شماره ۲۰۷۳ - سال هشتم - پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۰
Thu, Mar 7, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

دو شعر از دكتر عباس دليران
052485.jpg
* هميشه خدا تبر به دنيا آمده ام
قطره هاي خواب
مي آغازد و
كار از كار
تمام مي شوم.
[زخم گنجشك بر اعصاب شيشه]
دوئل بالشت
با گلوله اي كه براي يك هزارم ثانيه بازي
خودش را گرم مي كند
ماتيك كاشي ها
طبلهاي گستاخ
و حجله هاي مات
كه بر نگاهها
شطرنج مي شود
باكوس!
تو جامه آبي به تن مي كني و
باد را مشت مي زني.
مرگ
بر دروازه نقره اي ات رام مي شود
حماسه مي شودم
باكوس!
تلخ
تلخ تر ام كن
من كه بي ستاره و
شب ام به رنگ زهرمار
هزار دست مارس شده ام
تو كه به شاخه اي اميد بسته اي
و بر دروازه ها قفل واشده نذرمي كني
تو كه هزار مرتبه
باغ مي شوي و من
هميشه خدا تبر به دنياآمده ام
چه فرق مي كند ستاره باشم يا خواب تپانچه كش
اما هنوز بي ستاره ام
وتو...
در كنار ماهيها
برقچه پولك باران و
بر ستاره سياره من
سويش تلخ مهتابي
تلخ
اسب چموشي كه به شيريني سواري نمي دهد
باكوس!
پيرهن سرخت را كبوترهاي نامه بر
قرنهاست
از بر شده اند.
نشسته ايم
من و تو
بر گرد نوري كه به گرمي مي بلعدمان
آتش دانه ها را آماده مي شويم
به رقص مي ريزي
سبز مي شويم
سقفها را آهسته كنار مي زنيم
از هر گوشه دستي دراز كرده به آفتاب
به قمريها
من در شب بي ستاره دست ام را به تو مي بافم
با بافه گيسوان مادربزرگ
كه زه باران را
زره تن مان مي كند
تو را مي بلعم و با قصه هاي جادويي
خوابهاي عاشقانه...
باكوس!
بريزمان
از جام ساليان
به چاه چاله رودها و روده ها
بريز
نه
كار از كار
تمام نمي شوم.

* اين برف كه ببارد
اين برف كه ببارد
اصلاً به من چه كه برف مي بارد يا نه
ديگر خسته شدم
از اينكه خودم را اينقدر قيچي كرده ام
و از لبه دامن تو كبوتر آبي را بريده و
به آسمان بي پرنده چسبانده ام
اصلاً به من چه زمين گرد است يا مستطيل
و فردا كه بيايد
روز بن لادن است يا يك ديوانه زنجيري ديگر
هاليوود مي برد
ما مي پوشيم
زيادي هم كه قيچي لخت را به هم بزنيم
دعوايمان مي شود
پس بهتر است بخنديم.
به ريش خودمان
به ريش رابله
نياي بازيگوشمان
اصلاً به من چه شعر عاشقانه از مد افتاده
و بقال گذر ما هم ماست پست مدرن مي فروشد
در روزنامه ها تيتر زده اند:
[كليد اتاق خواب زمين گم شده است
از يابنده محترم تقاضا منديم به اولين...]
و بازي تازه از اينجا آغاز مي شود
يك سكانس هزار دقيقه اي
يا شايد هم يك دقيقه اي، كسي سردرنمي آورد
مرد مي آيد
زن مي آيد
بچه مي آيد
مرد مي ميرد
زن مي ميرد
بچه...
راه كه بيفتي
رمه مي بيني
دماغت هم كه بگيري
صد و هشتاد درجه سرت هم كه قر بخورد
به اين حرفها نيست
بمب شيميايي زده اند
كور شده اي
و كوري هم يعني يك قيچي سياه كه مدام مي برد
پدر ومادر هم نمي شناسد
سلاخها ميتينگ داده اند
...
...
و مطمئن باشيد
در اين نقطه چين ها چيزي سانسور نشده است.
***
فكر مي كنم زن شده ام
گاهي وقتها مرد
فكر مي كنم؟

برف مي بارد
زمين مستطيل است
من مردام
و هيچ داستان عاشقانه اي هم قرار نيست در باران
ببارد
و...

نسرين بهجتي
052479.jpg
* پرواز مرگ
او رفت
و من نمي دانستم كه دستهايش را گم خواهم كرد
چشم مهربانش را
پاي پرتوانش را
و خنده هاي ترد زيبايش را
اي سپيدكوه
آن دستهاي مهربان كجاست
كه به خاك بسپارمش
قلب او ميان كدامين صخره
از تپش ايستاد
و قنديل زد
اي آخرين شاهد... سپيدكوه
تو بگو
تو بگو
آخرين نام كه برد نام كه بود
آخرين ياد كه كرد ياد كه بود
هنوز بوي عطرتنش در سرسراي خانه بود
هنوز رد بوسه اش به روي گونه هامان مي سوخت
كه خبر آوردند او ديگرنمي آيد
پرواز... پرواز مرگ بود

سه شعر از رضا دبيري جوان
052476.jpg
* آدمي نو
سخنان بلند تو را
گفتند پرندگان ميان باغ
گوش بزرگ برگ
گرفت حرف تو را
و هوش من نگرفت
يك اتفاق ساده را
كه افتاد در ازل
بين من و تو اتفاق
***
خود را سپرده ام
به سردي آهن
و طلوع و غروب را
به ساعت فروختم
***
آدمي نو
كه به آتش كشيده
بهشت زيرپايش را
و آسمان و زمين
مرا كرده اند عاق
* هيس
هنوز دست سكوت
دست از سر صداي من برنمي دارد
هنوز در سرش پاييز
مي پرورد خيال غارت باغ
هنوز وقت درو
مي زند بر خرمن من آتش نفاق
***
طبعت اگر هوس كند بچرد در ميان گل
از شش جهت هول
مي گيرد از دلت سراغ
چشمي اگر بگرداني
يا لبي بجنباني
دست سكوت مي نهد بر دل تو داغ
***
مرا در پناه خود بگير اي عشق
كه چشم بسته تقدير مي زند
تير فراغ
* من و تو
وقت شادي
به درخت مانندي
وقت ايثار خورشيدي
عاشق كه مي شوي كائنات مي گردي
***
نقش مي بندد به خاطر ماه
كه بي حضور كلاغ
من و تو بنشينيم
و درخت و كوه و باغ
با من و تو بنشيند
و بگذاريم پا را ميان چشمه آب
***
خنده صبح ازل
به شيريني خنده تو نمي رسد
كه عاشقي را بيدار مي كند
از خواب



|   شناسنامه   |   آرشيو   |