شماره ۲۰۷۴ - سال هشتم - جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 8, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
زندگي تو
خواستگاري
احمق ترين دزد

شكارچي بلژيكي عروسك هاي شهر
052626.jpg
دوتروكس يكي از قاتلان سريالي بود كه در بلژيك اقدام به ربودن، آزار و اذيت، شكنجه و قتل كودكان مي كرد.
راز جنايات اين مرد بلژيكي زماني فاش شد كه پدر و مادر دختر ۱۴ساله اي به نام نليا پي بردند، دخترشان ناپديد شده است.
آنان كه در يكي از روستاهاي بلژيك زندگي مي كردند، از پليس خواستند تاهر چه زودتر باتحقيقات خود «نليا» را به آنان بازگرداند.
در پي اين شكايت پليس بلژيك بلافاصله وارد عمل شد و تحقيقات خود را براي يافتن هرگونه سرنخي از علت ناپديد شدن اين دختر نوجوان آغاز كرد. در اين تحقيقات يكي از روستاييان به پليس گفت: من نديدم كه «نليا» چگونه ناپديد شده، ولي عصر بودكه يك خودرو استيشن را كه راننده اش غريبه بود، در روستا ديدم از آنجا كه سابقه نداشته هيچ شخص غريبه اي به روستاي ما بيايد، براي همين شماره آن خودرو رابرداشته و سعي كردم مشخصات راننده را به خاطر بسپارم.
پليس پس از تحقيق متوجه شد صاحب اين خودروي استيشن مردي ۴۰ساله به نام مارك دوتروكس است. بررسي گذشته كيفري دوتروكس نشان مي داد كه او قبلاً به آزار جنسي كودكان اقدام مي كرده است. پليس با توجه به اين اطلاعات بلافاصله خانه ييلاقي دوتروكس را كه در مرز فرانسه و بلژيك قرار داشت، تحت نظر گرفت، اما باوجود جست وجو در اين خانه نتوانست چيزي به دست آورد.
از سوي ديگر بازجويي هاي فني وتخصصي روي او آغاز شد و پس از دوروز دوتروكس به مأموران گفت:
ـ من دودختربچه ربوده ام كه حاضرم آنان را به شما نشان دهم.
دوتروكس درحالي كه مأموران راهدايت مي كرد. آنان را به قسمتي از خانه اش برد كه يك كابينت فلزي بود. پشت اين كابينت دريچه اي بودكه به يك سلول زيرزميني راه داشت.
052629.jpg
پليس پس از وارد شدن به اين سلول تاريك و ترسناك متوجه شد نليا به همراه يك دختر۱۲ساله به نام سابين دارن از مدتها پيش در اين محل زنداني بوده اند ولي به خاطر شدت شكنجه ها و گرسنگي در حال مرگ هستند.
پس از انتقال بدن نيمه جان اين دودختر نوجوان، پليس تحقيقات خود را براي بازرسي ويژه تر از خانه دوتروكس ادامه داد.
با فيلمهاي ويدئويي كه از خانه اين جنايتكار به دست آمد، پليس دريافت سابين از سه ماه پيش هنگامي كه درحال دوچرخه سواري بوده است، توسط دوتروكس ربوده شده و به سلول هولناك آورده شده است و سپس مرد جنايتكار نليا را شكار كرده و كنار قرباني ديگر خود آورده است.
پليس پس از يافتن اين سرنخ با توجه به اينكه مرد جنايتكار سابقه دار بود، احتمال داد او قربانيان ديگري نيز داشته باشد كه در مكانهاي ديگر هدف حملات وحشيانه او قرار گرفته باشند. با اين فرضيه و اعترافات دوتروكس پليس خانه ديگر مرد جنايتكار را كه در يك روستا واقع بود، شناسايي كرد. پس از بررسي اين خانه بودكه پليس بلژيك با اجساد مليا رسو وجولي لژون ـ ۸ساله ـ كه از سال گذشته ناپديد شده بودند، رو برو شد.
كارشناسان پزشكي قانوني پس از بررسي اجساد اين دودخترك اعلام كرد: اين دودختر بچه ۸ساله به خاطر گرسنگي و شكنجه جان سپرده اند.
