|
جامعه مدني ؛ الگوي نارسا اما مطلوب (بخش دوم)
جامعه مدني وبه سرعقل آمدن سرمايه داري
* در وضعيت مدرنيته يا پست مدرن، اقتصاد بازار آزاد جزء لاينفك جامعه مدني است ودرمقابل جامعه توتاليتر قرار دارد . هيچ جامعه اي نمي تواند كاملاً مدني تلقي شود، مگر تا جايي كه مبادلات اقتصادي شهروندان برحسب عقلانيت تفاهمي حاكم بربازار انجام پذيرد.
* جامعه مدني صرف نظرازاين كه چه ترتيباتي برآن حاكم است، بايستي از قواعد و پرنسيپ هاي انساني عام تبعيت كند. به عنوان نمونه حقوق بشر يا حق انساني زندگي كردن مقدم برهر تئوري وهرنظام سياسي و… است.
|
|
|
جامعه ي مدني به مثابه امري غيرتاريخي
به نظر نگارنده ارزشهايي وجود دارند كه هيچ قانون موضوعه نبايستي آنها را مورد تعرض قراردهد. اين ارزشها كه مربوط به حقوق اوليه انسان ها هستند در كليت اغلب فاقد زمان يا مكان خاصي هستند هر چند در جزئيت ممكن است تا حدي زمانمند باشند، يا شكل آنها تغيير كند، پيشينه ي تبيين فلسفي اين ارزشها و قواعد انساني به هزاران سال پيش تر برمي گردد. در اين ميان توماس اكويناس قديس از فيلسوفان كلاسيك غرب با طرح مسأله قانون طبيعي (Natural Law) و اين كه اين قانون اولي تر از قانون موضوعه است، از پيشقراولان اين تبيين است. به عنوان نمونه اكويناس معتقد بود كه اگر انساني از فرط گرسنگي ، ناني بدزدد اين فرد به هيچ وجه نبايستي مجازات شود (حتي اگر قوانين موضوعه دراين باره مجازات تعيين كرده باشد) زيرا حق زيست از حقوق پايداري وطبيعي آدميان است ومقدم بر قوانين وضعي و ايجابي. بعدها فلاسفه ديگرازجمله لاك، منتسكيو و… در اين باره رساله ها و كتابها به رشته تحرير درآورده اند.
جامعه مدني صرف نظرازاين كه چه ترتيباتي برآن حاكم است، بايستي از قواعد و پرنسيپ هاي انساني عام تبعيت كند. به عنوان نمونه حقوق بشر يا حق انساني زندگي كردن مقدم برهر تئوري وهرنظام سياسي و… است. پست مدرنيست ها وتاريخ گرايان هرچند به صورت صوري اين حقوق را به رسميت مي شناسند اما روش و منطق آنها خلاف اين ادعاست. آنها اين حقوق ، قواعد وپرنسيپ ها را هم نسبي مي دانند. پذيرش اين نظر كه ما يك سري حقوق انساني ثابت داريم به زعم آنها نوعي جوهرگرايي (Essentialism) و يا نوعي نگرش متافيزيكي است. ريچارد رورتي مبدع اصلي پست مدرنيسم ضدبنيادگرايي (Anti- Foundationalism) براين باور است كه هيچ بنياد يا ديدگاه عيني درباره جهان بيروني وجود ندارد. همه چيز محصول تصادف و زمان است وهيچ چيز هويت لايتغير و جاودان ندارد . (۸)
چنان كه قبلاً ذكر كرديم، نگارنده تغيير در جزئيات اين حقوق حمايت انساني را مي پذيرد اما در كليت به نظر مي رسداين تغييرات يا وجود ندارد يا قابل اعتنا نيستند. في المثل حق زيست (۹) ازجمله اين حقوق است اما تعيين اين كه حداقل معيشت چقدر است بستگي به مكان و زمان خاص دارد. بايد اين هشدار را جدي گرفت كه دانش، معرفت شناسي وتئوري نبايد بر زندگي غلبه كند. (۱۰) ممكن است درآينده حقوق ديگري بر حقوق انساني افراد اضافه گردد. اما حقوق اوليه فوق الذكراز آن جايي كه لازمه انسانيت انسان و نيز حيثيت فردي اوست، بايستي حفظ گردد.
ترتيبات جامعه مدني ومكانيسم هاي ساختاري
اشاره كرديم كه جامعه مدني امري تاريخي و ناشناسا (agnostic) است و درعين حال برخي اصول و پرنسيپ هاي غيرتاريخي برآن حاكم است. اما نكته ديگر آن است كه چه مناسبات اقتصادي و اجتماعي مي بايست درآن برقرار باشد تا جامعه مدني مطلوب شكل بگيرد. طرفداران نئوليبراليسم ـ چنان كه گفتيم ـ بر وجود بازار تأكيد مي كنند. به نظر جي.بي مديسون برخلاف آنچه كه گذشتگان مي گفتند بازار صرفاً يك مكان معين براي مبادله كالا يا «يك واحد ايستا نيست بلكه بيشتر يك فرآيند پويا يا مجموعه اي كلي از چنين فرآيندهايي است. فرآيندهايي كه متشكل از ميليونها خرده بازار مجزا و پراكنده است».
