• اينجا بازار بزرگ تهران است. «كنتراست» سرسام آوري از مدنيت و بدويت. شاهراه مكنت و فلاكت. چرك و چروك مثل اسكناسهاي سبزرنگي كه من و تو گوني گوني اش را هم كه آرزوكنيم، وامانده قسط آخر برج و كرايه خانه ايم
يك روز معمولي. هوا لابد بالاترها آبي است. اما اينجا خاكستري است. مثل خود آدمها. مثل ازدحام از نفس نيفتاده اين جمعيت كه انگار اتفاقي در درونشان رخ داده است. اتفاقي از جنس نوشدن ثانيه هاي به نفس افتاده ايام. ازدحامي در مجموع شيرين. با چشم پوشيدمان برتلخي هاي پنهانش. اينجا بازار بزرگ تهران است. صدوپنجاه ساله مكاني كه مي گويند خاكش طلاست و خاكروبه اش بلا! نگاه كن! درست تر كه ببيني خواني است كه از آسمانش باران دلار و دينار و طمع مي بارد و تومان تومان اسكناس است كه دستهايي مي دهد و دستهايي شبيه دهان مي بلعد. از چهار راه «گلوبندك» شروع مي كنم و قبل از آن و از سر خيابان حافظ و ترانه «موتور، موتور» موتورسواران حرفه اي آغاز ورودمان است به شريان اصلي قلب تجارت اين مملكت. اينجا بازار بزرگ تهران است. «كنتراست» سرسام آوري از مدنيت و بدويت. شاهراه مكنت و فلاكت. چرك و چروك مثل اسكناسهاي سبزرنگي كه من و تو گوني گوني اش را هم كه آرزوكنيم، وامانده قسط آخر برج و كرايه خانه ايم.
از چهار راه گلوبندك، ياميدان ارگ (پانزده خرداد)، يا ناصرخسرو يا بهارستان يا هر خيابان و طرف ديگري كه بيايي باانبوه قارقاركهاي سرخ و سياهي روبرو مي شوي كه همه آدمهايي كه به اينجامي آيند و يا از اينجا مي روند و مي گذرند را «راك فلر»هاي بالانشين قلهك و شميران تصور مي كنند و پول خونت را كرايه راه مي خواهند. فكرش را بكن كه از خيابان ناصرخسرو تا ميدان ارگ را يك موتورسوار كه از اجبار بيكاري و تورم استخدام، جانش را بركف گرفته و با آن از خلاف ترين خيابانها و ورودممنوع ها و پياده روها و چراغ قرمزها عبور مي كند تا به دويست و پنجاه توماني كه از تو مي گيرد راضي باشد. دويست و پنجاه تومان. پول پنج نفر مسافري كه با طي همين مسافت يك راننده تاكسي به دست مي آورد واگر از سرخيابان حافظ بگويي «تا بازار چقدر مي بري» مي گويد: «هشتصد تومان!»
به ورودي اين خان يغما كه مي رسي، نه خرده فروشان و دستفروشان كه انبوه جماعتي تو رابه خود جلب مي كند كه هر يك تلفن همراهي به دست دارد و يا گوشي آن را به گوش و همزمان با دو نفر صحبت مي كند. يكي آنكه پشت خط است و ديگري مشتري و هرچند لحظه يك بار چون كفتاري به سوي لاشه اي ـ تو بگو مشتري از همه جا بي خبري ـ هجوم مي آورند و بعد از سير چريدنش از او پراكنده مي شوند و هر كدام يك آواز زير لب زمزمه مي كند: «امروز مي دم فردا مي گيرم.» از كه بپرسم كه معناي اين واژگان چيست، هان! يافتم. غلام. جوانك مراغه اي كه بين اين جماعت چاي و سيگار مي فروشد:
ـ اينا اينجا چي كار مي كنند. (و به كاغذ و خودكارهايشان خيره مي شوم كه هر آن چيزي روي آن محاسبه مي كنند).