پرونده شكايت والدين اين دودختربچه نشان مي داد كه آنان سال گذشته درحالي كه در نزديكي خانه شان در حال بازي بوده اند، ناپديد شده اند.
دوتروكس در بازجويي ها گفت: وقتي ديدم آن دو در نزديكي خانه شان در حال بازي هستند، تصميم گرفتم آنان را بدزدم. آن دو را به زور سوار استيش ام كردم و به خانه ام آورده ام. در طول ۸ماه آنان رامورد آزار و اذيت و شكنجه قرار دادم، اما همان زمان به جرم سرقت دستگير شدم.
دوتروكس از ترس اينكه مجازات سنگين ترين براي او در نظر گرفته شود، از اسارت دودخترك ۸ساله در خانه اش به پليس اعتراف نكرده بود و دودخترك در سلول تنهايي وحشتناك دوتروكس به علت تشنگي و گرسنگي جان سپرده بودند.
پليس بلژيك پس از بررسي پرونده هاي ناپديد شدن كودكان و نوجوانان در اين كشور دريافت ۱۲كودك و نوجوان در مدت يك سال در اين كشور ناپديد شده اند كه هيچ اثري از آنان به دست نيامده است.
در حالي كه پليس بلژيك موفق شد خانه ديگري از خانه هاي دوتروكس را شناسايي كند كه در آن جسد وينستين ـ شريك سابق دوتروكس ـ وجود داشت، پليس اسلواكي اعلام كرد: دوتروكس ـ مرد جنايتكار ـ اقدام به آزار و اذيت، شكنجه و قتل يك دختر كولي در اين كشور كرده است.

زندگي تو
سرنوشت تلخ يك مرد
052632.jpg
در اين پنج سالي كه زن گرفته بود، انگار خدا دنيا را به او داده بود. درست با تولد فرح بود كه احساس كرد زنش به او بي توجه است. اين بي توجهي ها كم كم و روز به روز بيشتر شده بود تا جايي كه بعد از يك سال به بي احترامي تبديل شده بود.
مرد با دلش سرستيز داشت. نمي دانست چه كند؟ نمي دانست با فيروزه چطور رفتار كند. هر كس چيزي مي گفت. اكثراً فيروزه در خانه نبود. فرح را پيش همسايه بالايي مي گذاشت و مي رفت تا غروب. چندبار كه صادق پيگيرش شده بود، گفته بود.
ـ كلاس آرايشگاه وگل سازي مي رم.
صادق سعي مي كرد درخانه كار نكند تا زنش را ناراحت كرده باشد. سعي مي كرد از كنار همه بديها و كم و كسري ها به سرعت بگذرد.
صادق شب زودتر از هميشه به خانه آمد. يك دسته گل سرخ براي فيروزه خريده بود. فيروزه در خانه نبود. به طبقه بالا رفت. فرح پيش زن همسايه بود. فرح را با خودش به خانه آورد.
ـ فرح مامانت كجا رفت؟
ـ نمي دونم. گفت مي رم بيرون. اگه دير كردم غصه نخوري.
مرد لبخند تلخي زد. در يخچال را باز كرد. هيچ غذايي در يخچال نبود.
ـ فرح ناهار چي خوردي؟
ـ يه كم نون و پنير.
ـ مامان غذاچي خورد؟
ـ گفت بيرون يه چيزي مي خورم.
مرد احساس دلشوره كرد. فيروزه عادت به غذا خوردن در خارج از خانه را نداشت. فرح رنگ پريده بود. صادق دست به كار شد. فوري مرغ در قابلمه گذاشت و برنجي دم كرد. هر طور بود بايد فرح را از اين وضعيت درمي آورد. مطمئن بود وقتي فيروزه برگردد، با او برخورد تندي خواهد كرد.
فرح گوشه اتاق به تلويزيون خيره شده بود. صادق سيب و پرتقالي شست و پوست گرفت و جلوي دخترش گذاشت.
ـ بخور باباجون.
عقربه هاي ساعت به دنبال هم حركت مي كردند. از ساعت ۹شب كه فرح شام اش را خورده و خوابيده بود. صادق در انتظار بازگشت فيروزه به خانه بود. اما اين انتظار...
