينكه پيرزن از كوره دررفته بود و وقتي پسرمو توي راه مدرسه ديده بود پشت سر شراره حرفهايي زده بود، «شراره» جوري تعريف مي كرد كه احساس كردم پيرزن خيلي بدجنسي كرده، «آره، اون پيرزن گفته كه تو غيرت نداري، خاك به سرت كنند. تو شدي مرد، اصلاً مي دوني مردي يعني چه؟ من ديگه نمي خواهم ريخت كسي رو ببينم كه فقط ادعا مي كنه مرد شده و از يك زن هم كمتره.»
نمي دونم با وجود شناختي كه روي «شراره» داشتم يك لحظه حق رو به اون دادم پاشدم از خونه زدم بيرون، كليد درخونه باباباقر مرحوم رو داشتم، با عصبانيت، در رو باز كردم. رفتم توي اتاق، مامان فخري نشسته بود كنار سماور، اصلاً حواسش نبود من عصبانيم. وقتي منو ديد مي خواست خنده اي كنه كه ريختم به هم، سماور گوشه اي پرت شد و پيرزن زير دست و پاي من يك كتك جانانه خورد.
انگار ديوونه شده بودم، رحم و مروت در كار نبود، اگه بابام بود. چي مي شد؟ حتماً بايستي الآن توي يك تابوت چوبي روي دستهاي همسايه ها بودم. فرداي اون روز، وقتي با ديدن خنده هاي «شراره» از خونه زدم بيرون سر كوچه، داداش كوچيكم رو ديدم كه بايه پاسبون ايستاده، اون سرشو برگردوند تا منو نبينه. پاسبون اومد سراغم وازم خواست با اون برم به دادگاه.
وقتي داخل دادگاه شدم، مامان فخري رو ديدم كه با سروصورتي باندپيچي شده وعصا زيربغل گوشه اي نشسته، انگار نه انگار كه من اين بلا رو سرش آورده ام. شروع به هارت و پورت كردم و نتيجه اينكه قاضي باتكان دادن سر، حكم بازداشت منو صادر كرد.
وقتي اين حكم، مهر سبز خورد زيرپاش، مأمور زندان توسط قاضي جوان احضار شدو در حالي كه دستبند به دستام مي زد گفته كه به زندون خوش آمدي. باورم نمي شه، برگشتم سمت مامان فخري، اون داشت گريه مي كرد؛ آخه چه جوري دلش اومده بود پسرشو بفرسته زندون، مأمور منو كشيد سمت در،نمي تونستم چيزي بگم حتي التماس كردن هم يادم رفته، احساس مي كردم حق منه كه برم زندون.
هنوز از چارچوب در خارج نشده بودم كه صداي مامان فخري رو شنيدم. اون با عصا لنگان لنگان به سمت من اومد، با گريه بغلم كرد و صورتمو بوسيد. اي كاش مي مردم و اينجوري نمي شد، از خودم متنفر شده بودم، مي گن بهشت زيرپاي مادرانه، دروغ نيست. الكي اينجور چيزها رو نمي گن، آخه چه جوري دلم اومد مامان پيرمو، كتك زدم.
آره، وقتي كلي از مامان فخري معذرت خواهي كردم، قاضي منو آزاد كرد، پيرزن به من گفت اصلاً ناراحتي رو توي خونه نبرم. «شراره» گناهي نداشت من يه ذره تند رفتم.
اما مگه مي شد، مي خواستم مثل باقرخان باشم، مگه من پسر او مرد نبودم پس چرا اينقدر بدبخت هستم، خلاصه عجب روز دلنشيني بود بعد از يك عمر توسري خوردن احساس كردم به واقعيت خودم نزديك شده ام.
وقتي وارد خونه شدم، همه ايل و طايفه «شراره» خونه ما بودند، اون فكر كرده بود ديگه من سند مردانگي رو به نام اون زدم، اصلاً نذاشتم يك ثانيه هم تلف بشه، يك عربده باقرخاني و بريزوبپاش حسابي.
چقدرراحت شده ام، همه فاميلهاي «شراره» دمشون رو گذاشتن روي كولشون، رفتند كه رفتند، مادر بچه هام اولش خيلي خواست سالاربازي دربياره اما الآن ديگه فهميده من به اصل خودم رسيده ام و شدم يك پا «باقرخان».
|
|
|
|
|
حقه هاي ازدواج
من هووي سوم بودم
|
|
|
ليلا گره روسري اش را محكم كرد. چه سرنوشت شومي!
اشك در چشمانش حلقه بست. چشم به زن جواني كه بچه اي به بغل داشت، دوخت. اين زن هم مثل او به دادگاه آمده بود. آمده بود تا رها شود.
نگاهش را برگرداند. به خودش نگاه كرد، درست ۱۰ ماه پيش بود.
***
لباس چين چين و گلدارش را پوشيده بود. شانه اي به موهايش زده بود و صورتش را با لوازم آرايش دختر همسايه صفا داده بود.
قرار بود مادر محسن به خواستگاري بيايد. با محسن از طريق زن همسايه آشنا شده بود. زن همسايه به او گفته بود:
ـ محسن نوه عمه شوهرم است. مرد خوبي است دل رحم است و قدر زن را مي داند تا اين سن كه ۳۸ ساله شده به يك زن نگاه هم نكرده است. نجابت از وجودش مي بارد.