مديسون بحث را تا آن جا پيش مي برد كه مي گويد پول و قيمت يك نظام نشانه شناختي وبه تبع آن نوعي عقلانيت تفاهمي ايجاد مي كند و پول مفاهيم انتزاعي را به مفاهيم قابل فهم وملموس تبديل مي كند. بازار صرفاً محل مبادله كالا و پول ـ در مفهوم انتزاعي آن ـ نيست. بلكه جايگاهي براي گفت وگو و محل مبادله ومفاهمه هاي معرفت شناسانه است.
بازار به زعم او يكي از زمينه هاي بين الاذهاني زندگي است كه درون آن خرد تفاهمي نهفته است. مديسون درتأييد سخنان خويش نقل قولي از پريچيتو ذكر مي كند «نهادهاي خودجوش بازار نتيجه و واكنش مجرد ومجزاي افراد به تركيب مشخص شده قيمت ها نيست، بلكه نتيجه درگيري پيشاپيش دريك رابطه كاملاً ديالوگيكال است. مجلات تجاري، مطالعات صنعتي، موافقت نامه هاي بازاريابي. دعوت هاي بخش هاي تجاري، فراخوانها به نشست ها، تفسيرها، حسابها وغيره همه بخش هايي از گفت وگوي گسترده وعميق بازار است… انكار پيامدهاي خودجوش ديالوگ داوطلبانه يا كنارگذاشتن نهادهاي پولي ومحاسبات مالي از بازار، به نظرمن به معني كنارگذاشتن ارتباط معرفت شناسانه گفت وگو دروضعيت هاي اجتماعي پيچيده است ». (۱۱)
اين متفكر سپس بازار را به اصول اخلاقي و حقوق بشر ارتباط مي دهد واز قول فرانك نايت مي نويسد بازار برمبناي اصل اخلاقي احترام متقابل به آزادي وحقوق برابر يكديگر استوار است. به زعم مديسون درپرتو نظام اخلاقي بازار، منافع شخصي در راستاي منافع مردمي قرار مي گيرد. اين نظام اخلاقي برخلاف نظام اخلاقي اجتماع گرايانه سوسياليست ها نيازي به از خود گذشتگي وخيرخواهي ندارد. دراين ميان نظم خودجوش بازار انساني ترين نظم اقتصادي است. مديسون بالاخره نتيجه نهايي ذيل را از سخنان خود مي گيرد اقتصاد بازار آزاد، ساخت اقتصادي مناسب و درواقع تنها شكل اقتصادي سازگار با جامعه مدني است… در وضعيت مدرنيته يا پست مدرن، اقتصاد بازار آزاد جزء لاينفك جامعه مدني است ودرمقابل جامعه توتاليتر قرار دارد . هيچ جامعه اي نمي تواند كاملاً مدني تلقي شود، مگر تا جايي كه مبادلات اقتصادي شهروندان برحسب عقلانيت تفاهمي حاكم بربازار انجام پذيرد.(۱۲)
براساس ديدگاه نئوليبراليسم ، بازار چيزي است كه امكان تفاهم و توافق در زمينه هاي اقتصادي و اجتماعي وحتي فرهنگي (چنان كه به ترويج اخلاق حسنه مي پردازد) را بالا مي برد. مكانيسم بازار مبتني بر نظم خودجوش است كه هايك آن را بيان كرده است. اما اين نظم خودجوش چيست؟ نكته آن است كه هيچ كدام از طرفداران نئوليبراليسم به دقت و روشني اين نظم را تعريف نمي كنند، بلكه سعي مي نمايند با ذكر مصاديق آن مشخص كنند. درواقع نظم خودجوش هايك به لحاظ معرفتي همانند مفهوم مثال افلاطون است. براساس تفسير راسل، افلاطون سرنوشت آدميان را به چيزي متصل مي كند كه خودش هم دقيقاً نمي داند آن چيست. به همين سان نظم خودجوش هايك نيز مفهوم مبهم ، يك نمي دانم چه (je ne sais quoi) ، يك چيز زيباي نگفتني است كه به لحاظ فكري از آن لذت مي بريم ، بي آن كه گرهي از كار فروبسته ما دست كم در حيطه عمل بگشايد.