صادق نزديك صبح با اين تصور كه اتفاقي براي فيروزه افتاده به كلانتري رفت. تمام بيمارستان ها، پزشكي قانوني و... را زير پاگذاشت.
غروب خسته وكوفته به خانه آمد. يك دفعه فكري به سرش زد. سراغ كمد رفت. فيروزه شناسنامه و گذرنامه اش را با تمام طلاهايي كه داشت و طلاهاي فرح يكجا برده بود.
صادق دلش لرزيد وقتي تكه كاغذ پاره اي پيدا كرد كه فيروزه روي آن نوشته بود:
ـ براي هميشه مي روم. مواظب فرح باش.

...صادق دستي به پيشاني اش كشيد. درست ۱۵سال بعداز رفتن فيروزه براي فرح هم پدري هم مادري كرده بود. چقدر رنج برده بود تا او را ۱۸ساله كرده بود. تا فرح ديپلم گرفته بود. صادق تمام جواني اش را به پاي دخترك اش ريخته بود.
آرام ماشين اش را پارك كرد. سرش درد مي كرد. خيلي خسته بود. با خودش فكر كرد:
ـ اگر فرح را شوهر بدهم، ديگر خيالم راحت است.
فرح از نظر رفتاري و ظاهر بيشتر به مادرش رفته بود، تا او. فرح شادي و شيطنت را دوست داشت.
فرح به خانه دلبسته نبود وهمين صادق را آزار مي داد.
ساعت ۱۰شب بود كه صادق زنگ در آپارتمان را فشار داد. او در انتظار اين بودكه دخترش با لبخندي به او، خستگي روز را از تن اش بيرون كند.
وقتي چنددقيقه اي طول كشيد، صادق به دلشوره افتاد. با خودش گفت: نكنه بلايي سر دخترم اومده است.
در ميان جيب هايش شروع به جست وجو كرد و بالاخره كليدخانه را پيدا كرد. در را باز كرد به سرعت خودش را به آپارتمان رساند. داخل آپارتمان شد.
ـ فرح باباكجايي؟ فرح!
فرح جوابي به او نمي داد. با خودش فكر كرد شايد دخترم خسته بود و به خواب رفته است. صادق دواتاق خواب، پذيرايي، حمام، آشپزخانه و داخل دستشويي را نگاه كرد؛ هيچ اثري از دخترش نبود. احساس درماندگي شديدي كرد به طرف گوشي تلفن رفت. خانه تمام اقوام نزديك را گرفت. هيچ كدام از فرح خبر نداشتند.
صادق ناچار سوار ماشين شد و به كلانتري رفت.
يك ماه بعد صادق هنوز تنها بود، او هيچ خبري از دخترش نداشت. صادق كم كم احساس كرد كه قلب اش درد شديدي پيداكرده است. در طول چندروز بعد وضعيت او بدتر شد. اگر او مي توانست تنها بفهمد دخترش كجاست، قوت قلب پيدامي كرد. گاهي به خودش دلداري مي داد:
ـ خب بالاخره بايد شوهر مي كرد و مي رفت سر خونه و زندگي اش.
ولي دوباره ته دلش ناآرام مي شد.
صادق آن روز برخلاف روزهاي گذشته اصلاً سر كار نرفت. گوشه اتاق نشسته بود. يك دفعه فكري به ذهن اش رفت. سراغ آلبوم رفت. شروع به ورق زدن آن كرد كه چشمش به كاغذي افتاد. آن را باز كرد. نامه فيروزه بود كه سالها قبل، قبل از فرار نوشته بود. آهي كشيد ولي متوجه شد زير كلماتي كه فيروزه نوشته، چندخط مثل دستخط فرح است.
ـ پدر! زندگي با تو براي من كسالت آور است دوست ندارم اينگونه آرام زندگي كنم. در تمام سالهايي كه تو فكر مي كردي از مادرم خبري نداريم، او پنهاني به ديدارم مي آمد. مادرم زندگي خوبي دارد، من دلم مي خواهد مثل مادرم زندگي كنم. من از تنهايي خسته شده ام، نگران من نباش چون من پيش مادر هستم.

خواستگاري
زير بمباران
مهمان داشتيم. شب بود. با اينكه از مهمان آمدن در شب مخالف بودم، ولي اين يكي را پدرم دعوت كرده بود. دعا مي كردم كه وضعيت عادي و سبز باشد و هرگز قرمز نشود، مورد مشكوكي نباشد تا بلكه امشب به خوبي و خوشي بگذرد.