اگر با محسن ازدواج كني، اگر بتواني دلش را به دست آوري، از فقر و فلاكت خانه پدرتت راحت مي شوي. محسن مرد با جوهري است . وجود دارد. كاسب است. در بازار كار مي كند، چشم برهم بزني صاحب همه چيز شده اي.
از آن روز ليلا دايم به خانه زن همسايه مي رفت. صغري خانم مدتي از محسن ديگر پيش او حرفي نزده بود. تا اينكه بالاخره ليلا از او خواسته بود، كاري كند كه محسن به خواستگاري اش بيايد.
محسن قرار بود با مادرش به خواستگاري بيايند. صداي زنگ در حياط بلند شد. به طرف در رفت. در را باز كرد. قلبش به سختي در سينه مي تپيد. با اينكه محسن براي خواستگاري دير كرده بود، با اين حال آمده بود.
ـ سلام.
گونه هايش سرخ شده بود، انگار صورت گر گرفته بود.
محسن پا درميان حياط گذاشت. مرد نگاهش را از صداي بفرماييد مادر ليلا از صورت دختر جوان برگرفت. سبد گل را به دست ليلا داد. ليلا مجذوب عشق گرم محسن شده بود. انگار محسن با چشمهايش با او حرف مي زد. زن همراه محسن، مريض احوال بود. ليلا سعي كرد با رفتاري خوب، دل زن را به دست آورد. خوب مي دانست كه اگر مادر محسن او را به عنوان عروس بخواهد، كار تمام است.
محسن و زن چند دقيقه اي نشستند. مادر ليلا در حالي كه سعي مي كرد به سفارش هايي كه دخترش كرده بود، توجه كامل داشته باشد، گفت:
ـ شغل شما چيه؟
محسن نگاهي به سراسر اتاق كرد. چقدر وسايل اين خانه محقرانه بود.
ـ در بازار سرمايه دارم كه شاگردهام كار مي كنند و من فقط نظارت دارم.
ليلا چشم هاي مشكي درشت اش را به محسن دوخت. محسن نگاهي به او انداخت. انگار از سرخ شدن گونه هاي ليلا خشنود مي شد.
ليلا هيچوقت فكر نمي كرد كه اينقدر زود سرسفره عقد بنشيند. محسن از آينه به ليلا خيره شده بود. ليلا سعي مي كرد خودش را خوشرو نشان دهد.
درست سه روز بعد از عقد محسن پايش را در يك كفش كرد و زن را با خودش به خانه مادر برد. ليلا جهاز كمي داشت. او فكر مي كرد اين زود رفتن بي موقع مي تواند بهانه اي براي نداشتن جهاز او باشد. اما محسن دل صاف تر از اين حرفها بود.
ليلا سوار يك آژانس بود. لبخند كمرنگي روي لبش داشت.
ـ ليلا من تصميم دارم تا وسايل كامل خونمون را خريداري نكردم تو خونه مادرم بماني و در يك اتاق زندگي كني.
ليلا سرش را تكان داد. براي او داشتن يك اتاق مهم نبود، مهم خود محسن بود. از اينكه اينقدر زود در كنار او قرار مي گرفت، خوشحال بود.
زن را كه ديد به احترام برخاست. سلامي كرد و گفت:
ـ شما چه نسبتي با محسن داريد، تا حالا شما را نديده ام.
زن نگاهي به او كرد.
ـ من مادر محسن ام.
جا خورد. محسن وسط حرف دو زن پريد. براي اولين بار قلب ليلا لرزيد. دلايل و توجيهاتي كه محسن كرد، ليلا را به سكوت وا داشت.
يك هفته از بودن ليلا در خانه مادر محسن گذشت. محسن خانه نبود كه مادرش به اتاق ليلا رفت.
ـ محسن قبل از تو دو زن ديگر داشته. يكي را طلاق داده، يكي را دارد. پاشو برو خونه بابات.
ليلا با يك مانتو، روسري و شلوار از خانه مادر محسن بيرون زد. دو روز بعد محسن به ليلا تلفن زد.
ـ كجا رفتي؟
ـ دروغگو!
ـ فقط تو رو دوست دارم، مادرم حسودي مي كنه. طلاهايي رو كه برات خريدم، بده بفروشم و مقداري هم خودم بذارم و خونه اجاره كنم.
ليلا يك ساعت بعد هرچه را محسن خريده بود، به او سپرد. به اميد داشتن خانه اي دور از مادرشوهر.
ليلا وقتي به دادگاه شكايت كرد فهميد شوهرش دو شناسنامه دارد، بيكار است، دو زن داشته، معتاد است و سه فرزند قد ونيم قد دارد.
ليلا سرش را در ميان دستانش گرفته بود. چقدر راحت محسن او را فريب داده بود. چه آسان با تمام احساسات و عواطف اش بازي كرده بود و به راحتي او را دردست و دهان همه انداخته بود.
ليلا نگاهش را به پرونده هاي روي ميز قاضي كرد، حالا دل او هم به علت فقر براي فرار از سختي، جايي روي ميز قاضي براي خودش پيدا كرده بود. جايي در كنار پرونده شكايت محسن، ليلا باشكايت محسن، زن دردسر ساز و شكاكي بود كه تمكين نكرده و اتاق كوچك زندگي اش را ترك كرده بود.
|
|
|
|