ـ طلا خريد و فروش مي كنن.
ـ ولي من كه پولي نمي بينم چه برسه به طلا.
ـ شما چقدر ساده اي خانم. اينا يك نفر گردن كلفت دارن، هر كدامشان كه از پشت تلفن آخرين قيمتهاي طلا رو بهشون ميگه، بعد هر روز مثلا ً ده تا سكه مي دن، فردا همان سكه رو پس مي گيرن و مابه التفاوتش رو محاسبه مي كنن و مي گيرن يا پس مي دن، درست مثل قمار.
با آنكه از جملات غلام چيزي دستگيرم نشده، اما همچنان مبهوت اين جماعت هستم كه درميانشان هر سن و سال و هر شكل و قيافه اي را مي تواني ببيني. از پيرمرد چندصدساله بگير تا پسركي چندساله. باهضم بي اعتناييهاي اين جماعت و عبور از جماعت سكه و عبور از ميان سكه و دلار فروش ها وارد دروازه اصلي بازار مي شوم كه نمونه بارزي از معماري قجري است. باهمان طاقديس هاي گنبدي شكل سياه و چرك آلودش كه روزها و شبهاي پرهاي و هوي و پرسكوت تاريخ صدوپنجاه ساله گذشته اش را نشخوار مي كند و با عبور از اين دروازه وارد كوچه اي يابهتر است بگويم خياباني مسقف و مملو از هزارتوهاي سراچه و سرا و تيمچه و رسته و دسته و حجره و حياط مي شوم. گذر لوطي صالح. گذر كفاشان. گذر فرش فروشان. سراچه امير. سراي دوستان. بازار پلاستيك. بازار پارچه و هزاراسم و نشان كه اگر بخواهي ردشان را بگيري به گمانم به آخر دنيا هم نرسي. كوچه پس كوچه هاي تاريك ونمور و در عين حال روشن كه روشنايي اش تو رابه ياد غروبهاي پرنور تابستان مي اندازد.
از در دروازه كه وارد مي شويم انبوهي از سرهاي آدمهايي را مي بيني كه در روشنايي وهم آلودي بالا و پايين مي روند و مثل جماعت مورچگان درآمد و شد هستند. در دو طرفت حجره هاي كوچك و كم اندازه اي كه درآنها از شيرمرغ تا جون آدميزاد يافته مي شود و در درون هر كدام و لابلاي زورچپان جنس و كالا، آدمهايي را مي بيني كه برق چشمشان صداي جيرينگ، جيرينگ كسب و رونق مي دهد و لابد از نگاه آنان تو يك اسكناس درشت هزارتوماني هستي كه خيره خيره و برخلاف قانون تجارت از كنارشان عبور مي كني.
بازار اين روزها شلوغ تر و داغ تر و پرترددتر از هميشه سال است. چه آخرين ثانيه هاي تحليل رفته سال، سرچراغ هر كاسبي است. عمله كسب هم فراوان. بيش از هر چيز عبور مورچه وار باربراني را مي بيني كه بي اعتنا به تو و هر آنچه كه درباره چهره مغموم عرق ريز پرتكاپويشان مي انديشي، خميده و خموده از كنارت به سرعت مي گذرند. حتي اگر باري كه مي برند صدها كيلو وزن و ميليونها تومان قيمت داشته باشد و در ميانشان چه بسيارند پيرمردهاي هفتاد، هشتاد ساله اي كه صورت آبرو به سيلي مشقت و زحمت سرخ نگه داشته اند و دست تكدي به روي دوست و دشمن دراز نكرده اند. باربرها فراوانند، آنقدر كه رفته رفته به وجودشان و عبورشان عادت مي كني و صورتهاي تكيده عرق ريزشان ديگر برايت مثل صورتهاي گوشتالود صاحبان حجره ها عادي و معمولي مي شود.