مهمانها آمدند ساعت هشت شب بود. وضعيت يكدفعه قرمز شد. صداي آژير به گوش رسيد. يكي از مهمانان ما خيلي از حمله هوائي وحشت زده شده بود و مي ترسيد. پدرم هرچه سعي كرد او را آرام كند نتوانست، ناچار پيشنهاد داد به پناهگاهي كه نزديك خانه مان بود برويم.
همه به سرعت بلند شدند. انگار همه منتظر اين پيشنهاد بودند. چند دقيقه بعد همه در پناهگاه بودند. چند تن از دوستانم را در پناهگاه ديدم. سرم به آنان گرم شد و باب صحبت با آنان باز شد به گونه اي كه از مهمانان مان غافل شدم. با دوستانم راه افتاديم به طرف انتهاي پناهگاه، چون در فضاي اول پناهگاه جمعيت زيادي بود.
يكدفعه در آن مكان كه همه نگران بودند و از حملات عراق مي ترسيدند، متوجه صداي خنده و شادي شدم. به طرف صدا رفتم. ديدم پانزده نفر دور هم نشسته اند. يك ظرف ميوه و شيريني، يك سيني فنجان و نعلبكي و يك فلاكس هم وسط شان است. با تعجب ايستادم و از دور نگاه كردم. با شادي حرف مي زدند. آنقدر شور و حرارت و صفا در بين شان بود كه من هم مثل آنان فراموش كردم كه كجا هستم، كنارشان نشستم و حرف هايشان را مي شنيدم. هرچه بود حرف هايي شيرين بود. تعجب من از اين بود كه چرا اين افراد براي مجلس شادي شان اينجا جمع شده اند، براي چه درخانه نيستند.
در همين لحظه بود كه صداي مبارك باشد، الهي كه خوشبخت بشويد به گوشم رسيد. نتوانستم كه پرس و جو نكنم. جلورفتم و از پسر جواني كه آنجا بود، پرسيدم:
ـ شما چه مجلسي اينجا بر پا كرده بوديد؟
پسر جوان كه خيلي هم خوشحال به نظر مي رسيد با خنده گفت:
ـ راستش اينجا مجلس خواستگاري بود. قرار بود امشب آخرين خواستگاري من از اين خانم باشد و بزرگترها قول و قرارهايشان را با هم بگذارند ولي به دليل حملات هوايي از مدتي قبل برنامه خواستگاري آخر من عقب مي افتاد. و بالاخره من پيشنهاد دادم براي اينكه خواستگاري در آرامش باشد، در پناهگاه اين مراسم را اجرا كنيم.
به خانه پدر عروس كه رفتيم، برادر عروس ما را به اينجا آورد و ديدم كه خانواده عروس وسايل پذيرايي را آماده كرده اند.
 خبرنگار محله

احمق ترين دزد
شيرين ترين ردپا
052635.jpg
داريوش خوب مي دانست كه بايد هر طور شده جلوي رفتن رؤيا را بگيرد. رؤيا چهارمين زن اش بود. هربار كه زن گرفته بود، به خاطر نداشتن پول و كار بعد ازمدتي همسرانش او را ترك كرده بودند.
اقدس زن اولش بعد از سه سال تحمل يك روز او را با بچه شش ماهه شان ترك كرده بود. اقدس به همه فاميل و همسايه ها گفته بود:
داريوش به فكر زن و بچه نيست. درست در اين سه سالي كه زنش شده ام جز گرسنگي در خانه اش چيزي نبوده است.
داريوش براي حفظ آبروي از دست رفته اش بلافاصله زن ديگري گرفت. صغري زن بسازي بود، اما بيشتر از چندماه دوام نياورد، او خيلي آرام و ساكت از زندگي اش بيرون رفته بود.
داريوش آهي كشيد. سارا را وقتي گرفته بود، مادرش به او گفته بود اگر اين زن را نگه نداري، ديگر اسم مرا نبر. به هزار قرض و قوله زندگي با سارا را مي گذراند تا اينكه از دست طلبكاران به زندان افتاده بود وبعد از دوسال زنداني بودن، سارا طلاق اش را گرفته بود و رفته بود.