طرفداران نظريه نئوليبراليسم سؤالات چندي را در زمينه مناسبات موجود در جامعه مدني بي پاسخ باقي مي گذارند. في المثل آيا همه افراد و نهادهاي مدني دربازار به يك اندازه داراي قدرت و امكاناتند؟ اگر چنين است پس منوپولي ها و اليگوپولي ها چه جايگاهي دارند؟ آيا امكان استيلاي نهادهاي قوي برنهادهاي ضعيف تر درنظامي كه سرمايه حاكم است ، منتفي است؟ نكته آن است كه درپس ديدگاه نئوليبراليسم اين فرض وجود دارد كه آدميان جدا از دلمشغولي ها وخودخواهي هاي مادي شان، اساساً نيك انديش و نيك كردارند، كافي است آنها را آزاد بگذاريم تا نيك باقي بمانند. (۱۳) به زعم آنها درجامعه مدني مكانيسم حل منازعه و كنترل فزون طلبي افراد و نهادها ، ازطريق نظم خودجوش (يا شايد به طريق سايبرنتيكي يا كنترل دروني ) ودخالت محدود دولت انجام مي گيرد . بنابراين جامعه مدني را بايستي ـ به غير از برخي موارد استثنايي ـ به حال خود رها كرد. خود اين جامعه درمكان و زمان خود ـ بطور خودجوش ـ مناسبات و ترتيباتي را برقرار مي كند كه اين ترتيبات از بهترين ترتيبات ممكن است. از سوي ديگر تحليل ماركسيست ها درمورد حاكميت سرمايه درجامعه مدني ، تحليل جانبدارانه وغيرواقعي است. بودريار ـ از پست مدرنهاي معاصرـ همنوا با اين نگرش نئوليبراليستي مي گويد: «سرمايه همه جا رقيق شده است و حتي ديگر آن چهره اي را ندارد كه ماركس از آن توصيف مي كرد. سرمايه داري تبديل به شكل وارفته وگازدار شده است. بنابراين تصور مي كنم تحليل ماركس درمورد شكل ، همچنان معتبر است نه در مورد محتوا».(۱۴)
ماركسيست هاي جديد نظير كالينيكوس، ميك سينزوود و… براين باورند كه جامعه مدني عليرغم فوايد آن درجلوگيري از سلطه جويي قدرت هاي سياسي هنوز عرصه مناسبات سرمايه داري است. ميك سينزوود دراين باره مي نويسد: «اگرچه مزاياي جامعه مدني در دفاع از آزادي هاي انساني دربرابر ستم دولت، يا در پي ريزي پهنه اي براي اقدامات اجتماعي يعني نهادها و روابطي كه چپ سنتي ماركسيست درنظر نگرفت، سودمند است، اين خطر نيز وجود دارد كه بهانه اي براي توجيه سرمايه داري شود». به باور اين نويسنده مفهوم مردن جامعه مدني وهمراهي آن با روابط مشخص مالكيت در سرمايه داري ، تكرار يك درون مايه قديمي به شكل ديگر است. درعين حال هركوششي براي كم رنگ كردن ويژگي هاي اين جامعه مدني ومبهم ساختن تمايز آن از مفاهيم قديمي تري جامعه اين خطر را دارد كه ويژگي هاي سرمايه داري، به مثابه يك شكل اجتماعي متمايز، با روابط اجتماعي مختص خود، شيوه هاي تصاحب و بهره كشي خاص خود، قوانين باز توليد والزامات نظام مند خود ، پنهان نگاه داشته شود . (۱۵)
نئوليبراليست ها درمقابل معتقدند اقتصاد بازار آزاد مبتني بر بهره كشي نيست. هرچند مشكل نابرابري در زمينه توزيع درآمدها وجود دارد. اما اين نابرابري ها برخلاف ديدگاه چپ گرايان اسطوره نيستند بلكه قابل اصلاح اند. به نظر آنها ايده هاي پايه گذاران ماركسيسم اتفاقاً اشتباه از كار درآمده است از آن جمله نادرست بودن تئوري ارزش كار، عدم مبادله كالا برحسب ميزان كاري كه درآن صرف شده، عدم وجود تضاد بين كار و سرمايه و… به زعم آنها، اين كه در دنيا گرسنگي وفقر وجود دارد واقعيتي است غيرقابل انكار، اما دليلش دقيقاً دراين است كه بازار به اندازه كافي در اقصي نقاط كره زمين رشد نكرده است. درست است كه دركشورهاي سرمايه داري حكومت هاي ديكتاتوري و خودكامه وجود دارد اما، تقصيرش بردوش اقتصاد بازار نيست. بلكه مقصرعوامل ديگري هستند. درست است كه دراقتصاد بازار ممكن است، ديكتاتوري سياسي هم وجود داشته باشد، اما آيا نظام دموكراتيكي سراغ داريد كه مبتني بر سازماندهي اي غيرازاقتصاد بازار باشد؟ از سوي ديگر سوسياليزم نطفه و جوانه خودكامگي واستبداد را در بطن خود دارد اين امر از مقوله ماركسيستي ديكتاتوري پرولتاريا نشأت مي گيرد، كه به واقع يك ديكتاتوري واقعي است ، چرا كه حذف بازار درچنين رژيمي موجب از بين رفتن آن مكانيزم بنيادي اي مي شود كه از طريق آن كل جامعه توانايي آن را مي داشت كه بطور دموكراتيك تصميم بگيرد كه چه چيز توليد كند، چه طور و براي چه كساني؟ از اين رو بازارمساوي است با دموكراسي و سوسياليزم مترادف است با فقدان آزادي. (۱۶)
ادامه دارد
يادداشت هاي اين بخش ازمقاله به دليل كمبودجاحذف شده است.
|