غير از من و عابران و خريداران و كاسبان و دلالان و حاجيان بازاري، تردد گاري دستي هاي چوبي و فلزي لابه لاي ازدحام جمعيت چشمگير و ديدني است. گاري دستي هايي كه شايد بيشتر از ده برابر حجم شان و گنجايششان بار حمل ونقل مي كنند. كالاهاي رنگارنگ و جورواجور. گاهي برخي از آنها را دونفر با هم مي كشند و گاهي يك نفر در كشيدن گاري خودش لنگ مي زند. سر هر پيچي، سر هر گذري، سر هر سرايي، ترددشان بيشتر و ازدحامشان انبوه تر است. طوري كه گاهي با هم تصادف و تصادم مي كنند و گاهي از هم سبقت مي گيرند و گاهي مجبور مي شوي پشت ترافيكي كه شايد دهها و حتي صدها متر طول داشته باشد بايستي تا گره اين ترافيك كور گاري دستي هاي جورواجور باز شود و اين ترافيك هاي طويل بهترين جا و مكان براي استراحت گاريچي هاست. آنها بي خيال از ازدحام جمعيت روي گاري هاي خود، اگر خالي باشد، دراز مي كشند و رفع خستگي مي كنند.
ـ اهل كجايي؟ (من از اصغر مي پرسم)
ـ كرمانشاه!
ـ چرا اومدي تهران؟ اونم اينجا؟
ـ كجا مي رفتم؟ از بيكاري ديگه.
ـ درآمدت خوبه؟
ـ نه؟! اگر خوب بود كه من و اون (يكي از كسبه را نشان مي دهد) جامون يكي بود!
ـ روزي چقدر بار اينورو اونور مي كني؟
ـ دويست، سيصد، يه وقتا هزاركيلو هم اينور و اونور كردم. بستگي داره.
ـ الان كه شب عيده چطور؟
ـ الان وضعمون بد نيست. مردم جنس بيشتر مي خوان. بيشتر پول گيرمون مي ياد.
ـ پولاتو چيكار مي كني؟
ـ مي فرستم شهرستان. مادرم مريضه. خرج دوادكتر او مي كنم.
ـ اينجا خونه داري؟
ـ نه تو سراي… مي خوابم.
ترافيك گاري دستي ها بالاخره باز مي شود و ساعت استراحت تمام. و حركت آدمها دوباره جريان پيدامي كند و آمدو شدها به حالت اول برمي گردد. اينجا هم اما از شر قارقاركهاي سرخ و سياه درامان نيستي و بايد مواظب باشي كه مباد ا از پشت سر و بي هوا آنها با تو تصادف كنند؟!اينجا هم مثل خودمان و شهرمان در اوج بي قانوني، قانون حكمفرماست. قانون بي قانوني همه چيز را سرو سامان داده است. نمي دانم كدام راسته را گرفته ام و آمده ام كه از بازار فرش فروشها سردرآوردم اما قدم به قدم اين راسته فرش است و فراش. هر چند متر به چند متر، زيرنور كم رمق و سايه واري كه اطرافت را احاطه كرده است. تيمچه ها و سراهايي است مملو از فرش كه روي هم چيده شده اند و مشتريانش گرچه كم تعداد و طرفدارند اما چند نژاد و چند زبانند. هندي، آلماني، انگليسي، خلاصه فرنگي ترين مشتريان بازار اين حوالي مي چرخند و وسوسه انگيزترين پيشنهادات را جمع و تفريق مي كنند. البته هندي ها با آن دستارهاي رنگارنگشان و رنگ پوست تيره شان ديدني ترند تا اين فرهنگي هاي بلندقامتي كه بلند بلند زبان مادرشان را صحبت مي كنند والبته تطميع مترجمين آنها شرط اول كاسبي است.
به كوچه اي تنگ تر ازخيابان اصلي بازار كه حالا ديگر تردد آن كمتر شده است مي پيچييم. كوچه تاريك تر از خيابان اصلي نيست اما ساكت تر است. «از خودم مي پرسم در اين كوچه پرت و دورافتاده هم كاسبي پررونق است؟»
لابد هست كه مغازه داران سرخوش اش لابه لاي حساب كتابشان گم شده اند. انتهاي كوچه به خيابان اصلي پارچه فروشان مي رسد. پارچه هاي رنگارنگ نماز. پارچه هاي رنگارنگ پيراهن و لباس. پارچه هاي رنگارنگ پرده و پشتي. پارچه هاي رنگارنگ مبلمان و تخت. تا چشم كار مي كند پارچه است و پارچه و زنان پرچانه و چانه زني كه دسته دسته، پراكنده و متجمع گرد هر دكان و مغازه اي گرد آمده اند و با صاحب مغازه كورس چانه زني گذاشته اند. كولي ها و سيگارفروش ها هم هستند. بسيار و فراوان. از عبور اين خيابان به خيابان و راسته كيف و كفش فروشها مي افتم. باز هم ترافيك. اين بار اما ورود يك وانت بار نيسان همه چيز را به هم زده است. درست مثل خيابان كم عرضي كه دورزدن كاميوني ترافيك اش را بيشتر مي كند. ترافيك اين كوچه هم طولاني است و عبورمان طولاني تر. رسته كيف وكفش را هم طي مي كنم و به رسته آجيل فروش ها مي رسم و ناگهان چيزي از ذهنم عبور مي كند. «نكند گم شده ام؟ » آري واقعاً گم شده ام يادم رفته است كه از كجا آمده ام و تعجبم وقتي بيشتر مي شود كه مي بينم همگان بي اعتنا به من و ديگران راه خودشان را مي روند الامن. با چند بار پرس و جو، خود را به يكي ديگر از خيابانهاي اصلي بازار مي رسانم و سر راهم سقفي قديمي قراردارد كه بالاي سر چهارراهي است از ميان صدها چهارراه بازار. سقفي گچي با معماري كاملاً قديمي. سقفي گردو قديمي. از چهارراه هم عبور مي كنم و حالا مثل غواصي كه دوباره به سطح آب بازگشته به خياباني خارج از بازار مي رسم. «اينجا كجاست؟» باورت نمي شود اما حوالي بهارستان است كه سردرآوردم. اينجا ازدحام و سروصداي جمعيت و موتورسواران و دستفروشان و هجوم باربران فراوان است. وجب به وجب دستفروش كنار پياده رو ايستاده است و هر چيزي كه فكر كني مي فروشند. از كالاهاي مجاز بگير تا كالاهاي ممنوعه. معتادي مچاله شده سر راهم توجه من و ديگران را جلب مي كند. آنسوتر يكي ديگر را مي بينم كه از ميان زباله ها غذاي مانده اي را مشت مشت مي خورد. پيرمردي باربر كه از شدت خستگي كفش هايش را درآورده و جورابهايش را كنده وپاهايش را ماساژ مي دهد، زني خارجي كه با دامن و روسري از مغازه داران خريد مي كند، باربري كه بارش به زمين ريخته است و از ديگران كمك مي خواهد، رفت و آمد سرسام آور موتورسوارها، ترافيك به گل مانده اتوبوسهاي خربزه اي و هجوم صاعقه وار باربرها به هر وانت بار و كاميونت كه از راه مي رسد، همه و همه وهمه نشان از يك چيز دارند. بهار در راه است.شب عيدي كه مي گويند رسيده است. حالا تمام آدمها به عادت هر ساله، با هر زحمت و از هر جا كه شده پول و پله اي دست و پا مي كنند و به سراغ بازارمي آيند. اين شهر پر هزارتوي پيچ در پيچ پررمز و رازو اين دالان بي انتهاي مال التجاره هاي تمام نشدني. اين خوان يغماي پرزرق و برق و… نگاه كن! درست كه ببيني از آسمان اينجا نعمت مي بارد. نگاه كن!
معصومه ورواني