يك لحظه اشك درچشمانش جمع شد. هميشه در زندگي برآورده بود. هيچ وقت نبود كه بتواند زندگي آرام بخشي داشته باشد. اگر كار پيدا نمي كرد، تقصيري نداشت. اگر كسي به او كار نمي داد چرا بايد همه او را مقصر مي دانستند.
نمي دانست چرا همه چيز اين دنيا اينطوري است. سارا كه رفته بود. از فكر زن گرفتن بيرون رفته بود. همه تركش كرده بودند. هيچ كس ديگر تحويلش نمي گرفت در تنهايي اش دست و پا مي زد. تا اينكه يك روز با رؤيا آشنا شده بود. رؤيا زن خوبي بود. او هم در ازدواج دوبار شكست خورده بود. از داريوش هيچ چيز جز يك زندگي آرام نخواسته بود. رؤيا نمي خواست يكبار ديگر شكست بخورد. رؤيا نمي خواست اسمش در دست و دهانها بيفتد.
داريوش آهي كشيد. چقدر در تنهايي با خودش كلنجار رفته بود تا رؤيا را گرفته بود، چقدر...
بايد مخارج زندگي با رؤيا را به دست مي آورد، وگرنه اين زن را هم از دست مي داد. هيچ كاري بلد نبود، حوصله دوندگي نداشت، دوست نداشت كسي آقابالا سرش باشد.
فكري به خاطرش رسيد. قنادي سر خيابان شلوغ بود. اگر كمين مي كرد مي توانست كيف يا جيب مشتريان را بزند و چندصباحي زندگي اش را بگذراند. سعي كرد با شاگرد قنادي طرح دوستي بريزد. هر روز به بهانه خريد به قنادي مي رفت. بعد از چندروز بالاخره تمام جوانب را سنجيد. روز اول درحالي كه يك جعبه شيريني كوچك خريده بود، كيف زني را زد و ۱۰هزارتومان كاسب شد. يكي، دورروز بعد دوباره به قنادي رفت.
اين بار داريوش در كمين نشسته بودكه چشمش به بادام ها افتاد. تصميم گرفت كمي بادام بخرد. كمي بادام خريد و راه افتاد. از جيب يك مشتري ۲۰هزارتومان به چنگ آورده بود. ديگر داريوش كار هميشگي اش شده بود. زندگي با رؤيا چقدر آرام و بي دغدغه بود. رؤيا زن ولخرجي نبود، ولي داريوش دوست داشت از اين راه هر چه زودتر سرمايه اي به دست آورد.
تصميم گرفت هر طور شده براي شب عيد يك پول درست و حسابي به خانه بياورد، براي اينكه كسي به او مظنون نشود يك پلاستيك پرآجيل خريد و به كمين نشست. با شاگرد قنادي گاهي شوخي مي كرد و از آجيل ها مي خورد تا اينكه يك مرد كه خيلي هم پولدار به نظر مي آمد، به قنادي وارد شد. چندكيلو شيريني و آجيل خريد و بعد راه افتاد. داريوش به مرد نزديك شد و در يك چشم بر هم زدن، جيب مرد را زد و به سرعت به طرف خانه راه افتاد. در كيف مرد چند چك پول بود. او ۵۰۰هزارتومان به چنگ آورده بود. چقدر خوشحال بود. يك سرويس طلا براي رؤيا خريد و او را به خانه مادرش مي برد. رؤيا چقدر خوشحال مي شد. يك ساعت بود كه به خانه آمده بود ولي رؤيا هنوز از بيرون برنگشته بود. صداي زنگ درحياط كه بلند شد داريوش با شادي به طرف حياط رفت. در را باز كرد. رؤيا چقدر خوشحال مي شد، اگر:
چندپليس پشت در بودند.
ـ شما به جرم دزدي...
ـ من دزدي نكردم.
ـ چرا آقا رد آجيل هايي كه خريديد از قنادي تا خونتون هست. پاكت پلاستيك آجيل پاره بوده...
داريوش در زندان به خودش مي گفت:
ـ اگر كمي حواست جمع بود، اينقدر احمقانه گير نمي افتادي.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |